امیدِ کاذب! :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : باقری

چند روز پیش دنبال یک کارت تلفن بودم! خب هیچ‌جایی نداشتن! البته حق هم دارن! تو این دوره زمونه که کسی از این تلفن عمومی‌ها استفاده نمیکنه :)) ولی خب ، ممکنه یکی یه شماره ناشناس بخواد :دی

دیروز یه کارت تلفن قدیمی تونستم پیدا کنم! که مطمئن بودم ، یقین داشتم که یا کار نمیکنه یا به هردلیلی باطل شده و این حرفا! وقتی این کارت رو زدم و دیدم که 1910 تومن اعتبار داره ؛ وقتی که به خودم زنگ زدم! وقتی از دو سه تا باجه اینکار رو کردم و شماره‌ها و الگویِ تغییرشون رو فهمیدم ؛ همینطور تدریجی ، خیلی تدریجی ، یه حسِ امیدی بهم دست داد! چرا؟ نمیدونم! ولی همون لحظه ؛ بله دقیقاً همون لحظه دلم میخواست حتی با ایده‌های مسخره ؛ حتی با مسخره‌ترین فکرام هم خوش باشم! یه امیدِ مسخره‌ای داشتم به خیالِ مضحکِ خودم که الان تصورش هم به خنده میاره من رو :) ولی مهم نیست! مهم همون حسِ خوبی بود که باعث شد بعد از مدت‌ها بتونم رویِ خودم حساب کنم! فکر کنم که برای یکبار هم که شده میتونم کاری رو که میخوام انجام بدم! نه به بدترین شکل! و نه حتی به بهترین شکل! فقط به اون شکلی خودم میخواستم! خودم میخواستم و این باعث می‌شد برای چند دقیقه هم که شده فکر کنم به چیزی که میخوام! فکر کنم به نجاتِ خودم ... برنامه‌هایی برای خودم میذاشتم که واقعاً وقتِ کافی برای همه‌شون داشتم! یک‌ماه کم نیست!!!‌ 

خوبه هرچند به دروغ هم که شده ، هرچندوقتی آدم به خودش از این حس‌هایِ امیدِ کاذب بده و خوشحال باشه از اینکه فکر میکنه میتونه کاری که می‌خواد رو اونطوری که میخواد انجام بده! و حتی اگه شده فقط برای چند دقیقه این حسِ خوب رو برایِ خودش نگه داره :)

+ ولی خب ، امروز بود که فهمیدم نه‌تنها نمیتونم کاری که میخوام رو انجام بدم بلکه حتی نمیتونم هیچ‌کارِ دیگه‌ای رو هم انجام بدم :))

  • Mr. Moradi
  • شنبه ۶ شهریور ۱۳۹۵ ، ۲۱:۵۲
  • دل نوشت
  • نمایش : ۱۴۵
۶ موافق

نظرات ( ۱۴ )

مرسی مبهم نویسی :))
مبهم بود؟ :/ فقط نگفتم چیکار میخواستم بکنم! همین! :))
یادش بخیر...
کارت تلفن!
تعداد کارت‌هایی که گم کردم از تعداد تماس‌هایی که گرفتم بیشتره :))
((:گاهی ادم بی دلیل امیدوارم میشه
:)
یکم مبهم‌تر مینوشتید :| :دی
توقع دارید بگم که چیکار میخواستم بکنم؟! :)) همش واضحه جز این قسمت :دی
این سبک نوشتنو دوست دارم
خواننده رو گیج می‌کنه و ذهنش پر از چرا و چگونه میشه :)))
خیلی هم عالی :))
+ فکر میکردم این متن کاملاً واضح هست [به جز اینکه چیکار میخواستم بکنم] ، ولی مثلِ اینکه مبهم شده :))
میخوای بیخیال امید واهی بشی دادا؟؟!!:))
نمیدونم :)
آدم به امید کاذبشه که زنده است! وگرنه کی امید داره به آینده؟
.
یادش بخیر تلفن کارتی و خوابگاه! زنگ میزدیم به خونواده :دی ^_^
هعی
والا :))

:)
اخی کارت تلفن :)))

گاهی همین امیدهای کاذب جواب میدن و تا چند روز حال آدم خوب میشه...
:))

و حتی گاهی تا چندسال :/
کارت تلفن دیگ اصلاً جایی گیر نمیاد من فقط موندم این باجه ها برای چین :/
آره والا :/ تعداد باجه‌ها هم کم نیست! هر خیابونی چندتایی داره :)
یادم باشه بعدا بیام کامل ازت بپرسم که چی شد ;)
میخواستم بگم تویِ پست میگفتم خب :/ :))
کاره مهم بود، که ننوشتی چی بوده!!!!
طرف یا معلمی چیزی بوده، یا یه دختر!!!!  یا هم یکی دیگه! :))))
کاره نشدنی بود :))
یه‌جوری گفتین "یا یه دختر!!!" که انگار کلِ دنیا یه طرفه و دخترا هم یه طرفـَن :))) 
امید واهی فقط تا جایی به کار آدم میاد که از زندگی واقعی فاصله مونو حفظ کنیم!
:)
فقط کافیه سرباز باشی
اونوقت کارت تلفن میشه یکی از امیدات به ادامه زندگی و میفهمی چیزی که تا دیروز کسی ازش استفاده نمیکنه برات انقدر مهمه که حاضری براش نیم ساعت توی صف بایستی!
همیشه کارت تلفن برام دوست‌داشتنی و وسیله مهمی بوده ؛ هرچند استفاده‌ی مهمی ازش نداشتم ...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

up