منظور از "غیرعادی بودن" ؛ "خاص بودن" نیست! :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : برای تمام بین‌التعطیلین‌هایی که آقا معلم ما را نفرین کرد!

خیلی وقتا عادی بودن من رو راضی نمیکنه! خیلی وقتا دوست ندارم عادی باشم ، اما فکری تویِ ذهنم نیست! منظورم از غیرعادی بودن هم متفاوته که مطمئنم متوجه نمی‌شید! چون خودمم متوجه نمیشم! نه اینکه بخوام متوجه نشم! ولی همینه دیگه! کلاً فکرایِ من ، برای خودم هم مبهم‌ان! تنها چیزی که برام مبهم نیست اینه که مطمئنم یه راهی وجود داره که هنوز کشف نشده ، یه راهِ خیلی ساده برای غیر عادی شدن!‌ اما باز ، این راه و چگونگیِ پیدا کردنش برام مبهمـه ...

من بالاخره اون راه رو پیدا میکنم! من باید راه رو پیدا کنم! فقط همین ...

:::

یه روزایی ، برای اینکه منظورِ خودم رو متوجه بشم ، باید فکر میکردم! برای خودم شفاف‌سازی می‌کردم! یعنی یه زمانی خودم هم در ظاهر و افکارِ سطحی‌م نمیدونستم چی میخوام! بینِ‌ یه سری خیال و وهم گم شده بودم! البته به ظاهر کاملاً نرمال بودم! ولی خودم فقط تویِ ذهنم میدونستم که چی میخوام! یه زمانی حتی تویِ خلوت و تنهاییم ، چیزی که میخواستم رو به زبون نمی‌آوردم! البته شاید به این علت بود که "گفتنی" نبود و نیست! ولی مطمئنم که اگه "گفتنی" هم بود باز هم نمی‌گفتمش! میدونین؟! اینجور فکر داشتن ، اینطور استتار داشتن ، اینطور محافظه‌کاری ، خیلی خیلی حوصله می‌خواد! و هرکسی یه موقع‌‌هایی بی‌حوصله میشه ... برای هرکسی یه زمان‌هایی هست که نمیدونه باید به چی فکر کنه! باید از چی خوشش بیاد! باید کدوم یک از دوست‌داشتنی‌هاش رو کنار بذاره ... واقعا نمیدونه! ... سردرگمی بدترین درد تویِ دنیاست! بدتر از اینها اینه که بدونی باید چیکار کنی ، بدونی باید الان چی رو کنار بذاری ، بدونی که از خیلی وقت پیش باید درستش می‌کردی ، حتی بدونی که چی بدترین مشغله هست برات ؛ ولی نتونی از شرِّش ، که البته در ظاهر شرّ نداره ، نتونی ازش خلاص بشی ... مثلِ نویسنده‌ای که میدونه چی دوست داره بنویسه ولی نمیدونه که چجوری و با چه فونت و سایز و رنگی ، بنویسه ... [میدونم مثالم خیلی مسخره بود ، ولی در عوَض خیلی متفاوت بود :دی] 

+ بیست و یکم مردادماه!!!!! خدایِ من! بیست و یک روز از مرداد هم گذشت!

  • Mr. Moradi
  • پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۵ ، ۱۸:۲۵
  • دل نوشت
  • نمایش : ۸۶
۵ موافق
up