مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : چرا شعرخوانی میثم مطیعی با واکنش‌های زیادی روبه‌رو شد؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۶۱ مطلب با موضوع «پیشنهاد و معــرفی :: موسیقی» ثبت شده است

دیروز آخرین کاسبیِ عید رو هم بدست آوردم. دقیقا همونقدر که به بچه‌ش داده بودیم :دی
اینجا همونجایی بود که پارسال هم وقتی رفتیم، بچه‌ش وقتی دید مامانش بهمون عیدی داد، بلند گفت مامان دارن پولمونو می‌برن :))) این‌بار هم گفت، ولی خیلی آروم‌تر... بچه‌ی خوبیه. هرچند از من  و همه فرار می‌کنه و یه‌جورایی هیولا! محسوب میشه ولی خوبه. یه چهار پنج ساعتی وقت لازم داره تا یخش آب بشه. ولی خب ما که همش یه ساعت یا حداکثر یکساعت و نیم می‌شینیم، اونم تقریبا سالی یه‌بار :دی دیروز هم همینطوری نشسته بودیم. تلویزیون داشت سریال پخش می‌کرد. آی‌فیلم. با این شبکه توی قم آشنا شدیم. همون موقع که تازه گیرنده‌دیجیتال خریده بودیم. یادش بخیر. قبلش فقط پنج‌تا کانال داشتیم. یک و دو و سه و چهار و پنج که همون استانی بود. شبکه‌ای که همش سریال بذاره غنیمت بود توی تابستون نود. دقیق‌ترش میشه مرداد نود... داشت سریال می‌داد و می‌داد و می‌داد! سریال رو می‌شناختم ولی ندیده بودم. قدیمی بود. سال هفتاد و هفت ساخته شده بود. حواسم سه‌نصف شده بود. نصفش سرِ حرف‌ها بود و نصفش سر سریال و نصفش سرِ نخودی که توی دهنم خیس می‌خورد! سریال تموم شد. تیتراژ سریال‌ها بعضی‌وقت‌ها واقعا خوبن. می‌دونید؟ من رو یادِ چیزهایی می‌انداخت که نباید.

اهورا دقتش زیاده. به چیزایی دقت می‌کنه که من وقت نمی‌کنم دقت کنم. خوبه. حافظه‌ش هم خوبه. مثلا مامانش می‌گفت چندین وقت پیش که رفته بودیم شهرِ شوهرم، مادرشوهرم غذا رو خوب درست کرده بود ولی اهورا دوست نداشت. این‌بار که رفتیم، هنوز یادش بود و بهش می‌گفت عزیز اونطوری درست نکن :دی یا از جملات قصارش اینه که به مادربزرگم گفته بود که این چروک‌های دستت واسه پیر شدنه؟ ناراحت نباش منم دارم پیر میشم :))) بعد که مادربزرگم بهش گفته تو پیر نمیشی، تو جوون میشی داماد میشی؛ بهش گفته من دوست ندارم داماد بشم، دوست دارم عروس بشم :)))
حرف از کلاهبرداری شده بود. که فلانی پولمون رو نداره بده و چک‌هاش برگشت خورده افتاده زندان. البته قبل از اینکه بیفته زندان، انگاری که می‌خواست از الکی مثلا عمو‌‌ـم پول قرض کنه. بعد این شوهرخاله‌م می‌فهمه و با خودش میگه این‌ که پولی نداره که به این مرادی پس بده، پس چه خوبه که ما زنگ بزنیم به این مرادی و بهش بگیم که به این فرد پول نده :| هیشکی هم نبود بهش بگه آخه تو فضووووولی؟ :/ به تو چه عموی من ضرر می‌کنه؟ آخه به تو چه جعفررررر؟ :/ هیچی دیگه! همین یه‌بار هم که خدا می‌خواست بزنه پسِ کله‌ی عمو‌ـم، اوشون نذاشت! و حالا مامانم داشت ثابت می‌کرد که عمو‌ـم یه‌ریال به کسی نمیده، چه برسه به دویست میلیون. و هی من می‌خندیدم و می‌گفتم ولش. ثابت کردن نمی‌خواد که... و با خودم فکر می‌کردم که این پول چیه واقعا؟ که این‌همه، همه‌چی رو عوض کرد؟ که همه‌چی رو ازمون گرفت؟ آره. این منم دلواپسِ بود و نبود.
تلویزیون می‌خوند واسه خودش. مامانم بدش میومد از صدای تلویزیون. خاله‌م دنبال کنترل بود. اهورا کم کم داشت یخش آب می‌شد. و من توی دلم می‌گفتم تا به کِی از آرزوهامون جدا؟
+ بشنوید

  • Mr. Moradi

اینکه نمی‌توانم تعریفش کنم، تقصیرِ خودم نبود. اینکه مبهم مانده، برای این است که «حاضر» نیست. هیچ‌وقت حاضر نبود. همیشه یک «غ» برای «غیبت»ـش می‌خورد. در همه‌جا. حتی در آن شب‌های سرد و برفی، که زیرِ پتوی آبی، به‌فکر صدای عجیبِ پارکینگ می‌افتادم و زیر زیرکی می‌ترسیدم. به هرحال! آخر می‌دانید؟ آدم‌ها تا وقتی از هم دورند، جذاب نشان می‌دهند. بدبختی اینجاست که آدم‌ها وقتی که حتی نیستند، باز هم جذاب هستند. و مشکلِ اصلی‌تر آنجاست که اگر حاضر شوند، هیچ جذابیتی که ندارند هیچ! بلکه حتی تکراری می‌شوند. البته من متنفرم از این مسئله. و فکر کردن درباره‌ی تکراری شدنِ او، برایم بی‌معنی‌ست. هرچقدر هم که واقعی و ملموس باشد و لازم، ولی من نمی‌خواهم باور کنم. اما برای همیشه از خدا ممنون خواهم بود، که به قیمتِ یک عمر خستگی و به قیمتِ یک عمر حسرت، خاطرِ او را در ذهنم تکراری قرار نداد. از خدا ممنونم که بی‌توجه به دعای یکسانِ همیشگی‌ام، به من اثبات می‌کرد، تناقضاتِ حرف‌هایم را و من باز هم می‌خواستم. و واقعاً از خدا متشکرم که با این حرکتِ خوبش، مرا چندین سال از فکر اشتباه حفظ کرد و کاری کرد که او هرگز برایم عادی نشود. شما هم اصلاً گمان مبرید که این جملات را با دلی گرفته و حسرتی بر این ناشناخته ماندن، نوشته‌ام!

:::

دیشب خوابِ پست دیده بودم. خوابِ نامه، یا بهتر است بگویم بسته‌ای که برایم پُست شده بود. اما از آنجایی که تا به امروز، هیچ پُستی نداشته‌ام، این خواب کاملاً خیالی بود. دلیلِ دوم اینکه جملاتِ نامه، جملاتی عادی و تکراری بودند. شاید جملاتش یادم نباشد، اما تیترش، نشان از آن داشت که فکرِ من مشغولِ چیزی‌ست که نباید. بسته هم نمی‌دانم در آن چه بود. البته بهتر است بگویم که یادم نیست چه‌چیزی داخلش وجود داشت. اما می‌دانید؟ من صلاح می‌بینم یادم نیاید و با خود فکر کنم که ربطی به او داشته؛ بگذارید کمی خواب‌هایم را مرتبط بدانم حداقل! بعد جالبِ خواب آنجایی بود که دریافتِ بسته از پستچی سخت‌تر از هیجانِ پُست داشتن بود! خب میدانید؟ وقتی صدنفر منتظرند بپرسند از که بود و چه بود و چه نبود، همین می‌شود دیگر!

:::

تا آنجایی که دیده‌ام مردم دو دسته شده‌اند : یا آنهایی که بلدند و با داشته‌هایشان زندگی می‌کنند و یا آنهایی که بلد نیستند و چیزهایی را می‌خواهند برای ادامه‌ی زندگی! این عده همش چشم‌ـشان دنبالِ داشته‌ی دیگری‌ست! و فکر می‌کنند دیگری که آن‌چیز! را دارد خوشبختِ دو عالم است. ولی زهی خیالِ باطل! چون آن‌شخص که آن‌چیز را دارد، حس می‌کند که باید فلان‌چیز را که فردِ دیگری دارد را هم داشته باشد تا بتواند زندگیِ خوبی داشته باشد! این‌ها هیچ‌وقت زندگی نمی‌کنند.

:::

هوا پس است! بهار می‌آید ولی دل به‌جا نیست. نمی‌دانم که تقصیرِ من است که نمی‌توانم مشکلم را حل کنم یا این‌جور مشکلات بینِ نوجوان‌های این‌سنّی رایج است! ولی می‌دانم که یک مشکلی خارج از حیطه‌ی اختیاراتِ من وجود دارد که فقط خدا باید کمک کند تا حل شود. یک چیزی که شاید بدخیم شده باشد و راهِ درمانی برایش نباشد. و البته خداوند حلّالِ مشکلاتِ بزرگ و به‌ظاهر بزرگ، است. به هرحال من واقعا چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی. 

+ بشنوید

  • Mr. Moradi

خبرِ درگذشتِ افشین یداللهی ، یکی از شوکه‌کننده‌ترین خبرهایی بود که این‌روزها شنیدم. حضورِ یداللهی رو توی خندوانه یادم هست. خاطراتی که با شعرهای آهنگ‌شده‌ش دارم، بی حد و نهایت زیاد و دوست داشتنی هستن. دوستش داشتم. خدا رحمتش کنه.

+ بشنوید 

  • Mr. Moradi

تکرار. تکرارِ دوست‌داشتنیِ من. تکرارِ همه‌ی محسوساتی که حس نمی‌شدند. تکرارِ لعنتی. تکرارِ فکرِ تو. تکرارِ نبودن‌ها. تکرارِ زندگی.

بشنوید

  • موافقین ۱۲
  • ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۴۸
  • Mr. Moradi

پارسال بود. سخنرانی روایتی میخواند که مضمونش این بود :«روحِ انسان‌ها از معصومین و از نسل‌های دیگر سرچشمه گرفته شده. حتی روحِ ائمه و معصومین و پیامبران با واسطه بوده. اما حضرت زهرا سلام الله علیها مستقیماً و بدونِ واسطه از خداوندِ بلندمرتبه گرفته شده. مقام حضرت زهرا سلام الله علیها آنقدر بالا و مهم و بی‌نظیر هست که برای ملاقات با حضرت، اگر کسی بتواند، باید ابتدا از همه‌ی ائمه و صد و بیست و چهار هـــزار پیامبران بگذرد و در نهایت اگر بتواند از مقام پیامبر خاتم نیز بالاتر برود، می‌تواند موفق شود که درک کند مقام حضرت را. صدیقه‌ی طاهره آنقدر به خدا نزدیک هستند و آنقدر بلندمرتبه هستند که هیچ‌کس نمی‌تواند حتی تصورش کند.» [نقل به مضمون]

.

شاید این‌جا کسانی باشند که باوری به خدا هم نداشته باشند چه برسد به ائمه، اما یک‌لحظه تصور کنید خدایی را که بزرگ است، که نمی‌توانید ببینیدش، که نمی‌توانید تصورش کنید، و حالا فکر کنید که چقدر زیباست نزدیک شدن به خدایی به این بی‌نهایتی، داشتنش، و در کنارش بودن. و ما انسان‌ها چقدر غافل‌ایم از این همه بزرگی. 

.

برایِ منِ خوش‌گذران ، برای من ، که محال است! اما شما اگر حالِ دلتان معطر شد به حضورِ حضرت ، منِ کمترین را فراموش نکنید.

.

بشنوید

  • Mr. Moradi

صبح بخیر ایرانی!

.

بشنوید / نسخه کم حجم‌تر

  • Mr. Moradi

یک‌روز که شاید زنگ فارسی بود ، شاید هم زنگ دینی یا قرآن ، مدیر آمد داخل کلاس ، به ما هفتمی‌های تازه‌وارد کاغذی را نشان داد که رویِ آن شعری چاپ شده. توضیحی درباره‌ی شعر داد و گفت حفظش کنید. چرایش را بعداً سرِ صف خواست که بگوید. از در که خارج شد، دبیر، که یادم نیست که بود،‌اما یادم است که گفت عادی است. این مدرسه هرساله این سرود را در حرم با شرکت همه‌ی دانش‌آموزان اجرا می‌کند! همه‌ی دانش‌آموزان؟ یعنی حدود سیصد دانش‌آموز را بر میدارد میبرد حرم سرود بخوانند؟ جل الخالق!

هیچی نشده بچه‌ها همان بیتِ اول مشکل پیدا کردند! من خنده‌ام میگرفت از این مشکلاتِ تلفظیِ بچه‌های الکی مثلاً دوم راهنمایی![یا همان هفتم] «آمده موسم فتح و ایمان». ریتمِ قشنگی داشت. یک دور که خواندمش ، تقریباً یادم ماند.

«در دل بهمنِ سردِ تاریخ». سرد بود. اقلیم‌های آب و هوا را خوانده بودیم. آب و هوا های گرم و خشک ، مخصوصاً خشک ، سرمای سوزناکی دارند. اهلِ آنجا نباشی ، پوستت می‌شود پوستِ کرگدن! خشک و سخت و زبر و شکننده. با همان سرما ، می‌خواندیم در دل بهمن سرد تاریخ ، «لاله سر زد ز خون شهیدان». یادِ دوم ابتدایی‌ام می‌افتادم با این بخش، یاد آن پاورقی و طرحِ معلم که می‌گفت از خون جوانان وطن لاله دمیده. یادش می‌افتادم که آن بهمن‌ها هم سرد بود.

«لاله‌ها قامت سرخ عشق‌اند». خیلی دوستش داشتم. این بخش عالی بود. لحنِ آهنگ بدجور به دلم می‌نشست. هروقت آهنگ را پخش می‌کرد در زنگ تفریح‌ها و سر صف ، گوش‌هایم را تیز می‌کردم و از هم‌خوانی فاصله می‌گرفتم تا این بخش را قشنگ بشنوم، طوری که حک شود در حافظه‌م و در ساعت‌های خستگی برای خودم پخشش کنم. آن‌موقع که مثل این‌روزها نبود که بیایم و دانلودش کنم و هروقت هوسِ شنیدنش به سرم زد بتوانم پخشش کنم! آن‌روزها باید همه‌چیز را به یاد می‌سپردم که مبادا خاطرات از بین بروند. لاله‌ها قامتِ سرخِ عشق‌اند. «سرنوشتِ تو با خون نوشتند» یادِ کفِ دست‌های خونی روی دیوار می‌افتادم. یادِ آن بخش از یکی از کتاب‌های خاطرات شهدا و آزادگان،‌ که نوشته بود وقتی یکی از اُسرا را تا سر حد مرگ زدند که به امام خمینی توهین کند و به قول متن «خونینش کردند»، با خونِ خودش روی دیوار نوشت «درود بر خمینی»!

«پیکر پاکت ای جان به کف را ، از ازل با شهادت سرشتند»‌. بعد از آن مدرسه، دیگر ندیدم که مدرسه‌ای بعد از زنگ تفریح هم صف نگه دارد! اما انگار که آنجا عادی بود! همیشه هم پنج تا ده دقیقه حرف برای گفتن داشت. این بخش را که باید دوبار می‌خواندیم و بار دوم ، مصرعِ دومش ، اوج! می‌گرفتیم و بعد با «بهمنِ خونین جاویدان» سقوطِ آزاد می‌کردیم واقعاً جالب بود. سومی‌ها خوب می‌رفتند بالا ولی هفتم انگار نه انگار :دی

«مقدمت را اماما شهیدان ، با نثارِ تنِ خود گشودند». زنگِ تفریح‌ها متداول شده بود که این آهنگ را پخش کنند. هوا خیلی خوب بود. آن روزها واقعاً هوای خوبی داشت. مخصوصاً ساعتِ چهار به بعد. دلگیر هم بود. وقتی ابری می‌شد، ترسناک بود و غم‌انگیز. غروبِ نارنجیِ آسمانِ قم فراموش شدنی نیست. قدم زدن در آن هوا و نور ملایم و لذتش و ترسش و دلگیری‌اش انگار که روی نُت به نُتِ این آهنگ برایم ضبط شده باشد! همانقدر شفاف یادم است که با خودم میخواندم «خونشان فرش راه تو بادا ، عاشقِ پاکِ‌ راهِ تو بودند»

«آمدی با پیامت خمینی ، از رهایی و از غم سرودی». روزهای انقلاب چه شکلی بودند؟ که اینقدر اتحاد بود؟ 

«آنکه بر ظلمِ شب حمله‌ور شد ، ای خمینی تو بودی تو بودی». نمیدانم چرا عده‌ای فکر می‌کنند خوب و بد تغییر می‌کند! مگر نه اینکه این جهان همیشه دو قطبِ خوب و بد را با هم داشته و هرگز هم این دو جایشان با هم عوض نمی‌شود؟ پس چطور اینقدر سخت است فهمیدن برای بعضی؟ اینکه بد ، بد است و امکان ندارد که بخواهد سودی به تو برساند! رساند؟ نرساند دیگر! مگر نه اینکه همیشه به‌دنبالِ ضررِ تو بوده و هست و خواهد بود؟ آن هم نه فقط ضررِ‌ مادی! ما متضررِ عقلِ خودمان هستیم که خود کرده را تدبیر نیست. «بهمن خونین جاویدان ، تا ابد زنده بادا قرآن»

«در دل تار شهر ای شهیدان ، دستِ غمخوارِ خلقِ خدایی». «از تبار حسین(ع) شهیدی ، از دیار عروج و خدایی».

«در زمستان بهاران آمد». این بخش همیشه من را به یادِ چیزی می‌انداخت که نیست! هرچند همین الان هم در حال انکارش بودم، اما همیشه با شنیدنش ، با خودم می‌گفتم آیا می‌شود که این زمستان هم بهاری داشته باشد؟ و این‌که چه‌چیزی می‌تواند در این زمستانِ طولانی بهار باشد، به مرور تغییر کرده! در زمس تان‌بها ران آ مد ، «آدم از قعر دوران آمد». روزهای آخر به اجرا بود ، همه‌ی مدرسه را در نمازخانه جمع کرد! فکرش را بکنید که سیصد نفر را چپانده باشد در نمازخانه‌ی زیرزمینی اما زیبای مدرسه. نمازخانه‌ی بابرکتی بود! خودش رفته بود بالای صندلی‌ای چیزی ، و دست‌هایش را بالا و پایین می‌برد که کجاها صدایمان بلند شود :)) تمرینِ آخر بود. در زمستان بهاران آمد ، آدم از قعر دوران آمد ، «بوی نسل شقایق پیچید، بوی عطر شهیدان آمد». 

+ بشنوید

  • Mr. Moradi
up