مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم
باز این چه شورش است که در خلق عالم است

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : فقط خدا ازمون بگذره...
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۹۰ مطلب با موضوع «عکس نوشت» ثبت شده است

حوالی ده تا ده و نیم صبح روز شنبه، سی‌ام مهرماهِ یکهزار و سیصد و هفتاد و نه، در روزی که روایت میشود باران نبود، در حالیکه گمان می‌کردم در چه تحفه‌ای دارم وارد می‌شوم، به این دنیا تشریف آوردم و این درحالی بود که کسری از ثانیه، از بله‌ای که در عالم ذر گفته بودم، نگذشته بود! 

از جالباتِ روزگار، رُند بودنِ سالِ میلادیِ تولدم هست، سالِ 2000 :) از این رو، خیلی کم در محاسبه‌ی سریع سن، دچار اشتباه خواهم شد! 2016، نشانه‌ی 16 سالگی‌ست و این بسیار ساده‌ست! و از طرف دیگر، با اختلاف چند ماه ، از دهه هشتادی بودن، با چابکی، گریختم که انگار از پیش می‌دانستم چه گودزیلاهایی میخواهد تحویلِ اجتماع بدهد! والا :)) و اما بعد؛ 

تولد در خاندانِ همایونیِ مرادیان، آنچنان مورد لطف واقع نگشته، و در اکثرِ موارد خودِ اشخاصِ این خاندان نیز، از داشتنِ هرگونه حسِ خوشایندی نسبت به این روز، روی گردانند، طوری‌که نه تنها درخواست هدیه!! ندارند، بلکه حتی مورد تبریک نیز واقع نمی‌شوند! 

این اشخاص، که از جمله من را نیز شامل می‌شود، شادیِ دیگران در به هنگام روزِ تولد را نیز درک نکرده و حتی اگر در جشنی به مناسبت تولدِ گودزیلا یا هیولایی از فوامیل، شرکت کنند، صرفا به قصد غارت می‌روند و نه جشن! :)) هرچند شاید شما را به تعجب وا دارد، اما شخصِ حاضر، یعنی بنده، تاکنون در هیچگونه جشنی با عنوان تولد حضور نداشته و ‌شخصاً نیز هیچ شمعی را فوت نکرده و یا فوتیده شدنِ شمع توسطِ دیگران را هم ندیده و تاکنون نیز زنده و خرسند و راضی است! 

از آنجایی که نقش‌زننده‌ی این سطور، تبریک گفتن در این روز را جدی و جداً، درک نمی‌کند، و نیاز نمی‌بیند، پس در تبریک گفتن به این شخص زیاده‌روی نکنید که به قولِ خودش : "چه را تبریک می‌گویید؟ آخر مگر این روز با دیروز چه تفاوتی دارد اصلا؟ وقتی هیچ‌چیز تغییر نکرده و تغییر نخواهد کرد!"؛ فلذا ، جای تبریکات و اینها، و حتی به جایِ شادی‌نمودن [که خودِ شخصِ متولد نیز شادی در این روز را درک نمی‌کند جدی و جداً] بهتر است تأمل روا سازید که ببینید چه می‌توانید بکنید در این روز که باعث حالِ خوبِ خودتان شود! 

+ و رحمت خداوند بر شما باد که این چنین این خطوط را خواندید :) 

95/7/30  11:00

مهم نوشت : و قسم به آن لحظه که روشن گردید ستاره‌ای از بیست و دو؛ که ایها الناس بخوانید و بدانید که در بلاگستان چون یک کس است، یک پست بس است! :

همه‌ـمون می‌دونیم که این روزها، برای ایشون، روزای خوبی نبوده... بیاین از ته دلتون، برای اولین‌بار هم شده توی عمرتون، صلواتی بفرستین برای حاجت‌روا شدنِ همه‌ی حاجت‌دارها ،مخصوصا ایشون ... 

  • Mr. Moradi

نمایی از فیلم bridge of spies

شخصیت‌های ایبل (جاسوس شوروی)  و داناوان (وکیل آمریکایی) فوق العاده بودن، و خیلی خوب بازی کردن :) و دیگر اینکه این فیلم از یه داستان واقعی ساخته شده :) 

فیلم خوبیه :) خیلی وقت بود فیلمِ اینجوری ندیده بودم :) منظورم از "فیلمِ اینجوری" فیلمی هست که برام دوست‌داشتنی باشه :) 

+ دیدنش توصیه و پیشنهاد میشه :) 

++ لینک مستقیم دانلود

+++ فقط اینکه دنبالِ یه زیرنویسِ درست و حسابی باشید :|| زیرنویسِ من مزخرف بود، فیلم دوساعته، سه‌ساعت طول کشید :/

++++ عنوان هم سوالی هست که در تصویر جوابش مشهوده :) 

  • Mr. Moradi

چالشی که توسط همشهریِ خوبم راه افتاد ، خیلی جالب بود ... خیلی جالب بود یعنی!! و چیزای دوست‌داشتنیه زیادی رو از هم دیدیم :)

و حالا رونمایی می‌کنم از سه دوست‌داشتنیه خودم :
اون دوتا جعبه‌ای که می‌بینین ، کاربردشون یکی هست ، و هر دو حاویِ وسایلِ قدیمی‌ای هستن که یکی از این وسایل 23 سال قدمت دارن![همه و همه‌ی وسایلش هم از اول برای من نبوده!]  جعبه‌ی سمتِ چپ قدیمی‌تر هست ؛ طوریکه مدادِ پاک‌کن به سر ،ماشین و تراشِ خونه‌شکلِ صورتی‌ای رو که مشاهده می‌کنین ، از برای اولِ ابتدایی‌ـم هست ... تجزیه و تحلیلِ اشیاءِ‌ درونِ این دو جعبه رو به یک پستِ جداگانه محوّل می‌کنم ... :)
در جایگاهِ دوم ، رادیویی رو مشاهده می‌کنین که دقیقا یادم نیست چند ساله که دارمش! ولی حداقل 8 و حداکثر 12 سال عمر داره ، و بسیار دوستش دارم :) حس می‌کنم بالاخره یه روزی که از همه‌چی کناره می‌گیرم ، این رادیو کمکم می‌کنه :)
در جایگاهِ سوم و در رأسِ همه ، مجله داستان همشهری رو می‌بینین که سرگرمیِ خوبیه وسطِ این همه ذهن‌مشغولی!! 
::
در آخر ، از اونایی هم که تا الان شرکت نکردن؛ دعوت و درخواست میکنم که شرکت کنن :)
::
+ چیزایِ دیگه‌ای هم بودن که میتونستن بینِ این سه‌تا باشن ؛ مثلِ ورقه‌های امتحانیِ شیش سالِ ابتداییم ؛ دوچرخه‌ای که برنده شدم ؛ ساعت مچی‌ـم ؛ کیفِ مدرسه‌ام ؛ سجاده‌ای که ازش استفاده نکردم ؛ ... ولی بیشترین خلأیی رو که در بینِ این سه دوست‌داشتنی احساس میکنم ، همونیه که میتونست باشه ولی نیست!!
  • Mr. Moradi

طبق دعوتِ بهار، چالشانه‌طور، این پست رو نوشتم :

بدترین سوتی که درست یادم نیست ولی کلاس اولِ ابتدایی بودم، معلمم من رو مبصر کرده بود؛ بعدش من اصن نمیدونستم مبصری چی چی هس! همینطوری بیخیال ، سر میز خودم بودم فقط :)) بعدشم که بهم گفت مثلا اسم اونایی که شلوغ میکنن بنویس، خب اول ابتدایی بودم دیگه :دی بلد نبودم بنویسم! سوتی از این بالاتر الان یادم نمیاد!
:::
اولین خاطره‌ای که یادمه، دقیقا نمیدونم مالِ کِی هست یا چی هست! چون من کلا تو محاسبه سن و یادآوریِ تاریخ مشکل دارم! ولی یه خاطره ای که یادمه، اینه که حدودا پنج شایدم چهار سالم بود و یا حتی شاید شیش سالم بود! که ساعت هشت شب که دیگه اون موقع پاییز بود و تاریک بود هوا، داشتم با دوچرخه و مامانم از پارک میرفتیم خونه، که خب سخت بود سرعتِ خودمو با بقیه که پیاده بودن یکی کنم، داشتم جلو جلو میرفتم که یه آقایی که توی تاریکی حتی قیافه‌اش رو هم ندیدم، بهم گفت آرومتر برو با مادرت بیا [یا یه همچین چیزی] :| آخه یکی هم نبود بگه به تو چه :/ خب از اون موقع دیگه یه فوبیایی دارم اونم اینه که توی تاریکی و حتی غیرتاریکی از یه جای خلوت بدم میاد رد شم! نمیترسما:/ بدم میاد :| [شما بخونید : میترسم :دی]
یه خاطره‌ی دیگه هم یادمه که خیلی قدیمیه، چون قبل از اینکه مدرسه هم برم، خیلی اوقات بهش فکر می‌کردم؛ اونم اینه که با خانواده رفته بودیم شهربازی؛ داداشم که چندسالی بزرگتره اونقدر اصرار کرده بود که این سفینه رو سوار بشه که بالاخره بابام راضی شد باهاش بره ... مامانم مثلا من رو گول زده بود و من رو برده بود، برام بستنی قیفی خریده بود، بستنی‌ش هم صورتی بود و فکر کنم با طعمِ توت‌فرنگی :)) خب من که حسم قوی بود و می‌دونستم که چه خبره، ولی خب بستنی‌ش خوشمزه بود :| چیزی که یادمه و آزارم میده اینه که وقتی میخواستیم برگردیم و من فهمیدم، مقداری از بستنی که باقی مونده بود رو پرت کردم کناری [که این قسمتش خیلی واضح یادمه که با دست راست پرتش کردم سمتِ چپ!] کلا بچه مزخرفی بودم :|| خودمم بدم میاد از بچگیم! [الان که به این خاطره فکر می‌کنم می‌بینم من با اون بستنی خیلی بیشتر سود کرده بودم تا داداشم با اون سفینه! سفینه‌ای که جز سرگیجه و حالت تهوع، سودی براش نداشت :دی]
:::
یکی از گزینه‌های چالش هم این بود که آتیش زدنِ مدرسه در ازای دوماه نتِ مفتی! الان این نتِ مفتی رو صاب‌چالش تضمین می‌کنه؟ :)) اگه مدرسه‌مون در این حد قدیمی نبود که حتی ویکی پدیا هم داره، حتما این گزینه رو انتخاب می‌کردم :)))
:::
اینم عکس از پنل مدیریت :

* بعضی از دوستان، وقتی از پنل عکس میذارن، همه‌ی جعبه‌ها رو می‌بندن به جز آمار :)) چی بشه خب؟! البته واضحه نظرات خصوصی باید بسته باشه! 

  • Mr. Moradi

این روزا همیشه به خودم میگفتم ، اینقدر ظاهر زندگیِ ملت رو با خودت مقایسه نکن! خب راست هم هست! نباید ظاهر زندگیِ بقیه رو با باطنِ زندگیِ خودمون مقایسه کنیم! ولی خیلی یکهو تصمیم گرفتم سر از باطن زندگی ملت در بیارم :دی

اینم باطن زندگیِ ملت :

::::::

من نمیدونم ؛ این ملت! تک و تنها و یه نفری ، چجوری صد تومن نت مصرف میکنه آخه؟! شما بگید، یه نفر به تنهایی چی از جونِ اینترنت میخواد؟! نه چی میخواد واقعاً؟ :)))

بعد میگن ظاهر رو نبینید! این هم از باطن! عاغا، ظاهر و باطن ملت یکیه! والا :))))

::::

+ میدونم پست غلط اندازیه! میدونم قبض تلفن باطنِ زندگی نیست! میدونم سختیِ زندگی به میزان نت نیست :دی ولی در هرصورت دلیل نمیشه یه نفر صدتومن مصرف داشته باشه :دی

++ و البته همچنان میخواستم یه مقدار طنز باشه ، وگرنه میانگین ماهانه همین ملتِ یه نفره ، حدود 15 تومن هست!! نمیدونم فروردین و اردیبهشت چی بوده که صدهزار تومن نت میطلبیده :دی

+++ حسرتِ زندگی کسی رو نخوردمااا! اگه شما هم ، چیزی که من میدونم و تصور میکنم رو میدونستید، الان از خنده غش میکردید :دی والا منم فقط خندیدم با این آمار و ارقام :دی

++++ فکر کنم لازمه که بگم ، برای فهمیدن باطنِ زندگیِ ملت! فقط همین یه کار رو انجام نمیدم :دی 

  • Mr. Moradi

از وقتی که زیستِ نظام قدیم رو دیدم یعنی حدودِ دوسالِ پیش ، یکی از ترس‌هام این بوده که چجوری میتونم این کلماتِ قلمبه سلبمه رو بفهمم! اصلاً چجوری میتونم تلفظِ صحیح رو یاد بگیرم؟! یا صحیح و درست و حسابی تلفظشون کنم؟! 

و اما امسال ، به لطفِ فرهنگ‌سازی‌هایِ مکررِ آموزش و پرورش! ، با همکاری فرهنگستان! کلماتِ جدید رو در کتاب‌ها جایگزینِ کلمات قبلی کردن و الان من سه برابر بیشتر از قبل ترسیدم که چجوری این کلماتِ اصطلاحاً فارسی و ایرانی و جایگزین شده رو یاد بگیرم؟!

واقعاً اینکار چه فایده ای داره!؟ وقتی من از کلاس چهارمِ ابتدایی! ، دارم فتوسنتز رو یاد میگیرم و همون "فتوسنتز" تلفظش میکنم ، الان چجوری بیام به فتوسنتز بگم فروغ‌آمایی!!!! ؟ :/// آخه فروغ آمایی؟!!! 

نمونه‌هایِ بیشتری رو در نوشته تصویرِ زیر میتونین ببینید و حسابی تعجب کنید!

.

  • Mr. Moradi

یک روز خیلی راحت ، بدونِ اینکه حتی بخواهد سَرم را بلند کنم و در چشم‌هایش نگاه کنم ، آمد و رفت ؛ رفت گوشه‌یِ دنجِ اتاقِ قدیمیِ خانهِ قبلی! 

بیشتر فکر میکردم ...

همانطور آن گوشه کز کرده بود ، نه می‌خندید و نه اشک ... نه ؛ سکوت همیشه هم جالب نیست ... آنقدر موقعیت گریه‌دار بود که بخواهم بترسم از این سکوت ... آخر من همیشه از ناراحتیِ او ناراحت نمی‌شدم!! من همیشه آدمِ سوءاستفاده‌گری بودم! جوری از ناراحتی‌اش استفاده میکردم که بعد از ده دقیقه فقط صدایِ خنده‌اش به گوش می‌رسید ...

ولی این‌بار فرق میکرد ؛ یعنی باید فرق داشته باشد ؛ سعی میکردم که تصویرم از دست نرود ...

همانطور زانو در بغل گرفته ؛ چشم‌هایش را هم بست ... انگار منتظر بود که من شروع کنم! شروع کنم؟ نه ؛ الان نه! یعنی این‌بار نه ... من هم حق داشتم یک‌باری هم که شده ، منتظرِ او باشم که شروع کند ، بخواهد و ببیند همه‌ی آنچه که باید بداند را ... اما مگر من دلم می‌آمد که تحمل کنم این فضا را؟ 

کم کم این پلک‌هایم بود که داشت حواسم را پرت می‌کرد! برگشتم رویِ آن یکی پهلو!

صداهایی را می‌شنیدم ، صدای گریه بود؟ یا خنده؟ یا حتی حرف و اشاره؟ باید بیشتر می‌دانستم! باید از تجسمِ خودم بیشتر می‌فهمیدم ... رفتم ؛ هرچند او گوشه‌یِ دنج را اشغال کرده بود ، اما کنار او ؛ کنارِ کسی که این‌همه درباره‌یِ تو می‌داند ، دنج‌ترین جایِ دنیاست ... کنارش بودم ؛ مگر چقدر از این فرصت‌ها پیش می‌آمد؟

امتحانی که داده بودم و امتحانی که در پیش بود ، نمیگذاشت حواسم را جمع کنم ...

صدایِ گریه بود ؛ حالم بهتر شد!! او دقیقاً مثل خودم بود! فقط نسخه‌اش مقداری لوس‌تر بود ؛ طوری صدایِ گریه‌اش پایین بود که با صدایِ چکه‌یِ آب از لوله‌یِ خرابِ پمپِ آبِ ساختمان ، مو نمی‌زد! همینطور دلت می‌خواست بمانی و فقط به همان صدا گوش کنی ...

آه ، لعنتی! چه کسی این آلارمِ مزاحمِ گوشی را دستکاری کرده! [گوشی خاموش می‌شود]

فکر کنم که رفته آبی بخورد و برگردد ... باز هم حالم بهتر می‌شود ، او سرعت‌ش هم مثل خودم بالا بود! همینطور در انتظار ؛ به بیرون از پنجره‌یِ بخار گرفته نگاه میکنم ؛ آسمان هم دلش گرفته است ... پس کجاست؟ چرا نمی‌آید؟ 

نه! نباید بعد از این‌همه پیشرفت ، اینطور تمام شود ؛ از هر نکته‌ی کوچکی هم باید استفاده کنم برای درست‌کردنش؛ برایِ برگشتش ...

هوا همینطور تاریک‌تر می‌شد ؛ کم کم صدایِ رعد و برق هم شروع می‌شود ؛ پس کجاست؟ او خیلی از این صداها میترسد! اصلاً بخاطر این صداها هم که شده هرکجا که هست باید بیاید پیشِ خودم!! ؛ چرا دیگر صدایی نمی‌شنوم؟!

دیگر درست نمی‌شود ؛ عصبی‌تر از دیگر اوقات بلند می‌شوم ، لعنتی ؛ درِ این خودکارِ لامصب کجاست؟! امتحانم دیر شده بود ...

:::::::

+ کنار کسی که این‌همه تو را می‌شناسد ، دنج‌ترین جایِ دنیاست :)

++ برای اونایی که براشون مبهم هست ، فقط میتونم بگم که زاویه دید نوشته ، توی پایان بند یا پاراگراف[بعد از هر اینتر] جابجا میشه ؛ البته فکر نمیکنم تشخیصِش سخت باشه :)

+++ و این تصویر که اولِ متن گذاشتم! زیباترین توصیفی که به شکلِ تصویر ، میتونم از این نوشته‌ام داشته باشم :))

++++ آهنگی که داشتمش ولی به قشنگیش پِی نبرده بودم! چقدر خوبه :))

عقیــق - حجت اشرف زاده 

یه حسی به من میگه نزدیکمی ، داری با خیالم قدم میزنی  ؛ دارم با تو من زندگی میکنم ، یه عمرِ که با هر نفس با منی! 

  • Mr. Moradi
up