مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : مدال فیلدز
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۸۸ مطلب با موضوع «عکس نوشت» ثبت شده است

چالشی که توسط همشهریِ خوبم راه افتاد ، خیلی جالب بود ... خیلی جالب بود یعنی!! و چیزای دوست‌داشتنیه زیادی رو از هم دیدیم :)

و حالا رونمایی می‌کنم از سه دوست‌داشتنیه خودم :
اون دوتا جعبه‌ای که می‌بینین ، کاربردشون یکی هست ، و هر دو حاویِ وسایلِ قدیمی‌ای هستن که یکی از این وسایل 23 سال قدمت دارن![همه و همه‌ی وسایلش هم از اول برای من نبوده!]  جعبه‌ی سمتِ چپ قدیمی‌تر هست ؛ طوریکه مدادِ پاک‌کن به سر ،ماشین و تراشِ خونه‌شکلِ صورتی‌ای رو که مشاهده می‌کنین ، از برای اولِ ابتدایی‌ـم هست ... تجزیه و تحلیلِ اشیاءِ‌ درونِ این دو جعبه رو به یک پستِ جداگانه محوّل می‌کنم ... :)
در جایگاهِ دوم ، رادیویی رو مشاهده می‌کنین که دقیقا یادم نیست چند ساله که دارمش! ولی حداقل 8 و حداکثر 12 سال عمر داره ، و بسیار دوستش دارم :) حس می‌کنم بالاخره یه روزی که از همه‌چی کناره می‌گیرم ، این رادیو کمکم می‌کنه :)
در جایگاهِ سوم و در رأسِ همه ، مجله داستان همشهری رو می‌بینین که سرگرمیِ خوبیه وسطِ این همه ذهن‌مشغولی!! 
::
در آخر ، از اونایی هم که تا الان شرکت نکردن؛ دعوت و درخواست میکنم که شرکت کنن :)
::
+ چیزایِ دیگه‌ای هم بودن که میتونستن بینِ این سه‌تا باشن ؛ مثلِ ورقه‌های امتحانیِ شیش سالِ ابتداییم ؛ دوچرخه‌ای که برنده شدم ؛ ساعت مچی‌ـم ؛ کیفِ مدرسه‌ام ؛ سجاده‌ای که ازش استفاده نکردم ؛ ... ولی بیشترین خلأیی رو که در بینِ این سه دوست‌داشتنی احساس میکنم ، همونیه که میتونست باشه ولی نیست!!
  • Mr. Moradi

طبق دعوتِ بهار، چالشانه‌طور، این پست رو نوشتم :

بدترین سوتی که درست یادم نیست ولی کلاس اولِ ابتدایی بودم، معلمم من رو مبصر کرده بود؛ بعدش من اصن نمیدونستم مبصری چی چی هس! همینطوری بیخیال ، سر میز خودم بودم فقط :)) بعدشم که بهم گفت مثلا اسم اونایی که شلوغ میکنن بنویس، خب اول ابتدایی بودم دیگه :دی بلد نبودم بنویسم! سوتی از این بالاتر الان یادم نمیاد!
:::
اولین خاطره‌ای که یادمه، دقیقا نمیدونم مالِ کِی هست یا چی هست! چون من کلا تو محاسبه سن و یادآوریِ تاریخ مشکل دارم! ولی یه خاطره ای که یادمه، اینه که حدودا پنج شایدم چهار سالم بود و یا حتی شاید شیش سالم بود! که ساعت هشت شب که دیگه اون موقع پاییز بود و تاریک بود هوا، داشتم با دوچرخه و مامانم از پارک میرفتیم خونه، که خب سخت بود سرعتِ خودمو با بقیه که پیاده بودن یکی کنم، داشتم جلو جلو میرفتم که یه آقایی که توی تاریکی حتی قیافه‌اش رو هم ندیدم، بهم گفت آرومتر برو با مادرت بیا [یا یه همچین چیزی] :| آخه یکی هم نبود بگه به تو چه :/ خب از اون موقع دیگه یه فوبیایی دارم اونم اینه که توی تاریکی و حتی غیرتاریکی از یه جای خلوت بدم میاد رد شم! نمیترسما:/ بدم میاد :| [شما بخونید : میترسم :دی]
یه خاطره‌ی دیگه هم یادمه که خیلی قدیمیه، چون قبل از اینکه مدرسه هم برم، خیلی اوقات بهش فکر می‌کردم؛ اونم اینه که با خانواده رفته بودیم شهربازی؛ داداشم که چندسالی بزرگتره اونقدر اصرار کرده بود که این سفینه رو سوار بشه که بالاخره بابام راضی شد باهاش بره ... مامانم مثلا من رو گول زده بود و من رو برده بود، برام بستنی قیفی خریده بود، بستنی‌ش هم صورتی بود و فکر کنم با طعمِ توت‌فرنگی :)) خب من که حسم قوی بود و می‌دونستم که چه خبره، ولی خب بستنی‌ش خوشمزه بود :| چیزی که یادمه و آزارم میده اینه که وقتی میخواستیم برگردیم و من فهمیدم، مقداری از بستنی که باقی مونده بود رو پرت کردم کناری [که این قسمتش خیلی واضح یادمه که با دست راست پرتش کردم سمتِ چپ!] کلا بچه مزخرفی بودم :|| خودمم بدم میاد از بچگیم! [الان که به این خاطره فکر می‌کنم می‌بینم من با اون بستنی خیلی بیشتر سود کرده بودم تا داداشم با اون سفینه! سفینه‌ای که جز سرگیجه و حالت تهوع، سودی براش نداشت :دی]
:::
یکی از گزینه‌های چالش هم این بود که آتیش زدنِ مدرسه در ازای دوماه نتِ مفتی! الان این نتِ مفتی رو صاب‌چالش تضمین می‌کنه؟ :)) اگه مدرسه‌مون در این حد قدیمی نبود که حتی ویکی پدیا هم داره، حتما این گزینه رو انتخاب می‌کردم :)))
:::
اینم عکس از پنل مدیریت :

* بعضی از دوستان، وقتی از پنل عکس میذارن، همه‌ی جعبه‌ها رو می‌بندن به جز آمار :)) چی بشه خب؟! البته واضحه نظرات خصوصی باید بسته باشه! 

  • Mr. Moradi

این روزا همیشه به خودم میگفتم ، اینقدر ظاهر زندگیِ ملت رو با خودت مقایسه نکن! خب راست هم هست! نباید ظاهر زندگیِ بقیه رو با باطنِ زندگیِ خودمون مقایسه کنیم! ولی خیلی یکهو تصمیم گرفتم سر از باطن زندگی ملت در بیارم :دی

اینم باطن زندگیِ ملت :

::::::

من نمیدونم ؛ این ملت! تک و تنها و یه نفری ، چجوری صد تومن نت مصرف میکنه آخه؟! شما بگید، یه نفر به تنهایی چی از جونِ اینترنت میخواد؟! نه چی میخواد واقعاً؟ :)))

بعد میگن ظاهر رو نبینید! این هم از باطن! عاغا، ظاهر و باطن ملت یکیه! والا :))))

::::

+ میدونم پست غلط اندازیه! میدونم قبض تلفن باطنِ زندگی نیست! میدونم سختیِ زندگی به میزان نت نیست :دی ولی در هرصورت دلیل نمیشه یه نفر صدتومن مصرف داشته باشه :دی

++ و البته همچنان میخواستم یه مقدار طنز باشه ، وگرنه میانگین ماهانه همین ملتِ یه نفره ، حدود 15 تومن هست!! نمیدونم فروردین و اردیبهشت چی بوده که صدهزار تومن نت میطلبیده :دی

+++ حسرتِ زندگی کسی رو نخوردمااا! اگه شما هم ، چیزی که من میدونم و تصور میکنم رو میدونستید، الان از خنده غش میکردید :دی والا منم فقط خندیدم با این آمار و ارقام :دی

++++ فکر کنم لازمه که بگم ، برای فهمیدن باطنِ زندگیِ ملت! فقط همین یه کار رو انجام نمیدم :دی 

  • Mr. Moradi

از وقتی که زیستِ نظام قدیم رو دیدم یعنی حدودِ دوسالِ پیش ، یکی از ترس‌هام این بوده که چجوری میتونم این کلماتِ قلمبه سلبمه رو بفهمم! اصلاً چجوری میتونم تلفظِ صحیح رو یاد بگیرم؟! یا صحیح و درست و حسابی تلفظشون کنم؟! 

و اما امسال ، به لطفِ فرهنگ‌سازی‌هایِ مکررِ آموزش و پرورش! ، با همکاری فرهنگستان! کلماتِ جدید رو در کتاب‌ها جایگزینِ کلمات قبلی کردن و الان من سه برابر بیشتر از قبل ترسیدم که چجوری این کلماتِ اصطلاحاً فارسی و ایرانی و جایگزین شده رو یاد بگیرم؟!

واقعاً اینکار چه فایده ای داره!؟ وقتی من از کلاس چهارمِ ابتدایی! ، دارم فتوسنتز رو یاد میگیرم و همون "فتوسنتز" تلفظش میکنم ، الان چجوری بیام به فتوسنتز بگم فروغ‌آمایی!!!! ؟ :/// آخه فروغ آمایی؟!!! 

نمونه‌هایِ بیشتری رو در نوشته تصویرِ زیر میتونین ببینید و حسابی تعجب کنید!

.

  • Mr. Moradi

یک روز خیلی راحت ، بدونِ اینکه حتی بخواهد سَرم را بلند کنم و در چشم‌هایش نگاه کنم ، آمد و رفت ؛ رفت گوشه‌یِ دنجِ اتاقِ قدیمیِ خانهِ قبلی! 

بیشتر فکر میکردم ...

همانطور آن گوشه کز کرده بود ، نه می‌خندید و نه اشک ... نه ؛ سکوت همیشه هم جالب نیست ... آنقدر موقعیت گریه‌دار بود که بخواهم بترسم از این سکوت ... آخر من همیشه از ناراحتیِ او ناراحت نمی‌شدم!! من همیشه آدمِ سوءاستفاده‌گری بودم! جوری از ناراحتی‌اش استفاده میکردم که بعد از ده دقیقه فقط صدایِ خنده‌اش به گوش می‌رسید ...

ولی این‌بار فرق میکرد ؛ یعنی باید فرق داشته باشد ؛ سعی میکردم که تصویرم از دست نرود ...

همانطور زانو در بغل گرفته ؛ چشم‌هایش را هم بست ... انگار منتظر بود که من شروع کنم! شروع کنم؟ نه ؛ الان نه! یعنی این‌بار نه ... من هم حق داشتم یک‌باری هم که شده ، منتظرِ او باشم که شروع کند ، بخواهد و ببیند همه‌ی آنچه که باید بداند را ... اما مگر من دلم می‌آمد که تحمل کنم این فضا را؟ 

کم کم این پلک‌هایم بود که داشت حواسم را پرت می‌کرد! برگشتم رویِ آن یکی پهلو!

صداهایی را می‌شنیدم ، صدای گریه بود؟ یا خنده؟ یا حتی حرف و اشاره؟ باید بیشتر می‌دانستم! باید از تجسمِ خودم بیشتر می‌فهمیدم ... رفتم ؛ هرچند او گوشه‌یِ دنج را اشغال کرده بود ، اما کنار او ؛ کنارِ کسی که این‌همه درباره‌یِ تو می‌داند ، دنج‌ترین جایِ دنیاست ... کنارش بودم ؛ مگر چقدر از این فرصت‌ها پیش می‌آمد؟

امتحانی که داده بودم و امتحانی که در پیش بود ، نمیگذاشت حواسم را جمع کنم ...

صدایِ گریه بود ؛ حالم بهتر شد!! او دقیقاً مثل خودم بود! فقط نسخه‌اش مقداری لوس‌تر بود ؛ طوری صدایِ گریه‌اش پایین بود که با صدایِ چکه‌یِ آب از لوله‌یِ خرابِ پمپِ آبِ ساختمان ، مو نمی‌زد! همینطور دلت می‌خواست بمانی و فقط به همان صدا گوش کنی ...

آه ، لعنتی! چه کسی این آلارمِ مزاحمِ گوشی را دستکاری کرده! [گوشی خاموش می‌شود]

فکر کنم که رفته آبی بخورد و برگردد ... باز هم حالم بهتر می‌شود ، او سرعت‌ش هم مثل خودم بالا بود! همینطور در انتظار ؛ به بیرون از پنجره‌یِ بخار گرفته نگاه میکنم ؛ آسمان هم دلش گرفته است ... پس کجاست؟ چرا نمی‌آید؟ 

نه! نباید بعد از این‌همه پیشرفت ، اینطور تمام شود ؛ از هر نکته‌ی کوچکی هم باید استفاده کنم برای درست‌کردنش؛ برایِ برگشتش ...

هوا همینطور تاریک‌تر می‌شد ؛ کم کم صدایِ رعد و برق هم شروع می‌شود ؛ پس کجاست؟ او خیلی از این صداها میترسد! اصلاً بخاطر این صداها هم که شده هرکجا که هست باید بیاید پیشِ خودم!! ؛ چرا دیگر صدایی نمی‌شنوم؟!

دیگر درست نمی‌شود ؛ عصبی‌تر از دیگر اوقات بلند می‌شوم ، لعنتی ؛ درِ این خودکارِ لامصب کجاست؟! امتحانم دیر شده بود ...

:::::::

+ کنار کسی که این‌همه تو را می‌شناسد ، دنج‌ترین جایِ دنیاست :)

++ برای اونایی که براشون مبهم هست ، فقط میتونم بگم که زاویه دید نوشته ، توی پایان بند یا پاراگراف[بعد از هر اینتر] جابجا میشه ؛ البته فکر نمیکنم تشخیصِش سخت باشه :)

+++ و این تصویر که اولِ متن گذاشتم! زیباترین توصیفی که به شکلِ تصویر ، میتونم از این نوشته‌ام داشته باشم :))

++++ آهنگی که داشتمش ولی به قشنگیش پِی نبرده بودم! چقدر خوبه :))

عقیــق - حجت اشرف زاده 

یه حسی به من میگه نزدیکمی ، داری با خیالم قدم میزنی  ؛ دارم با تو من زندگی میکنم ، یه عمرِ که با هر نفس با منی! 

  • Mr. Moradi

اولین‌بار در این پست درست و حسابی درباره‌اش گفتم ...

تویِ ناحیه تونستیم مقام بیاریم و به مرحله نهایی ، یعنی استانی راه پیدا کنیم ... ولی مرحله استانی رو خیــــلی بدجور دادیم! بعضی سوالاتش رو [مخصوصاً ریاضی] وقتی جوابش رو می‌دیدم واقعاً تعجب میکردم که چجوری غلط جواب دادیم :/ نمیدونم چندتا از اون غلط‌ها رو اگه نمی‌زدیم ، میتونستیم مقام بیاریم ؛ ولی مطمئنم که فقط بخاطر همین غلطها بوده که مقامی نیاوردیم ...

دوشنبه زنگ زده بودن و گفته بودن که برای امروز[یعنی چهارشنبه] فلان‌جا مراسمی هست درباره لیگ علمی .. اما چون خودم خونه نبودم از ماجرا خبر درستی نداشتم .. امروز هشت و نیم صبح ،‌ که بارون هم بود ، رفتم مدرسه‌ام تا بفهمم قضیه چیه که مدیر گفت بمون خودم میخوام برم ، با هم میریم ... اما در آخر خودِ مدیر نیومد [فکر کنم میدونست مقامی در کار نیست :دی [و البته هیچکس خبر نداشت از مقام‌ها ، چون تیم‌هایی هم که مقام آوردن صرفاً یه معاون همراهشون بود]] 

در راهی که با اتومبیل! معاونم میرفتیم ، سوالی نبود که ایشون نپرسه :/ 

وقتی رسیدیم به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که اون همه پسر چی شدن دقیقاً؟! و این همه دختر از کجا اومدن؟! :/ دخترها ، حداقل دو یا سه برابر پسرا بودن :// و چقدر گفتم بیاین این صندلی‌های کناری‌ که پسرونه‌تر به نظر میاد :/ گوش نمیدن که!

همه اونایی که اومده بودن،‌ تویِ مرحله استانی قبول نشده بودن‌ها! خیلی‌ها مثل تیمِ من ، صرفاً درحال تماشا و فکر به اشتباهاتشون بودن ...

از مقامای سوم شروع کردن ؛ وقتی تیمِ مدرسه ما ، تویِ مقام‌ سوم خونده نشد ، دیگه امیدی نداشتم :))‌ جوری امتحان داده بودیم که به چهارمی هم راضی بودم حتی  :دی

هیچکس نمیتونه بگه تو همچین مراسمی بوده و حسرتِ مقامش رو نخورده! منم مستثنا نیستم! اولش برام مهم نبود ؛ ولی هرچی بیشتر به سوالایِ دو ماهِ پیش فکر میکردم ، بیشتر حسودیم می‌شد :دی

لازم به ذکره که از دیگر شهرهایِ گیلان هم بودن و صرفاً رشت نبوده ...

نکته‌ی دیگه‌ای که برام جالب بود ، این بود که "گیلان" اولین و تنها برگزارکننده‌یِ لیگ علمی در این مقطع بوده! و به گفته‌ی معاون آموزش متوسطه‌ وزارت آموزش و پرورش ، "زرافشان" که در این مراسمِ اختتامیه هم حضور داشت ،  قرار هست که به صورت ملی بشه و در تمام ایران برگزار بشه ... به نظرم طرح و ایده خوبیه و قابل گسترش هم هست ...

+ میخواستم از رفیقام عکس بگیرم ؛ یک لحظه که پشتِ سَرم رو نگاه کردم ، فهمیدم که دخترهایِ مردم!! بیشتر از رفیق‌هام تویِ تصویر می‌اُفتن! فکر میکنم که از سَر هایِ موجود در تصویر هم بشه تعدادِ کثیرِ دخترها نسبت به پسرها رو فهمید :/ البته ماشاالله! تلاش کردن و تعدادشون هم زیادتر شده :)

++ اولین‌بار بود که تویِ همچین مراسمی با همچین جمعیتی شرکت میکردم :) تجربه خوبی بود :)

+++ و نکته‌ی دیگه‌ای که یادم اومد این هست که ، سه نفر یا چهار نفر از برگزیده‌ها فامیلی‌شون "مرادی" بود :))

  • Mr. Moradi

چقدر خوبه آدم هفت صبح بیدار بشه و بیاد به وبلاگش سر بزنه و همچین کامنتی رو ببینه :

احساسِ مفید بودن به آدم دست میده :))

+ خوشبختی های کوچولو ... 

  • موافقین ۲۰
  • ۲۷ تیر ۹۵ ، ۱۰:۱۸
  • Mr. Moradi
up