موسیقی :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : Resonating Mind

صبح بخیر ایرانی!

.

بشنوید / نسخه کم حجم‌تر

  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۵ ، ۰۶:۲۰
  • موسیقی
  • نمایش : ۱۰۹
نظرات شما ( ۸ ) ۷ موافق

یک‌روز که شاید زنگ فارسی بود ، شاید هم زنگ دینی یا قرآن ، مدیر آمد داخل کلاس ، به ما هفتمی‌های تازه‌وارد کاغذی را نشان داد که رویِ آن شعری چاپ شده. توضیحی درباره‌ی شعر داد و گفت حفظش کنید. چرایش را بعداً سرِ صف خواست که بگوید. از در که خارج شد، دبیر، که یادم نیست که بود،‌اما یادم است که گفت عادی است. این مدرسه هرساله این سرود را در حرم با شرکت همه‌ی دانش‌آموزان اجرا می‌کند! همه‌ی دانش‌آموزان؟ یعنی حدود سیصد دانش‌آموز را بر میدارد میبرد حرم سرود بخوانند؟ جل الخالق!

هیچی نشده بچه‌ها همان بیتِ اول مشکل پیدا کردند! من خنده‌ام میگرفت از این مشکلاتِ تلفظیِ بچه‌های الکی مثلاً دوم راهنمایی![یا همان هفتم] «آمده موسم فتح و ایمان». ریتمِ قشنگی داشت. یک دور که خواندمش ، تقریباً یادم ماند.

«در دل بهمنِ سردِ تاریخ». سرد بود. اقلیم‌های آب و هوا را خوانده بودیم. آب و هوا های گرم و خشک ، مخصوصاً خشک ، سرمای سوزناکی دارند. اهلِ آنجا نباشی ، پوستت می‌شود پوستِ کرگدن! خشک و سخت و زبر و شکننده. با همان سرما ، می‌خواندیم در دل بهمن سرد تاریخ ، «لاله سر زد ز خون شهیدان». یادِ دوم ابتدایی‌ام می‌افتادم با این بخش، یاد آن پاورقی و طرحِ معلم که می‌گفت از خون جوانان وطن لاله دمیده. یادش می‌افتادم که آن بهمن‌ها هم سرد بود.

«لاله‌ها قامت سرخ عشق‌اند». خیلی دوستش داشتم. این بخش عالی بود. لحنِ آهنگ بدجور به دلم می‌نشست. هروقت آهنگ را پخش می‌کرد در زنگ تفریح‌ها و سر صف ، گوش‌هایم را تیز می‌کردم و از هم‌خوانی فاصله می‌گرفتم تا این بخش را قشنگ بشنوم، طوری که حک شود در حافظه‌م و در ساعت‌های خستگی برای خودم پخشش کنم. آن‌موقع که مثل این‌روزها نبود که بیایم و دانلودش کنم و هروقت هوسِ شنیدنش به سرم زد بتوانم پخشش کنم! آن‌روزها باید همه‌چیز را به یاد می‌سپردم که مبادا خاطرات از بین بروند. لاله‌ها قامتِ سرخِ عشق‌اند. «سرنوشتِ تو با خون نوشتند» یادِ کفِ دست‌های خونی روی دیوار می‌افتادم. یادِ آن بخش از یکی از کتاب‌های خاطرات شهدا و آزادگان،‌ که نوشته بود وقتی یکی از اُسرا را تا سر حد مرگ زدند که به امام خمینی توهین کند و به قول متن «خونینش کردند»، با خونِ خودش روی دیوار نوشت «درود بر خمینی»!

«پیکر پاکت ای جان به کف را ، از ازل با شهادت سرشتند»‌. بعد از آن مدرسه، دیگر ندیدم که مدرسه‌ای بعد از زنگ تفریح هم صف نگه دارد! اما انگار که آنجا عادی بود! همیشه هم پنج تا ده دقیقه حرف برای گفتن داشت. این بخش را که باید دوبار می‌خواندیم و بار دوم ، مصرعِ دومش ، اوج! می‌گرفتیم و بعد با «بهمنِ خونین جاویدان» سقوطِ آزاد می‌کردیم واقعاً جالب بود. سومی‌ها خوب می‌رفتند بالا ولی هفتم انگار نه انگار :دی

«مقدمت را اماما شهیدان ، با نثارِ تنِ خود گشودند». زنگِ تفریح‌ها متداول شده بود که این آهنگ را پخش کنند. هوا خیلی خوب بود. آن روزها واقعاً هوای خوبی داشت. مخصوصاً ساعتِ چهار به بعد. دلگیر هم بود. وقتی ابری می‌شد، ترسناک بود و غم‌انگیز. غروبِ نارنجیِ آسمانِ قم فراموش شدنی نیست. قدم زدن در آن هوا و نور ملایم و لذتش و ترسش و دلگیری‌اش انگار که روی نُت به نُتِ این آهنگ برایم ضبط شده باشد! همانقدر شفاف یادم است که با خودم میخواندم «خونشان فرش راه تو بادا ، عاشقِ پاکِ‌ راهِ تو بودند»

«آمدی با پیامت خمینی ، از رهایی و از غم سرودی». روزهای انقلاب چه شکلی بودند؟ که اینقدر اتحاد بود؟ 

«آنکه بر ظلمِ شب حمله‌ور شد ، ای خمینی تو بودی تو بودی». نمیدانم چرا عده‌ای فکر می‌کنند خوب و بد تغییر می‌کند! مگر نه اینکه این جهان همیشه دو قطبِ خوب و بد را با هم داشته و هرگز هم این دو جایشان با هم عوض نمی‌شود؟ پس چطور اینقدر سخت است فهمیدن برای بعضی؟ اینکه بد ، بد است و امکان ندارد که بخواهد سودی به تو برساند! رساند؟ نرساند دیگر! مگر نه اینکه همیشه به‌دنبالِ ضررِ تو بوده و هست و خواهد بود؟ آن هم نه فقط ضررِ‌ مادی! ما متضررِ عقلِ خودمان هستیم که خود کرده را تدبیر نیست. «بهمن خونین جاویدان ، تا ابد زنده بادا قرآن»

«در دل تار شهر ای شهیدان ، دستِ غمخوارِ خلقِ خدایی». «از تبار حسین(ع) شهیدی ، از دیار عروج و خدایی».

«در زمستان بهاران آمد». این بخش همیشه من را به یادِ چیزی می‌انداخت که نیست! هرچند همین الان هم در حال انکارش بودم، اما همیشه با شنیدنش ، با خودم می‌گفتم آیا می‌شود که این زمستان هم بهاری داشته باشد؟ و این‌که چه‌چیزی می‌تواند در این زمستانِ طولانی بهار باشد، به مرور تغییر کرده! در زمس تان‌بها ران آ مد ، «آدم از قعر دوران آمد». روزهای آخر به اجرا بود ، همه‌ی مدرسه را در نمازخانه جمع کرد! فکرش را بکنید که سیصد نفر را چپانده باشد در نمازخانه‌ی زیرزمینی اما زیبای مدرسه. نمازخانه‌ی بابرکتی بود! خودش رفته بود بالای صندلی‌ای چیزی ، و دست‌هایش را بالا و پایین می‌برد که کجاها صدایمان بلند شود :)) تمرینِ آخر بود. در زمستان بهاران آمد ، آدم از قعر دوران آمد ، «بوی نسل شقایق پیچید، بوی عطر شهیدان آمد». 

+ بشنوید

نظرات شما ( ۶ ) ۴ موافق

یه موضوع‌هایی هستن که با فکر کردن حل نمیشن. بعد انسان‌هایی که شدیداً اعتقاد به فکر کردن دارن و هی سعی می‌کنن با فکر کردن حلش کنن. بعد هی نمیشه و هی اونا بیش‌تر مشغول میشن. بعد اونا حالشون بد میشه! بعد حتی ممکنه تصور کنن آخر خطن! یه‌سری از این آدم‌ها خیلی احمقن. یکجایی که شاید راهِ میانبری ایجاد بشه ، به فجیع‌ترین شکل ممکن خرابش می‌کنن. پل‌های پشت سر و جلوی پا و آینده و حال و گذشته و پسا آینده رو حتی می‌پوکنن با چند حرکتِ مزخرفِ چرت و پرت. با چند فکرِ ابلهانه. بعدش پشیمون میشن. اما احمق‌هایی از این دسته هستن که به تمام معنا احمقن! باز هم ول نمی‌کنن. اونقدر اشتباه میرن مسیر رو ، اونقدر اشتباه می‌کنن که دیگه حتی اون حسِ پشیمونی هم بهشون دست نمیده. که حتی پشیمون نمیشن از راهِ رفته! یا پشیمونیشون مصنوعیه. اینا به مرحله‌ای میرسن که دیگه نمیخوان حتی فکر کنن. که دیگه حتی از هرچیزی که یادآور باشه براشون میخوان دوری کنن. اینم خودش یه راه حل میتونه باشه ولی یه‌چیزی هست شبیهِ پاک کردنِ صورت مسئله! یا رفتن به سوالِ بعدی :| اینا حتی ممکنه از یه کامنتِ معمولی و ساده و غیرخاص و واضح و تک ، توی پستِ قبلیشون ، ناراحت بشن! خیلی الکی! خیلی خیلی الکی! اینا حتی بعضی پست‌های ساده و معمولی و حتی دوست‌داشتنی ، میتونه ناراحتشون کنه ، اونقدر که خودشونو متقاعد کنن که در اون‌باره کامنتی نذارن! این آدم‌ها وقتی به این مرحله میرسن ، واقعا نمیخوان فکر کنن. واقعاً فکر میکنن که با فکر نکردن اگه چیزی حل نشه ، حداقل بدتر نمیشه ، چونکه با فکر کردن چیزی حل نشده. اینا میدونن خیلی احمق بودن. و حتی می‌دونن که کلِ زندگیشون باید از جانبِ چیزی اذیت بشن که وجودِ خارجی نداره. این مرحله‌ی فکر نکردن مرحله‌ی مسخره‌ایه! در عینِ حال که بشر در تلاش‌ـه که فکر نکنه ، بیش‌ترین میزان تمرکزِ فکری‌ـش به همون مسئله‌ی نصفه و نیمه پاک شده اختصاص پیدا میکنه؛ اونقدر که حتی مسئله رو کامل دوباره می‌نویسه. از اول. مثل احمق‌ها.

من دلم واسه اون حسِ پشیمونیِ عمیقِ قبل از "خیلی احمق" بودنم تنگ شده. واقعا تنگ شده. من واسه اون حسِ پشیمونیِ چند لحظه‌ای که جایزه‌ش یک خواب و خیالِ ساده و عالی بود تنگ شده. 

بشنوید

نظرات شما ( ۱۷ ) ۶ موافق

آدمیزاد یه‌جایی دلش می‌گیره. جوری که خودش هم نمی‌فهمه. بعد از یکی دوساعت با خودش میگه عی باباع! الان دیگه چرا؟

دلِ آدم چرا باید بگیره؟ من چرا اینقدر گیج شدم؟ مثلاً شما فکر کنین که من دیروز نیم ساعت داشتم حرص می‌خوردم و از ته دل استرس داشتم که آیا توی امتحان جغرافیا ، سه شاخه‌ی اصلی جغرافیا رو سه تا نوشتم یا دوتا؟ :| بعد از نیم‌ساعت کلنجار رفتن ، خودم رو متقاعد کردم که سه تا نوشتم و درست نوشتم و طوری نیست! بعد می‌گردم دنبال یه‌چیزِ دیگه که براش حرص بخورم :/ مثلاً مرض دارم و دقیقاً از مسیری میرم که بدمصب بدجور خاطره توی خودش جمع کرده! الکی مثلاً می‌خواستم ازش عکس بگیرم ، ولی خوشم اومد که اصلاً فراموشم شد توی اون مسیر صبر کنم و زل بزنم تو دیوار سرمه‌ای و تهران نئونِ نقش‌بسته‌ی روش و با خودم بگم چی‌شد که اینجور شد؟ البته که تهران نئون هیچ ربطی به هیچ خاطره‌ای نداره! ولی من چند سال نمیدونستم "تهران نئون" تبلیغ مغازه‌ی چسبیده به این دیواره و درواقع اسمِ اون مغازه‌ست!! شغلش رو هم که همین یکی دوسال پیش فهمیدم! ولی من اون دیوار سرمه‌ای رو با "تهران نئون" میشناسم!! دیواری که ده بار ، بیست بار، سی بار، چهل بار، صدبار، دویست بار، شونصد بار از کنارش با سرعت یک ، ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد و حتی هشتاد عبور کردیم! حیف که بانکِ صادراتِ متروکه‌ی پایین‌تر از این دیوار تبدیل شد به ساختمون بیمه! وگرنه خاطرات اون وسیع‌تر بود! اما یه فرقی داشت ، و اونم چراغ قرمزش بود! که دیگه با سرعتِ ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد و یا حتی هشتاد نمیتونستیم از جلوش عبور کنیم! بلکه میزدیم رو ترمز و زل میزدم به سر درِ خاک‌گرفته‌ی آبی‌ـش و همه‌ی فکرام رو روش ضبط می‌کردم!! تغییرِ شکل و کاربریِ ساختمونا و یا خیابونا و یا حتی تابلوی اسمِ خیابون‌ها و کوچه‌ها بعد از چندسال ، بزرگترین ظلم به حافظه‌ی مردمِ یک شهر محسوب میشه. 

نمیدنم حرفم سرِ چی بود! ولی سرِ خاطره نبود. حرفی بود ولی فراموشی هم چیزِ خوبیه. آدم نیاز داره یه‌چیزایی رو به‌خاطر نیاره. حتی اگه عمدی باشه و فقط ادایِ فراموشی رو در بیاره! حتی اگه تظاهر باشه! مثلاً اصلاً خوب نیست آدم هِی بخواد فکر کنه که قبلاً هم که وضع همین بود! همین آش بود و همین کاسه و حتی همین قاشق و همین ملاقه و همین کشک و همین پیازداغ!! پس چرا الان صرفاً فکر می‌کنم که دیگه نباید تحمل کنم؟ چرا فکر می‌کنم که چرا راهی نیست؟ نمیدونم! همینه که هست! باید همینی باشه که هست شاید!

+ بشنوید ؛ اگه متوجه‌ی معنیش و یا متن آهنگ نمیشید‌‌ : +

نظرات شما ( ۱۳ ) ۶ موافق

از دیشب یه حرفی هست که میخوام بگم ، نمیدونم چی هست ، نمیدونم چجوری میشه گفت ... حتی نمیدونم حرفی هست یا نه ... ولی از دیشب حس می‌کنم باید یه چیزی بگم ، باید به یه نتیجه‌ای برسم ، باید یه‌چیزی رو که تا حالا درک نکردم درک کنم. اما شاید طبق همون قانونی که میگه هیچ بایدی وجود نداره ، قرار نیست حرفی بزنم یا چیزی رو بفهمم. دقیقاً! اصلاً قرار نیست ما چیزی رو بفهمیم تا از این سردرگمی بیرون بیایم و یا سوال‌هامون بی‌جواب نمونن. ما اصلاً قرار نیست که بهمون الهام بشه که فلانی تو خیلی اشتباه کردی!! ما خودمون باید خودمون رو برسونیم ، به‌زور برسونیم به یه نتیجه‌ای که بتونه قانع‌کننده باشه. که بتونه بهت بگه اشتباه کردی.

ولی من الان یا دیشب نمی‌خواستم بیام بگم که اشتباه کردم. من نمی‌خواستم بیام بگم که همه‌ی فکر و ذکرم رو در هاله‌ای از ابهام و اشتباه جلو بردم و نمی‌تونستم جلوش رو بگیرم. اتفاقاً اومدم بگم من اشتباه نکردم. من اگه همه‌ی فکرم صرفِ چیزی شد که وجودِ خارجی نداشت ، اشتباه نکردم. من فقط دنبالِ چیزی میرفتم که خدا میخواست. اما دقیقاً از یه‌جایی باید ضمیرِ حرف‌هام تغییر می‌کرد. از یه‌جایی نباید بزرگش می‌کردم. از یه‌جایی نباید اونقدر برام مهم میشد. نباید اونقدر مهم میشد که الان با خودم بگم احمق اونو با خدا اشتباه نگیر.

من یه‌جایی رو اشتباه رفتم. تقصیرِ خودم هم نبود. بازی‌های مسخره‌ی پشتِ پرده حواسم رو پرت کرد. من یه‌جایی باید ضمیرِ حرف‌هام رو تغییر میدادم و ندادم. راستش من یه‌جایی یه‌جوری باید یه حسی رو درک میکردم و درک نکردم. من باید می‌فهمیدم و نفهمیدم چون نمیتونستم بفهمم. من باید کوچیکیِ اون رو بفهمم. من باید بفهمم فقط. اما اصلاً قرار نیست ما چیزی رو بفهمیم یا بهمون الهام بشه. اصلاً قرار نیست از این سردرگمی در بیایم. یعنی اصلاً قرار نیست از جایِ دیگه‌ای ما رو از سردرگمی خارج کنن. این خودِ مائیم که باید یکجوری که نمیدونم چجوری ، از این توهم بیرون بیایم. که ببینیم واقعیت رو. که واقع‌بین باشیم و اینقدر توی ابهام نمونیم. این‌قدر برای خودمون و دیگران رنج نسازیم.

ما باید یکجایی بفهمیم که رو به رویِ این مسیر بن بست هست! اگر هم پشتِ این بن‌بست ، خیابونی ، زندگی‌ای ، حسی ، خیالی و... وجود داره ، باید از یه کوچه‌ای ، میانبری ، خیابونِ دیگه‌ای واردش بشیم. ما نمی‌تونیم تا ابد به دیوار جلومون زل بزنیم و به صدا و عطر و طعم و رنگ و بویِ زندگی‌ای که از پشتش میاد دلخوش باشیم. ما باید مسیرمون رو عوض کنیم. باید خودمون رو عوض کنیم و این تنها بایدی هست که باید باشه تا سردرگم و گیج نباشیم توی زندگی. و من فقط سردرگم و گیج شدم توی زندگی. و من فقط نشستم پشت دیوار و زندگیِ اونطرفِ بن‌بست رو تصور کردم. و من هیچ کوچه و خیابونی نبوده که نرفته باشم اما هیچ راهی پیدا نکردم و پیدا نکردم و دوباره نشستم پشت دیوار. فقط همین.

بشنوید

از جهان تنها تو رو می خواهم اما تو ...

نظرات شما ( ۹ ) ۵ موافق

بخونید نوشته‌ی تصویر رو :) اگر بزرگتر میخواین ببینید تصویر رو : کلیک کنید

:::

صدای اخشابی ، صدای خاطره‌هاست برام! دوست‌داشتنیه بعضی از آهنگ‌هاش ... یهویی شنیدم و گفتم شما هم بشنوید! پس :

بشنوید

۸ موافق

هر ولادتی برای من طعم و خاطره و شکل و شمایلی متفاوت از دیگری دارد ... ولادت صاحب الامر همیشه رنگ و بوی خانه‌ی همکاری را دارد که همیشه پسرکِ خانه در حال دویدن و بازی با هم‌بازی خودش است! یا ولادت امام علی علیه السلام طعم و شکل شمایل روزی از تیرماه را دارد که سال‌ها پیش رفته بودیم در مجلس و محفلی که شاید تصویر روشنی از مراسمش هم یادم نباشد! یا ولادت حضرت زهرا سلام الله علیها همیشه یاد و خاطره‌ی روز مادری را دارد که برای یک هدیه‌ی دوهزار تومانی ، حدود پانزده هزار تومان ضرر زدیم! و اما ولادت پیامبر اکرم صلی الله علیه آله و امام جعفر صادق علیه السلام همیشه شکل و شمایل و زیبایی و استرسِ یک روز وسطِ امتحانات ترم اول و روز قبل امتحان علوم را دارد که رفتیم حرم حضرت معصومه سلام الله علیها و من فقط صحن را تماشا می‌کردم و سعی می‌کردم به امتحان فکر نکنم! که البته امتحان را هم بیست شدم!! تقریباً همیشه خاطرات این دو ولادتِ مبارک با امتحانات عجین بوده ؛ مگر قبل از مدرسه رفتنم که دقیقاً بخاطرم نیست.

عیدتون مبارک.

+ بشنوید

نظرات شما ( ۱۱ ) ۶ موافق

صفحات دیگر

up