در حسرت گذشت همه عمر! :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : برای تمام بین‌التعطیلین‌هایی که آقا معلم ما را نفرین کرد!

به طرزِ فاجعه‌ای زندگیم پیچیده شده تویِ هم ... به طرز غیرقابلِ قبولی فکرم درگیره! به طرزِ نامعقولی به دنبالِ آرامشم! اونقدر نامعقول که حتی نمی‌‌تونم درباره‌اش بنویسم!!

حقیقتش اینه خسته شدم!! سال‌های قبل ، هرچقدر استرسِ مدرسه اذیتم می‌کرد ، حداقل یه ذره تویِ تابستون جبران می‌شد! امسال نشده! از خرداد که فجیع‌ترین استرس‌ها رو داشتم! بعدش ماه رمضانِ عزیز ، که اگه مواردی مثل گرسنگی و گرماـش رو بذارم کنار ، بحث و مسخره‌بازی‌ها رو نمیتونم چشم‌پوشی کنم ؛ بعدِ اواسط تیر و تموم شدنِ ماه رمضون هم که ماجراهایِ به شدت مسخره و به شدت آزاردهنده ؛ در واقع دیگه نمیشه!

بارِ قبل ، با قرآن استخاره کردم ، اومد که صبر کن! همه‌چی حل میشه [نقل به مضمون!] ... دقیقاً همون شب همه‌چی حل شد!!! در حدی که اومدم و پست گذاشتم که این حجمِ از تغییرات در چندساعتِ ناقابل جا نمیگیره! و درست هم میگفتم! با شناختی که داشتم این رو میگفتم و درست هم میگفتم ، اون صرفاً یه زنگِ تفریحِ کوتاه و مسخره بود ... هنوزم به همون استخاره‌ام دلخوشم و بهش اعتماد دارم! میدونم که همه‌چی حل میشه! منتهی فکر نمیکنم که قرار باشه خیالاتم که کاملاً پوچ و بی‌اساسه ، عملی بشه! نه اصلاً! پس چجوری همه‌چی میخواد حل بشه؟! شاید موردِ زمانش به این زودیا نیست! احتمالاً منظورِ خدا ، چندسال بعد بوده!! 

اما خب! من خسته‌ام! واقعاً خسته‌ام از این وضعیتِ ناپایدار! و تنها چیزی که میدونم اینه که ، اگه یه بار دیگه در اون حد داغون بشم ، فقط یه بار دیگه ؛ اگه خودِ خودِ خدا هم بیاد و بگه همه‌چی حل میشه ؛ قبول نمیکنم! میدونه که قبول نمیکنم! حالا خدایِ من! وقتشه بهم ثابت کنی که من خیلی بی‌شعورم ...

  • Mr. Moradi
  • يكشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۵ ، ۲۰:۴۷
  • دل نوشت
  • نمایش : ۱۷۵
۸ موافق

نظرات ( ۱۵ )

غبارِ غــم برود، حال خــوش شود...

#حافظ
ای بابا شما که هنوز اول راهی :)
تو اولِ مسیـرِ خوشبختی ، تـهِ دنیـا رسیـدم مـن
میفهمم ، مسخره بودنِ این تابستون و جر و بحثای بی موردش رو خیلی خوب میفهمم ..
درسته که روزای خوب حالا حالا نمیخوان بیان ، ولی میشه منتظر بود .. اگه این روزای بد نباشن که دیگ فرق روزِ خوب و بد رو نمیفهمیم که .. 
خوب میشه ، این بحرانِ نوجوانیِ لعنتی و عادت های مزخرفش که بگذره ، خوب میشه ..
این چند روز خیلی زیاد با این واژه «خستگی» مواجه شدم از خودم تا خیلی از دوستان انلاین و افلاینم. طیف سنی متفاوت و موقعیت های متفاوتی که همه با خستگی مفرطی   نسبت به همه چی زندگی می گذرونن.

اما یه نکته خیلی جالب که در مورد این اتفاقا هست اینکه همیشه این مشکلات و خستگی ها تموم میشه و باید منتظر مشکلات و خستگی های بیشتر، جدیدتر و جدی تر.

زندگی یعنی مبارزه ، یعنی مشکلاتی که وجود دارند و یعنی مبارزه ای که گاهی در سکوت و گاهی با هیاهو در مقابلشون داریم.

امیدوارم هر مشکلی که داری ، هرچیزی که باعث این احساس خستگی برات شده خیلی زود بر طرف بشه .  من یتوکل علی الله فهو حسبه  
میفهمم حالِ‌تو ، امسال تابستون برا منم خیلی بد گذشت :( حرص و جوش و عصبانیت زیاد داشتم :((
امید وارم تو این یه ماه باقیمونده اوضاع بهتر بشه ..
ولی من میدونم اوضاع بهتر میشه...من ایمان دارم که "دائما یکسان نباش حال دوران"
خسته بودن رو میفهمم ولی نباید کم آورد..خدا حواسش هست بهت.مطمئن باش :)
خسته ام کاش کسی حال مرا می فهمید...

چی بگم والا از امید دادن الکیم بدم میاد چون خودمم قبولش ندارم حرفامو پس سکوت میکنم
زندگانی داستان تلی ست که از آغازش...
ای خـــدا :)این پست اصلا غمگین نیست،برخلاف بار منفی که کلماتتون داره،من کلی خندم گرفت خصوصا با خوندن قسمت آخر که از خدا خواستین یه چیزی رو ثابت کنه.
حالا مونده برسین به جایی که به تمام عجایب زندگی بخندین،اگه بگم طبیعیه واسه دلداری نیست،واسه اینکه صرفا یه چیزی گفته باشم هم نیست فقط یه حقیقته.
هر زمان احساس کردین دیگه نمی تونین یه اتفاق سخت دیگه رو تحمل کنین و اگه قدم بزاره تو زندگیتون میبرین و شروع کردین با خدا حرف زدن اونم از این نوعش،درست اوج داستان زندگیتونه،دارین بزرگ و بزرگ و بزرگتر می شین،واین نقطه ای که الان هستین درست شروع یه زندگی جدیه....جدی جدی.
امیدوار باشین،روزای سخت تجربه های با ارزشی براتون داره:)
:)
اثبات نمیخواد که :دی
!
اما جدای از شوخی امیدوارم از این حال و احوالات در بیایید:))
سلام
فقط این جور مواقع میتونم بگم
خسته نباشی برادر 
همین !
اقا فک کنم راه کارش پیش منه
من خودمم چند وقت پیش به هم ریخته بودم
قبلا هم شده این جوری شدم و با راهکاری که بهتون میگم مشکلو حل کردم
راه کار من اینه که یه سری فایل صوتی مذهبی گیر میارم و در زمانی که شدیدا به هم ریختم گوش میدم
این فایل مذهبی میتونه نوحه باشه روضه باشه یا داستان های با مضمون مذهبی که پر احساس باشه
بعد یه مقدار پای اون بشینید و گریه کنید خالی میشید و تموم
یا میتونید یه هیئتی جایی برید
اونم ممکنه کمک کنه
مشکل من از محیط اطرافم هست!!! تا تغییر نکنه, وضعیت منم تغییری نمیکنه!
به هر حال ممنون از پیشنهادتون
اندکی صبر ، سحر نزدیک است ...
up