مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

آخرین مطالب
مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۶۷ مطلب با موضوع «پیشنهاد و معــرفی :: موسیقی» ثبت شده است

تا از دهان نیفتاده این را بگویم که کمتر سریالی پیدا می‌شود که تیتراژ پایانی‌اش خوب باشد. و تعداد سریال‌هایی که تیتراژ ابتدایی‌شان نیز خوب باشد، از انگشتان دست کمتر است! نوار زرد، جدای از همه‌ی اشکالات ریز و درشت فنی‌اش، از لحاظ تیتراژهای ابتدایی و پایانی و موسیقی متن، در نظر من، بسیار دلنشین و عالی کار کرده بود. دقیقا همان موسیقیایی‌ای را داشت که در سلیقه‌ی من عالی ارزیابی می‌شود! 

+ دو ایراد هم بگویم از این سریال! اول آنکه در برخی از دقایق سریال، اینطور به نظر می‌رسید که می‌خواهند تقلیدی داشته باشند از شرلوک هولمز! و همین که می‌خواستند تقلیدی داشته باشند از شرلوک، مضحکش می‌کرد! به‌شدت برخی صحنه‌هایش غیرمعقول بود. دومین ایراد هم اینکه، نمی‌دانم کاوه کیهان چگونه سرگردی بود که با آن تیپ در اداره رفت‌وآمد داشت. جداً سبک جدیدی در نیروی انتظامی ایجاد کرده بودند؛ شاید هم صرفاً برای من ناآشنا و ناسازگار به‌نظر می‌آمد! 

++ بشنوید

  • Mr. Moradi
نمی‌دانم چه مقدار با عطرهای آشنا خاطره‌مند شده‌اید. مکان‌های آشنا، عطرهای آشنا، هواهای آشنا و القصه هرچیز دیگری که سال‌ها بوده و حالا کمتر یافت می‌شود و صرفاً آشناست. نمی‌دانم چقدر درکشان می‌کنید یا اینکه با کدامشان بیش‌تر آشنایید و با کدامشان بیش‌تر خاطره ساخته‌اید. 
یادم است یکی از کارهایی که در زمان سکونتِ در قم، به آن علاقه‌مند بوده‌ام، گشتن به دنبال عطرهای آشنا بود. هوای قم که کوچک‌ترین شباهتی به هوای همیشه خوب رشت نداشت. اما گاهی می‌شد عطرهای آشنایی را پیدا کرد. علی‌رغم همه‌ی تلاش‌هایم، بیش‌تر زمان‌هایی با این عطرهای آشنا روبه‌رو می‌شدم، که به‌دنبالشان نمی‌گشتم و این آشنایی، ناگهان مرا به خود می‌آورد. 
بعد از بازگشت به شهر خود، عطرهای آشنا بیش‌تر و بیش‌تر شده بودند. علاوه بر عطرها، مکان‌ها و هوای آشنا نیز به آن اضافه می‌شد. اوایل خیلی زیادتر بودند. مدتی دوری، اثر خودش را گذاشته بود. کم‌کم عادی‌تر شدند. اما هرچه باشند، امکان ندارد باری بیرون بروم و با آشناهای دوست‌داشتنی‌ام برخوردی نداشته باشم. واضح‌ترینشان همین هوای شهر است. هوای شهر، برایم همیشه خوب بوده. سال‌ها با این هوا خو گرفته‌ام. ثانیه‌هایش را درک می‌کنم. سال‌هاست که این عطرهای آشنا زنده‌ام می‌کنند. سال‌ها مکان‌های آشنا، کورسوی امیدی را در دلم روشن می‌کنند. 
اما این چند ماه آخر، شاید هم به‌صورت تدریجی در تمام این سه‌سال، با جان‌دادن آخرین پرتوهای امید، همه‌ی آشناها شده‌اند دشمن. حالا شنفتن هر عطر آشنایی، مرا یاد امیدهای بربادرفته‌ام می‌اندازد. هر مکان آشنایی، مرا یاد پتانسیل‌های موجود می‌اندازد. یاد اینکه چه می‌توانست باشد و حالا هیچ نشده است. اوایل فقط هوای ابری و تیره، دلگیر بود. دلگیر بود و حتی برایم ترسناک می‌شد. چرا که وقتی در آن هوا قرار می‌گرفتم و به‌اجبار باید مسیری را طی می‌کردم، به‌صورت متداوم فکرها و خاطرات و امیدها به ذهن و خیالم حمله می‌بردند. این تداوم حملات بود که هوا را ترسناک می‌کرد و باعث می‌شد که برای فرار از آن، هرنوع عجله‌ای را پذیرا باشم. اما حالا، هر هوایی دلگیر است. همه‌ی آب‌وهواهای شهر دلگیر است و فرقی ندارد آسمان آبی‌تر از هرروز باشد یا ابری‌تر. تک‌تک لحظاتش یادآور ثانیه‌های گذشته‌ای‌ست که می‌توانست آینده‌ی بهتری را رقم بزند. بگذریم! 
روزگاری من دربه‌در به دنبال آشنا می‌گشتم. هرجا و هرکجا که می‌دیدمش، تا می‌توانستم نگاهش می‌کردم و تا می‌توانستم ذخیره‌ش می‌کردم برای دیگر اوقات. عطرهای آشنا یادم می‌آوردند چه می‌خواستم و مکان‌های آشنا یادم می‌آوردند که شاید هنوز فرصتی باشد و هوای آشنا بی‌رحمانه یا مهربانانه می‌گفت که زندگی در جریان است. اما حالا، همه‌ی آشناها نمکدان‌هایشان را برداشته‌اند و بر روی یک زخم کهنه‌ی دوباره بازشده، نمک می‌پاشند. حالا، از همه‌ی آشناها گریزان شده‌ام. حالا، آشناها وحشتناکند و بی‌رحم. در حقیقت آشناها، در روزمرگی‌های ما حل شده‌اند و راه فراری از آن‌ها نداریم. خدا کند که هیچ آشنایی، زخم‌های کهنه را باز نکند. اما شدنی نیست. خاطرات، بالاخره یک‌روزی زخم کهنه‌ای می‌شوند، که با هربار یادآوری زخمی‌تان می‌کنند. 

  • Mr. Moradi
تلخ است. زهر است. ماندن در این حالتِ لعنتی، در این بی‌ارادگی، بدجور تلخ است. درد است. 
دلم پر از شکایت است. البته این‌بار، شکایت از خودم و خودم. بشنوید
  • موافقین ۳
  • ۱۱ مهر ۹۶ ، ۱۹:۲۷
  • Mr. Moradi

خوشا به حال آن تن‌ها و بدن‌هایی که روح‌هایشان فقط درد تن خودشان را احساس می‌کنند و خوشا به حال آن بدنی که روحش فقط درد بدنش را احساس می‌کند، چون آن روح دائماً در فکر این است که نارحتی‌های این بدن را از بین ببرد. ولی دشوار است حال آن بدنی که روحش تنها روح خودش نیست، روح همه‌ی بدن‌هاست؛ یک روح، درد همه را به‌تنهایی احساس می‌کند. این بدن است که مجبور است با وجود فراهم بودن همه‌ی امکانات، با دو لقمه نان جو بسازد برای اینکه مبادا در حجاز یا یمامه یک نانِ جو خور پیدا شود. این بدن است که باید کفش وصله‌دار بپوشد برای اینکه با روحی مانند روح علی(ع) توأم باشد.

روح‌ها وقتی بزرگ شد، وای به حالِ آن بدن‌ها! روح وقتی بزرگ شد و روحِ همه‌ی بدن‌ها شد و درد همه را احساس کرد، کارش به آن‌جا می‌کشد که مجازات می‌بیند، برای چه؟ برای غافل ماندن از حالِ یک بیوه‌زن و چند یتیم. میان کوچه زنی را می‌بیند که مشک به دوش گرفته است. علی(ع) آدمی نیست که بی‌تفاوت از کنار این مناظر بگذرد. علت ندارد که زن خودش آب‌کشی کند، حتماً کسی را ندارد یا کسی دارد ولی به حال این زن نمی‌رسد. فوراً خودش جلو می‌رود (نمی‌گوید آی شُرطه! آی پاسبان! آی نوکر! آی غلام! تو بیا. خودش می‌رود)، با کمال ادب می‌گوید: خانم! اجازه می‌دهید شما را کمک کنم و من مشک آب را به دوش بکشم؟ این زحمت را به من بدهید. آن زن می‌گوید: خدا پدر تو را بیامرزد. به خانه‌ی آن بیوه‌زن می‌رود. همین‌که مشک را زمین می‌گذارد، استفسار می‌کند که ممکن است برای من توضیح بدهید که چرا خودتان آب‌کشی می‌کنید؟ شاید مردی ندارید؟ می‌گوید: بله، اتفاقاً شوهر من در رکاب علی ابن ابیطالب کشته شد. من هستم و چندتا یتیم. این کلمه را که می‌شنود، سر تا پایش آتش می‌گیرد. نوشته‌اند آن شب وقتی برگشت و به خانه رفت، تا صبح خوابش نبرد. صبح، نان و گوشت و خرما و پول با خودش برمی‌دارد و با عجله می‌رود و درِ خانه‌ی همان زن را می‌زند. می‌گوید: کسیتی؟ می‌فرماید: من همان برادر مؤمن دیروز تو هستم. به‌سرعت گوشت‌ها را کباب می‌کند و به دست خودش در دهان یتیم‌ها می‌گذارد و یتیم‌ها را روی زانو می‌نشاند و آرام به آن‌ها می‌گوید: از تقصیر علی که از شما غافل مانده بگذرید. آنگاه تنور را آتش می‌کند. وقتی سر تنور می‌رود، صورتش را به آتش نزدیک می‌کند. حرارت آتش را احساس می‌کند، با خود می‌گوید: علی! حرارت آتش دنیا را بچش و آتش جهنم یادت بیاید، تا دیگر از حال مردم غافل نمانی. بدنی که باید جور بکشد این‌طور است، بدنی که روحش روحِ همه‌ی مردم است این‌گونه است.

انسان کامل - مرتضی مطهری

عیدتون مبارک. 

من رو هم دعا کنید. 

بشنوید

  • Mr. Moradi

شهید حججی، در راه اعتقادش، تا پای جان، ایستاد. شهید حججی، ثابت‌قدمِ اعتقاداتش بود. شهید حججی، نشان داد که اعتقادات ارزش جان را هم دارند وقتی شمرهای معاویه‌صفتِ یزیدی، در برابر ملت‌های بی‌گناه سبز شده‌اند و از یمین و یسار، ظلم می‌کنند و سر می‌برند... محسن حججی، افتخار است. اقتدار است. شهید است. زنده است. 

بشنوید

+ تا سر به بدن باشد، این جامه کفن باشد... 

  • Mr. Moradi

دیروز آخرین کاسبیِ عید رو هم بدست آوردم. دقیقا همونقدر که به بچه‌ش داده بودیم :دی
اینجا همونجایی بود که پارسال هم وقتی رفتیم، بچه‌ش وقتی دید مامانش بهمون عیدی داد، بلند گفت مامان دارن پولمونو می‌برن :))) این‌بار هم گفت، ولی خیلی آروم‌تر... بچه‌ی خوبیه. هرچند از من  و همه فرار می‌کنه و یه‌جورایی هیولا! محسوب میشه ولی خوبه. یه چهار پنج ساعتی وقت لازم داره تا یخش آب بشه. ولی خب ما که همش یه ساعت یا حداکثر یکساعت و نیم می‌شینیم، اونم تقریبا سالی یه‌بار :دی دیروز هم همینطوری نشسته بودیم. تلویزیون داشت سریال پخش می‌کرد. آی‌فیلم. با این شبکه توی قم آشنا شدیم. همون موقع که تازه گیرنده‌دیجیتال خریده بودیم. یادش بخیر. قبلش فقط پنج‌تا کانال داشتیم. یک و دو و سه و چهار و پنج که همون استانی بود. شبکه‌ای که همش سریال بذاره غنیمت بود توی تابستون نود. دقیق‌ترش میشه مرداد نود... داشت سریال می‌داد و می‌داد و می‌داد! سریال رو می‌شناختم ولی ندیده بودم. قدیمی بود. سال هفتاد و هفت ساخته شده بود. حواسم سه‌نصف شده بود. نصفش سرِ حرف‌ها بود و نصفش سر سریال و نصفش سرِ نخودی که توی دهنم خیس می‌خورد! سریال تموم شد. تیتراژ سریال‌ها بعضی‌وقت‌ها واقعا خوبن. می‌دونید؟ من رو یادِ چیزهایی می‌انداخت که نباید.

اهورا دقتش زیاده. به چیزایی دقت می‌کنه که من وقت نمی‌کنم دقت کنم. خوبه. حافظه‌ش هم خوبه. مثلا مامانش می‌گفت چندین وقت پیش که رفته بودیم شهرِ شوهرم، مادرشوهرم غذا رو خوب درست کرده بود ولی اهورا دوست نداشت. این‌بار که رفتیم، هنوز یادش بود و بهش می‌گفت عزیز اونطوری درست نکن :دی یا از جملات قصارش اینه که به مادربزرگم گفته بود که این چروک‌های دستت واسه پیر شدنه؟ ناراحت نباش منم دارم پیر میشم :))) بعد که مادربزرگم بهش گفته تو پیر نمیشی، تو جوون میشی داماد میشی؛ بهش گفته من دوست ندارم داماد بشم، دوست دارم عروس بشم :)))
حرف از کلاهبرداری شده بود. که فلانی پولمون رو نداره بده و چک‌هاش برگشت خورده افتاده زندان. البته قبل از اینکه بیفته زندان، انگاری که می‌خواست از الکی مثلا عمو‌‌ـم پول قرض کنه. بعد این شوهرخاله‌م می‌فهمه و با خودش میگه این‌ که پولی نداره که به این مرادی پس بده، پس چه خوبه که ما زنگ بزنیم به این مرادی و بهش بگیم که به این فرد پول نده :| هیشکی هم نبود بهش بگه آخه تو فضووووولی؟ :/ به تو چه عموی من ضرر می‌کنه؟ آخه به تو چه جعفررررر؟ :/ هیچی دیگه! همین یه‌بار هم که خدا می‌خواست بزنه پسِ کله‌ی عمو‌ـم، اوشون نذاشت! و حالا مامانم داشت ثابت می‌کرد که عمو‌ـم یه‌ریال به کسی نمیده، چه برسه به دویست میلیون. و هی من می‌خندیدم و می‌گفتم ولش. ثابت کردن نمی‌خواد که... و با خودم فکر می‌کردم که این پول چیه واقعا؟ که این‌همه، همه‌چی رو عوض کرد؟ که همه‌چی رو ازمون گرفت؟ آره. این منم دلواپسِ بود و نبود.
تلویزیون می‌خوند واسه خودش. مامانم بدش میومد از صدای تلویزیون. خاله‌م دنبال کنترل بود. اهورا کم کم داشت یخش آب می‌شد. و من توی دلم می‌گفتم تا به کِی از آرزوهامون جدا؟
+ بشنوید

  • Mr. Moradi

اینکه نمی‌توانم تعریفش کنم، تقصیرِ خودم نبود. اینکه مبهم مانده، برای این است که «حاضر» نیست. هیچ‌وقت حاضر نبود. همیشه یک «غ» برای «غیبت»ـش می‌خورد. در همه‌جا. حتی در آن شب‌های سرد و برفی، که زیرِ پتوی آبی، به‌فکر صدای عجیبِ پارکینگ می‌افتادم و زیر زیرکی می‌ترسیدم. به هرحال! آخر می‌دانید؟ آدم‌ها تا وقتی از هم دورند، جذاب نشان می‌دهند. بدبختی اینجاست که آدم‌ها وقتی که حتی نیستند، باز هم جذاب هستند. و مشکلِ اصلی‌تر آنجاست که اگر حاضر شوند، هیچ جذابیتی که ندارند هیچ! بلکه حتی تکراری می‌شوند. البته من متنفرم از این مسئله. و فکر کردن درباره‌ی تکراری شدنِ او، برایم بی‌معنی‌ست. هرچقدر هم که واقعی و ملموس باشد و لازم، ولی من نمی‌خواهم باور کنم. اما برای همیشه از خدا ممنون خواهم بود، که به قیمتِ یک عمر خستگی و به قیمتِ یک عمر حسرت، خاطرِ او را در ذهنم تکراری قرار نداد. از خدا ممنونم که بی‌توجه به دعای یکسانِ همیشگی‌ام، به من اثبات می‌کرد، تناقضاتِ حرف‌هایم را و من باز هم می‌خواستم. و واقعاً از خدا متشکرم که با این حرکتِ خوبش، مرا چندین سال از فکر اشتباه حفظ کرد و کاری کرد که او هرگز برایم عادی نشود. شما هم اصلاً گمان مبرید که این جملات را با دلی گرفته و حسرتی بر این ناشناخته ماندن، نوشته‌ام!

:::

دیشب خوابِ پست دیده بودم. خوابِ نامه، یا بهتر است بگویم بسته‌ای که برایم پُست شده بود. اما از آنجایی که تا به امروز، هیچ پُستی نداشته‌ام، این خواب کاملاً خیالی بود. دلیلِ دوم اینکه جملاتِ نامه، جملاتی عادی و تکراری بودند. شاید جملاتش یادم نباشد، اما تیترش، نشان از آن داشت که فکرِ من مشغولِ چیزی‌ست که نباید. بسته هم نمی‌دانم در آن چه بود. البته بهتر است بگویم که یادم نیست چه‌چیزی داخلش وجود داشت. اما می‌دانید؟ من صلاح می‌بینم یادم نیاید و با خود فکر کنم که ربطی به او داشته؛ بگذارید کمی خواب‌هایم را مرتبط بدانم حداقل! بعد جالبِ خواب آنجایی بود که دریافتِ بسته از پستچی سخت‌تر از هیجانِ پُست داشتن بود! خب میدانید؟ وقتی صدنفر منتظرند بپرسند از که بود و چه بود و چه نبود، همین می‌شود دیگر!

:::

تا آنجایی که دیده‌ام مردم دو دسته شده‌اند : یا آنهایی که بلدند و با داشته‌هایشان زندگی می‌کنند و یا آنهایی که بلد نیستند و چیزهایی را می‌خواهند برای ادامه‌ی زندگی! این عده همش چشم‌ـشان دنبالِ داشته‌ی دیگری‌ست! و فکر می‌کنند دیگری که آن‌چیز! را دارد خوشبختِ دو عالم است. ولی زهی خیالِ باطل! چون آن‌شخص که آن‌چیز را دارد، حس می‌کند که باید فلان‌چیز را که فردِ دیگری دارد را هم داشته باشد تا بتواند زندگیِ خوبی داشته باشد! این‌ها هیچ‌وقت زندگی نمی‌کنند.

:::

هوا پس است! بهار می‌آید ولی دل به‌جا نیست. نمی‌دانم که تقصیرِ من است که نمی‌توانم مشکلم را حل کنم یا این‌جور مشکلات بینِ نوجوان‌های این‌سنّی رایج است! ولی می‌دانم که یک مشکلی خارج از حیطه‌ی اختیاراتِ من وجود دارد که فقط خدا باید کمک کند تا حل شود. یک چیزی که شاید بدخیم شده باشد و راهِ درمانی برایش نباشد. و البته خداوند حلّالِ مشکلاتِ بزرگ و به‌ظاهر بزرگ، است. به هرحال من واقعا چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی. 

+ بشنوید

  • Mr. Moradi
up