طوفانِ تهدید (2) :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : باقری

قسمت اول

------------------------------------------

دوازدهم خرداد (93) رسید ... باز هم انشا ساعت 4 بعدازظهر بود و هنوز ساعت از 10 نگذشته بود ... هوا خنک و بادی بود! دقیقا همون هوایی بود که من عاشقش بودم! اما مثلِ همیشگی‌های قم ، گرد و غبار داشت و غبار آلود بود ...

میخواستم زنگ بزنم اداره و بخاطر همچین تهدیدی شکایت کنم و یا سوال کنم که چطور میخواد اینکار رو انجام بده!!! اما همش به خودم میگفتم: بذار امروز بگذره اگه همچین کاری کرد اونوقت شکایت میکنم!

بابام هم که همیشه حاضر به کوتاه کردنِ بود این‌بار حاضر نبود و میگفت چه معنی میده بخاطر دو روز؟! غلطشُو کرده :))  

ساعت تقریبا 2 بعدازظهر شده بود که باد شدیدتر شده بود و هرچند گرد و غبارِ هوا بیشتر شده بود اما هنوز اونقدرا هم زیاد نبود ..

تقریبا ساعت چهار بود که به مدرسه رسیده بودم ... هوا خیلی وضعش خوب نبود ... دوست داشتنی هم نبود! مدیر رو دیدم که از مدرسه رفت بیرون ، به گمانم رفته بود بانک ...

پنج دقیقه که گذشت هوا به شدت خاک‌آلود و غبار آلود شد! خیلی خیلی شدید! هیچوقت اینقدر هوا رو آلوده ندیده بودم ... آسمون یا هرجایی رو که نگاه میکردی به رنگ خاک و قهوه ای رنگ میدیدی! اصلا نمی‌شد چشم رو برای چند ثانیه متوالی باز نگه داشت! اگه صرفاً چند لحظه لب از لب بر میداشتی خیلی راحت گرد و خاک و دونه‌های ریزی رو داخلِ دهنِ‌ت احساس میکردی!!! مدیرمون هم اومد و خیلی سریع رفت بالا ... منِ و مِن کنان روی سکو می‌موند و به آسمون نگاه میکرد و هِی می‌رفت تویِ راهرو و بر می‌گشت ... مدیری که در طول سال اکثریت اوقات (تقریبا همیشه) حتی بعد از زنگ تفریح ، بچه‌ها رو صف نگه میداشت ؛ اون روز نتونست صف نگه داره! نه بخاطر اذیت شدنِ بچه‌ها!!! به نظرم به این خاطر بود که نمی‌تونست جلویِ صف بمونه و حرف بزنه! [تا بخواد حرف بزنه یا جلو رو نگاه کنه ، گرد و خاک امانش نمیدن] این روز همون روزیه که تویِ تهران ؛ یه طوفان خیلی شدید و خیلی غافلگیرکننده اومده بود ؛ بعداً فهمیدم که حدود یک‌ساعت بعد از این گردباد تویِ قم ؛ توی تهران هم به شدت بیشتری طوفان اومده بود : کلیک و کلیک

وقتی رفتیم سرِ جلسه ؛ شروع کردیم به نوشتن انشاء ؛ ذوق‌مرگ شده بودم که نتونسته بود خواسته‌اش رو عملی کنه :)) اما خب مثل همیشه از این "خوشحالی" چیزی نگذشته بود که "ترس" جایگزینش شد! خداروشکر که امتحان انشاء رو تونستم خوب بنویسم و ذهنم درست کار کرد!

باز هم با همون شیوه‌ی داد و فریاد ؛ مثل جارچی‌ها ، حرفش رو تویِ طبقه‌ها گفت :

"امروز متاسفانه و واسه شما خوشبخاته هوا جوری شد که نشد جدا کنیم‌ِـتون[اونایی که کوتاه کردن و اونایی که نه!] 

اما فکر نکنید که قِسِر در رفتید! نـــَع! دوساعت قبل که سومی‌ها امتحان داشتن باید می‌دیدید که چجوری تو حیاط نگهشون داشتم و نذاشتم امتحانن بدن ... باید می‌دیدید که چجوری به غلط کردن افتاده بودن ! 

امروز سومی‌هایی که موـشون رو نزده بودن رو نگه داشتم فردا نوبت شماهاست! امروز هم ارفاقِ شما! فردا اگه کسی با این مو بیاد نمیذارم بره بالا [نمیذارم امتحان بده]"


مگه میشه!؟ سومی‌ها رو نگه داشته و اونا بجای شورش! و کودتا! مثل کلاس اول ابتدایی‌ها گریه کردن؟! [چندبار دیده بودم که چطور سومی‌ها را به گریه انداخته!] 

مراقبمون رو نمی‌شناختم! دلیلِ اصلیِ باور کردنِ حرف‌های یامفتِ مدیر ؛ حرف‌های اون بود! حالا راست یا دروغ وقتی ازش پرسیدیم واقعا سومی‌ها رو نگه داشته جواب داد:

"آره ، نگهشون داشته بود ... سی، چهل نفری می‌شدن ؛ اونا هرچقدر التماس کردن آقایِ "س"[مدیر] اجازه نمی‌داد برن امتحان بدن ... این آخراش که به گریه هم افتاده بودن!"

دیگه به فکرم چیزی نمی‌رسید ... اداره آموزش و پرورشِ ناحیه فقط یک خیابون با این مدرسه فاصله داشت! ولی اصلاً و ابداً از هیچی خبر نداشت ... فقط تو دلم میگفتم خاک بر سرشون که اینقدر نظارتِ مزخرفی دارن!

فقط به شکایت فکر می‌کردم! قبلاً هم یکی دوباری گزارشِ بعضی از قانون‌های مسخره‌اش رو داده بودم[البته هیچ فایده‌ای به اون صورت نداشت]! تنبیه‌هایی که به شدت ناپسند بوده رو اما نگفته بودم! این به اصطلاح تنبیه ، هم نوعش و هم روشِـش فرق داشت! پایِ نمره وسط بود! پس رحم جائز نبود به‌هیچ‌ـوجه!!!

وقتی رسیدم خونه و این تهدید و ماجرای سوم‌ها و شهادتِ دبیری که مراقبمون بود رو گفتم! بابام می‌گفت : "خب اگه بخوای حالا حاضرم کوتاه کنم!!!" ترسیده بود :دی  راستش منم ترسیده بودم اما اصلاً به کوتاه‌کردن مو فکر نمیکردم!! حتی به شکایت از طریق دادگاه شاید ولی به کوتاه کردن هرگز!

غروب بود و اداره تعطیل! نمی‌شد شکایی کرد یا گزارشی داد! باید صبر میکردم تا فردا تا ببینم آخرِ این ماجرا به کجا می‌رسه ...

    ادامه دارد ...

------------------------------------------

قسمت سوم

۶ موافق

نظرات ( ۹ )

چه مدیر عقده ای!
باز جای حساس قطع شد:|
ان شاالله فردا آخرینش رو هم مینویسم و تمام... :))
خیلی وقته که منتظرِ این روزای خرداد بودم تا درباره‌اش بنویسم ....
اگه همه رو یکجا بنویسم خیلی خیلی طولانی میشه! 
خیلی هیجان انگیزه نوشتت .. خیلی هم منتظر بقیه اش عم .
چه خوب :) لطف دارید :) ... کلاً ماجرایِ پرهیجان و پراسترسی هم بود واقعا!
ان شاالله فردا تموم میشه ... خیلی وقت بود منتظر بودم واسه این روزا که بنویسمش :)
یعنی واقعاً مسخره‌تر از این به عمرم ندیدم؛ زمان ما هر کاری باهامون داشتن قبل امتحانات داشتن، دیگه موقع امتحان که وقت این کارا نیست؛ اصلاً وقت امتحان مگه وقت این کاراست؟ :/
بله واقعا هم همینطوره! وسطِ امتحانات که نباید به دانش‌آموز همچین فشار و استرسی وارد کرد! امتحان که شوخی‌بردار نیست!
البته قبل از امتحانات هم اذیت‌هاشون کم نبود! ولی وسطِ امتحان همچین رفتاری خیلی غیراخلاقیه!
من این جور مواقع لج میشم میگم بزا ببینم چیکا رمیکنه :|
من لج نشدم!! برام غیرقابل قبول بود واقعا! اگه حرفِ لج‌کردن بود باید از اولِ سال اینکارو میکردم! نه اون دو روزِ باقیمونده‎‌اش :)
چه مدیر مسخره ای مثلا با این کارش میخواسته چیه ثابت کنه
یعنی اینقدر بچه های سوم ازش میترسیدن که حاضر به شکایت نبودن؟
اون روز طوفانی یکی از بدترین روزای عمرم بود..از بدشانسی اون روز منو دوستم رفته بودیم بیرون واقعا وحشتناک بود ...شانس اوردیم که زنده موندیم...برای یه لحظه فکر کردم قیامته
اصلاً به فکر شکایت و گزارش نبودن!
آره با اینکه من ابعاد کوچیکترش رو نسبت به تهران دیدم ولی واقعا طوفانِ بزرگی بود ، بزرگترین گردباد یا طوفانی که تویِ عمرم دیدم!
خیلی وحشتناک بود با دوستم نزدیک بود بریم زیر ماشین...خیلی بد بود...
چرا بقیه اش رو ننوشتین ؟
ان شاالله فردا قسمت آخرش رو هم مینویسم ....
معلومه مدیر عقده کرده:-\
شاید ...
سلام :-)
قالب زیباتر شده (فکر کنم با تاخیر زیاد این موضوع را متذکر می شوم!)

+در فرصت مناسب این طوفان های تهدید ناک را مطالعه خواهم کرد...
سلام :)
نه اتفاقا همین الان عوضش کردم ... همین الان هم دارم یه چیزایِ کوچیکی رو تغییر میدم :)

+ لطف دارید :)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

up