محال‌ترین فرضِ بهترین شانسِ زندگی‌م! :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : برای تمام بین‌التعطیلین‌هایی که آقا معلم ما را نفرین کرد!

امروز که بیدار شدم ، بجایِ همین امروز به فردا فکر میکردم! هیچکس نمیدونه که من از پنج شنبه هفته قبل به فکرِ چهارشنبه این هفته تا جمعه اش هستم ! هیچکس نمیدونه! هیچکس نمیدونه چون من خوب بلدم استتار کنم :)

دیشب ، نیمه های شب باز هم یه بحثکی(بحث کوچیکی) درباره‌ی مسئله‌ی همیشگی راه افتاده بود که چون پِچ پِچانه بود دیگه خودمو از خواب بیدار نکردم! گفتم فوقش فردا ، میپرسم و همه چی رو زیرِ بادِ کولرِ بانک میشنوم!!

امروز که ساعت نزدیک ده و نیم شده بود ، حرفایی در مورد چیزایی زده شد که من دقیقاً به همونا یه هفته که نه!! یکسااااال فکر میکردم!! حالا نه متمرکزانه! ولی یکسال کم نیست! یکسال هروقت اسمی از کسی بیاد و تو بری تو فکر .. تو فکرِ چی؟؟ تو فکرِ‌ رهایی! تو فکرِ بهترین شانسِ عمرم! این یکی فرض رو گذاشته بودم رو درجه محاااال! از محالات بود برام! هنوز هم هست! بالاخره سه سال خیــــلی بهتر از هشــــت ساله! 

به محضِ شنیدنش ، اول از همه دستام شروع کرد به لرزیدن! کنترلِ دستام کلاً داشتن از بین میرفتن! یه جورایی بی حس! یه لیوان تو دستم نمیموند ... لعنتی! یه آب هم نمیتونستم بخورم و خودم رو آروم کنم! باز هم بخاطر استتار دستام رو گذاشتم تو جیبم ... شده بود مصداق همون تیکه آهنگ شرمساری از چاوشی که میگه :"دست‌هات خجالت میکشیدن توی جیبِت!!" باورم نمی‌شد! دارن رویِ‌ فرضیه محالِ بهترینِ شانسِ عمرم حرف میزدن!! نه امکان نداره من بهترین شانسِ عمرم رو از دست بدم! وااااای نه :( دستام همینجوری سرد شده بود .. همینجوری میلرزید!! یعنی دیشب هم پچ پچ‌کنان درباره همین فرضِ محالِ من حرف میزدن؟! چرا من رویِ هرچی فکر میکنم اینقدر از دسترسم خارج و خارج‌تر میشه؟؟؟ حالا فشارم هم رفته بود بالا ! تند تند نفس میکشیدم و همینجوری تپش قلب هم داشت اضافه می‌شد! حدود یه ربع بعد رفتیم بیرون ؛ باید یه چند دقیقه ای یه جایی منتظر میموندم .. تو این فاصله یه خودکار خریدم و خواستم با باز و بسته کردن درِ خودکار حرص‌م رو خالی کنم! وااای مگه میشه؟ نه ، من اینقدر مفتی مفتی ، بهترین شانسِ عمرم رو از دست نمیدم!! نزدیکای مدرسه‌ام بودم ؛ دیدم یه پوستری زدن و روش نوشتن : " مرگ نابهنگام دانش آموز فلانی را تسلیت میگوییم" ... یک آهِ بلند از نهادم بلند شد! خدایا چرا این؟؟ باید من رو میبردی! من خواسته بودم بمیرم :/ همینجوری حرص میخوردم ... همینجوری فشارم خیلی بالا بود و همینجوری هر چند لحظه از رویِ کم اکسیژنی یک نفسِ عمیق میکشیدم ... نفسم هم بالا نمیومد ... داشتم به اون بخشِ آهنگِ تیتراژِ شب دهم میرسیدم که میگفت :"مرز در عقل و جنون باریک است" .. آره داشتم دیوونه میشدم! 

زمانِ انتظار تموم شده بود .. همیشه‌ی عمرم سعی داشتم خودمو خونسرد نشون بدم هرچند که از استرس جونم به لبم میرسید!! تویِ این مورد اگه خونسردی‌م رو حفظ نمیکردم ، باز هم ممکن بود که شکی بوجود بیاد! هرچند ضریب هوشی ندارن کلاً ، که اگه داشتن باید از بیقراری و لکنت و لرزش صدایی که چند دقیقه برام پیش اومده بود میفهمیدن :/ هرطور که بود خودم رو کنترل میکردم و فقط به همون نفس‌هایِ عمیقِ اجباری بسنده میکردم ... 

تویِ بانک هیچی نپرسیدم! خودم خیلی راحت میتونستم حدس بزنم پِچ پِچ‌های دیشب درباره چی بود ... وااااای خدا! فرضِ محالِ من داره ممکن میشه! نه ، من بهترین شانسِ زندگیم رو از دست نمیدم ...

همچنان فشارم خیلی بالا بود ... یه بیقراری و دلشوره عجیب و استرسِ وصف نشدنی ... تموم شدنی نبود ... 

رسیده بودیم خونه ... باز هم استتار میکردم استرسم رو ... زدم رو آهنگ و رفتم پِی بازی!! به جانِ خودم اگه چیزی از بازی میفهمیدم!! 

به هر دری میزدم که یه مقدارم استرسم کمتر بشه ، فایده نداشت ... اون تشویش رفع نمیشد ... هنوز هم رفع نشده ... 

همچنان فشارم بالاست و دستام میلرزن و قلبم داره از جا کنده میشه ... 

هرچند وقتی عاقلانه فکر میکنم میبینم ، حرکات و فکرام عاقلانه نیست! واقعا عاقلانه نیست! من همیشه برعکس بودم ... قاعدتاً نباید الان اینطوری باشم .. 

+ خیلی دوست دارم بدونم این پیشنهاد ،اول از همه ، از کدوم طرف مطرح شده ... فهمیدنش آرومم میکنه ولی کسی نیست که بشه ازش پرسید ... باید یه دستی بزنم! هیچی به فکرم نمیرسه ...

++ یه مقدار از طرفی خیالم از بابتش راحته که همچین طرحی، پذیرفته نمیشه! من بهترین شانسِ زندگیم رو از دست نمی‌دم ...! هرچند همیشه برعکس رفتار کردم! هرچند که تو عمرم بیشتر از دوبار نبوده باشه ... هرچند که اصلاً چیزی وجود نداشته باشه و صرفاً خیالاتی واهی بوده باشه :/

+++ و باز وقتی الان عاقلانه‌تر فکر میکنم میبینم این فرض و فرضیه اونقدرها هم محال و غیرممکن نبوده! چه بسا اولش هم من همین فکر رو میکردم و در مرور زمان فکرم تغییر کرده! 

++++ و باز هم وقتی عاقلانه‌تر فکر میکنم میبینم اصلاً مسئله‌ای به عنوانِ بهترین شانسِ زندگی وجود نداره :/ مگه قراره خیالاتم عملی بشه؟؟ :/

  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۵ ، ۱۸:۰۲
  • دل نوشت
  • نمایش : ۱۸۹
۲ موافق

نظرات ( ۱۲ )

خیلی سربسته بود یاد این بیت قیصر امین پور انداخت منو :

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
بغض گره خورده در دلم ... خیلی خوب بود :)
آهِ...
چقد پراز استرس بود ...
اوهوم ، خیلی استرس داشتم و یه جورایی هنوز هم دارم!
می‌دونی مشکل چیه؟ اینه که بهترین شانس زندگی رو وقتی داری متوجهش نیستی که بهترینه، بعد از یه مدت می‌فهمی :|
خب من هیچوقت بهترین شانس زندگی‌م رو نداشتم! (به جز خوش شانسی که برای انتخاب رشته آوردم!) 
اینی که الان بهش گفتم بهترین شانسِ زندگی‌م ، صرفاً در حد یه شانس و خیاله! هنوز عملی نشده و احتمالش خیلی هم زیاده که هیچوقت عملی نشه ...
چیزی نتونستم بگم ، صلوات فرستادم ولی ...
موفق باشین ...
ممنون :)
الان چی شد؟

میدونم مبهم بود :) 
اینجور نوشته ها فهمیدنش برای خواننده که در جریان نیست یه ذره سخته :)
آقا من هیچی نفهمیدم :]
اشکال نداره :)
هر چی هست ایشالا خیره ، حتما بهش میرسی و از دستش نمیدی ..
فقط شاید این غرورت اجازه نمیده که خودت مطرحش کنی .. یا خجالت که گمان نکنم ، آدم خجالتی نیستی ( حداقل تا جایی که من میدونم و تصورت میکنم :)) )
..
این حرف رو زیاد شنیدم ، نماز بخونی آروم میشی ، یا قرآن یا دعا یا ... نمی دونم ، حتما اینجوری هس که میگن ..
اتفاقاً خیلی خجالتی‌ام :دی
چیزی نیست که گفتنی باشه ... واقعا سخته که بخوام توضیحش بدم ! خیالات رو چگونه تشریح کنم؟‌ :دی

اوهوم ، خوبه :) تاثیر دارن :)
پست پر از استرس بود و واقعا بخاطرش ناراحت شدم... :(

امیدوارم هر چی هست و نمیدونمم چیه ب بهترین شکل ممکن انجام بشه و اون چیزی ک ب صلاحتونه و خیلی خوبه براتون پیش بیاد

و ان شااالله الان اون استرس هم تموم شده باشه... :)
قصدم ناراحت کردنِ بقیه نبود .. شرمنده :(

ممنونم :)

تا حدودی مرتفع شده :)
پست خیلی ناراحت کننده و مبهمی بود.....ولی خب ادم باید یاد بگیره تو زندگی هیچ چیز غیر ممکن نیست...

یاد خدا تو اینجور مواقع خیلی خوبه..........اینم میگذره و به مرور زمان دردش رو فراموش میکنید

فقط میتونم بگم قوی باشین...همین
بنده که هیچ کجایِ پست نگفتم فرضِ غیرممکنی که در نظر داشتم عملی شده و به وقوع پیوسته!! دیگه شما چطوری همچین برداشتی کردید الله‌ اعلم!!! :)
هنوز چیزی نشده که بخواد بگذره و به مرور زمان فراموش بشه :/ 
تا حالا اینقد استرس از طریق یه نوشته بهم منتقل نشده بود!
هم باید آفرین  بگم برا توانایی همراه سازی
هم باید بگم آخه چرا این همه استرس؟! -_-

و اینم اضافه میکنم جز استرس چیزی نفهمیدم :|

و اینکه ان شاء الله هر آنچه که صلاح هست، چه فرض غیرممکن چه ممکن فرض نشده! 
واقعاً؟! از یه جهت شرمنده‌ام که موجبات استرس‌مندیِ شما و دوستان رو فراهم کردم :/ و از یک جهت خوشحالم که میتونم همچین متن‌هایی بنویسم :))
خودمم واقعاً نمیدونم چرا اونقدر استرس و تشویش و دلشوره! گرفته بود من رو ... برای خودمم جالب بود که با هیچ راهی هم رفع نمی‌شد!!

جز استرس چیزی هم نبود در واقع! :|

چه خوب گفتین! "ممکنِ فرص نشده!" D: ان‌شاالله :)‌  ممنونم :)
شما همیشه منظور منو بد برداشت میکنید..........
خب اتفاقی نیفتاده که بخواد فراموش بشه!!! :/

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

up