پیشنهاد و معــرفی :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : Resonating Mind
یه روزی هم بیاد نفسِ آخرم بره... 
بشنوید
+ می‌دونم برای محرم نیست و برای مدافعانه حرمه ... ولی ... ولی نداره دیگه! خیلی خوب بود ... 
۱۴ موافق

بی‌تو ای صاحب الزمان ... 

بی‌قرارم هر زمان ... 

از غمِ هجرِ تو من ، دل‌خسته‌ام ... 

:::

+ ای کاش دل‌خستگی‌ـم از غمِ هجرِ صاحب الامرمون بود :(

++ بشنوید

نظرات شما ( ۶ ) ۷ موافق

من در یک زمینه، البته نه فقط همین یک زمینه! الان که فکر میکنم می‌بینم توی چندتا مورد، خود درگیری، شایدم خود آزاریِ شدید دارم ... طوری‌که وقتی با چیزی اذیت میشم،  دوباره خودم رو در معرضش قرار میدم، یعنی باز هم میرم سراغش، دیگه فرقی هم نداره یک متنِ وبلاگی باشه یا یک فیلمِ دوساعته و یا حتی یک مکان! همینطوری خودم رو عذاب میدم با خوندن و دیدن و شنیدن و راه رفتن حتی ... :| انگار یه‌طورِ مخصوصی دنبالِ راهِ چاره میگردم بینِ این هزارتو ... ولی زهی خیالِ باطل! من همینم که هستم! فقط همین! حتی اونقدر که هستم هم نیستم! 

:::

بیکار بودم، هوا هم خوب بود؛ یه پیرمردی رو چند وقتی دیده بودم که قیافه‌اش خیلی عجیب هست، یعنی ریشو کلاهی که میزاره، یه‌جورِ عجیبیه؛میشه گفت درویش‌طور به‌نظر میاد :| ... با خودم گفتم تعقیبش کنم :)) قبلا هم به این فکر کرده بودم که بعضی از این آدما رو تعقیب کنم، هم هزینه‌ای نداره هم بیشتر میشه سبکِ زندگی و شایدم یه جورایی سبکِ فکریِ آدما رو فهمید... بد نبود ... یعنی تجربه‌ی خوبی بود :) البته نه جایِ خاصی رفت نه کارِ به‌خصوصی انجام داد ... همینجوری الکی چرخیدم تو شهر و محله‌هاش :|

:::

همه‌ی کتاب‌ها رو گرفتم ، فکر کنم همه‌اش رو قراره خودم بخونم،  مگه نه؟ :/ سخت به نظر میان :| 

+ ای کاش ، تکراری‌هایِ زندگیمون رو ، می‌تونستیم انتخاب کنیم! مثلا من فقط تو رو انتخاب می‌کردم و تو فقط من رو! :) 

++ عنوان از آهنگی گرفته شده که به دلایلی ازش متنفرم :| پس لینکی ازش نمیذارم ... 

لذا، شما رو به شنیدنِ آهنگی دعوت می‌کنم که انگار یه انباری، پر از غم و حسِ قدیمی رو تویِ خودش جا داده :| از این بهتر دیگه نمی‌تونستم توصیف کنم :|


دریافت

نظرات شما ( ۱۷ ) ۸ موافق

این روزها ، که انگار می‌خوام چیزِ باارزشی رو از دست بدم ، دارم تند تند غصه می‌خورم! :| انگار که دیگه وقتی باقی نمی‌مونه برای فکرکردن! که انگار با اومدنِ این مهرِ دوست‌نداشتنی ،‌ باید همه‌چی رو کنار بذارم! نه برای درس! که برایِ حضورِ ذهن داشتن و تمرکز! این روزها که اصلاً نمیتونم درست رویِ موضوعی فکر کنم! یا اگه متنی رو میخوام بخونم باید سه چهاربار تکرارش کنم تا بفهمم چی میخواد بگه! ذهنم قدرتِ پردازشش اومده پایین! 

برای همین ، دارم با عجله ، غم و ناراحتی‌هام رو یکجا جمع می‌کنم تا بعداً یادم نره که چقدر برام مهم بود ... که یادم نره چقدر میتونست بهتر باشه این اوضاع ... و اینکه حالا که دیگه قرار نیست چیزی عوض بشه ، پس من ناچارم خودم همه‌چی رو همینجور ادامه بدم ... و دیگه به هیچی فکر نکنم!! گفته بودم که به هرچی فکر می‌کنم ، دیگه محاله که اون مورد اتفاق بیفته؟ آره ، دقیقاً همینطوریه! به هرچیزی که فکر کنم دیگه محاله که اتفاقی با اون راه و روش بیفته!! یه مثالِ کوچیک میزنم : یه روزی داشتم به راه‌هایی فکر می‌کردم که ممکنه باعث بشه امتحانِ ریاضی گرفته نشه! از نیومدنِ دبیر و خرابیِ ماشینش تا تعطیل بودنِ مدرسه به علتِ برف! حتی به این هم فکر کرده بودم که ممکنه یکی از دانش آموزا مثل اون روز تویِ کلاس چهارم ، یه اتفاقی براش افتاده باشه و دبیر راضی بشه که اون روز امتحان نگیره!! اما میدونید چی شد؟ هیچکدوم از اینا که اتفاق نیفتاد هیچ! حتی خراب بودنِ دستگاهِ کپی و نبودِ ورقهِ A4 ـهِ سفید هم نتونست مانعِ امتحان بشه!! به هر شکلِ عجیبی که بود ، امتحان رو گرفت! :))) یعنی اصولاً‌ به هر راه‌حلی که فکر کنم ، دیگه محاله که مسئله با اون راه ، حل بشه ... در عوض به هر راهی که فکرنکنم ، دقیقاً همون اتفاق میفته! در مثالِ بالا به هیچ عنوان ، به خرابیِ دستگاهِ کپی و نبوده ورقه فکر نمی‌کردم! ولی اتفاق افتاد؛ هرچند که نتونست جلویِ امتحان رو بگیره :)

::::

اینکه دارم پشتِ سرِ هم از این پست‌های مبهمِ دوست‌داشتنی[:دی] میذارم ، تنها دلیلش همینه ؛ که میخوام دیگه کمرنگش کنم! خیلی کمرنگ! چون اصلاً پاک شدنی نیست! مثلا رویِ یه ورقِ سفیدِ کاغذ ، چندتا خطِ بزرگ و سیاه بکشید و هِی رویِ اونها رو پر رنگ‌تر کنین! در حدی که کاغذ بخواد پاره بشه! حالا اگه یه پاک‌کن بردارید و بخواید پاکِش کنین ، آیا کامل پاک میشه؟ معلومه که نه! سیاهیِ کمرنگی که همیشه یادآورِ اون خط‌های درشت و سیاه بودن ، باقی می‌مونه ؛ برجستگی‌های کاغذ که یادآورِ شدتِ کشیدنِ مداد رویِ کاغذ هست ، برای همیشه ، باقی می‌مونه ؛ حتی از پشتِ کاغذ هم، سیاهیِ مداد ، مشخص هست و هیچ‌وقت از بین نمیره! این دقیقاً وضعیتِ من هستش! شاید در واقعیت اون کاغذ رو بریزید دور و یکی دیگه بردارید ؛ ولی کاغذِ فکریِ من ، از بین نمیره ... مخصوصاً برجستگی‌های پشتِ کاغذ ، همیشه با من می‌مونه ...

حالا که قرارِ بمونه پس سریع‌تر پاکش میکنم ، تا فقط همون حدِ کمرنگ شده‌اش بمونه ؛ سریع‌تر ؛ ولی نه اونقدر سریع ، که کاغذ هم پاره بشه!

::::

یه آهنگی هست که محشره کلا ... حال و هوایِ تک تکِ کلماتش رو می‌فهمم! و تک به تکِ کلمات و موسیقیِ پس‌زمینه‌اش رو دوست دارم ... 

دریافتِ آهنگِ منم سرگشته‌ی حیرانت ای دوست ... از حسین کشتکار بوشهری

نظرات شما ( ۲۱ ) ۹ موافق

همه‌چی رو خودم شروع کردم ... امروز ، که با خودم حساب کردم ، دیدم به خودمم دارم دروغ میگم ... از کِی اینقدر بازیگرِ قهاری شدم که خودمم نقشم رو باور کردم؟ 

نباید اینطوری می‌کردم با خودم ... نباید اونقدر فرو می‌رفتم تویِ این‌همه فکر و خیال ... هرچند که بتونه واقعیت باشه! اصلاً واقعیت هم باشه، الان دیگه چه فایده‌ای داره؟ همه‌چی تموم شده ... باور کن! دیگه چیزی نمونده که ... 

یه اشتباه ؛ همیشه اشتباهه، حتی اگه حسِ خوبی داشته باشه!  اشتباه بود... اشتباهی رفتم ... ولی دیگه نمی‌خوام ادامه بدم ... میدونم آخرش میشه مثل این فیلما! تا طرف میخواد یه چیزی رو بذاره کنار، دقیقا همون سرِ راهش سبز میشه! ولی چه فایده! 

یه بیتی بود ، پارسال وقتی از کتاب ادبیاتمون خوندم ، جداً تنم لرزید! یه شماره شناسنامه کنارش نوشتم!! ولی بعداً خطش زدم:| هنوزم که گاهی میخونمش، از خودم خسته میشم :

دیدار یار غایب، دانی چه ذوق دارد؟  **** ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد

با خودم فکر می‌کنم که چرا من اینقدر بی‌شعورم؟ اونقدر که به خودمم دروغ میگم و دروغِ خودم رو باور میکنم :|

هیچی عوض نشده ... هنوز همون حالِ پست قبل رو دارم ... هنوزم به این آینده ، امید دارم ... هنوزم می‌دونم که بالاخره یه جایی باید خودم تمومش کنم ... هنوزم میدونم که باید برم ... ولی ، دلم رو باید جا بذارم... من دیگه نمیتونم سنگینیِ احساساتم رو تحمل کنم ... من دیگه نمی‌تونم اینقدر ضد و نقیض زندگی کنم ... 

+ یه جا تو قلبت،  واسم نگه‌دار

    زنده می‌مونم ، به شوقِ دیدار 

   برام دعا کن ، خدا نگهدار ... خدا نگهدار

                تا روزِ دیدار ... 

++ وقتی چشماتُ رو هم میذاری بِدونْ، وقتی چشمامُ رو هم میذارم تو رویا نگاه‌ت میکنم، دلخوشو زنده با این خیالم ... 

+++ آهنگ تیتراژ دولت مخفی

نظرات شما ( ۱۶ ) ۸ موافق

اسمش رو زیاد شنیدیم! تعریفش رو هم... ترجمه سال 45 رو خوندم به صورت پی دی اف ... اولش فکر میکردم که ترجمه اش قدیمی و مسخره ست ولی وقتی بخش کوتاهی از ترجمه الانش رو خوندم ، فهمیدم که قدیمی بودنش دلیل بر بد بودنش نیست! از بس که این ترجمه جدیدش برام مسخره به نظر میاد :)) 

از همون ده بیست صفحه اول ، متوجه یک روند ثابت و دلچسبِ تویِ داستان شدم ... داستان خیلی خوب پیش میره ... یعنی حداقل برای من دوست داشتنی بوده ... 

یکی دوتا قسمتش، شاید هم دو سه تا قسمتش رو خیلی دوست داشتم که نمیگم کجاهاشه :) در هرحال برام کتاب خوبی بوده و احتمالاً چندبار دیگه هم میخونمش! ولی الان نه! یکی دو قسمتش من رو ، بدجور میبره به عالم خیالیم! یعنی بدجورهااا! و من الان حوصله و وقتِ فکرکردن رو ندارم! اونقدری هم سرِحال نیستم که بخوام بهش فکر کنم!

به هر صورت ، اولین رمانِ خارجی ای بود که خوندم :) و واقعاً هم ترجمه قدیمی رو ترجیح میدم :|

+ بخشی از ترجمه 1394 - دانلود ناتوردشت چاپ 1345

++ اینکه تویِ ویکی پدیا در خلاصه داستانِ ناتوردشت نوشته : "و این دو روز سفر و گشت و گذار، نمادی است از سفر هولدن از کودکی به دنیای جوانی و از دست دادن معصومیتش در جامعهٔ پُر هرج و مرج آمریکا" ؛ اگه اون کلمه "نماد" رو نیاورده بود ، برام تعجب آور بودش :))

+++ هرجایی که "کالفیلد" میومد ، من لکنت میگرفتم تویِ تلفظش :| چرا "کالفیلد"، مخصوصاً بخشِ "فیلد" اینقدر سخته تلفظش؟! :))

نظرات شما ( ۱۳ ) ۶ موافق

بعضی از این آهنگ ها در عینِ سادگی , انگار میخواهند حرف بزنند ... انگار میخواهند متکلم وحده باشند و جایِ همه حرف بزنند ...

دانلود آهنگ تیتراژ متهم گریخت

+ توی این شهرِ شلوغ یک آشنا کنارم نیست ، حتی یک سرپناه واسه قلبِ بی قرارم نیست ، نمیتونم باشم از غصه ها جـــدا , تو منو تنها نذار ای خدا، خــــــــدا

نظرات شما ( ۱۲ ) ۸ موافق
up