مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۹۴ مطلب با موضوع «پیشنهاد و معــرفی» ثبت شده است

تا از دهان نیفتاده این را بگویم که کمتر سریالی پیدا می‌شود که تیتراژ پایانی‌اش خوب باشد. و تعداد سریال‌هایی که تیتراژ ابتدایی‌شان نیز خوب باشد، از انگشتان دست کمتر است! نوار زرد، جدای از همه‌ی اشکالات ریز و درشت فنی‌اش، از لحاظ تیتراژهای ابتدایی و پایانی و موسیقی متن، در نظر من، بسیار دلنشین و عالی کار کرده بود. دقیقا همان موسیقیایی‌ای را داشت که در سلیقه‌ی من عالی ارزیابی می‌شود! 

+ دو ایراد هم بگویم از این سریال! اول آنکه در برخی از دقایق سریال، اینطور به نظر می‌رسید که می‌خواهند تقلیدی داشته باشند از شرلوک هولمز! و همین که می‌خواستند تقلیدی داشته باشند از شرلوک، مضحکش می‌کرد! به‌شدت برخی صحنه‌هایش غیرمعقول بود. دومین ایراد هم اینکه، نمی‌دانم کاوه کیهان چگونه سرگردی بود که با آن تیپ در اداره رفت‌وآمد داشت. جداً سبک جدیدی در نیروی انتظامی ایجاد کرده بودند؛ شاید هم صرفاً برای من ناآشنا و ناسازگار به‌نظر می‌آمد! 

++ بشنوید

  • Mr. Moradi
نمی‌دانم چه مقدار با عطرهای آشنا خاطره‌مند شده‌اید. مکان‌های آشنا، عطرهای آشنا، هواهای آشنا و القصه هرچیز دیگری که سال‌ها بوده و حالا کمتر یافت می‌شود و صرفاً آشناست. نمی‌دانم چقدر درکشان می‌کنید یا اینکه با کدامشان بیش‌تر آشنایید و با کدامشان بیش‌تر خاطره ساخته‌اید. 
یادم است یکی از کارهایی که در زمان سکونتِ در قم، به آن علاقه‌مند بوده‌ام، گشتن به دنبال عطرهای آشنا بود. هوای قم که کوچک‌ترین شباهتی به هوای همیشه خوب رشت نداشت. اما گاهی می‌شد عطرهای آشنایی را پیدا کرد. علی‌رغم همه‌ی تلاش‌هایم، بیش‌تر زمان‌هایی با این عطرهای آشنا روبه‌رو می‌شدم، که به‌دنبالشان نمی‌گشتم و این آشنایی، ناگهان مرا به خود می‌آورد. 
بعد از بازگشت به شهر خود، عطرهای آشنا بیش‌تر و بیش‌تر شده بودند. علاوه بر عطرها، مکان‌ها و هوای آشنا نیز به آن اضافه می‌شد. اوایل خیلی زیادتر بودند. مدتی دوری، اثر خودش را گذاشته بود. کم‌کم عادی‌تر شدند. اما هرچه باشند، امکان ندارد باری بیرون بروم و با آشناهای دوست‌داشتنی‌ام برخوردی نداشته باشم. واضح‌ترینشان همین هوای شهر است. هوای شهر، برایم همیشه خوب بوده. سال‌ها با این هوا خو گرفته‌ام. ثانیه‌هایش را درک می‌کنم. سال‌هاست که این عطرهای آشنا زنده‌ام می‌کنند. سال‌ها مکان‌های آشنا، کورسوی امیدی را در دلم روشن می‌کنند. 
اما این چند ماه آخر، شاید هم به‌صورت تدریجی در تمام این سه‌سال، با جان‌دادن آخرین پرتوهای امید، همه‌ی آشناها شده‌اند دشمن. حالا شنفتن هر عطر آشنایی، مرا یاد امیدهای بربادرفته‌ام می‌اندازد. هر مکان آشنایی، مرا یاد پتانسیل‌های موجود می‌اندازد. یاد اینکه چه می‌توانست باشد و حالا هیچ نشده است. اوایل فقط هوای ابری و تیره، دلگیر بود. دلگیر بود و حتی برایم ترسناک می‌شد. چرا که وقتی در آن هوا قرار می‌گرفتم و به‌اجبار باید مسیری را طی می‌کردم، به‌صورت متداوم فکرها و خاطرات و امیدها به ذهن و خیالم حمله می‌بردند. این تداوم حملات بود که هوا را ترسناک می‌کرد و باعث می‌شد که برای فرار از آن، هرنوع عجله‌ای را پذیرا باشم. اما حالا، هر هوایی دلگیر است. همه‌ی آب‌وهواهای شهر دلگیر است و فرقی ندارد آسمان آبی‌تر از هرروز باشد یا ابری‌تر. تک‌تک لحظاتش یادآور ثانیه‌های گذشته‌ای‌ست که می‌توانست آینده‌ی بهتری را رقم بزند. بگذریم! 
روزگاری من دربه‌در به دنبال آشنا می‌گشتم. هرجا و هرکجا که می‌دیدمش، تا می‌توانستم نگاهش می‌کردم و تا می‌توانستم ذخیره‌ش می‌کردم برای دیگر اوقات. عطرهای آشنا یادم می‌آوردند چه می‌خواستم و مکان‌های آشنا یادم می‌آوردند که شاید هنوز فرصتی باشد و هوای آشنا بی‌رحمانه یا مهربانانه می‌گفت که زندگی در جریان است. اما حالا، همه‌ی آشناها نمکدان‌هایشان را برداشته‌اند و بر روی یک زخم کهنه‌ی دوباره بازشده، نمک می‌پاشند. حالا، از همه‌ی آشناها گریزان شده‌ام. حالا، آشناها وحشتناکند و بی‌رحم. در حقیقت آشناها، در روزمرگی‌های ما حل شده‌اند و راه فراری از آن‌ها نداریم. خدا کند که هیچ آشنایی، زخم‌های کهنه را باز نکند. اما شدنی نیست. خاطرات، بالاخره یک‌روزی زخم کهنه‌ای می‌شوند، که با هربار یادآوری زخمی‌تان می‌کنند. 

  • Mr. Moradi
تلخ است. زهر است. ماندن در این حالتِ لعنتی، در این بی‌ارادگی، بدجور تلخ است. درد است. 
دلم پر از شکایت است. البته این‌بار، شکایت از خودم و خودم. بشنوید
  • موافقین ۳
  • ۱۱ مهر ۹۶ ، ۱۹:۲۷
  • Mr. Moradi

نوشته‌های حامد، چیز دیگری‌ست. اصلا انگار، تصویرگری‌اش در همه‌نوعی فوق‌العاده‌ست و در محرم، دکتری دارد. مطالبش ارزشمندند. من این مطالب مفهومی و کنایی و محاوره را به هزاران هزار وعظ از واعظان ترجیح میدهم. چون عینی هستند. ملموس. محسوس. و آنچه عینی باشد، تأثیر می‌گذارد... پیشنهاد می‌دهم دو پست آخرش را بخوانید و پست‌های آینده‌اش را هم پیگیر باشید. 

آی‌دی اینستاگرام : hamedaskari777

  • موافقین ۱۰
  • ۰۲ مهر ۹۶ ، ۲۰:۵۶
  • Mr. Moradi

خوشا به حال آن تن‌ها و بدن‌هایی که روح‌هایشان فقط درد تن خودشان را احساس می‌کنند و خوشا به حال آن بدنی که روحش فقط درد بدنش را احساس می‌کند، چون آن روح دائماً در فکر این است که نارحتی‌های این بدن را از بین ببرد. ولی دشوار است حال آن بدنی که روحش تنها روح خودش نیست، روح همه‌ی بدن‌هاست؛ یک روح، درد همه را به‌تنهایی احساس می‌کند. این بدن است که مجبور است با وجود فراهم بودن همه‌ی امکانات، با دو لقمه نان جو بسازد برای اینکه مبادا در حجاز یا یمامه یک نانِ جو خور پیدا شود. این بدن است که باید کفش وصله‌دار بپوشد برای اینکه با روحی مانند روح علی(ع) توأم باشد.

روح‌ها وقتی بزرگ شد، وای به حالِ آن بدن‌ها! روح وقتی بزرگ شد و روحِ همه‌ی بدن‌ها شد و درد همه را احساس کرد، کارش به آن‌جا می‌کشد که مجازات می‌بیند، برای چه؟ برای غافل ماندن از حالِ یک بیوه‌زن و چند یتیم. میان کوچه زنی را می‌بیند که مشک به دوش گرفته است. علی(ع) آدمی نیست که بی‌تفاوت از کنار این مناظر بگذرد. علت ندارد که زن خودش آب‌کشی کند، حتماً کسی را ندارد یا کسی دارد ولی به حال این زن نمی‌رسد. فوراً خودش جلو می‌رود (نمی‌گوید آی شُرطه! آی پاسبان! آی نوکر! آی غلام! تو بیا. خودش می‌رود)، با کمال ادب می‌گوید: خانم! اجازه می‌دهید شما را کمک کنم و من مشک آب را به دوش بکشم؟ این زحمت را به من بدهید. آن زن می‌گوید: خدا پدر تو را بیامرزد. به خانه‌ی آن بیوه‌زن می‌رود. همین‌که مشک را زمین می‌گذارد، استفسار می‌کند که ممکن است برای من توضیح بدهید که چرا خودتان آب‌کشی می‌کنید؟ شاید مردی ندارید؟ می‌گوید: بله، اتفاقاً شوهر من در رکاب علی ابن ابیطالب کشته شد. من هستم و چندتا یتیم. این کلمه را که می‌شنود، سر تا پایش آتش می‌گیرد. نوشته‌اند آن شب وقتی برگشت و به خانه رفت، تا صبح خوابش نبرد. صبح، نان و گوشت و خرما و پول با خودش برمی‌دارد و با عجله می‌رود و درِ خانه‌ی همان زن را می‌زند. می‌گوید: کسیتی؟ می‌فرماید: من همان برادر مؤمن دیروز تو هستم. به‌سرعت گوشت‌ها را کباب می‌کند و به دست خودش در دهان یتیم‌ها می‌گذارد و یتیم‌ها را روی زانو می‌نشاند و آرام به آن‌ها می‌گوید: از تقصیر علی که از شما غافل مانده بگذرید. آنگاه تنور را آتش می‌کند. وقتی سر تنور می‌رود، صورتش را به آتش نزدیک می‌کند. حرارت آتش را احساس می‌کند، با خود می‌گوید: علی! حرارت آتش دنیا را بچش و آتش جهنم یادت بیاید، تا دیگر از حال مردم غافل نمانی. بدنی که باید جور بکشد این‌طور است، بدنی که روحش روحِ همه‌ی مردم است این‌گونه است.

انسان کامل - مرتضی مطهری

عیدتون مبارک. 

من رو هم دعا کنید. 

بشنوید

  • Mr. Moradi

شهید حججی، در راه اعتقادش، تا پای جان، ایستاد. شهید حججی، ثابت‌قدمِ اعتقاداتش بود. شهید حججی، نشان داد که اعتقادات ارزش جان را هم دارند وقتی شمرهای معاویه‌صفتِ یزیدی، در برابر ملت‌های بی‌گناه سبز شده‌اند و از یمین و یسار، ظلم می‌کنند و سر می‌برند... محسن حججی، افتخار است. اقتدار است. شهید است. زنده است. 

بشنوید

+ تا سر به بدن باشد، این جامه کفن باشد... 

  • Mr. Moradi

1. ماجرای نیمروز : داستان عجیب یا خاص و منحصربه‌فردی نداشت. بیشتر به‌نظر می‌اومد که میخواد چندتا حادثه و اتفاق رو با پیش‌زمینه‌ی یه سری مسائلِ اوایل انقلاب نشون بده و از این نظر به نظر من موفق بوده. جای شهید و جلاد رو هم، درست نشون داده؛ نه مثل بعضی تصویرگرهای امروزی!

2. سیانور : داستان نسبتاً بهتری داشت. دوستش داشتم. اینم بگم که وقتی یکی نتونه بفهمه مبارزه چیه، باید هم وقتی اونو به هرجای دین گره بزنه از صدجای دیگه بزنه بیرون! - اشاره به یک دیالوگ - بد فهمیدن یه بحثه؛ ولی برعکس فهمیدن یه بحثِ جداست. بعضی چیزا وقتی برعکس فهمیده بشن، عاقبتشون میشه خودکشی. خودزنی. فروپاشی حتی. 

+ اگر کسی یکیشون رو دیده و نظر کامل‌تر و بهتری داره، خوشحال میشم بخونم.

  • Mr. Moradi
up