اتفاق! :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : برای تمام بین‌التعطیلین‌هایی که آقا معلم ما را نفرین کرد!

آرام آرام راه میرفتیم ... از این سمت بازار به آن سمت! خسته نبودم اما حوصله این شلوغی را هم نداشتم ... پیشنهاد مسیر فرعی دادم ... رفتیم در تو در تو های بازار بزرگ رشت!!! شاید اولین بار بود که از آن مسیر میرفتیم ، مسیری که تقریبا مختص نوشت افزار و اسباب بازی بود ... میرفتیم ... 

اما فقط 5 ثانیه! فقط!

سعی کردم بشناسم! اما سریع تلاش کردم که دیگر فراموش کنم! اصلا برود به جهنم!

سرخوش به نظر می آمد ...میتوانستم از حالت چهره، دندان های نسبتاً خرگوشی و آن غرور بچگانه اش حدس بزنم که او ، خودش است! در پنج ثانیه! یک تلاقیِ کوچکِ دو نگاه و دیگر هیچ ...

دلایلی هست که میگوید خودش است و دلایلی که میگویند: فراموش کن! این پنج ثانیه را قبل از آنکه ماه ها طول بکشد، فراموش کن ... 

+ نوشته فوق، از نظر موضوع با این پست هم جهت است ...

++ حکمت خدا، در همین اتفاق هاست ...

  • Mr. Moradi
  • چهارشنبه ۱ ارديبهشت ۱۳۹۵ ، ۲۰:۵۷
  • دل نوشت
  • نمایش : ۷۹
۸ موافق
up