طوفانِ تهدید (3) :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : باقری

قسمت اول - قسمت دوم

------------------------------------------

واقعا نمیخواستم صبح بشه ... اصلاً دوست نداشتم دوباره با همچین استرسی روبه‌رو بشم ... صبح که شد ، فقط آهنگِ "صبح نشده، ظهر نشده، چی شد که شب شد!" رو کم داشت! که البته آن موقع نداشتمش وگرنه یه ده‌باری شنیدنش تجویز می‌شد!

در هر حال نمی‌شد که دست رویِ دست گذاشت! راستش با اینکه اداره نزدیک بود اما نمیخواستم اسم و نشونی از خودم بجا بمونه [حالا یک درصد هم اگه شده ؛ احتمالِ عملی نشدنِ تهدید می‌رفت! اونوقت این شکایت یا گزارشه می‌شد قوزِ بالا قوز!] 

شماره بخش شکایت‌ها رو داشتم و چون تجربه زنگ زدن و حرف‌زدن با اونا را داشتم می‌دونستم که وسطش عصبانی می‌شم و با یه جمله "مرتیکهِ مفت‌خور" گوشی رو قطع  میکنم! بابام حرف زد! 

+ سلام بخشِ شکایت؟ [دقیق اسمِ اون بخش یادم نیست ولی در کل در مورد شکایت بود]

- بله بفرمایید ...

+ خسته نباشید ؛ این دبیرستان ا... هست که مدیرش آقایِ س... هستن ؛ خیابونِ ... ایشون اومده بچه ها رو تهدید کرده که اگه موـتون رو نزنید نمیذارم فردا که یعنی امروز امتحان بدین! آخه این چه کاریه عزیزِ من؟

- طبق بندِ .... آیین نامه انضباطیِ مدارس ؛ دانش آموز حقِّ استفاده از ژل و یا مدلی زدنِ مو و غیرمتعارف بلند و کوتاه کردنش رو نداره ... گوش کن آقای ِ محترم ... در این صورت مدیر کاملا اختیار داره که این مســ ... گوش کن خب! مدیر اختیار داره مسئله رو صورت جلسه کنه! 

+ مدل چیه؟ بلند چیه؟ ژل کجا بود! مویِ اینا از یه دو بند انگشت هم کوتاه‌تره ... این مدیر منظورش ژل نیست ... صبر کن .... میگه از تَه بزنید! این امتحانِ آخره .. بعدش تابستون ... شاید بخوایم جایی بریم ؛ نمیشه اینطوری که .. این چه کاری آخه ..

- دقت کنید حتما دانش آموز شما موـش رو مدلی زده یا از وسایل و موادی استفاده کرده که مدیر اینطوری گفته ... مو اگه درست باشه که مدیر حرفی نمیزنه!

من : عجب نفهمی هستی :/ [بلند گفتم ولی فکر نمیکنم شنیده باشه!]

+الان پسر اینجاست! موش خیلی معمولیه ، اصلا هم بلند نیست ... از اولین ... گوش کنین یه لحظه ... از اولین روز مدرسه اینا رو وادار کرده موـشون رو با ماشین از تَه بزنن ... خب نمی‌شد وسط سال جابه جا شد ... ناچاراً تحمل کردیم! اما اینکه الان یه روز مونده بخواد بگه من نمیذارم امتحان بده ؛ خب این استرس و ترسی که به دانش آموزا داره میده اصلا معنی نمیده ... نمیشه که عزیزِ من ... دانش آموز داره امتحان میده اون بیاد با زور بخواد اینا رو تهدید کنه ! معلومه که این امتحان دیگه امتحان نمیشه 

- هیچ مدیری حق نداره دانش آموزی رو از دادنِ امتحان منع کنه! اصلا همچین کاری ممکن نیست ...

+ خب حالا ایشون همچین تهدیدی کرده اگه همچین کاری کنه چی؟

- نه آخه ...ممکن نیست اصلا ... حتماً چیز دیگه‌ای گفته ؛ برعکس برداشت شده 

+ خب حالا که گفته و امروزم امتحانه :/

- به هرحال اگه اینکار رو انجام بده قابلِ پیگیریه ... شما آقایِ ؟

+ ما که دیگه وقت برای پیگیری نداریم :/

- باشه ؛ اسمِ شریف؟

+ حالا اسم مهم نیست .. من الان اسم میگم واسه دانش آموزم یه مشکلی ایجاد میکنه ؛ دشمنی ایجاد میشه خوب نیست ... خداحافظ!

یعنی داشتم از تعجب شاخ در میاوردم ... اداره‌ای که یه خیابون فاصله داره ، در جریانِ هیچی نیست! تازه دفاع هم میکنه :/

اصلا به این بخشِ شکایت امیدی نداشتم! اصلا چشمم آب نمیخورد که اینا کاری کنن ...

بابام من رو می‌رسوند مدرسه ...وقتی موهای بچه‌ها رو دید یهو پاش رو گذاشت رو گاز و گفت: "بیا بریم تو پنج دقیقه موـت رو میزنم"! منم که هرگز دیگه حاضر به اینکار نبودم گفتم که تا الا صبر نکردم که ثانیه آخر تسلیم بشم ... هیچ غلطی نمیتونه بکنه :/ دیگه اصلاً هم واسم مهم نیست!

وقتی وارد مدرسه شدم از اینکه می‌دیدم بچه‌ها اینقدر ترسو و بی‌عرضه‌ان حالم گرفته شد! بیشتری  موهاشون رو زده بودن و این افتضاح بود!!! 

چند دقیقه که گذشت ، مدیرمون رو دیدم که با عصبانیّت داره تو راهرو راه میره و هِی به این و اون دستور میده که : "زنگ رو بزن دیگه" ، "اون بلندگو رو بیار" و ...

زنگ رو که زدن ، تو کمتر از سی ثانیه همه با یه نظمِ خاصی که شبیه رژه‌های ارتش و سپاه بود به‌صف شدن ... اونم رژه‌ای که مقابلِ رهبری انجام میگیره :دی

خب به نظر خونسردانه اما کاملا مشخص بود که خون خونش رو میخورد؛ اومد و شروع کرد به حرف زدن :

"امیدوارم همه‌تون با موفقیّت این امتحانات رو گذرونده باشید ... 

آهای اونی که زنگ زدی ارزشیابیِ اداره، گفتی من نمیذارم امتحان بدی ؛ کی گفته من نمیذارم؟ میتونی امتحان بدی ولی از حالا بِدُون که نمرهِ این امتحانت صِـفـره! صفر!  کسی حق نداره اینجا برای من [تعیین تکلیف] کنه و بگه[چیکار کنم و چیکار نکنم] ... حالا همه‌ی اونایی که خودشون هم میدونن موـشون بلنده خودشون بیان بیرون ... خودشون با زبون خوش بیان بیرون وگرنه با مشت و لگد میارمتون [حالا مثل همه اوقات که میخواد توهین کنه ، بلندگو رو میاره پایین و میگه:] آشغالایِ عوضی گمشید !"

 نفر اول یا دومی بودم که رفتم بیرون و خیلی شیک و با یه لبخند ملیح اون گوشه به عنوان نفر اول وایستادم! حتی اون معاونی که اومده بود اسامی رو یادداشت کنه ، خودم بهش خودکار دادم! اما خب از اونجایی که دبیر فارسی و املا و انشام ؛ با مدیرمون رفیق چندین و چندساله[از دوران مدرسه] بود میتونستم حدس بزنم که ممکنه به حرفش گوش کنه! 

و کم کم یه مقدار ترس و اضطرابی پیدا کردم که البته جلویِ خودِ مدیر به هیچ عنوان نشون ندادم و چنان با غرور راه میرفتم هرکی نمیدونست فکر میکرد همین الان هند رو فتح کردم و برگشتم! املا 10 نمره اش نوشتاری بود و 10 نمره‌اش سوالایی بود در رابطه با نوشتن و این حرفا که الان دیگه اینطوری نیست ... 10 نمره نوشتاری رو که اصلا حواسم نبود و فقط می‌نوشتم ... اما تو این 10 نمره‌ی دوم از شانس بد یکی رو غلط نوشتم و از قَضا هر کدوم هم یک نمره داشت و الان حتی اگه صفر هم نمی‌شدم ؛ حداکثر 19 بودم! ... دیدم موقعیتِ خوبیِ که بفهمم این دبیر چند مَردِ حلّاجه!! رفتم و بهش گفتم این یه نمره رو میدید یا نه!! و خب اونم هِی با خنده میگفت برو مرادی ... وقتی داشت می‌رفت یه بار دیگه هم بهش گفتم و اونم گفت بیا بریم ببینم آقای س(مدیر) میگه بدم یا ندم! و خب از واضحات بود که گفتم خیلی ممنون نمیخواد آقای فلانی ... دست شمام درد نکنه :/

دمِ درِ راهرو که رسیدم یکی از بچه‌ها رو دیدم که اونم با همه‌ی ترسویی ؛ موش رو کوتاه نکرده بود!!! یکجوری از ترس میلرزید انگار وقتی داشتم هند رو فتح میکردم ، این پادشاهِ شکست خوردهِ هندِ خیالیم بوده! چه کیفی داد وقتی بهش گفتم : "نترس، اون که نمیتونه نمره‌ات رو صفر بده ؛ تو ورقه امتحانی داری .. آخه مدیر چیکاره‌اس؟! اصل دبیره "  .... بیشتر کِیف کردم وقتی تویِ همون درِ ورودیِ راهرو که با دفتر فاصله‌ی چندانی نداشت بلند داد زدم : "بیا برو خونَت ... اینقدر نترس ؛ هیچ غلطی نمیتونه بکنه!" یه لحظه خودمم تعجب کردم از میزانِ شجاعتم ؛ مثل این می‌موند که جلویِ کاخِ سفید ؛ شعارِ "مرگ بر آمریکا" سَر بدی :دی  تو عمرم هیچکسی رو ندیده بودم در اون حد از ترس ، بلرزه!! آخرش هم اون نیومد که بره و همونجا موند ... و من مقتدرانه برگشتم خونه، هرچند هنوز به میزانِ متوسطی میترسیدم که نکنه واقعا صفر بده؟!  

نمی‌دونید چه کِیفی میداد! :))) 

اون روز فهمیدم که این مدیر با همه زبون‌درازی‌هایی که میکرد [مثلاً می‌گفت حتی اگه الان رئیس آموزش پرورش هم بیاد نمیتونه هیچ کاری بکنه و اینجور حرفهای مفت!] چقدر از یه ارزشیابیِ ساده میترسید!!! 

کاری به کارای خوبش ندارم که اون کارها از وظایفِ یه مدیرِ مدرسهِ اسلامیه! ولی کارهایی توهین‌آمیزی که انجام می‌داد به هیچ وجه از حق‌های یک مدیر نیست! همونطور که دانش‌آموز حق نداره به مدیر بگه : "تو" !!! 

چقدر بچه‌ها ازش میترسیدن و میترسند هنوز!!! واقعا تعجب میکنم چرا هیچکدوم به فکرِ شکایت و گزارش نیستن!!! شیطون[شاید هم یک فرشته!] یه مدت بهم میگفت از همینجا (از راه دور) کارهاش رو گزارش بده :دی  اما میترسیدم ، عصبانیتش رو ؛ رویِ اون دانش‌آموزا خالی کنه ... وگرنه تا الان ده بار گزارشش رو میدادم

وقتی هم که کارنامه رو گرفتم نه تنها صِفری توش نبود ؛ بلکه حتّی خبری از 19 هم نبود :)

------------------------------------------

+ خیلی وقت بود که منتظر بودم این روزای خردادماه برسه و این خاطره‎‌ام رو بنویسم و ثبتش کنم ... و الان واقعا خوشحالم که به کمک خدا تونستم اون چیزایی که یادم بود رو بنویسم ... اگه متن‌ها طولانی بود و خسته شدید از خوندنش یا اگه اذیت شدید و یا اگه متن‌های بد و مسخره‌ای بود ؛ معذرت میخوام :)

۲ موافق

نظرات ( ۱۳ )

خیلی خوب بود:) این جسارت و شجاعت رو داشتن خیلی جاها به درد آدم میخوره. ترسیدن و کوتاه اومدن بعضی ادما رو وقیح تر میکنه:) خوحشالم به خیر تم شد:))
بله کاملاً درسته ... بعضی جاها خیلی نیازه ... آره خداروشکر :))
تبریک پادشاه هند :)))
ممنون :دی
چند شدین؟:))
واقعا مدیرمیگفت آشغالای عوضی؟:/
20 :))
هروقت میخواست توهین کنه بلندگو رو میاورد پایین که مردم بیرون نشنون ... معمولا هم از همین مدل فحش‌ها می‌داد ...
- هیچ مدیری حق "داره" دانش آموزی رو از دادنِ امتحان منع کنه! اصلا همچین کاری ممکن نیست ..

 "نداره" در واقع.
ممنون :) اصلاح کردم :)
یک چیزی بگم؟
مطلبا طولانی که میشه خیلی سخت میشه خوندشون. بخصوص که فونت رو خیلی کوچیک میزنی. ما هم که پیرمرد! چشمامون ضعیف.
:)
شما کاملا درست میگید! اما نمیتونستم این مطلب رو کوتاه‌تر بنویسم ... حقّش ادا نمی‌شد D:
فونت هم دارم سعی میکنم بزرگتر کنم ... قالبش تازه وارده ؛ ان شاالله درست میشه ...
:)
خیلی خوب نوشتیش این خاطره رو. 
ولی میدونی چیه، بنظرم اطلاع بده به اون دفترشکایات یا هر چیزی. قطعا اگه این مدیرتون اینقدر روانیه، هنورم داره کاراشو ادامه میده و حقِ اون بچه ها نیست که همچین تهدید هایی رو بشنون. البته درسته که امکان داره به اونا سخت بگیره اگه تو زنگ بزنی. اما اگه زیاد پیگیری کنی شاید یه بازرسی-چیزی بفرستن اونجا تا بررسی کنه اوضاعو :)
خداروشکر که خوب شده :) ممنون :)
بله خبر دارم از الانش! هنوز هم بچه‌ها به همون مقدار دارن اذیت میشن و دم نمیزنن [البته با یه تاکتیکِ دیگه] ... و این شکایت نکردن از بی عرضگیِ خودشونه! و حالا وقتی من اونجا نیستم نمیتونم اونطور که باید اوضاع رو کنترل کنم و رفیقم هم دیگه سال بعد اونجا نیست و میره دبیرستان [از بدِ روزگار تنها رفیقم تو قم ؛ با چاپلوسی یه مقامی پیشِ اون مدیر پیدا کرده و زیاد بهش سخت نمیگذره! و در این صورت حاضر نیست علیه اون مدیر کاری کنه :/]  اوهوم درست میگید ؛ ولی اون دانش آموزا باید عقلشون برسه چون اونجان ولی من که نمیتونم بدونِ اینکه در جریان باشم گزارش بدم ؛ ریسک‌ـش بالاست ...
از رفتار اداره خیلی تعجب کردم ...حتی حاظر نشدند یه بازرس بفرستن بررسی کنه..
یعنی شما با این که موهاتون رو نزده بودین حتی سرتون یه داد هم نزد؟...یعنی تمام شعار هاش الکی بود؟
تک تک که بررسی نمیکنه! قرار هم نبود داد بزنه که :/ فقط گفته بود نمیذارم امتحان بدید که بخاطر گزارش نتونست!کسی هم که داشت اسامی رو می‌نوشت ؛ خودش نبود و اگر هم خودش اسامی رو می‌نوشت ، با شناختی که ازش دارم برای من داد نمیزد ولی تیکه مینداخت :)
واقعا وبلاگ قشنگی دارید. ساده و صمیمی و بی الایش می نویسید.
موفق باشید.
تشکر 
سر شما داد نمیزد فقط تیکه می نداخت در حالی که در حالی که با دیگران چنان رفتاری کرده که اشک شون در اومده.....جالبه خیلی دوست دارم بدونم چرا برای شما تبعیض قائل میشده....ولی شما کار درستی کرده ادم نباید زیر بار حرف زور بره کارتون شجاعانه بود...

کسی رو بیخودی اشکش رو در نمی آورد ...  سر این ماجرا کسی اشکش بخاطر مدیر در نیومده ؛ مثلا از بس ترسیده گریه اش گرفته ... 
وقتی کسی اشکشون در میومد حتما کار خلافی انجام میداد که کلاً نوعش با این کارا فرق داشته (مثلاً گوشی آورده بود یا به دبیر بی احترامی کرده بود یا چیزای این شکلی)... قضیه‌اش طولانیه! حتی میشه در موردش کتاب نوشت به نظرم :))
+ ولی در کل هم حساب کنم ؛ دانش آموزا با هم برابر نیستن! یکی بهتره یکی بدتر! با همه این چیزایی که در موردش نوشتم هیچوقت بهش بی احترامی نکردم! مثلا شده تند و صریح حرف بزنم ولی بیاحترامی نکردم و خیلی احترامش رو نگه میداشتم! و حداقلی‌ترین کاری که میتونست انجام بده حفظ "احترامِ متقابل" بود ...
عجب آدمایی عجب قانونی !!!
:)
حامد بهدادو عشقِ :)))
هوووف ، عَجَب آدمایی پیدا میشَن ، مدیر ما هَم یه بار یکی از بچه ها که (واقعا هَم شَر بود و کار اشتباهی هَم کرده بود) با شیلنگ انقدر زده بود که سرتاپاش کبود بود .. البته مدیرمون هم کار اشتباهی کرده بود ولی رفت شکایت کرد ولی هیچکس نیومد ، نه رسیدگی نه چیزی .. 
:))
معلومه هیچکس شکایتِ یه شرّ رو نمیگیره و محل نمیذاره :دی  ... ولی در کل تنبیه نباید اونقدر کم باشه که هرج و مرج بشه(مثل کلاسِ امسالِ من!) و نه اونقدر زیاد که دانش آموزا عاصی بشن! ...
وقتی یه ادم انقدر به دیگران سخت میگیره و یه هم چین رفتاری داره حتما یه علتی داره
خاطره نویسی تون خیلی خوبه خسته نباشید..
ممنون :)
عجب داستانی دارین شما پسرا!مقاومت در مقابل اجبار و زور رو هم بزاری کنار،اصولا پسرا رو موهاشون حساسن! :)
نه که دخترا حساس نیستن :دی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

up