کی حالِ این روزام رو می‌فهمه؟ :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : باقری

نصفِش رفت! این تابستون ، تنها تابستونی بود که با شوقِ بسیــار واردش شدم![دقیقاً از همون ثانیه‌ای که ورقه امتحانِ‌ اجتماعی‌م رو تحویل دادم و گوشیم رو در آوردم برای عکسِ یادگاری گرفتن!] اما همون اولش ماه مبارک رمضان ، هرچند صرفاً یه حسِ کاذب گرسنگی به آدم القا میکرد ، ولی همین بهانه خوبی می‌شد برای موکول کردنِ برنامه برایِ بعد از شانزدهم تیر [پایان ماه رمضان] ...

خرداد که با همه دردسرش تموم شد و نمره زیبایِ معدلم رو دیدم و خیالم از لحاظ مدرسه و ثبت نام و انتخاب رشته و این‌سری مسائل راحت شد ، از همون چندروزِ اولِ تیر یه مسئله‌ای برای شخصِ خودم شروع شد! البته مسئله‌اش صرفاً و صرفاً یه وهم و خیالِ بیخود و مسخره‌ست که تا الان هم مونده ولی قابلِ کنترله و از این جهت آنچنان اذیتی نمیشم! و اتفاقاً هر آزاری از این جهت دیدم برام لذت‌بخش بوده :دی [کلاً خوددرگیری دارم :دی]

اما از اواسط تیر بود که یکسری مسائل که اصلاً و ابداً به من ربطی نداشت اما خب ، من در محدوده‌ی درگیریش بودم ، شروع شد که باعثِ سلبِ کاملِ آرامش شد! همین بود که باعثِ ساخته شدنِ اون عنوانِ واهیِ "بهترین شانسِ زندگی" برای من شد و مسببِ فکرهای بیهوده و استرس‌های اضافه ... هرچند باز هم از سرِ افکار و خیالاتم اذیت نمی‌شدم و نمی‌شم و مسئلهِ اصلی از جانبِ خودم و در اختیارِ خودم نبوده و نیست!

واقعاً نمیدونم مقصر کیه! البته میدونم مقصر کیه :) ولی خب نمیخوام درباره‌ "مقصر" بنویسم ... و البته همیشه این مقصر وجود داشته و همیشه هم موجبات دردسر رو فراهم کرده :/ و کاری هم نمی‌شه کرد![هرکاری هم که بشه کرد ، در واقعیت ممکن نیست و صرفاً در همون فضایِ خیالی ممکن هست فقط :/] اما افسوس و صدافسوس که فقط یه تابستون داریم! و همونطور که از مطالبِ دوران تحصیلی‌ـم به‌خوبی مشخصه ، در اون دوران نه فرصتی برای استراحت دارم و نه فرصتی برایِ انجام کارهایی که دوستشون دارم! و نه فرصتی برای داشتنِ آرامش!! [تویِ پرانتز هم بگم که تویِ این 9 سال ، مطالعه مداومی برای درس‌ها نداشتم! ولی در عینِ حال که درسی خونده نمیشه، مضطربِ کارهایِ مربوط به درس و مدرسه‌ام و عملاً کارِ دیگه‌ای انجام نمیدم! :/]

به هرحال نصف و حتی بیشتر از نصفِ این تابستون رفته و من همچنان هیچ‌کاری نکردم! و کاری هم قرار نبود انجام بدم البته:// 

اگه باز این روزها عادی می‌بود ، و آرامشی در کار بود ، اعتراضی نداشتم! ولی این روزهایِ به اصطلاح تعطیلِ تابستانی ، به اندازه نصفِ روزهایِ عادیِ تحصیلی هم ، آروم و بی‌ سر و صدا نیست!

+ عنوان ، از آهنگ برادر ، تیتراژِ سریالِ برادر که همین ماه رمضان پخش شد ...

++ بدونِ تو چی‌آ کشیدم من ، خوشی ولی خوشی ندیدم مـن ؛ تو اولِ مسیرِ خوشبختی ، تــهِ دنیـا رسیـدم مـن ...

+++ میخواستم بنویسم که این نامردی‌ِـه که تویِ بعضی خواب‌ها و همه‌ی خیالات هستی اما تویِ هیــچ واقعیتی نیستی ؛ ولی ترسیدم دیگه خواب هم نبینم تو رو ! من به همون خواب‌هایِ با تو هم راضی‌ام! واقعاً راضی‌ام! [فردِ خاصی نیست البته]

  • Mr. Moradi
  • جمعه ۱۵ مرداد ۱۳۹۵ ، ۲۲:۴۵
  • دل نوشت
  • نمایش : ۱۵۷
۷ موافق

نظرات ( ۱۵ )

امتحان اجتماعی
چرا تو ضمیر ناخودآگاهم شما سی سالته؟! :)))
یادمه یه بار توی گروه تلگرامی جمع آوری پست وبلاگ , گفته بودین که فکر میکردین من سیزده سالمه :)))
من که نفهمیدم سی ساله هستم یا سیزده ساله :دی
تابستون همینه دیگه، تا چشم به هم می‌زنی، تمومه؛ عین برق...
راستی یه غلط املایی کوچیک روی عنوان لینکِ اون اواخر پستت داشتی ;)
هعی :( خیلی بده اینطوری :|
ممنونم بابت تذکر, اصلاحش کردم :)
زمان ما، درس علوم فقط مال دوره راهنمایی بود و قبل از اینکه کامنت بذارم، اون موقع که خاموش بودم، چند بار این علوم رو دیده بودم تو پستا
و فکر می‌کردم 13 سالتونه
بعدش که آشنا شدیم باهم، دیدم خیلی متشخص و بزرگواری :))))
کماکان نمی‌دونم کلاس چندمی
فقط می‌دونم دانشجو نیستی


پای لپ تاپ که میشینم، دلم هوایوبلاگمو می‌کنه و مدام تایپ می‌کنم
برای همین تصمیم گرفتم چند تا وبلاگ مهم! رو با گوشیم پیگیری کنم.
دوره اول متوسطه که دیگه برای من تموم شد , همون راهنمایی رو در بر میگیره و علوم داره  
لطف دارین :)))
من الان دارم میرم دهم , اولین پایه از دوره دوم متوسطه و برابر با دوم دبیرستان قدیم :))) [من که نمیدونم این نظام بندی های جدیدشون قراره کدوم مشکل رو حل کنه :|]

ای بابا :| امیدوارم یه بار مغلوبِ دلتون بشید و برگردین و بازم پست بذارین :)
ممنونم از لطف شما :)
تا بوده همین بوده :)
تابستون چشم میزاری رو هم میره و مدرسه تا بیاد بره مکافاته :/

هعی :(
..."یکسری مسائل که اصلاً و ابداً به من ربطی نداشت اما خب ، من در محدوده‌ی درگیریش بودم"...

این جمله تون , دقیقا دردِ منو بیان میکنه!
یه جورایی دردِ نصفِ نوجوون‌ها هم هست! درگیرِ چیزایی میشن که بهشون ربطی نداره و کنترلش در اختیار خودشون نیست ...
تابستون همینه شهریورش ک دیگه خیلی هم بدتر میشه... :/ البته سعی کنین این 45روزه رو ی جور متفاوت و خوب بگذرونین...
اون پی نوشت سوم هم مشکوکه میخواهیم فکر خاصی نکنیم ولی راه نداره... :))


+آقا من ی اعترافی بکنم؟ نمیدونم چرا ولی منم مثل شباهنگ گاهی نمیتونم باور کنم ک شما متولد79باشی... :|
به روایتی سی و یکم شهریور از رگ گردن به ما نزدیکتر است حتی :/ 
:))

+ چی بگم والا :)))

نصفش رفت؛ هیچ غلطی نکردیم

D:

هعی‌ :(
سلام
کلا اینجوریه که تاقبل تابستون آدم به خیال خودش کلی نقشه وبرنامه داره
ولی همچین که میرسه فقط میخوری ومیخوابی که حداقل به موجود زنده شباهت داشته باشی:)

خوش حال میشم به منم سر بزنی;)
سلام
نه! من دچار مسخره‌بازی‌ای هستم که خودم نمیتونم رفعش کنم و در نتیجه کاری هم نمی‌تونم انجام بدم :/ 
فقط یه چشمی زدیم نصف شد
هعی :(
حالا من که منتظر جوابم اصلن نمیگذره برام:/
فک میکردم شما چل پنجاهو ردکردی:)
چهل پنجاه!؟ :))خط زیر
واقعاً هاا نصفش رفت :|
بنده به شخصه اعلام میکنم هنوزم حوصله درس و دانشگاه ندارم :/
هعی‌ :(
بنده هم اعلام میکنم که اصــلاً حوصله درس و مدرسه رو ندارم ://
سلام :)
اعتراف میکنم اصلا بهتون نمیخوره انقدر سنتون کم باشه :)
سلام :)
چرا این روزا همه اینقـدر به سن من توجه می‌کنن؟! D:
به نظر من ادم نباید تابستونش رو الکی هدر بده........بهتره تو کلاسای مختلف ثبت نام کنه.....منکه تابستونم 1 مرداد تموم شد..........شما برید خدارو شکر کنید
:)
(: کلا تابستون واسه اینه که ادم کاری انجام نده والا (: خوش حالم که با وبتون اشنا شدم دنبالید ....
:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

up