موسیقی :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : ریای خالص!

از دیشب یه حرفی هست که میخوام بگم ، نمیدونم چی هست ، نمیدونم چجوری میشه گفت ... حتی نمیدونم حرفی هست یا نه ... ولی از دیشب حس می‌کنم باید یه چیزی بگم ، باید به یه نتیجه‌ای برسم ، باید یه‌چیزی رو که تا حالا درک نکردم درک کنم. اما شاید طبق همون قانونی که میگه هیچ بایدی وجود نداره ، قرار نیست حرفی بزنم یا چیزی رو بفهمم. دقیقاً! اصلاً قرار نیست ما چیزی رو بفهمیم تا از این سردرگمی بیرون بیایم و یا سوال‌هامون بی‌جواب نمونن. ما اصلاً قرار نیست که بهمون الهام بشه که فلانی تو خیلی اشتباه کردی!! ما خودمون باید خودمون رو برسونیم ، به‌زور برسونیم به یه نتیجه‌ای که بتونه قانع‌کننده باشه. که بتونه بهت بگه اشتباه کردی.

ولی من الان یا دیشب نمی‌خواستم بیام بگم که اشتباه کردم. من نمی‌خواستم بیام بگم که همه‌ی فکر و ذکرم رو در هاله‌ای از ابهام و اشتباه جلو بردم و نمی‌تونستم جلوش رو بگیرم. اتفاقاً اومدم بگم من اشتباه نکردم. من اگه همه‌ی فکرم صرفِ چیزی شد که وجودِ خارجی نداشت ، اشتباه نکردم. من فقط دنبالِ چیزی میرفتم که خدا میخواست. اما دقیقاً از یه‌جایی باید ضمیرِ حرف‌هام تغییر می‌کرد. از یه‌جایی نباید بزرگش می‌کردم. از یه‌جایی نباید اونقدر برام مهم میشد. نباید اونقدر مهم میشد که الان با خودم بگم احمق اونو با خدا اشتباه نگیر.

من یه‌جایی رو اشتباه رفتم. تقصیرِ خودم هم نبود. بازی‌های مسخره‌ی پشتِ پرده حواسم رو پرت کرد. من یه‌جایی باید ضمیرِ حرف‌هام رو تغییر میدادم و ندادم. راستش من یه‌جایی یه‌جوری باید یه حسی رو درک میکردم و درک نکردم. من باید می‌فهمیدم و نفهمیدم چون نمیتونستم بفهمم. من باید کوچیکیِ اون رو بفهمم. من باید بفهمم فقط. اما اصلاً قرار نیست ما چیزی رو بفهمیم یا بهمون الهام بشه. اصلاً قرار نیست از این سردرگمی در بیایم. یعنی اصلاً قرار نیست از جایِ دیگه‌ای ما رو از سردرگمی خارج کنن. این خودِ مائیم که باید یکجوری که نمیدونم چجوری ، از این توهم بیرون بیایم. که ببینیم واقعیت رو. که واقع‌بین باشیم و اینقدر توی ابهام نمونیم. این‌قدر برای خودمون و دیگران رنج نسازیم.

ما باید یکجایی بفهمیم که رو به رویِ این مسیر بن بست هست! اگر هم پشتِ این بن‌بست ، خیابونی ، زندگی‌ای ، حسی ، خیالی و... وجود داره ، باید از یه کوچه‌ای ، میانبری ، خیابونِ دیگه‌ای واردش بشیم. ما نمی‌تونیم تا ابد به دیوار جلومون زل بزنیم و به صدا و عطر و طعم و رنگ و بویِ زندگی‌ای که از پشتش میاد دلخوش باشیم. ما باید مسیرمون رو عوض کنیم. باید خودمون رو عوض کنیم و این تنها بایدی هست که باید باشه تا سردرگم و گیج نباشیم توی زندگی. و من فقط سردرگم و گیج شدم توی زندگی. و من فقط نشستم پشت دیوار و زندگیِ اونطرفِ بن‌بست رو تصور کردم. و من هیچ کوچه و خیابونی نبوده که نرفته باشم اما هیچ راهی پیدا نکردم و پیدا نکردم و دوباره نشستم پشت دیوار. فقط همین.

بشنوید

از جهان تنها تو رو می خواهم اما تو ...

نظرات شما ( ۹ ) ۵ موافق

بخونید نوشته‌ی تصویر رو :) اگر بزرگتر میخواین ببینید تصویر رو : کلیک کنید

:::

صدای اخشابی ، صدای خاطره‌هاست برام! دوست‌داشتنیه بعضی از آهنگ‌هاش ... یهویی شنیدم و گفتم شما هم بشنوید! پس :

بشنوید

۸ موافق

هر ولادتی برای من طعم و خاطره و شکل و شمایلی متفاوت از دیگری دارد ... ولادت صاحب الامر همیشه رنگ و بوی خانه‌ی همکاری را دارد که همیشه پسرکِ خانه در حال دویدن و بازی با هم‌بازی خودش است! یا ولادت امام علی علیه السلام طعم و شکل شمایل روزی از تیرماه را دارد که سال‌ها پیش رفته بودیم در مجلس و محفلی که شاید تصویر روشنی از مراسمش هم یادم نباشد! یا ولادت حضرت زهرا سلام الله علیها همیشه یاد و خاطره‌ی روز مادری را دارد که برای یک هدیه‌ی دوهزار تومانی ، حدود پانزده هزار تومان ضرر زدیم! و اما ولادت پیامبر اکرم صلی الله علیه آله و امام جعفر صادق علیه السلام همیشه شکل و شمایل و زیبایی و استرسِ یک روز وسطِ امتحانات ترم اول و روز قبل امتحان علوم را دارد که رفتیم حرم حضرت معصومه سلام الله علیها و من فقط صحن را تماشا می‌کردم و سعی می‌کردم به امتحان فکر نکنم! که البته امتحان را هم بیست شدم!! تقریباً همیشه خاطرات این دو ولادتِ مبارک با امتحانات عجین بوده ؛ مگر قبل از مدرسه رفتنم که دقیقاً بخاطرم نیست.

عیدتون مبارک.

+ بشنوید

نظرات شما ( ۱۱ ) ۶ موافق

یه‌وقتایی ، فارغ از اینکه تقصیر کی بود و چرا اینطور شد و چرا اونطور نشد و مضرات و معایبش چی بود و اینجور حرفها ؛ فکر می‌کنم به اینکه چه تغییر خوبی می‌تونست باشه! چه تعبیر خوبی می‌تونست باشه. چه آرزوی قشنگی داشتم و شاید هنوز هم دارم! چقدر آدم خوبی بودم یه دورانی :دی و چقدر این احساس دوست داشتنیه ، نه فقط برای من ، بلکه برای همه ... ولی خب آدمیزاد همیشه این احتمال رو باید بده که اگه تعبیر وارونه‌ی رویایِ خودش براش پیش بیاد چی؟ اگه هیچ‌وقت نرسه چی؟ هیچی! واقعا هیچی! هیچی نصیبش نمیشه ؛ نه اون احساس و نه اون حال خوب ؛ تا هیچ‌وقت نصیبش نمیشه! نمیگم از آینده خبر دارم! نه ؛ هیچ‌کس آینده رو نمی‌دونه ، ولی وقتی همه‌ی تعبیر و تغییر زندگیت رو به یک مورد/موضوع بند می‌کنی و وابسته‌اش می‌کنی ، هیچ‌وقت نمی‌تونی بهش برسی و همیشه یه تعبیر وارونه ازش رو به‌دنبال خودت تا به ابد می‌کِشی و هیچ نمی‌دونی که چرا! که چرا تو نمی‌تونی اما بقیه می‌تونن. که چرا تو همیشه خواستی و نرسیدی و بقیه خواسته یا نخواسته ، رسیدن و یا حتی نرسیدن! می‌دونم مفهوم حرف‌ـم نمیرسه ولی خب :) ای‌کاش می‌شد از تصویرهایی که توی ذهن ثبت می‌شن یه اسکرین‌شات گرفت و آپلود کرد و روی اونا رمز گذاشت تا ده سال دیگه یادمون نره به چی فکر می‌کردیم که اینو نوشتیم مثلاً :)

+ می‌دونم نود درصدِ این آهنگ هیچ‌ربطی به حرفای من نداره! ولی :

بشنوید

نظرات شما ( ۱۰ ) ۸ موافق

راستش آقا ، یادم رفته بود که زنده‌اید ؛ یادم رفته بود که ائمه زنده‌اند ؛ یادم رفته بود که جایی هستید در بین آدم‌های این دنیا ، آدم‌هایی که خوب نیستند گاهی ... که خیلی بد می‌شوند ، که یادشان می‌رود انسان هستند نه حیوان! انسان‌هایی که دیگر انسان نیستند. یادم رفته بود که هستید ، راستش نگاهِ خدا را که اکثرمان در هنگام غفلت نمی‌بینیم، اما اگر کسی کنارمان باشد و یادآور ، حتماً کمتر دروغ می‌گوئیم ، کمتر گناه می‌کنیم ، یادم رفته بود که هستید ، که می‌بینید ؛ و از همه مهم‌تر یادم رفته بود که ناراحت می‌شوید. راستش یادم هم رفته بود که باید دوستتان داشته باشم!! اصلاً دلیلِ دوست‌داشتنی بودنتان هم یادم رفته بود. راستش من شما را گم نکرده‌ام. من خودم را گم کرده‌ام آقا. ما انسان‌ها خودمان را فراموش کرده‌ایم. ما اصلاً یادمان رفته که یک موجود بدبختِ حیوانیِ از بین رفتنی نیستیم!! ما پاک فراموش کرده‌ایم که هرکاری کنیم ، ثبت و ضبط دارد ، پیگرد قانونی دارد ؛ ما اصلاً فراموش کرده‌ایم که از کجا آمده‌ایم ، و از آن مهم‌تر به کجا خواهیم رفت.

شما هستید ، می‌بینید ، می‌شنوید و پاسخ می‌دهید. از یادآوریِ دیده‌هایتان دلگیر می‌شوم، از خودم.

یادم است همین خردادی که گذشت ، تولدتان را جشن گرفتیم ، اما چقدر زود از یادم رفت! همه‌ی همه‌اش پنج ماه گذشته بود! من خیلی بد شده‌ام! می‌دانم. اما این‌که چیزی از خوبیِ شما کم نمی‌کند! نه مثل آقای ایکس سقفِ امیدم در آسمانِ هفتم است و نه آنقدر از سرنوشت‌ـم ناامید شده‌ام که خود را در دورترین نقطه از شما بدانم. شما همیشه هوایِ ما را دارید دیگر! مگر نه؟ ما که همیشه مدیونِ شما هستیم :)

+ بشنوید

نظرات شما ( ۵ ) ۶ موافق

بعضی اوقات آدم نمیدونه چیکار کنه ... بعضی اوقات هم پیش میاد که آدمیزاد اختیار داره ، شعور داره ، درک داره ، میدونه ؛ اما باز هم اشتباه می‌کنه! اما بعضی اوقات اصلاً نمیدونه چیکار کنه! به چی فکر کنه و برای کدوم فکرش ارزش قائل نشه! نمیدونه که چی به چیه! فقط همین! نمیدونه که چیکار کنه با همه‌ی دونسته‌هاش ...

:::

گاهی وقتا خدا زمان رو یه جوری تنظیم میکنه که یه برخوردی یه نگاهی یه اتفاقی بیفته! صبح میخواستم بیرون برم ؛ آماده بودم ولی واقعا بدونِ هیچ بهونه‌ای پنج دقیقه رفتنم نمی‌اومد! یعنی نمیدونستم چیکار کنم! رفتم بیرون ، کوچه‌مون رو که رد کردم خاله‌م رو دیدم از روبرو ، اونم خاله‌ای که هفت هشت ماهه که ندیدمش!! ، زل زدم تو چشماش که وقتی نگاهش چرخید یه سلام مختصری صورت بگیره حداقل! اما نمیدونم واقعا متوجه نشد یا خودش رو زد به اون راه! مثل چی زل زد به روبروش و رفت! اصلا قرنیه‌ی چشمش رو میدیدم که داره با زور نگهش میداره که نچرخه!!‌ آخه آدم اینو به کدوم بنی بشری بگه!! :| حالا نیاید بگید طرف متوجه نبوده خاب!!‌ شما غریبه‌ هم توی خیابون زل بزنه بهتون متوجه‌اش میشید!! آشنا که دیگه جای خود داره! همون هفت هشت ماهه پیش که توی جشن ولادت صاحب الزمان دیدمش ، چنان سُقلمه‌ای به بچه‌اش زد که نخند و نگاهش نکن و اینا ... چه بلایی سر این‌ها اومده آخه!؟ هوووف!

:::

چقدر ما انسان‌ها الکی الکی زندگی رو کوفت و زهرِمارِ خودمون و اطرافیامون کردیم؟! واقعا چقدر الکی الکی آخه؟! بسه دیگه! چرا وقتی هیچ‌ مشکلی وجود نداره الکی مشکل درست می‌کنین؟! زندگی کنین خاب! زنده بودن که شرط نیست :|

:::

الان من دیگه فقط من نیستم ... من هستم و یک عالمه درسِ تلنبار شده‌ی امتحان‌دارِ خونده نشده که حتی روم نمیشه به خدا بگم این‌بار هم به خیر بگذرونش :|

:::

دیروز رفتیم یه مغازه‌ای ، فروشنده‌اش یه آهنگی رو گذاشته بود ، خیلی یهویی ازش خوشم اومد ، یه تیکه‌اش رو به زور توی اون شلوغی متوجه شدم و یادداشت کردم و دانلودش کردم تا الان خیلی زیاد تکرار شده!! خواننده‌اش رو نمی‌شناختم ، سرچ کردم دیدم سال 55 فوت شده! چهل سال پیش! برام شنیدنِ صداهای چندین سال قبل جالبه :)

زمستون - افشین مقدم  

نظرات شما ( ۱۰ ) ۶ موافق
رکنِ اصلیِ مشکلاتی که نه فقط توی زندگی خودم، بلکه زندگیِ خیلی‌ها می‌بینم، اونایی که امکانات اولیه یه زندگیِ خوب رو دارن، کمبود کارهای عاقلانه‌ست ... کمبود استفاده از عقل و بی‌عقلی!! همه‌ی مشکلاتِ زندگی‌ها ،مملکت‌ها ،دشمنی‌ها ، جنگ‌ها و غیره همشون بخاطر عقله! میدونم چیز جدیدی کشف نکردم! ولی دارم به یه دنیای با عقل فکر می‌کنم! چقدر این چند روز زندگی می‌تونست بهتر باشه! چقدر این زندگی‌ها می‌تونه بهتر باشه! چقدر نادانی کار دستِ ما داده! چقدر اشتباه کار دست من داده ... 
من درستش می‌کنم! من یه‌چیزی رو می‌سازم که هیچ‌وقت نبوده! من خودم رو می‌سازم ...
قرار نیست هیچی عوض بشه! ولی قراره یه چیزایی رو عوض کنم! اونم نه یه‌روزه! می‌دونم طول می‌‌کشه... ولی لامصب آدمی‌زاد یه‌بار بیش‌تر نمی‌تونه زندگی کنه و بیش‌تر از یک‌بار نمیشه انتخاب کرد و من توی یه دوراهیِ مسخره موندم! من رفتم تجربی ولی علاقه‌ای به شغل‌هاش ندارم[علاقه‌ای به هیچ‌کدوم از شغل‌های رشته‌های انسانی و ریاضی هم ندارم و نسبت به این دو، شغل‌های تجربی رو ترجیح میدم] ! و اگه برم سراغ شغلی که علاقه‌مندم بهش، علاوه بر ریسکی که برای قبول‌نشدن داره، یه ریسک دیگه هم داره و اونم عقب افتادنِ یک ساله تا دوساله‌ست درباره تحصیل و قطعا تا به وضعیت ثابتی نرسم نمی‌تونم کار یا کارهایی که میخوام رو انجام بدم و نمی‌دونم چه کنم ... الانم نمی‌تونم بگم منظورم از شغل موردعلاقه‌م چیه چون خنده‌تون می‌گیره :دی ولی دوراهیِ سختیه برای من!! قبول شدنش هم آسون و همچین هلو برو تو گلویی هم نیست! ولی خب نمی‌دونم چه کنم! ولی پر واضحه که باید یه راه مخفی‌ای هم باشه برای میانبری که لازمش دارم :) 
+ درست میشه :) 
++ عنوان: هرچی اینجا با تو ساختم، خوب می‌دونی که نیست! 
آهنگ نفس از مهدی یراحی
نظرات شما ( ۱۴ ) ۳ موافق

صفحات دیگر

up