من یک رویایِ واقعی می‌خواهم! :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : باقری

یک روز خیلی راحت ، بدونِ اینکه حتی بخواهد سَرم را بلند کنم و در چشم‌هایش نگاه کنم ، آمد و رفت ؛ رفت گوشه‌یِ دنجِ اتاقِ قدیمیِ خانهِ قبلی! 

بیشتر فکر میکردم ...

همانطور آن گوشه کز کرده بود ، نه می‌خندید و نه اشک ... نه ؛ سکوت همیشه هم جالب نیست ... آنقدر موقعیت گریه‌دار بود که بخواهم بترسم از این سکوت ... آخر من همیشه از ناراحتیِ او ناراحت نمی‌شدم!! من همیشه آدمِ سوءاستفاده‌گری بودم! جوری از ناراحتی‌اش استفاده میکردم که بعد از ده دقیقه فقط صدایِ خنده‌اش به گوش می‌رسید ...

ولی این‌بار فرق میکرد ؛ یعنی باید فرق داشته باشد ؛ سعی میکردم که تصویرم از دست نرود ...

همانطور زانو در بغل گرفته ؛ چشم‌هایش را هم بست ... انگار منتظر بود که من شروع کنم! شروع کنم؟ نه ؛ الان نه! یعنی این‌بار نه ... من هم حق داشتم یک‌باری هم که شده ، منتظرِ او باشم که شروع کند ، بخواهد و ببیند همه‌ی آنچه که باید بداند را ... اما مگر من دلم می‌آمد که تحمل کنم این فضا را؟ 

کم کم این پلک‌هایم بود که داشت حواسم را پرت می‌کرد! برگشتم رویِ آن یکی پهلو!

صداهایی را می‌شنیدم ، صدای گریه بود؟ یا خنده؟ یا حتی حرف و اشاره؟ باید بیشتر می‌دانستم! باید از تجسمِ خودم بیشتر می‌فهمیدم ... رفتم ؛ هرچند او گوشه‌یِ دنج را اشغال کرده بود ، اما کنار او ؛ کنارِ کسی که این‌همه درباره‌یِ تو می‌داند ، دنج‌ترین جایِ دنیاست ... کنارش بودم ؛ مگر چقدر از این فرصت‌ها پیش می‌آمد؟

امتحانی که داده بودم و امتحانی که در پیش بود ، نمیگذاشت حواسم را جمع کنم ...

صدایِ گریه بود ؛ حالم بهتر شد!! او دقیقاً مثل خودم بود! فقط نسخه‌اش مقداری لوس‌تر بود ؛ طوری صدایِ گریه‌اش پایین بود که با صدایِ چکه‌یِ آب از لوله‌یِ خرابِ پمپِ آبِ ساختمان ، مو نمی‌زد! همینطور دلت می‌خواست بمانی و فقط به همان صدا گوش کنی ...

آه ، لعنتی! چه کسی این آلارمِ مزاحمِ گوشی را دستکاری کرده! [گوشی خاموش می‌شود]

فکر کنم که رفته آبی بخورد و برگردد ... باز هم حالم بهتر می‌شود ، او سرعت‌ش هم مثل خودم بالا بود! همینطور در انتظار ؛ به بیرون از پنجره‌یِ بخار گرفته نگاه میکنم ؛ آسمان هم دلش گرفته است ... پس کجاست؟ چرا نمی‌آید؟ 

نه! نباید بعد از این‌همه پیشرفت ، اینطور تمام شود ؛ از هر نکته‌ی کوچکی هم باید استفاده کنم برای درست‌کردنش؛ برایِ برگشتش ...

هوا همینطور تاریک‌تر می‌شد ؛ کم کم صدایِ رعد و برق هم شروع می‌شود ؛ پس کجاست؟ او خیلی از این صداها میترسد! اصلاً بخاطر این صداها هم که شده هرکجا که هست باید بیاید پیشِ خودم!! ؛ چرا دیگر صدایی نمی‌شنوم؟!

دیگر درست نمی‌شود ؛ عصبی‌تر از دیگر اوقات بلند می‌شوم ، لعنتی ؛ درِ این خودکارِ لامصب کجاست؟! امتحانم دیر شده بود ...

:::::::

+ کنار کسی که این‌همه تو را می‌شناسد ، دنج‌ترین جایِ دنیاست :)

++ برای اونایی که براشون مبهم هست ، فقط میتونم بگم که زاویه دید نوشته ، توی پایان بند یا پاراگراف[بعد از هر اینتر] جابجا میشه ؛ البته فکر نمیکنم تشخیصِش سخت باشه :)

+++ و این تصویر که اولِ متن گذاشتم! زیباترین توصیفی که به شکلِ تصویر ، میتونم از این نوشته‌ام داشته باشم :))

++++ آهنگی که داشتمش ولی به قشنگیش پِی نبرده بودم! چقدر خوبه :))

عقیــق - حجت اشرف زاده 

یه حسی به من میگه نزدیکمی ، داری با خیالم قدم میزنی  ؛ دارم با تو من زندگی میکنم ، یه عمرِ که با هر نفس با منی! 

۳ موافق

نظرات ( ۴ )

طبیعیه که چیزی نفهمم ؟! :)))
چی بگم والا :/ این یکی واقعاً خیلی واضح بود :))
آهنگِ هم چقدر قشنگ عه :)) ولی به نظرم ماه و ماهی جذاب تر از این بود :)
ماه و ماهی که جای خودش رو داره :)) ولی این آهنگ ربطش به نوشته‌ام بیشتر بود :)
سلام. خوبی؟
ببین این یه کامنت کاملا تبلیغیه :))
یه سری بلاگر اماتور تو اشپزی!! هستیم که اشپزی رو دوست داریم. حالا من یه وب زدم و توش از تجربه هام مینویسم. خوشحال میشم اگه شما هم به جمع ما بیایین اضافه شین. 
ممنون :)
و یه چیز، حقیقتش پست طولانی ای بود :))
سلام!
اینکه اولش اعتراف به تبلیغاتی بودن کردید و تبلیغاتِ خوشمزه‌ای هم بود ، وسوسه‌ام کرد که نفرستمش تویِ هرزنامه‌ها D:
در واقع شخصاً از آشپزی هیچی نمیدونم :))
عجب این دلنوشته توش همه چی هست........یه جورایی هم مبهم......قشنگ نوشتین.........پست عاشقانه ای بود......:)
ممنونم :))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

up