من که نفهمیدم این ازدباج‌ـه یا ازدواج! :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : باقری

بابام : وقتی تو هم بخوای پسرت رو زن بدی میفهمی که چقدر سختی داره [که چی میکِشم!]

من : من بچه‌ام رو [اگه پسر باشه البته] جوری تربیت میکنم که تا عقد نکنه بهم نگه :/  [به صورت کنایه، بیشترِ منظورم ، خودم بودم]

:::::::

در واقع طوری شده که خودم چه سه سال دیگه چه سی سال دیگه ، بر فرض محال حتی ، اگه بخوام مزدوج! بشم ، تا عقد نکنم به هیچکس نمیگم!

+ نه به اون سَسی نه به این شوری! این حجمِ از تغییرات در چندساعتِ ناقابل جا نمیگیره خب!

++ امروز غروب[در واقع دیروز یعنی غروبِ شنبه] در حالیکه کلِ دنیا رویِ سرم آوار شده بود ، بدونِ در نظر گرفتنِ مضرات ، یه سمبوسه که سمِّ خالصه ، و دو تا تخم‌مرغ نیمرو رو کامل خوردم! قبل از همه این‌ها هم در عرض یکساعت ، سه پارچ آب [یه‌مقدار بیشتر از سه لیتر] خوردم!! به صورتی که نزدیک بود با آب مسموم بشم در واقع!! خب چرا آدم رو دیوونه میکنین آخه!؟ از همون اول کاری رو که در آخر انجام میدین رو انجام بدین خب! :/

  • Mr. Moradi
  • يكشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۵ ، ۰۱:۱۴
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۲۲
۱۳ موافق
up