مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : 429
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

چکیده ای از 1394

سه شنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۴، ۰۸:۴۰ ق.ظ

در سال 94 برخلاف 93؛ اتفاق خاصی نیفتاد .. نه اینکه استرس و نگرانی نبوده باشه! نه! ولی اتفاقی که جوانب دردسری و پیچیدگی داشته باشه رخ نداد و الحمدالله ....

دوست دارم یه چکیده مختصر مانندی از هر ماهش بنویسم ...

***نکته مهم: متن طولانیه و از الان اعلام میکنم که بهتره خودتون رو خسته نکنید!

فروردین 1394 :

روز اول بود و برخلاف سه و یا حتی چندین سال قبل به خانه دو نفر رفتیم ... اولین خانه رو که در 8 صبح واردش شدیم ، تپل ترین عیدیِ عمرم را گرفتم : 50 هزار تومان! خب البته ایشون هیچ سالی به بنده و هیچ بنده ای! عیدی نداده بود و دادن این مبلغ آنچنان هم نباید جلوه عجیبی داشته باشه ...

قبل از اینکه افراد دیگری وارد این خونه بشن، قبل از اینکه ساعت به 9 برسه از اونجا رفتیم

خانه دوم هم ناهار را ماندیم و قبل ناهار یه گشتی! زدیم و عکسهای خاطره انگیزی ثبت کردیم ...

سیزده به در هم مانند این هشت سال متوالی هیچ جا نرفتیم :) 

اولین جلسه عربی بعد از تعطیلات، طبق قولی که خودمان داده بودیم امتحان گرفت و من هم که به ذات عربیم را بلدم ، بیست شدم :)

البته در همین فروردین بود که وارد دنیایِ مزخرفِ بازیِ کلش آف کلنز شدم که ای کاش همان موقع حذفش میکردم ....

اردیبهشت 1394 :

همچنان درسها را پیش میرفتیم و صدالبته علوم رو خیلی عقب بودیم ... ریاضی رو به موقع تمام کردیم و امتحاناتش(ریاضی) رو که من شاهکار کرده بودم و همه را 20 شده بودم! البته امتحان آخر که هیچ وقت ورقه هایش به دستمان نرسیدیم را نمیدانم چند شدم :) که همان روز آخرین امتحانِ ریاضی بود که از آقای عاشوری پرسیدم نمره قرآن را چند میگذارید؟ و او هم نه برداشت و نه گذاشت و جلوی همان دبیر ریاضی گفت: 9 بعلاوه 10 چند میشه؟> همین را گفت و رفت :/ و چقدر من بخاطر قرآن استرس داشتم! استرسی که برای ریاضی نداشتم ...

خرداد 1394 :

امتحانات پایانی شروع شده بود و من همچنان با حماقت به بازی کلش ادامه میدادم ... امتحانات فوق العاده و معجزه آسا و صدالبته پر از استرس و اضطراب گذشتند! امتحاناتی که نیم ساعت قبل از تقریبا همه آنها در حال بازی کردن بودم!!! خوب یادم است که چقدر بدبختی کشیدم برای فول شدن سوالات علوم! در حالی که تمامیِ سوالاتش؛ کوتاه جواب و نهایتاً یک جمله بود و من بیشتر سوالاتی رو خونده بودم که جوابش از سه خط بیشتر بود!!! خوب یادم است که بعد از امتحان اجتماعی چقدر بی حال شده بودم و چقدر دبیر رفتار عجیب و درعین حالِ اینکه نامتناسب بود اما باز هم بد نبود :)

یکروز قبل از آخرین امتحان که انشا بوده باشه به تهران رفتم! خب قاعدتا هیچ تمرینی برای انشا نکرده بودم .... از شانس زیبای من تسمه ماشین که پراید باشه در دو کیلومتری منجیل پاره شد! و از آنجایی که ما خیلی مفیدکار هستیم حاضر نشدیم 60 هزارتومان به این امداد خودروها بدهیم! خب ماشین کنار بود و در فکر بودیم که چطور باید این دو کیلومتر را که نصفش تونل است و توقف در تونل هم غیر ممکن میباشد، برویم تا موتور آسیبی نبیند! خب رفتیم و فکر کنم بیشترین مصرفِ بوقمان هم همانجا بود! منجیل آنقدر بادی بود که به سختی میشد نفس کشید! بالاخره توانستیم ساعت 19 که البته دیگر رمقی نداشتیم به خانه برسیم .... 

امتحانات که تمام شد، رفتم سراغ کتابِ "خاک های نرمِ کوشک" (کلیک)...  خواندم و خواندم و خواندم که قبل از تیر تمام شد .... کارنامه را هم گرفتم : بیست تمام ...

تیر 1394 : 

از آنجایی که در خانواده، مادرها اصالتاً ترسِ‌ عجیب و غریب و بی موردی دارند (ترس در همه زمینه ها) ؛ روزه گرفتن، مخصوصا اینکه دومین سالَم بود کمی برایم با مشکل رو به رو بود ... و از آنجایی که اطمینان و تجربه داشتم که روزه هیچ آسیبی به من نمیزند؛ مصمّم بودم که هرطور شده این طلسمِ‌ بیهودهِ ترس را بشکنم ؛ ترسی که اصولش این بود که : " روزه بر هیچکس واجب نیست و به همه آسیب میزند مگر اینکه خلافش ثابت شود" و من خلافش را ثابت کردم ... برای این اثبات دو روز بدون سحری روزه گرفتم ؛ که نمیدانم چرا اصلا سخت نبود! از نظر من گرسنگی چند طبقه است: 1- گرسنه 2- خیلی گرسنه 3- بی حسی .... نمیدانم چرا اصلا گرسنه نبودم آن دو روز!! اصلا ... خیلی بی حس! انگار اصلا به غذا نیازی نیست .... 

بازیِ کلش که همچنان ادامه داشت .... پیاده‌روی هایی که گاها به بیشتر از یکساعت هم میرسید هیچ اثری بر من نداشت ... پیاده‌روی هایی که همیشه قبل از "ماه عسل" به پایان می‌رسید ...

مرداد 1394 :

قبل از تابستان تعداد برنامه هایی که چیده بودم خیلی زیاد بود!!!‌ همچنین از بودجه ام که عیدیِ نوروز آن را تشکیل میداد بدونِ اینکه استفاده ای از آن کرده باشم به طرز عجیبی کم میشد! 

یک اتفاق خوب و بزرگ در مرداد افتاد که آن هم درست کردنِ همین وبلاگ بود ... یعنی پایه و اساسِ وبلاگ از همان موقع گذاشته شده بود و البته مطالبی که مینوشتم در آن زمان ها هیچ شباهتی به مطالب آبان ماه به بعد ندارد ... ولی خیلی خوب بود که باعث شد با این فضا بیشتر آشنا شوم ...

شهریور 1394 : 

اصلا شهریور از همان اول آمده که برود! که برود و بدونِ اینکه تو کارهایی را که میخواستی انجام داده باشی، واردِ مهر شوی ... 

شهریور برای یک مدرسه ای؛ ماهِ غم انگیزی‌ـست ... شهرویر یعنی خدا رحمتت کند دانش آموز ...

مهر 1394 :

مدارس که آغاز شوند، به ناچار زندگی ام می‌شود درس‌هایی که معنی‌ای ندارند برای کسی که دغدغه های مبهم‌تری دارد ...

ماهِ اول است، مخصوصاً همراه با ذهن مشغولی و خیالبافی هایی که از شهریور شدت گرفته ، همه با هم دست به دستِ هم دادند تا من کمترین نمره عمرم را تجربه کنم ... کمترین بود اما نمیدانم چرا شنیدن آن به جز در لحظه تصحیح، هیچ استرسی که مهلک باشد بر من وارد نکرد! در حالیکه وقتی 18 میشدم صدبرابر بیشتر استرس میگرفتم! اما این بار! نمیدانم ....

آبان 1394 :

سه ماهه اول مدرسه ، سرعتش بالاست! تنها اتفاق تقریبا مهمی که در این حدود افتاد، تغییر و تحولی بود که در سبک و نوع نوشتارهایم ایجاد کردم و میتوانم بگویم یک درجه در وبلاگنویسی بالاتر آمدم ...

آذر 1394 :

آذر رسیده بود و باز هم علوم را به شدت عقب بودیم! استرس علوم بالا بود ... در پستی گفته بودم که آذر برام یک ماهِ عجیب بوده ... ولی اینبار اینطور نبود ... عادی بود اما باز هم فراز و نشیب داشت ... 

دی 1394 : 

امتحانات شروع شده بود ... واقعا هیچ راهی نبود ... خیالبافی ها و تفکراتی که سه ماه گذشته شدت داشت، کم کم  سختیِ خودش را به من نشان داد ... استرس واقعا بالا بود ... به شدت .... هنوز هم تعداد پست های دی ماه از همه بیشتر است! و همین به خوبی نشان میدهد که چقدر استرس داشتم که فِرت و فِرت پست میگذاشتم! پست های یک جمله ای و گاهاً ده خطی! شبِ امتحان ریاضی یکی از بدترین شب های عمرم بود ...

در بحبوحه امتحانات بود که تجربه ام در کدنویسی و بهتر است که بگویم اصلاح کدها زیادتر شده بود و این را هم مرهونِ استرس امتحانات هستم که مرا به این کار تشویق میکرد!

بهمن 1394 :

بهمن اگر فقط یک اتفاق را از آن جدا کنیم، خوب بود :)  ولی امان از آن اتفاق، از آن دست‌ اتفاقاتی‌ـست که سخت است تحملش برای منِ وسواسی ...

اسفند 1394 :

این اسفند، ماهی بود که نزدیک دوسال منتظر بودیم اتفاق بیفتد ... بگوید و جواب بگیرد ... که گفت و جواب گرفت! ولی نمیدانم چطور میتوان از کسی که به شدت خرّاج است، تصوری قانع ایجاد شود! یا از کسی که تاسوعا و عاشورا پایش را از خانه بیرون نگذاشته و در ظهر عاشورا فیلم نگاه میکرده تصوری بسیار بسیار بسیار مذهبی که منظور متحجّر است ، ایجاد شده باشد ... واقعا چطور این تصورات و جلوه های از این فرد ایجاد شده؟ الله اعلم ... البته میدانیم که مشکل اصلی این ها نیست ... اسفند با امتحاناتی که هیچوقت به رسمیت نمی‌شناسمشان دارد به پایان میرسد ... به پایان میرسد تا سالِ جدیدی بیاید و به پایان برسد ...

+ قضاوت ممنوع!

++ از اولش نمیدونستم محاوره ای بنویسم یا ادبی! از تلفیقِ ادبی و محاوره ای بدم میاد! ولی فکر‌میکنم یه ذرّه مخلوط شدن :/

  • Mr. Moradi

سالی که گذشت

نظرات (۱۲)

اون اتفاق خاصی که در 93 افتاد -اگه خصوصی نیست- چی بود؟
دوبار اسباب کشی کردیم ...
البته یه اتفاق خوب هم افتاد که نگم بهتره ...
چه خوب که تک تک ماها رو یادتونه من اگر بخوام بنویسم بعید میدونم جز یکی دو ماه از سال رو بقیه ش رو یادم باشه.
یه چیزایی یادم میمونه؛ جزئیات نداره، فقط کلیاته :)
  • . خانم الف .
  • یعنی تو زندگیتون هیچ مسئله و اتفاق دیگه ای جز درس نبود :/
    بعد چرا تو این هشت سال سیزده به در بیرون نرفتین؟!
    به طور محسوس خیر نبود :)
    شلوغه! کی حوصله داره بره! کلا تنبلیم در اینجور امور ....
    یعنی قشنگ یادته هر ماه چی شد؟!!!!!!!
    من فقط یادمه فروردین رفتم شرکت، مرداد استعفا دادم!!!!! همین فقط یادمه!!!! :/
    یه کلیاتی از هرکدومش یادم میمونه :)
  • شِمِلـ ــیا
  • چه با جزئیات
    ...
    حتی استرس ها هم یادتونه :)
    افرین
    :))
    چشم به اعلامیه توجه کردم و خودمو خسته نکردم :))
    امیدوارم سال خوبی داشته باشی
    :))
    ممنون ؛ همچنین شما ...
  • . خانم الف .
  • :|
    خب اتفاق ومسئله زیاده! اما محسوس نیست! چیزی هم که حس نشه نوشتنی نیست :)
    جالبه هر 12 ماه رو به درس فکر می کردین و استرس داشتین ....اینقدر استرس هم خوب نیست....ولی خیلی برام عجیب بود که سیزده بدر بیرون نمیرید.....چقدر کسل کننده از اونجایی که گفتید قضاوت ممنوع منم بر خلاف میلم قضاوت نمیکنم......امیدوارم سال جدید اتفاق هاب خوب براتون بیفته
    ممنون ...
    عجب تفاوتی داشت با نودوچهارمن ! چه زندگی ارومیواجب شد یه دونه پست منقش طوری این مدلی بنویسم دلم خواس
    :)
  • مــــــــ. یــ.مــ
  • الان با کلش در چه حالید ؟
    :دی
    دادم به یکی دیگه در ازای سوالات انگلیسی :)
    چجوری یادتون مونده اینا رو؟! :|
    :)
  • دختر مهتاب .....
  • عالیه ک یادتون مونده خاطرات
    :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    up