موسیقی :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : برای تمام بین‌التعطیلین‌هایی که آقا معلم ما را نفرین کرد!

بعضی اوقات آدم نمیدونه چیکار کنه ... بعضی اوقات هم پیش میاد که آدمیزاد اختیار داره ، شعور داره ، درک داره ، میدونه ؛ اما باز هم اشتباه می‌کنه! اما بعضی اوقات اصلاً نمیدونه چیکار کنه! به چی فکر کنه و برای کدوم فکرش ارزش قائل نشه! نمیدونه که چی به چیه! فقط همین! نمیدونه که چیکار کنه با همه‌ی دونسته‌هاش ...

:::

گاهی وقتا خدا زمان رو یه جوری تنظیم میکنه که یه برخوردی یه نگاهی یه اتفاقی بیفته! صبح میخواستم بیرون برم ؛ آماده بودم ولی واقعا بدونِ هیچ بهونه‌ای پنج دقیقه رفتنم نمی‌اومد! یعنی نمیدونستم چیکار کنم! رفتم بیرون ، کوچه‌مون رو که رد کردم خاله‌م رو دیدم از روبرو ، اونم خاله‌ای که هفت هشت ماهه که ندیدمش!! ، زل زدم تو چشماش که وقتی نگاهش چرخید یه سلام مختصری صورت بگیره حداقل! اما نمیدونم واقعا متوجه نشد یا خودش رو زد به اون راه! مثل چی زل زد به روبروش و رفت! اصلا قرنیه‌ی چشمش رو میدیدم که داره با زور نگهش میداره که نچرخه!!‌ آخه آدم اینو به کدوم بنی بشری بگه!! :| حالا نیاید بگید طرف متوجه نبوده خاب!!‌ شما غریبه‌ هم توی خیابون زل بزنه بهتون متوجه‌اش میشید!! آشنا که دیگه جای خود داره! همون هفت هشت ماهه پیش که توی جشن ولادت صاحب الزمان دیدمش ، چنان سُقلمه‌ای به بچه‌اش زد که نخند و نگاهش نکن و اینا ... چه بلایی سر این‌ها اومده آخه!؟ هوووف!

:::

چقدر ما انسان‌ها الکی الکی زندگی رو کوفت و زهرِمارِ خودمون و اطرافیامون کردیم؟! واقعا چقدر الکی الکی آخه؟! بسه دیگه! چرا وقتی هیچ‌ مشکلی وجود نداره الکی مشکل درست می‌کنین؟! زندگی کنین خاب! زنده بودن که شرط نیست :|

:::

الان من دیگه فقط من نیستم ... من هستم و یک عالمه درسِ تلنبار شده‌ی امتحان‌دارِ خونده نشده که حتی روم نمیشه به خدا بگم این‌بار هم به خیر بگذرونش :|

:::

دیروز رفتیم یه مغازه‌ای ، فروشنده‌اش یه آهنگی رو گذاشته بود ، خیلی یهویی ازش خوشم اومد ، یه تیکه‌اش رو به زور توی اون شلوغی متوجه شدم و یادداشت کردم و دانلودش کردم تا الان خیلی زیاد تکرار شده!! خواننده‌اش رو نمی‌شناختم ، سرچ کردم دیدم سال 55 فوت شده! چهل سال پیش! برام شنیدنِ صداهای چندین سال قبل جالبه :)

زمستون - افشین مقدم  

نظرات شما ( ۹ ) ۵ موافق
رکنِ اصلیِ مشکلاتی که نه فقط توی زندگی خودم، بلکه زندگیِ خیلی‌ها می‌بینم، اونایی که امکانات اولیه یه زندگیِ خوب رو دارن، کمبود کارهای عاقلانه‌ست ... کمبود استفاده از عقل و بی‌عقلی!! همه‌ی مشکلاتِ زندگی‌ها ،مملکت‌ها ،دشمنی‌ها ، جنگ‌ها و غیره همشون بخاطر عقله! میدونم چیز جدیدی کشف نکردم! ولی دارم به یه دنیای با عقل فکر می‌کنم! چقدر این چند روز زندگی می‌تونست بهتر باشه! چقدر این زندگی‌ها می‌تونه بهتر باشه! چقدر نادانی کار دستِ ما داده! چقدر اشتباه کار دست من داده ... 
من درستش می‌کنم! من یه‌چیزی رو می‌سازم که هیچ‌وقت نبوده! من خودم رو می‌سازم ...
قرار نیست هیچی عوض بشه! ولی قراره یه چیزایی رو عوض کنم! اونم نه یه‌روزه! می‌دونم طول می‌‌کشه... ولی لامصب آدمی‌زاد یه‌بار بیش‌تر نمی‌تونه زندگی کنه و بیش‌تر از یک‌بار نمیشه انتخاب کرد و من توی یه دوراهیِ مسخره موندم! من رفتم تجربی ولی علاقه‌ای به شغل‌هاش ندارم[علاقه‌ای به هیچ‌کدوم از شغل‌های رشته‌های انسانی و ریاضی هم ندارم و نسبت به این دو، شغل‌های تجربی رو ترجیح میدم] ! و اگه برم سراغ شغلی که علاقه‌مندم بهش، علاوه بر ریسکی که برای قبول‌نشدن داره، یه ریسک دیگه هم داره و اونم عقب افتادنِ یک ساله تا دوساله‌ست درباره تحصیل و قطعا تا به وضعیت ثابتی نرسم نمی‌تونم کار یا کارهایی که میخوام رو انجام بدم و نمی‌دونم چه کنم ... الانم نمی‌تونم بگم منظورم از شغل موردعلاقه‌م چیه چون خنده‌تون می‌گیره :دی ولی دوراهیِ سختیه برای من!! قبول شدنش هم آسون و همچین هلو برو تو گلویی هم نیست! ولی خب نمی‌دونم چه کنم! ولی پر واضحه که باید یه راه مخفی‌ای هم باشه برای میانبری که لازمش دارم :) 
+ درست میشه :) 
++ عنوان: هرچی اینجا با تو ساختم، خوب می‌دونی که نیست! 
آهنگ نفس از مهدی یراحی
نظرات شما ( ۱۴ ) ۳ موافق

نمی‌دانم گفته‌ام یا نه! هم از آنجایی که حس می‌کنم اگر تعریف کنم بی‌تاثیر می‌شود دوست ندارم بگویم و هم از آنجایی که اگر نگویم شاید دیگر وقت نشود بگویم، دقیقا نمیدانم باید گفت؟ نباید گفت؟ خوب است؟ بد است؟ یا که چه؟ 

گمانم مرداد بود، شاید هم تیر! گمان کرده بودم که امتحانات تمام شوند، راحت می‌شوم اما خبر نداشتم که چه انتظارم را می‌کشد! خب می‌دانید، کنترل خود و صبر در اینجور مواقع خیلی سخت است، الان که فکرش را می‌کنم با خودم می‌گویم ای‌کاش صبرم لبریز شده بود!

در این دوره زمانه، خیلی طبیعی نیست کسی از این دنیا بی‌زار شده باشد، شاید هم برای بقای نسل، نباید هم طبیعی باشد! ولی من خیلی وقت است که دیگر از این دنیا بی‌زار شده‌ام! روایت‌ها و سخن‌هایی هست که می‌گویند جوری زندگی کن که انگار فردا خواهی مُرد! من هیچ‌وقت با شنیدن این حدیث متحول نمی‌شدم! هنوز هم نمی‌شوم، بیش‌تر خوشحال می‌شدم و می‌گفتم واقعا روزی می‌رسد که فردایش دیگر نباشم در این خاکدانِ استرس؟! 

شبی از همین روزهای به اصطلاحِ تابستانی بود، با خودم که نه! با خدایم می‌گفتم می‌شود واقعا الان بخوابم و فردا بیدار نشوم؟ یعنی طور دیگری بیدار شوم؟ بعد که استرس و نگرانیِ اطرافیانم را از بیرون این کالبد می‌بینم قهقهه! بزنم؟ واقعا می‌شود؟! هنوز هم گاهی آرزوی قشنگی‌ست! اینکه آدمیزاد بمیرد و ناراحتی اطرافیانش، که در زندگی‌اش جز استرس برایش ارمغان نیاورده بودند، ببیند [اغراق است البته] :| یادم می‌آید چه خواب دیده‌ام اما شاید هم درست یادم نیست که چه خواب دیده‌ام! چون آن روز صبح که تعبیر خواب را نگاه کردم، دیدم که در تعبیرش نوشته : ببیننده‌ی خواب، عمرش به سال نمی‌رسد [نقل به مضمون] ... اولش تعجب کرده بودم! ولی بعدش خوش‌حال شدم! با همه‌ی کارهای نکرده و کارهای اضافه و غلط انجام داده‌ام، خوش‌حال شدم که تا یکسال بعدش یا طبیعتاً نیستم و یا دست به تجربه‌ای متفاوت خواهم زد! خوب است دیگر! چه از این بهتر؟ همین الان هم خوش‌حالم که این خوب یا بد، نصیب‌ـم شده که اگر واقعی باشد، به سال نرسم و لا اله الا الله ... 

ولی فردا اربعین است ... اربعین روزی‌ست چهل روز بعد از عاشورا! اربعین روزی‌ست که به راحتی می‌شد یک پیاده‌روی طولانی را تجربه کرد، یک پیاده‌روی، یک زیارت، و یک دیدارِ تنهایی... می‌شد اما بدون توفیق نه! نیست! این توفیق نیست که مدرسه و هزار و یک‌جور مزخرفات نمی‌گذارد! دارم فکر می‌کنم که سال بعد نباشم، واقعا بزرگترین حسرتم چه خواهد بود؟ نداشته‌ی همیشگی‌ام؟! خواسته‌ی همیشگی‌ام؟! نه! یک پیاده‌رویِ تنهایی، یک پیاده‌رویِ بی‌برگشت، بزرگترین حسرتم خواهد بود ... اگر نباشم! خدا کند که نباشم، ولی این حسرت با من باقی خواهد ماند ... هرچند اگر واقعی باشد، از نبودنِ خود راضی خواهم بود! من هیچ‌وقت نتوانستم، این دنیا را دوست‌داشته باشم! خداراشکر! من هیچ‌وقت نمی‌توانم مرگ را پلِ راحتی، ندانم ... اما حسرت است دیگر! می‌ماند در روح و هیچ‌جور نمی‌شود جبرانش کرد! 

بشنوید

۱۱ موافق

سحر ندارد این شب تار ... 

بشنوید

۱۷ موافق

آنچنان احمق نیستم که ادامه بدم این راه بدون پایان رو ...

تموم شد! 

به همین سختی! 

دیگه نه :):


+ تصمیم‌های یهویی خیلی باحالن! کمتر از صدم‌ثانیه‌ای طول کشید تا جمله‌ی عنوان رو از ذهنم به زبونم و بعد به وبلاگم بیارم :) قبلا میترسیدم اینو بگم! میترسیدم که بره بمیره ... که دیگه واقعا بره... ولی الان با خودم گفتم مگه هست که بمیره؟ پس برو بمیر لعنتی! برو بمیر خیالِ لعنتیِ من ... برو ... واقعیتت رو قبول می‌کنم ولی اگه فقط خیالی، برو گمشو!

++ مبهم‌نویسی همیشه با من میمونه ولی دیگه نه برای این موضوع! پس تعدادش خیلی کمتر میشه :) 

+++ بشنوید

۱۲ موافق

بشنوید 

همیشه، با شنیدنِ نوایِ این صوت، آرام می‌گیرم ...

+ من این روزها، نَفَس‌َـم درد می‌کند! بنویسم، تمام نمی‌شود. پس ننوشته، تمامش می‌کنم!

۱۵ موافق

بینِ همه‌ی روضه‌هایی که در محرم خوانده می‌شود، بینِ همه‌ی غم‌هایی که هست، بینِ همه‌ی دردها، بینِ همه‌ی آنهایی که روضه می‌خوانند، فقط یک روضه‌ست که جورِ دیگری ناراحتت می‌کند، جورِ دیگری غریبی را تعریف می‌کند، جورِ دیگری به کربلا نگاه می‌کند، جورِ دیگری ظلم را نشان می‌دهد، جورِ دیگری زُل میزنند در چشمانت و می‌خواهد که قلبت را از حدقه در بیاورد ... جورِ دیگری صدایت را می‌لرزاند، جورِ دیگری باعث می‌شود صدایت خاموش شود، جورِ دیگری نگرانت می‌کند، و جورِ دیگری روضه می‌خواند ... روضه‌ی سه‌ساله‌ی کرب و بلا را می‌گویم... 

بشنوید

نسخه‌ی کم حجم‌تر 

۱۴ موافق

صفحات دیگر

up