مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۴ مطلب با موضوع «قـدیــم نـوشـت» ثبت شده است

برف ... نه میخوام کسی ناراحت شه یا نه اینکه بخوام بگم آخ جان ما برف داریماااا :| نه والا :/ 

الان که برف شدیدتر شده، الان که شب شده، الان که برف روی زمین رو سفید کرده، الان که به عنوان یه شب برفی، آسمون رنگ خاصی داره، دقیقا الان که زیر پتوی آبی رنگِ قشنگ بودم، دقیقا همین الان داشتم به چندسال پیش که برف اومده بود فکر می‌کردم، به شب‌های برفی که پتو رو میخ می‌زدیم به دیوار و جلوی پنجره آویزون می‌کردیم تا سرما نیاد، به شب‌هایی که می‌رفتم زیر پتوی آبی رنگ، به شب‌هایی که برای صداهایی که می‌شنیدم، تصور می‌ساختم، نمیدونم صدای چی بود، ولی فکر می‌کردم یکی داره توی پارکینگ جارو برقی یا یه همچون چیزی می‌کشه :)) تصور خنده‌داری نبودااا، کلی با همین تصور می‌ترسیدم، همین الان هم دقیقا طعم همون ترسِ بچگونه زیر زبونم هست! خیلی جالبه! این طعم ترس و این حس وحشت رو زیر همین پتوی آبی رنگ حس کردم... الان با اون موقع چه فرقی کرده؟! فرقش در اینه که اون موقع می‌تونست همه‌چی بهتر باشه و الان ... نمیدونم... ولی خیلی فرق کرده ... به یاد اون شب‌ها و روزهای برفی، تعطیلیِ اول ابتدایی، پس‌گردنی‌ای که بخاطر توی کلاس‌موندن خوردم [خودم از سرما و برف نمی‌ترسیدم! مامانم اینقدددددرررر ترس داشت، که حتی اومد به مدیر هم گفت که من توی کلاس بمونم! ولی اون روز اون انتظاماتِ ابلهِ کلاس پنجمی :دی کشوندم بیرون و نمیدونم مدیر چرا فیوز پرونده بود و بین اون همه آدمِ مستحق :دی ، شَتَرَق! خوابوند پس گردن من :))) آخه لامصب همین امروز صبح مامانم بهت گفت که :/ بقیه‌شو دیگه نمیگم :)))] یاد ریختنِ برف از پشت بوم، یاد بستنی‌های زمستونی، یاد با چکمه راه رفتن توی برف، یاد برفِ یک متری و جاموندنِ کفش توی چاله‌های فرو رفته... یاد کلاه‌های بدترکیب :/ و یاد خیلی چیزایی که توی این مسیر برفیِ کوتاه! به‌جا مونده ... یاد روزهای سردی که شاید امید من گرم‌تر از الان بود و به یاد همه‌ی اون لحظه‌هایی که الان "یادش بخیر" شدن! :) 

  • Mr. Moradi

چالشی که توسط همشهریِ خوبم راه افتاد ، خیلی جالب بود ... خیلی جالب بود یعنی!! و چیزای دوست‌داشتنیه زیادی رو از هم دیدیم :)

و حالا رونمایی می‌کنم از سه دوست‌داشتنیه خودم :
اون دوتا جعبه‌ای که می‌بینین ، کاربردشون یکی هست ، و هر دو حاویِ وسایلِ قدیمی‌ای هستن که یکی از این وسایل 23 سال قدمت دارن![همه و همه‌ی وسایلش هم از اول برای من نبوده!]  جعبه‌ی سمتِ چپ قدیمی‌تر هست ؛ طوریکه مدادِ پاک‌کن به سر ،ماشین و تراشِ خونه‌شکلِ صورتی‌ای رو که مشاهده می‌کنین ، از برای اولِ ابتدایی‌ـم هست ... تجزیه و تحلیلِ اشیاءِ‌ درونِ این دو جعبه رو به یک پستِ جداگانه محوّل می‌کنم ... :)
در جایگاهِ دوم ، رادیویی رو مشاهده می‌کنین که دقیقا یادم نیست چند ساله که دارمش! ولی حداقل 8 و حداکثر 12 سال عمر داره ، و بسیار دوستش دارم :) حس می‌کنم بالاخره یه روزی که از همه‌چی کناره می‌گیرم ، این رادیو کمکم می‌کنه :)
در جایگاهِ سوم و در رأسِ همه ، مجله داستان همشهری رو می‌بینین که سرگرمیِ خوبیه وسطِ این همه ذهن‌مشغولی!! 
::
در آخر ، از اونایی هم که تا الان شرکت نکردن؛ دعوت و درخواست میکنم که شرکت کنن :)
::
+ چیزایِ دیگه‌ای هم بودن که میتونستن بینِ این سه‌تا باشن ؛ مثلِ ورقه‌های امتحانیِ شیش سالِ ابتداییم ؛ دوچرخه‌ای که برنده شدم ؛ ساعت مچی‌ـم ؛ کیفِ مدرسه‌ام ؛ سجاده‌ای که ازش استفاده نکردم ؛ ... ولی بیشترین خلأیی رو که در بینِ این سه دوست‌داشتنی احساس میکنم ، همونیه که میتونست باشه ولی نیست!!
  • Mr. Moradi

طبق دعوتِ بهار، چالشانه‌طور، این پست رو نوشتم :

بدترین سوتی که درست یادم نیست ولی کلاس اولِ ابتدایی بودم، معلمم من رو مبصر کرده بود؛ بعدش من اصن نمیدونستم مبصری چی چی هس! همینطوری بیخیال ، سر میز خودم بودم فقط :)) بعدشم که بهم گفت مثلا اسم اونایی که شلوغ میکنن بنویس، خب اول ابتدایی بودم دیگه :دی بلد نبودم بنویسم! سوتی از این بالاتر الان یادم نمیاد!
:::
اولین خاطره‌ای که یادمه، دقیقا نمیدونم مالِ کِی هست یا چی هست! چون من کلا تو محاسبه سن و یادآوریِ تاریخ مشکل دارم! ولی یه خاطره ای که یادمه، اینه که حدودا پنج شایدم چهار سالم بود و یا حتی شاید شیش سالم بود! که ساعت هشت شب که دیگه اون موقع پاییز بود و تاریک بود هوا، داشتم با دوچرخه و مامانم از پارک میرفتیم خونه، که خب سخت بود سرعتِ خودمو با بقیه که پیاده بودن یکی کنم، داشتم جلو جلو میرفتم که یه آقایی که توی تاریکی حتی قیافه‌اش رو هم ندیدم، بهم گفت آرومتر برو با مادرت بیا [یا یه همچین چیزی] :| آخه یکی هم نبود بگه به تو چه :/ خب از اون موقع دیگه یه فوبیایی دارم اونم اینه که توی تاریکی و حتی غیرتاریکی از یه جای خلوت بدم میاد رد شم! نمیترسما:/ بدم میاد :| [شما بخونید : میترسم :دی]
یه خاطره‌ی دیگه هم یادمه که خیلی قدیمیه، چون قبل از اینکه مدرسه هم برم، خیلی اوقات بهش فکر می‌کردم؛ اونم اینه که با خانواده رفته بودیم شهربازی؛ داداشم که چندسالی بزرگتره اونقدر اصرار کرده بود که این سفینه رو سوار بشه که بالاخره بابام راضی شد باهاش بره ... مامانم مثلا من رو گول زده بود و من رو برده بود، برام بستنی قیفی خریده بود، بستنی‌ش هم صورتی بود و فکر کنم با طعمِ توت‌فرنگی :)) خب من که حسم قوی بود و می‌دونستم که چه خبره، ولی خب بستنی‌ش خوشمزه بود :| چیزی که یادمه و آزارم میده اینه که وقتی میخواستیم برگردیم و من فهمیدم، مقداری از بستنی که باقی مونده بود رو پرت کردم کناری [که این قسمتش خیلی واضح یادمه که با دست راست پرتش کردم سمتِ چپ!] کلا بچه مزخرفی بودم :|| خودمم بدم میاد از بچگیم! [الان که به این خاطره فکر می‌کنم می‌بینم من با اون بستنی خیلی بیشتر سود کرده بودم تا داداشم با اون سفینه! سفینه‌ای که جز سرگیجه و حالت تهوع، سودی براش نداشت :دی]
:::
یکی از گزینه‌های چالش هم این بود که آتیش زدنِ مدرسه در ازای دوماه نتِ مفتی! الان این نتِ مفتی رو صاب‌چالش تضمین می‌کنه؟ :)) اگه مدرسه‌مون در این حد قدیمی نبود که حتی ویکی پدیا هم داره، حتما این گزینه رو انتخاب می‌کردم :)))
:::
اینم عکس از پنل مدیریت :

* بعضی از دوستان، وقتی از پنل عکس میذارن، همه‌ی جعبه‌ها رو می‌بندن به جز آمار :)) چی بشه خب؟! البته واضحه نظرات خصوصی باید بسته باشه! 

  • Mr. Moradi

در جهت معرفی لنزور باید بگم که یه شبکه اجتماعی هست مثلِ اینستاگرام ، نسخه ایرانیـش ... 

اولین شبکه‌ای بود که باهاش آشنا شدم ... اولین عکسی که پُست کردم تویِ لنزور ، بر میگرده به هیجده بهمن 92 ! تقریباً سه سال پیش ... نزدیکای طلوعِ خورشید و با اینترنت 2G همراه اول!!! یادش به خیر :))

چقدر فضایِ خوبی بود ... اوجِ فعالیتم مربوط میشه به مرداد 93 ؛ یعنی دوسال پیش ؛ که اینترنت نامحدود داشتیم و خب ، من همش تو لنزور بودم :))

خیلی‌ها رو شناختم و خیلی عکسو پستِ خوب دیدم و خوندم ... خیلی بحث کردم و خیلی جنگ و جدل راه افتاد [بحثا فقط هم سیاسی نبوده البته] :)) ولی همشون شیرینیِ خاصی داشتن :) توهین بود ؛ مثل همه‌جا ، همیشه یه عده بودن که توهین کنن و خب یه جایی هم نمی‌شد که کنایه نزد و این کنایه هم توهین محسوب می‌شد گاهاً ؛ ولی باز هم لنزور برام دوست‌داشتنیه و هیچوقت فراموشش نمیکنم ...

+ یکی رو یادمه ؛ که نیازی نیست بخوام شرحِ مفصلی درباره‌اش بدم! 

ولی دوسال پیش ... حالش خوبِ خوب بود ... خـــوبِ خوب!  اما از وقتی پایِ یکی به زندگیِ مجازیش باز شد .. از وقتی که هرچی میگفتم که این‌کارا عاقبتِ درستی نداره و گوشش بدهکار نبود! که یا نمی‌فهمید یا نمی‌خواست بفهمه!! قصدش هم دوستی نبود! از همون سن زده بود تو قول و قرارِ ازدباج!! بماند که هنوزم ، به نظرم از سرِ لجبازی و غروری که داره ، حاضر نیست اعتراف کنه که اشتباه کرده! و دنبالِ اشتباهش داره میره و همینجوری ادامه میده! حاضر نیست بفهمه که اینکار ، که این دوستی‌هایِ به ظاهر دوستی! عاقبتی نداره ، که عاقبتی نداشت! که حالا دیگه مثلِ دوسالِ قبل، سرِحال نیست ... و حالا که اسمِ خودش رو گذاشته "یک دختر مُرده" و من به همه‌ی اون روزایی فکر میکنم که میدونستم همچین روزی میرسه ولی نمیتونستم حالیش کنم ... 

یادش بخیر ...

++ روزایی که تویِ لنزور فعالیت داشتم ، بخاطر سادگیِ فضا و شلوغ نبودنش ، بخاطر زیبایی‌هایی که تصویرها دارن ؛ روزایِ خیلی خوبی بودن ... :)

  • Mr. Moradi

دو سال پیش ، همین موقع‌ها یعنی تیرماه بود ... بعد از یه سال تحصیلیِ سخت! و یه اسباب‌کشیِ‌ واقعا طاقت فرسا ، به یه آرامش خیــــلی موقتی! در حد یه ماه رسیدیم ... خب خیلی کارا بود که میخواستم شروع کنم! اما یه چیزی که تو ذهنم بود [که یقیناً یه موردِ بیهوده به نظرتون برسه] دیدنِ خواب اختیاری بود و از اون بالاتر داشتن اختیار تویِ‌ خواب! مطمئنم براتون سخته که بتونید درک کنید که چرا برام مهم بوده ، پس کلاً چرایی و چگونگی رو نمیگم که فایده‌ای هم نداره ،‌صرف نظر از اینکه نمیخواستم بگم :))

خیلی روشِ مدوَّنی هم نداشتم! اما خب یه فکرایی رو برای خودم داشتم که میتونستم این مورد رو عملی کنم! فکر کنم فقط و فقط یک یا دو بار تونستم کاملاً مختصر تجربه‌اش کنم ... خیلی مختصر البته! و باز هم باید بگم که بعد از این یکی یا دوبار کلاً این حرفه ظریف! رو ادامه ندادم و کلاً به هدفم هم نرسیدم!

یه بار خیلی رویِ یه خوابِ کاملا ساده و خیلی خیلی بدونِ فضاهای خاص کار کردم و اونقدری برنامه‌اش رو خوب چیده بودم که حداقل بتونم انگیزه‌ای واسه ادامه دادنش داشته باشم ... ماه رمضون بود ... خیلی ساده و راحت ؛ فکر میکنم یازده و نیم شب خوابم برد و خب یه چیزایی رو تونستم بر اساسِ چیزی که میخواستم پیش ببرم و تا یه جایی میشه گفت دقیقاً همونی شد که میخواستم!! اما بخشِ جالبش تازه از جایی شروع شد که خوابی که میخواستم ببینم برنامه‌اش تموم شده یود و کلاً برای بقیه‌اش فکری نکرده بودم! طبیعیِ‌ که ذهن خودش بقیه رو برنامه‌ریزی کنه ... برنامه و کارِ از پیش تعیین شده‌ام تموم شده بود و داشتم همینجوری تویِ یه خیابونی راه میرفتم که یه پیکان گوجه‌ای دیدم و که پشت چراغ قرمزه .. خیلی ناخودآگاه و بدونِ‌ اینکه بدونم کجا میخوام برم سوارش شدم! همون موقع چراغِ سبز شد و اینم راه افتاد! یه لحظه راننده رو نگاه کردم ، به معنایِ واقعیِ کلمه شوکه شدم!! چه ذهنِ فعالی داشتم واقعا ؛ فکر میکنید این راننده کی بود؟ :))) احمدی نژاد :)))) باور کنید تا هفت روز  قبل از این خواب نه اسمِ‌ احمدی نژاد رو شنیده بودم نه دیده بودم و نه حتی گفته بودم!!! بعله ؛ راننده احمدی نژاد بود و دقیقا یادم نمیاد که چه دیالوگی بینمون رد و بدل شد [صرفاً یه جمله از من بود و یه جمله از اون که الان دقیقاً نمیدونم چی بود] ... از این خیابون که رد شدیم ، به صورتِ عجیبی فضایِ شهری تموم شد و یه جاده سرسبز با یه پیچ به چپ رسیدیم ... پیچ هم که تموم شد یه ماشین اومد جلوش و جفتشون پیاده شدن و احمدی نژاد! به در پیکانِ گوجه‌ایش تکیه داده بود و نمیدونم سرِ چه چیزی داشتن بحث میکردن که من یه هزاری انداختم روی داشبورد و پیاده شدم و پیاده برگشتم به سویِ‌ فضایِ شهری!‌!  :))  همین موقع‌ها بود که برای سحری بیدار شدم و برای چند دقیقه شوکه بودم که این احمدی نژاد بود واقعا؟!‌:)) ساعت رو که نگاه کردم دیدم فقط برای کمتر از 4 ساعت تونسته بودم ، برنامه‌‌ریزی شده خواب ببینم!! 

بعد از این خواب ، به دلایل نامعلومی دیگه این موضوع رو ادامه ندادم ...

ولی خیـــلی خاطره خوبی شد :))

یک ماه بعد وقتی برای اولین بار فیلم اینسپشن رو دیدم با خودم گفتم اینا چرا از رویِ ایده من فیلم ساختن؟! فقط مثل اینکه نمیدونستن باید چیکار کنن از یه سری وسایل الکی و یه سری خزعبلات استفاده کردن :))‌ ولی ایده کلّی فیلم از من بود :دی

  • Mr. Moradi

قسمت اول - قسمت دوم

------------------------------------------

واقعا نمیخواستم صبح بشه ... اصلاً دوست نداشتم دوباره با همچین استرسی روبه‌رو بشم ... صبح که شد ، فقط آهنگِ "صبح نشده، ظهر نشده، چی شد که شب شد!" رو کم داشت! که البته آن موقع نداشتمش وگرنه یه ده‌باری شنیدنش تجویز می‌شد!

  • Mr. Moradi

قسمت اول

------------------------------------------

دوازدهم خرداد (93) رسید ... باز هم انشا ساعت 4 بعدازظهر بود و هنوز ساعت از 10 نگذشته بود ... هوا خنک و بادی بود! دقیقا همون هوایی بود که من عاشقش بودم! اما مثلِ همیشگی‌های قم ، گرد و غبار داشت و غبار آلود بود ...

  • Mr. Moradi
up