مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : 429
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۸۴ مطلب با موضوع «پیشنهاد و معــرفی» ثبت شده است

با مزخرف‌ترین فیلمِ سال شروع میکنم :) فروشنده. 

حتی همون دیالوگی که میگه آدما چجوری گاو میشن و جواب میاد که به مرور هم اونقدرا جالب نبود :| ولی اونجاش که گفت زندگی فقط صدسالِ اولش سخته جالب بود :دی البته فقط همون تیکه‌ای که گفت صد سال و نه یه ثانیه‌ی قبل و بعدش حتی :| 

نکته‌ی دیگه هم اینکه ، ساعتی که داشتم فروشنده رو میدیدم ، پلاسکو سقوط کرد :| 

:::

بعدِ فروشنده بادیگارد رو دیدم :) همیشه فیلم رو جوری ببینید که راحت‌ترید! من با سینما راحت نیستم! خب مگه مرض دارم برم سینما؟! داداشم فیلمو گذاشت تو تلویزیون،‌از همون اولش حس کردم باهاش راحت نیستم و دیالوگاش رو نمیفهمم :| ای‌کاش میرفتم خودم میدیدمش :دی البته بعدش دوباره یه‌دور کامل دیدم بادیگارد رو. حتی دیشب که می‌خواستم یه اسکرین‌شات بگیرم ازش ، تقریبا یه دور دیگه هم دیدم :))

خیلی قشنگ بود به نظرم :) اگه کسی ندیده،‌ ببینه حتماً :) 

:::

دیروز هم ابد و یک روز رو دیدم. 

خوب بود.

+ میدونین چرا مرتضی همیشه با خوشحالی از بدبختیای مردم واسمون تعریف میکنه؟ چون میخواد ما فکر کنیم خیلی هم بدبخت نیستیم.

- تو فکر میکنی من واسه چی نمیام اینجا زندگی کنم؟ چون تو خونه‌ی ما هیچی تمومی نداره ؛ از ظرف کثیف بگیر تا نیش‌های همه به هم . من هشت ساله شوهرم مُرده برگشتم اینجا ؛ اینجا هشت ساله شبا تصمیم میگیرن این زندگی رو عوض کنن صبحا یادشون میره ؛ اینجا کسی عوض بشو نیست ؛ فقط باید هر کدوم پخش شیم بریم یه طرف ؛ اینجا همه‌چی ادامه داره ؛ هر یه جمله‌ی آدما به هم یه داستان پشتش داره.

  • Mr. Moradi

یه موضوع‌هایی هستن که با فکر کردن حل نمیشن. بعد انسان‌هایی که شدیداً اعتقاد به فکر کردن دارن و هی سعی می‌کنن با فکر کردن حلش کنن. بعد هی نمیشه و هی اونا بیش‌تر مشغول میشن. بعد اونا حالشون بد میشه! بعد حتی ممکنه تصور کنن آخر خطن! یه‌سری از این آدم‌ها خیلی احمقن. یکجایی که شاید راهِ میانبری ایجاد بشه ، به فجیع‌ترین شکل ممکن خرابش می‌کنن. پل‌های پشت سر و جلوی پا و آینده و حال و گذشته و پسا آینده رو حتی می‌پوکنن با چند حرکتِ مزخرفِ چرت و پرت. با چند فکرِ ابلهانه. بعدش پشیمون میشن. اما احمق‌هایی از این دسته هستن که به تمام معنا احمقن! باز هم ول نمی‌کنن. اونقدر اشتباه میرن مسیر رو ، اونقدر اشتباه می‌کنن که دیگه حتی اون حسِ پشیمونی هم بهشون دست نمیده. که حتی پشیمون نمیشن از راهِ رفته! یا پشیمونیشون مصنوعیه. اینا به مرحله‌ای میرسن که دیگه نمیخوان حتی فکر کنن. که دیگه حتی از هرچیزی که یادآور باشه براشون میخوان دوری کنن. اینم خودش یه راه حل میتونه باشه ولی یه‌چیزی هست شبیهِ پاک کردنِ صورت مسئله! یا رفتن به سوالِ بعدی :| اینا حتی ممکنه از یه کامنتِ معمولی و ساده و غیرخاص و واضح و تک ، توی پستِ قبلیشون ، ناراحت بشن! خیلی الکی! خیلی خیلی الکی! اینا حتی بعضی پست‌های ساده و معمولی و حتی دوست‌داشتنی ، میتونه ناراحتشون کنه ، اونقدر که خودشونو متقاعد کنن که در اون‌باره کامنتی نذارن! این آدم‌ها وقتی به این مرحله میرسن ، واقعا نمیخوان فکر کنن. واقعاً فکر میکنن که با فکر نکردن اگه چیزی حل نشه ، حداقل بدتر نمیشه ، چونکه با فکر کردن چیزی حل نشده. اینا میدونن خیلی احمق بودن. و حتی می‌دونن که کلِ زندگیشون باید از جانبِ چیزی اذیت بشن که وجودِ خارجی نداره. این مرحله‌ی فکر نکردن مرحله‌ی مسخره‌ایه! در عینِ حال که بشر در تلاش‌ـه که فکر نکنه ، بیش‌ترین میزان تمرکزِ فکری‌ـش به همون مسئله‌ی نصفه و نیمه پاک شده اختصاص پیدا میکنه؛ اونقدر که حتی مسئله رو کامل دوباره می‌نویسه. از اول. مثل احمق‌ها.

من دلم واسه اون حسِ پشیمونیِ عمیقِ قبل از "خیلی احمق" بودنم تنگ شده. واقعا تنگ شده. من واسه اون حسِ پشیمونیِ چند لحظه‌ای که جایزه‌ش یک خواب و خیالِ ساده و عالی بود تنگ شده. 

بشنوید

  • Mr. Moradi

آدمیزاد یه‌جایی دلش می‌گیره. جوری که خودش هم نمی‌فهمه. بعد از یکی دوساعت با خودش میگه عی باباع! الان دیگه چرا؟

دلِ آدم چرا باید بگیره؟ من چرا اینقدر گیج شدم؟ مثلاً شما فکر کنین که من دیروز نیم ساعت داشتم حرص می‌خوردم و از ته دل استرس داشتم که آیا توی امتحان جغرافیا ، سه شاخه‌ی اصلی جغرافیا رو سه تا نوشتم یا دوتا؟ :| بعد از نیم‌ساعت کلنجار رفتن ، خودم رو متقاعد کردم که سه تا نوشتم و درست نوشتم و طوری نیست! بعد می‌گردم دنبال یه‌چیزِ دیگه که براش حرص بخورم :/ مثلاً مرض دارم و دقیقاً از مسیری میرم که بدمصب بدجور خاطره توی خودش جمع کرده! الکی مثلاً می‌خواستم ازش عکس بگیرم ، ولی خوشم اومد که اصلاً فراموشم شد توی اون مسیر صبر کنم و زل بزنم تو دیوار سرمه‌ای و تهران نئونِ نقش‌بسته‌ی روش و با خودم بگم چی‌شد که اینجور شد؟ البته که تهران نئون هیچ ربطی به هیچ خاطره‌ای نداره! ولی من چند سال نمیدونستم "تهران نئون" تبلیغ مغازه‌ی چسبیده به این دیواره و درواقع اسمِ اون مغازه‌ست!! شغلش رو هم که همین یکی دوسال پیش فهمیدم! ولی من اون دیوار سرمه‌ای رو با "تهران نئون" میشناسم!! دیواری که ده بار ، بیست بار، سی بار، چهل بار، صدبار، دویست بار، شونصد بار از کنارش با سرعت یک ، ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد و حتی هشتاد عبور کردیم! حیف که بانکِ صادراتِ متروکه‌ی پایین‌تر از این دیوار تبدیل شد به ساختمون بیمه! وگرنه خاطرات اون وسیع‌تر بود! اما یه فرقی داشت ، و اونم چراغ قرمزش بود! که دیگه با سرعتِ ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد و یا حتی هشتاد نمیتونستیم از جلوش عبور کنیم! بلکه میزدیم رو ترمز و زل میزدم به سر درِ خاک‌گرفته‌ی آبی‌ـش و همه‌ی فکرام رو روش ضبط می‌کردم!! تغییرِ شکل و کاربریِ ساختمونا و یا خیابونا و یا حتی تابلوی اسمِ خیابون‌ها و کوچه‌ها بعد از چندسال ، بزرگترین ظلم به حافظه‌ی مردمِ یک شهر محسوب میشه. 

نمیدنم حرفم سرِ چی بود! ولی سرِ خاطره نبود. حرفی بود ولی فراموشی هم چیزِ خوبیه. آدم نیاز داره یه‌چیزایی رو به‌خاطر نیاره. حتی اگه عمدی باشه و فقط ادایِ فراموشی رو در بیاره! حتی اگه تظاهر باشه! مثلاً اصلاً خوب نیست آدم هِی بخواد فکر کنه که قبلاً هم که وضع همین بود! همین آش بود و همین کاسه و حتی همین قاشق و همین ملاقه و همین کشک و همین پیازداغ!! پس چرا الان صرفاً فکر می‌کنم که دیگه نباید تحمل کنم؟ چرا فکر می‌کنم که چرا راهی نیست؟ نمیدونم! همینه که هست! باید همینی باشه که هست شاید!

+ بشنوید ؛ اگه متوجه‌ی معنیش و یا متن آهنگ نمیشید‌‌ : +

  • Mr. Moradi

از دیشب یه حرفی هست که میخوام بگم ، نمیدونم چی هست ، نمیدونم چجوری میشه گفت ... حتی نمیدونم حرفی هست یا نه ... ولی از دیشب حس می‌کنم باید یه چیزی بگم ، باید به یه نتیجه‌ای برسم ، باید یه‌چیزی رو که تا حالا درک نکردم درک کنم. اما شاید طبق همون قانونی که میگه هیچ بایدی وجود نداره ، قرار نیست حرفی بزنم یا چیزی رو بفهمم. دقیقاً! اصلاً قرار نیست ما چیزی رو بفهمیم تا از این سردرگمی بیرون بیایم و یا سوال‌هامون بی‌جواب نمونن. ما اصلاً قرار نیست که بهمون الهام بشه که فلانی تو خیلی اشتباه کردی!! ما خودمون باید خودمون رو برسونیم ، به‌زور برسونیم به یه نتیجه‌ای که بتونه قانع‌کننده باشه. که بتونه بهت بگه اشتباه کردی.

ولی من الان یا دیشب نمی‌خواستم بیام بگم که اشتباه کردم. من نمی‌خواستم بیام بگم که همه‌ی فکر و ذکرم رو در هاله‌ای از ابهام و اشتباه جلو بردم و نمی‌تونستم جلوش رو بگیرم. اتفاقاً اومدم بگم من اشتباه نکردم. من اگه همه‌ی فکرم صرفِ چیزی شد که وجودِ خارجی نداشت ، اشتباه نکردم. من فقط دنبالِ چیزی میرفتم که خدا میخواست. اما دقیقاً از یه‌جایی باید ضمیرِ حرف‌هام تغییر می‌کرد. از یه‌جایی نباید بزرگش می‌کردم. از یه‌جایی نباید اونقدر برام مهم میشد. نباید اونقدر مهم میشد که الان با خودم بگم احمق اونو با خدا اشتباه نگیر.

من یه‌جایی رو اشتباه رفتم. تقصیرِ خودم هم نبود. بازی‌های مسخره‌ی پشتِ پرده حواسم رو پرت کرد. من یه‌جایی باید ضمیرِ حرف‌هام رو تغییر میدادم و ندادم. راستش من یه‌جایی یه‌جوری باید یه حسی رو درک میکردم و درک نکردم. من باید می‌فهمیدم و نفهمیدم چون نمیتونستم بفهمم. من باید کوچیکیِ اون رو بفهمم. من باید بفهمم فقط. اما اصلاً قرار نیست ما چیزی رو بفهمیم یا بهمون الهام بشه. اصلاً قرار نیست از این سردرگمی در بیایم. یعنی اصلاً قرار نیست از جایِ دیگه‌ای ما رو از سردرگمی خارج کنن. این خودِ مائیم که باید یکجوری که نمیدونم چجوری ، از این توهم بیرون بیایم. که ببینیم واقعیت رو. که واقع‌بین باشیم و اینقدر توی ابهام نمونیم. این‌قدر برای خودمون و دیگران رنج نسازیم.

ما باید یکجایی بفهمیم که رو به رویِ این مسیر بن بست هست! اگر هم پشتِ این بن‌بست ، خیابونی ، زندگی‌ای ، حسی ، خیالی و... وجود داره ، باید از یه کوچه‌ای ، میانبری ، خیابونِ دیگه‌ای واردش بشیم. ما نمی‌تونیم تا ابد به دیوار جلومون زل بزنیم و به صدا و عطر و طعم و رنگ و بویِ زندگی‌ای که از پشتش میاد دلخوش باشیم. ما باید مسیرمون رو عوض کنیم. باید خودمون رو عوض کنیم و این تنها بایدی هست که باید باشه تا سردرگم و گیج نباشیم توی زندگی. و من فقط سردرگم و گیج شدم توی زندگی. و من فقط نشستم پشت دیوار و زندگیِ اونطرفِ بن‌بست رو تصور کردم. و من هیچ کوچه و خیابونی نبوده که نرفته باشم اما هیچ راهی پیدا نکردم و پیدا نکردم و دوباره نشستم پشت دیوار. فقط همین.

بشنوید

از جهان تنها تو رو می خواهم اما تو ...

  • Mr. Moradi

بخونید نوشته‌ی تصویر رو :) اگر بزرگتر میخواین ببینید تصویر رو : کلیک کنید

:::

صدای اخشابی ، صدای خاطره‌هاست برام! دوست‌داشتنیه بعضی از آهنگ‌هاش ... یهویی شنیدم و گفتم شما هم بشنوید! پس :

بشنوید

  • موافقین ۸
  • ۲۷ آذر ۹۵ ، ۱۸:۰۰
  • Mr. Moradi

هر ولادتی برای من طعم و خاطره و شکل و شمایلی متفاوت از دیگری دارد ... ولادت صاحب الامر همیشه رنگ و بوی خانه‌ی همکاری را دارد که همیشه پسرکِ خانه در حال دویدن و بازی با هم‌بازی خودش است! یا ولادت امام علی علیه السلام طعم و شکل شمایل روزی از تیرماه را دارد که سال‌ها پیش رفته بودیم در مجلس و محفلی که شاید تصویر روشنی از مراسمش هم یادم نباشد! یا ولادت حضرت زهرا سلام الله علیها همیشه یاد و خاطره‌ی روز مادری را دارد که برای یک هدیه‌ی دوهزار تومانی ، حدود پانزده هزار تومان ضرر زدیم! و اما ولادت پیامبر اکرم صلی الله علیه آله و امام جعفر صادق علیه السلام همیشه شکل و شمایل و زیبایی و استرسِ یک روز وسطِ امتحانات ترم اول و روز قبل امتحان علوم را دارد که رفتیم حرم حضرت معصومه سلام الله علیها و من فقط صحن را تماشا می‌کردم و سعی می‌کردم به امتحان فکر نکنم! که البته امتحان را هم بیست شدم!! تقریباً همیشه خاطرات این دو ولادتِ مبارک با امتحانات عجین بوده ؛ مگر قبل از مدرسه رفتنم که دقیقاً بخاطرم نیست.

عیدتون مبارک.

+ بشنوید

  • Mr. Moradi

یه‌وقتایی ، فارغ از اینکه تقصیر کی بود و چرا اینطور شد و چرا اونطور نشد و مضرات و معایبش چی بود و اینجور حرفها ؛ فکر می‌کنم به اینکه چه تغییر خوبی می‌تونست باشه! چه تعبیر خوبی می‌تونست باشه. چه آرزوی قشنگی داشتم و شاید هنوز هم دارم! چقدر آدم خوبی بودم یه دورانی :دی و چقدر این احساس دوست داشتنیه ، نه فقط برای من ، بلکه برای همه ... ولی خب آدمیزاد همیشه این احتمال رو باید بده که اگه تعبیر وارونه‌ی رویایِ خودش براش پیش بیاد چی؟ اگه هیچ‌وقت نرسه چی؟ هیچی! واقعا هیچی! هیچی نصیبش نمیشه ؛ نه اون احساس و نه اون حال خوب ؛ تا هیچ‌وقت نصیبش نمیشه! نمیگم از آینده خبر دارم! نه ؛ هیچ‌کس آینده رو نمی‌دونه ، ولی وقتی همه‌ی تعبیر و تغییر زندگیت رو به یک مورد/موضوع بند می‌کنی و وابسته‌اش می‌کنی ، هیچ‌وقت نمی‌تونی بهش برسی و همیشه یه تعبیر وارونه ازش رو به‌دنبال خودت تا به ابد می‌کِشی و هیچ نمی‌دونی که چرا! که چرا تو نمی‌تونی اما بقیه می‌تونن. که چرا تو همیشه خواستی و نرسیدی و بقیه خواسته یا نخواسته ، رسیدن و یا حتی نرسیدن! می‌دونم مفهوم حرف‌ـم نمیرسه ولی خب :) ای‌کاش می‌شد از تصویرهایی که توی ذهن ثبت می‌شن یه اسکرین‌شات گرفت و آپلود کرد و روی اونا رمز گذاشت تا ده سال دیگه یادمون نره به چی فکر می‌کردیم که اینو نوشتیم مثلاً :)

+ می‌دونم نود درصدِ این آهنگ هیچ‌ربطی به حرفای من نداره! ولی :

بشنوید

  • Mr. Moradi
up