مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : فقط خدا ازمون بگذره...
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۹۰ مطلب با موضوع «عکس نوشت» ثبت شده است

دیروز صبح [جمعه] برف تازه شروع شده بود. هنوز همه جا سفید نشده بود و برف هم پراکنده‌تر بود ، اما پیش‌بینی‌ها درست از آب در اومد و برف شدیدتر شد. باد از برف، بوران ساخته بود و همه‌جا و نه تنها زمین، سفید دیده میشد. در مسئله‌ی نشستن برف ، مسئله‌ی اصلی تداوم محسوب میشه. برفی که مداوم بباره، واقعا خیلی خوب میتونه تعطیل‌کننده باشه :دی مسئله‌ی دیگه‌ای که مهم هست اینه که شب باشه!! برف توی شب جورِ دیگه‌ای میشینه که شاید بخاطر رفت و آمدِ کمترِ آدمیزاد و ماشین‌هاشون باشه. در واقع اونقدری که توی دیروز نشست، دوبرابرش دیشب زمین رو سنگین کرد.

سفید بودنِ همه‌جا نقطه‌ی مشترکِ روزهای برفی هست. و چقدر دیدنیه برفی که جمع شده یکجا، صاف و یکدست، بدونِ تیرگی. :)

بارشِ شب دیدنی بود. آسمون قرمز شده بود، آدم دلش میخواست همیشه همین‌رنگی بمونه. یه‌جورِ خاصی امیدبخش بود. کوچه یکسره سفید شده بود و دیگه ردِ چرخِ ماشین‌ها دیده نمیشد. ماشین‌ها دیگه زمین‌گیر شده بودن و راهی برای فرارِ از کوچه نداشتن.

دیشب خوب بود. آروم بود. دوست‌داشتنی بود. سرد بود. گرم می‌شد. تاریک نبود. دلگیر نبود. می‌شد کتاب خوند و از خوندنش لذت برد. می‌شد به تعطیلی فکر کرد و نخوابید. می‌شد زل زد به برفی که سریع می‌نشست رو زمین و بادی که هِی جابجاش می‌کرد. دیشب خوب بود.

صبح کم کم دیگه برف نیومد. دیگه وقتش بود که بره. رفت. اما خیلی نشسته بود. روی زمین. روی سقف. روی دیوار. روی ماشین. توی حیاط. توی خیابون و توی خونه‌های ویلاییِ خراب شده! ساعت یازده رفتم بیرون ولی نمی‌دونم چرا همش حس می‌کردم صبحِ زود هستش :/ بعضی کوچه‌ها خلوت بود و سراسر سفید و این خیلی خوب بود. یه‌دور زدم و یه‌مسیرهایی رو رفتم. سعی کردم از صعب‌العبورترین مسیر برم :دی خیلی وقت بود همچین ارتفاعی از برف رو ندیده بودم :)

عکس‌ها هم در ادامه ... 

  • Mr. Moradi

با مزخرف‌ترین فیلمِ سال شروع میکنم :) فروشنده. 

حتی همون دیالوگی که میگه آدما چجوری گاو میشن و جواب میاد که به مرور هم اونقدرا جالب نبود :| ولی اونجاش که گفت زندگی فقط صدسالِ اولش سخته جالب بود :دی البته فقط همون تیکه‌ای که گفت صد سال و نه یه ثانیه‌ی قبل و بعدش حتی :| 

نکته‌ی دیگه هم اینکه ، ساعتی که داشتم فروشنده رو میدیدم ، پلاسکو سقوط کرد :| 

:::

بعدِ فروشنده بادیگارد رو دیدم :) همیشه فیلم رو جوری ببینید که راحت‌ترید! من با سینما راحت نیستم! خب مگه مرض دارم برم سینما؟! داداشم فیلمو گذاشت تو تلویزیون،‌از همون اولش حس کردم باهاش راحت نیستم و دیالوگاش رو نمیفهمم :| ای‌کاش میرفتم خودم میدیدمش :دی البته بعدش دوباره یه‌دور کامل دیدم بادیگارد رو. حتی دیشب که می‌خواستم یه اسکرین‌شات بگیرم ازش ، تقریبا یه دور دیگه هم دیدم :))

خیلی قشنگ بود به نظرم :) اگه کسی ندیده،‌ ببینه حتماً :) 

:::

دیروز هم ابد و یک روز رو دیدم. 

خوب بود.

+ میدونین چرا مرتضی همیشه با خوشحالی از بدبختیای مردم واسمون تعریف میکنه؟ چون میخواد ما فکر کنیم خیلی هم بدبخت نیستیم.

- تو فکر میکنی من واسه چی نمیام اینجا زندگی کنم؟ چون تو خونه‌ی ما هیچی تمومی نداره ؛ از ظرف کثیف بگیر تا نیش‌های همه به هم . من هشت ساله شوهرم مُرده برگشتم اینجا ؛ اینجا هشت ساله شبا تصمیم میگیرن این زندگی رو عوض کنن صبحا یادشون میره ؛ اینجا کسی عوض بشو نیست ؛ فقط باید هر کدوم پخش شیم بریم یه طرف ؛ اینجا همه‌چی ادامه داره ؛ هر یه جمله‌ی آدما به هم یه داستان پشتش داره.

  • Mr. Moradi

و 

نهج البلاغه ؛ خطبه 41

+ بدون شرح!

  • Mr. Moradi

عکسی که مشاهده می‌کنین ، وضعیتِ ثابتِ من رو در هر امتحان ، شب امتحان و به صورت کلی در دوران امتحانات نشون میده! دقیقاً همه‌ی پست‌های دوران امتحانات ، و همینطور کامنت‌ها در همون موقعیتِ سرسام‌آورِ بین‌ِ کتاب‌ها و کاغذها بوده! :دی

نکته: بار قبل که از میزم عکس گذاشته بودم(+) ، با تبلت عکس گرفته بودم و کیفیت خیلی بهتری داشت! اما این‌بار تبلت نبود ، کیفیتِ زیادی هم لازم نداشتم! همینکه حجمِ شلوغی درک بشه ، کفایت می‌کنه :))

  • Mr. Moradi

فیلوسوفیا


:::

توضیحاتِ جانبی‌ : دیشب دلم درد می‌کرد! شدید! ساعت مثلِ لاک‌پشت جلو می‌رفت و اونقدر کِش پیدا کرد که لپ‌تاپ رو خاموش کردم و گفتم با گوشی میخونم این قسمتِ آخر رو دیگه! ساعت یازده و ربع بود حدوداً که خوابم داشت سنگین می‌شد! قرار بود نقاشی‌ـم! منتشر بشه اگه بشه اسمش رو گذاشت نقاشی :دی چون توی فکرش بودم که چی میشه و اینا ؛ تا چشمم گرم شد ، توی خواب دیدم لافکادیو کامنت داده! یادم نیست چه متنی رو توی خواب کامنت داده بود ، ولی یادمه یادش رفته بود ایمیل رو مخفی کنه :)) توی خواب و بیداری جزئیات بیش‌تر به چشمم میاد:دی الان یادم نیست آدرس ایمیل چی بود:دی هرچند که خوابی بیش‌ نبود و تجربه‌ـم نشون داده متن‌هایی که توی خواب از وبلاگستان می‌خونم توی واقعیت وجود نداره :) ولی خب یه لحظه گفتم بیدار بشم نگاه کنم ببینم شاید واقعا کامنتی باشه:)) یازده و بیست و پنج دقیقه با گوشی نگاه کردم دیدم که نوشته یه پست انتشار در آینده بزن با عکسِ نقا‌شی‌ـت و متنِ فیلوسوفیا و لینکش کن به وبلاگش!! الله اکبر! نصف‌شبی؟ فیلوسوفیا؟ نخوندمش که تا حالا :دی :)) یکی دو دقیقه بعدش دیدم که یکی از بلاگرها توی تلگرام بهم پیام داد که کامنت‌هات رو چک کن شاید لافکادیو کامنتی داده باشه! منم که همیشه مشکوکم :))) با خودم گفتم اینا دستشون تو یه کاسه‌س! یه ترفندی کلکی چیزی توی کاره :دی اصلاً به فکرِ همچین خلاقیتِ پیچیده‌ای نیفتادم! قابل حدس نبود واقعا :دی پست رو انتشار در آینده زدم و منتظر نقطه‌ی صفریِ بامداد شدم. :)
درباره‌ی نقاشی می‌تونم بگم که من درواقع هیچی از نقاشی نمیدونم :دی باید بگم که من کل سال اول ابتدایی رو یه خونه مربعی با یه سقفِ مثلثی کشیدم با یه درخت مستطیل‌دایره‌ای کنارش!! اوجِ هنرم هم این بود که واسه خونه دودکش بذارم :دی ... تمام سعی‌ـم رو کردم که با حاشیه‌نوشته‌هاش طنزش رو بالا ببرم و اذهان رو بخندونم :)) نسبتاً هم موفق بودم :دی
این سریال ، بهونه‌ای بود که وبلاگ لافکادیو فعال‌تر بشه و تصوراتِ دوشت‌داشتنی‌تری دیده بشن! این سریال دنباله‌ی زندگیِ بلاگریِ همه‌ـمون هست! به‌واقع دوست دارم ، و فانتزی‌ـم اینه که بعد از سه چهارماه ، وقتی توی هرکدوم از این لینک‌های نقاشی میرم ،‌ همه‌ی لینک‌ها و پُست‌ها سرِ جاشون باشه و این زنجیره همیشه باقی بمونه و خدای‌ناکرده با حذفِ وبلاگ قطع نشه. برای اجرایی شدنش ، شمام هستین؟

  • Mr. Moradi

*مرتبط با چالشِ جولیک

اول بخونید لینک بالا رو!

خاب!

اولاً که متاسفانه بچه مدرسه‌ایِ خرخوانِ بیست‌خواه جماعت ، وسطِ امتحاناتِ ترمی ، یک روز کامل در اختیار شخصِ شخیصِ هوا هم نمی‌تونه باشه! ولی واقعا دوست داشتم چالش رو! عالیه ؛ عالی!!

حقیقتش اینه که من بلد نیستم! نمیدونم چرا! ولی بلد نیستم.مثلا یک‌بار من و داداشم فکر کنم روز مادر بود. وقتی اولیامون :دی رفته بودن صومعه سرا و چون چشمِ زن‌عموم شوره‌:‌دی ما رو نبردن ، ما هم ابتکارمون گل کرد :دی رفتیم بیرون و یه عطر بیکِ دو تومنی با یه روسری دو تومنی گرفتیم ، برگشتیم دیدیم عه! کلید پشتِ در جا مونده و دَر هم از اینطرف دستگیره نداره :)) و خب داداشِ نابغه‌ی خودم با هر تلاش و سخت‌کوشی‌ای که بود ، قفل رو خراب کرد و آخرش هم پشتِ در موندیم ؛ وقتی رسیدن ناچاراً قفل‌ساز آوردیم و پونزده تومن ضررش شد :))) بلد نیستم واقعا :)

وسطِ راه بودیم گفتم چیزی نمیخوای؟ گفت ذرت میخوای؟ منم دیدم بد نیست ، یکسالی میشه نخوردیم :| و اونطور شد که اینطور شد! و الان هم نمیدونم خوشحال شد یا نه! ولی قطعاً ذرت دوست داشت :دی

  • Mr. Moradi

امتحان کتبیِ زیستِ امروز لغو شده بود ... گفته بود شفاهی ... ولی همون شفاهی رو هم نگرفت :)) در واقع یه کلاس دیگه تقویتی داشت و رفت اون کلاس و کلاس ما بیکار :دی 

  • Mr. Moradi
up