این شهر ، شهر ماست؛ شهر ما بود! :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : برای تمام بین‌التعطیلین‌هایی که آقا معلم ما را نفرین کرد!

من هیچوقت شهر پدری ام را ندیده بودم[به جز یکبار در پنج سالگی، که آن هم یادم نمی آید]! از اول هم در همین رشت بودم! در همین رشت، بدون اینکه شهری روستایی خانه ای ویلایی ای و یا هرچیزی اینچنینی را ببینم! اما تا دلتان بخواهد ادعا بود! تا جایی که هر از گاهی در طفولیت گمان میبردم که تک خاندانِ این سرزمینیم!! [یه همچین چیزی ولی نه در این حد! اغراق بوده این حرفم] ادعای غلطی نبود! اما دیر بود! همه چیز بر باد رفته بود! بر باد داده بودندش! که؟ نمیدانم! نمیخواهم هم که بدانم! 

خب بچه بودم! جایی هم میرفتیم یادم نمی ماند! "به درک" گفته بودم به همه مسائل و اختلافات دنیا!!!

اینکه وارد شهری شوی که بارها اسمش را در خاطره ها و بحث ها و حتی دعواها شنیده ای اما در آن حس غربت داشته باشی؛ اینکه با وجود فامیل ، بدانی که با آنها بیشتر از غریبه ها؛ غریبه ای[پس همان ندیدنشان بهتر! چه یکسال نبینی آنها را چه هشت سال، و چه صدسال!]! حس خوبی نیست! نه اصلا نوستالژیک برای من معنی پیدا نکرد امروز ! اصلا! وقتی بابام میگفت من در این پارک میامدم و درسهایم را میخواندم درحالیکه حتی تو یکبار هم وارد آنجا نشده و الان هم با سرعت 50 تا برساعت از آن رد میشوی اصلا قشنگ نیست! وقتی بابام میگفت این خانه عموی من است(عموی بابام) در حالیکه نمیدانم کیست و چیست ، اصلا خوب نیست! یا وقتی برای اولین بار بقعه آ سید جعفرآقا رو میدیدم به صورتی که حتی یکبار هم داخلش نرفتم، حتی همین بار هم درست ندیدم، با اینکه بیشتر دویست بار اسمش رو شنیدم؛ اصلا جالب نیست! حتی اینکه عمویِ به اصطلاح عمو، به جای "مرادی" مینویسد "مرادیان"! اصلا قشنگ نیست! اصلا خوب نیست! اصلا ...

من امروز در پسِ همه نگاه های با دقتم ، احساس غربت کردم! حس غریب بودنی که وقتی رفته بودیم قم هم نداشتم!

کلیک

کلیک

+ تصاویری رو که گرفتم حجمشون یه مقدار بالاست که هم آپلودش واسه من مشکل سازه و دانلودش واسه شما! لینکشون تو اینستا رو میذارم برای دسترسی بهتر! [اینستا هم تبدیل شده به آلبوم تصاویرم:)

++ غربت فقط "ناآشنایی" نیست ...

  • Mr. Moradi
  • پنجشنبه ۹ ارديبهشت ۱۳۹۵ ، ۲۰:۲۶
  • دل نوشت
  • نمایش : ۱۶۲
۵ موافق

نظرات ( ۱۵ )

منم بچه بودم رفتم زادگاه پدری.زیاد دوستش نداشتم با وجودی که همه فامیل بودن. به قولی همون حس غربت.
فامیلی که دیده نمیشه و فقط بدی دیدم ازش ! فامیل نیست که! از غریبه ها هم غریبه تره...
پدربزرگم میگفت به یارو میگن اهل کجایی میگه هنوز زن نگرفتم!
:)

:))
اره خیلی بده که ادم در جمع فامیلی در جچمعی که همه از یه خون هستن احساس غریبی بکنه....بعضی وقتا ادم فکر میکنه از اونا نیست...راسته که میگن هر ضرری که به ادم برسه از خودی.....من خودم به شخصه پدر بزرگ پدریم رو هیچ وقت ندیدم ....نمیدونم ولی خیلی بده که ادم بدترین ضربه زندگیش رو از پدر بزرگش ببینه....بعضی کارا و حرف حتی اگر 100بار معذرت بخوای درست نمیشه...
درضمن پارکش خیلی قشنگه....
متن یه مقدار ابهام داشت، اصلاح کردم... نگفتم در جمع فامیلی!!! من الان هشت ساله این فامیلِ بیگانه رو ندیدم ...
آره عکسش خوب افتاده :)
اجازه دارم برم پست های اینستاگرامتون رو ببینم ..و اگه خواستم نظر بزارم؟
اجازه لازم نداره که :|
چقدر دلم میخواد منم به شهر نیاکانمون برم :)
:)
چِقَد شهرِ ـتون قَشنگـ ه :))
کلا گیلان خیلی قشنگه D:
منم خیلی وقته که به دیار پدری نرفتم.
:)
سلام.
حالا خیلی سختش نکن دوست جان...
و اینکه فراموشی ریشه ها غم انگیزه...
پایدار باشید.
سلام
:)
موفق باشید :)
درسته که نباید برای پست بالایی کامنت بزارم، ولی در حد یه جمله : واقعا از مدرسه های شیفتی منتفرم :|
چرا؟ بعد از ظهری خیلی خوبه! صبح افتضاحه ...
غربت در عین آشنایی ... هعی...
:(

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

up