مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم
باز این چه شورش است که در خلق عالم است

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : میگن کربلا هم گرم بود
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۹۰ مطلب با موضوع «عکس نوشت» ثبت شده است

شب بود. تاریک بود. حوصله اما نبود. نشسته بودم به بحث با مسئول انجمن‌اسلامی. اعصابم از جای دیگری خُرد بود؛ ولی حق داشتم. همه حق دارند! صبح بود. هوا روشن شده بود. ولی ساعت هنوز از پنج نگذشته بود. خوابم نمی‌برد. نگاهم را دوخته بودم به بالش! به خودم می‌گفتم چرا باید بدم بیاید؟ نه. کوتاه نیامدم. همانطور ماندم. خودم را، به خودم شاید، اثبات کردم. صبح بود هنوز. دلم می‌خواست بروم بیرون. و رفتم. نماز فطر. بار اول بود که می‌رفتم نماز. دوچرخه را برداشتم و زدم به خیابان. خلوت. سکوت. پرنده‌ها دور تا دور سبزه‌میدان جمع بودند. بین دو ستون، پیرمردی نشسته بود. دستش به سرش بود و مشخص بود که طوری شده. هیچکس، شش صبح، بیخودی دستش به سرش نیست! دور زدم. به آسمان نگاه کردم. دلم خواست. ثبتش کردم. با خودم می‌گفتم طوری بگیر که شش هفت سال بعد هم، همین یادگاری را داری فقط. به راهم ادامه دادم. خیابان شدیداً خلوت بود. یک تاکسی سحرخیزی کرده بود. مشتری‌ها را هم با خودش برد. وسط خیابان ماندم. همه چیز شروعش خوب است. حتی روز. حتی زندگی. حتی ... روز شروعش زیباست. خلوت. ساده. بی‌آلایش. بی‌صدا. سکوت. سکوت. سکوت.

زودتر از زمانی که گمان می‌بردم به مصلی رسیدم. اشتباه از من بود که در ورود عجله به‌خرج دادم. می‌شد بیرون، زیر سقف همین آسمان، منتظر نشست. دلپذیرتر بود حتماً. همینطور بی‌کار و بی‌خیال نشسته بودم. تندیِ عطری مرا به خودم آورد. دو دقیقه چشم‌هایم درشت شده بود از تعجب. حداقل ده دوازده سالی آن عطر را نشنفته بودم. پشت‌سرم نشسته بود. در جدال با خودم، بین پرسیدن و نپرسیدن، همان نپرسیدن را انتخاب کردم. برای خودم از عطر خوشی که از پشت‌سرم می‌آمد، لذتی ساخته بودم، بهتر از هزار لب جوی نشستن و گذر عمر دیدن. هوا خوب بود. کولرها را زده بودند. بخاطر یکساعت و نیم بیکار نشستن، کم مانده بود که مبتلا به دیسک و فلان و بیسار شوم، که امر به نماز کردند. ایستادیم به نماز. و من که بار اولم بود. آسان بود ولی. یادش به‌خیر. اولین نماز جمعه‌ای که خواندم، تنها تعجبم از ایست‌بازرسی‌های دمِ در بود. حرم حضرت معصومه بازرسی نخواهد؟ آخ که چقدر آن‌موقع‌ها، دنیایم بی‌دشمن و بی‌تروریست بود!! نماز که خوانده شد، تعللی کردم و کفشم را برداشتم. برگشتم که بروم. هرچه چشم انداختم، کسی پشت سرم نبود. ولی بو که می‌کشیدم عطر می‌آمد. چه عطری بود. خدا زیادش کند! رفتم. رخش را از قفل باز کردم :دی زدم به خیابان. رسیدم خانه. ساعت هنوز نُه بود. زندگی همین است! که هنوز ساعت ده نشده، چندجا رفته باشی، چند کار را به سرانجام رسانده باشی، و حتی یک پست نوشته باشی. نه اینکه سه و نیم بعدازظهر تازه بخواهی بیدار شوی! البته چه کسی می‌داند؟ من که سه و نیم بعدازظهر بیدار نشده‌ام! 

یک برگه دعای قنوت چاپ کرده‌اند، با غلطِ املایی و اعرابی :|

+ برای مادربزرگ بنده نیز، دعا بفرمایید. باتشکر.

بعداً نوشت : از پشت‌صحنه اشاره می‌کنن که عید رو تبریک نگفتم! عیدتون هم مبارک باشه. :)

  • Mr. Moradi

  • موافقین ۲۱
  • ۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۵۸
  • Mr. Moradi

امیدوارم به طُرُق مختلف از مسابقه‌ی دکتر میم خبر داشته باشید، چون قبل از امروز حوصله‌ی معرفی و توصیه به شرکت‌کردن نداشتم :دی

به هر حال شرکت کردم. همون اول‌ها که مسابقه رو گذاشتن یعنی هیجدهم، با خودم گفتم کو تا بیست و چهار! بیست و چهارم هم رسید و هیچی نشد که نشد! این یعنی خرداد از رگ گردن به دانش‌آموزها نزدیکتره! بعله :دی 

چون لپ‌تاپ نیست و نمی‌تونم حجمِ تصاویر رو کم کنم، بارگذاری‌شون نمی‌کنم و صرفاً  لینک میدم :) 

تصویر اول : پارسال، تقریباً همین‌روزها بود، دبیر هنر گفته بود عکس بگیرید و منم در به در دنبال سوژه :دی از زمین و آسمون عکس می‌گرفتم و اتفاقا عکس‌های بدی هم نشدن. و همین کنجکاوی‌ها توی عکس گرفتن، خیلی چیزا رو دستم آورد. یکی اینکه عکس گرفتن با تبلت هفت‌اینچی به هیچ عنوان عاقلانه نیست :))) اون روزها شهرداری تازه این ستون‌های نوری! رو نصب کرده بود [اسمشون چیه آخه :|] و منم یک‌ثانیه مونده بود به ساعت هشت شبِ روز ششم اردیبهشت 95، این عکس رو ثبت کردم :دی ضمناً این عکس رو دبیر هنر هیچ‌وقت ندید :دی وقت نشد :)) 

تصویر دوم : عکس گرفتن از آسمون، قشنگی‌های خودش رو داره. آسمون‌های ابری و تیره، اونایی که هرلحظه دلشون می‌خواد ببارن، یه‌جورِ دیگه باید ازشون عکس گرفت. یه‌چیزی باید باشه پس‌زمینه‌ش. مثل این درخت نخل. یا فواره‌ی آب‌، که متاسفانه شلوغیِ جمعیت و ضعف دوربین مانع شد از اینکه به این ایده‌ام فکر کنم :دی قشنگ‌تر هم می‌شد اونجوری؛ سخت بود هرچند! پس‌زمینه شدنِ آب و اینا قشنگی خاصی دارن ولی. شما امتحان کنین ;) 

تصویر سوم : همون پارسال همین موقع‌ها، به‌گفته‌ی دبیر هنر، رفتم دنبال سوژه. از کنارش رد شدم. وایسادم و بالا رو نگاه کردم. اومدم عقب‌تر از زاویه‌ی تصویر نگاه کردم. با حسرت گفتم عجب عکسی می‌شد اگه دوربینش بود هاااا! تبلتِ گنده رو به سختی گرفتم و لرزش دستم رو کمتر کردم و دکمه رو زدم. کج بود مقداری. سمت چپش رو هم بریدم و میزانش کردم. بردم سر کلاس. از همه بیش‌تر روی همین عکس موند. گفت صد و هشتاد درجه بچرخه قشنگ‌تر میشه. و این عکسی که می‌بینید برعکسِ عکسی هست که من گرفتم. حقیقت اونجوری یه‌جوریه و این‌جوری هم یه‌جوری!! نمی‌تونم بفهمم اونطوری بهتر بود یا اینطوری! 

+ ما سفر نمیریم! و به طبع تصویری از طبیعتی مکانی جایی ندارم. عکس‌برداری از شهر هم سخته. من نمی‌تونم ازش تصویر بدرد بخور در بیارم آنچنان. برای همین از اونجایی که آسمون همه‌جا یه‌رنگه، ترجیح دادم تصاویری که انتخاب می‌کنم به آسمون ربط پیدا کنن :) امیدوارم خوب بوده باشن :) 

  • Mr. Moradi

آسمانی به سرم نیست ... از بهاران خبرم نیست.

:::

آدم وقتی می‌بینه ظرفیت‌هایی هست که نادیده گرفته میشن، با خودش میگه من نادیده‌گرفتندگان! رو نمی‌بخشم. اما این نبخشیدن، هیچی رو راحت‌تر نمی‌کنه. میدونید؟ اون حسِ حسرت، اون لفظِ ناشناخته همیشه باقی می‌مونه. اون زندگیِ ساده، هیچ‌وقت تجربه نمیشه. و این زندگی، هیچ‌وقت تکرار نمیشه. ظرفیت و توانایی‌ـش بود و نشد. نذاشتن. این درست‌شدنی نیست. هیچ‌وقت.

95-01-02 | رشت

  • Mr. Moradi

حالا دیگه با یقین می‌تونم بگم من تا آخرین لحظه‌ی نود و پنج خوب نبودم. و البته بیشترش تقصیر خودم بود. و میدونم قرار نیست با تحویلِ این سال، معجزه‌ای رخ بده، ولی خب باید درست بشه از یه‌جایی! و من خیلی دوست دارم هرچه سریع‌تر درست بشم! باور کنید نیاز به تعمیر دارم :)

حالا دیگه اینا مهم نیست؛ من این حق رو به خودم نمیدم که این آخرِ سالی، بخاطرِ اشتباهاتِ خودم، حالِ خودم رو خراب کنم.

:::

امیدوارم سال نود و شیش، جبرانِ همه‌ی بدی‌ها و تلخی‌ها و سختی‌ها و ناراحتی‌ها و اشتباهاتِ نود و پنج باشه. امیدوارم نود و شیش بدتر از نود و پنج نشه. هرچند به یقین صدای من به همین سقفِ بالای سرم هم نمیرسه ولی دلم می‌خواست از خدا بخوام، نود و شیش رو خوب قرار بده. میشه شما اینو به‌جای من از خدا بخواید؟ با تچکر!

عیدتون مبارک. 

+ فقط خانواده‌ی مرادی میتونه سه چهارساعت مونده به تحویلِ سال ماهی‌قرمز و وسایل هفت‌سین رو تهیه کنه :)) سفره‌ی هفت‌سینِ ما طوری هست که نمیشه عکس گرفت ازش ؛ ولی ماهی قرمز قابلِ عکس‌برداری بود :دی

همه‌ی قشنگیش هم به همون تار بودنشه اصن :دی بعله :))

  • Mr. Moradi

سازها را گم کرده‌اند، مردم. بسیار در پیِ راهی می‌روند و می‌خواهند بوی عید بشنوند. می‌خواهند بوی عید را بخرند و به جیب بزنند و بروند در کنجِ خود شاد شوند. بسیاری می‌خواهند بوی عید را بچشند، اما نمی‌توانند. بسیار در پیِ راهی می‌روند و نمی‌دانند به کجا خواهند رسید.
بوی عید را نمی‌شود یافت. آنقدر پنهان است در این هوا، که نمی‌شود دید که به کجاها می‌رود و کجاها نه! شاید اتفاقی در راه، بچشیدش. شاید ناگهان لحظه‌ای، ببینیدش. رویِ سبز و پیراهنِ بی‌رنگش را به‌یاد خواهید سپرد. در یادتان می‌ماند. اما ما انسان‌ها دست به دستِ هم داده‌ایم که خاک بنشانیم روی بی‌رنگی. روی بی‌رنگی تا رنگش را تیره کنیم. تیره کنیم تا نبینیمش. نبینیمش تا نتوانیم زندگی کنیم. و نمی‌توانیم زندگی کنیم و گمان می‌بریم که دنیا را بد چیده‌اند! که انگار دنیا را باید طبقِ میلِ هرکسی بچینند و این خاک بشود خاستگاهِ آرزوهایش. یکی هم نیست این را به خودم بگوید! شاید حرفی داشته باشم در جوابش!
شاید خیلی‌ها متوسل شوند به سازهای قدیمی. بروند درِ سنگینِ خاطراتشان را باز کنند تا شاید سازی پیدا کنند برای بهار. تا شاید بتوانند کوکش را بچرخانند و گیرنده‌ی زمستانی دل‌هایشان را ببرند روی موج جوانی. بروند به همان لحظه‌هایی که بهار را دیده‌اند. رویِ سبز و پیراهنِ بی‌رنگ. ببینند روزهای سبز و سپیدشان را. روزهایی که از سرخیِ سیب هم خوش‌رنگ‌تر بود. و از آبیِ آسمان چشم‌نوازتر. و ببینند چه شد که تیره شد. کجایش را اشتباه کردند و خاک ریختند بر سرِ خوشبختی! و چگونه سازشان شکست. و دیگر نتوانستند سازی پیدا کنند که بهاری کوک شود.

.

+ با تشکر از حریربانو بابتِ دعوت. 

   با تشکر از رادیو بلاگی‌ها بابتِ پویش.

++ تا فردا وقت دارید که بنویسید. از همه‌ی اونایی که این پست رو خوندن و تا به حال ننوشتن، دعوت می‌کنم که بنویسن و آدرسِ پستشون رو به رادیوبلاگی‌ها بفرستن.

  • Mr. Moradi

چند وقت پیش رفته بودیم برای اصلاح نمره‌ی ورزش. من و خرخون شماره یک. رفتیم توی دفتر برای یه‌کاری! بعد دیدیم دبیر ورزش داره نمره وارد می‌کنه. به خرخون شماره یک گفتم نکنه نمره رو اشتباهی وارد کنه؟ گفت «حالا که اومدیم بیرونِ دفتر! چجوری بریم ببینیم چند مینویسه نمره رو؟» در زدم و رفتیم داخل. الکی اسمِ لیگِ علمی رو آوردم. معاون اشاره کرد به آقای ر.! نگاهم سمتِ دبیر ورزش و دستش بود و می‌رفتم سمتِ ر. خودش شروع کرد به گفتن! که اسم شما دوتا رو دادیم! اگه می‌خواین باید پونزده تومن بعلاوه پولی که برای کتابش هست رو بدید!! من و خرخون شماره یک اصلاً حواسمون نبود چی میگه و چی میخواد! همینطور که نگاهمون به دستِ دبیرِ ورزش بود، گفتیم فکرامون رو میکنیم و تا پنج‌شنبه بهش می‌گیم! اومدیم بیرون! بدونِ اینکه نمره‌ی ورزشمون رو ببینیم و مطمئن بشیم بابتش! خرخون شماره یک گفت نمی‌خواد و می‌خواد انصراف بده. گفتم به‌جای منم انصراف بده. یادم رفت! تا چند روز بعد بهش گفتم انصراف دادی؟ و گفت آره! منم گفتم خب، خوبه :)

گذشت و گذشت تا این دوشنبه! آقای ر. اومد و به ما دوتا گفت که جمعه، یعنی امروز، ساعت هشت و نیم صبح بریم مدرسه که به‌عنوانِ پایگاهِ آزمونه! با چشمِ باز نگاه کردیم و گفتیم؟ چی؟! گفت لیگ علمی! شروع کرد به توضیح دادن که جهانیه و فلانه و بیساره ، که من و خرخون شماره‌ی یک گیج‌ناک بهم نگاه می‌کردیم! آروم گفتم مگه تو پونزده تومن رو دادی؟! من که ندادم! اونم گفت که نداده :)) سه تا اسمِ دیگه هم گفت که گروهِ ما بودن! از این گروه‌ِ پنج‌نفره ، سه‌نفرمون همکلاسی بودیم ولی اون دو نفر رو حتی نمی‌شناختیم!

امروز صبح رفتم. با یکی از بچه‌ها که می‌شناختم[همونی که فیزیک رو شونزده شده و بالاترین نمره کلاس :دی] حرف زدم تا یه‌نفر دیگه هم اومد. رفتیم بالا. پیش‌آزمون رو گرفتیم. داشتیم برگه رو نگاه می‌کردیم که چشمم افتاد به اسامی! مومن، نخل‌کار، قربانی‌پور، قربانزاده! اب...راهیم؟ اب...را...هیم زا...ده؟ مرادی کو؟ گفتم مومن اسمِ منو اینجا میبینی؟ :)) گفت عه! نه. چرا اسمت نیست؟ گفتم خودشو گیر آورده این یارو!! بعد زدیم زیرخنده :)) به پیش‌آزمون نگاه کردم! یَک عنوان‌های عجیب و غریبی داشت و یَک مطالبی داشت که اصلاً نخونده بودیمش :)) هیچ‌کس نخونده بود :)) همین مومن پدرش دبیرِ شیمیه! ولی اونا رو بلد نبود :دی ما هم که بلد نبودیم :)) گفتم من دیگه پاشم برم دیگه! گفت بمون حالا. منتظر موندم ببینم بقیه میان یا نه. خرخون شماره یک هم اومد. ولی هنوز دونفر از گروهِ دبیرستانمون کم بود. یکیش رو نمی‌شناختم، یکی رو هم اسمش جای من بود! یعنی نمی‌دونم چرا اسمش جای من بود! این آقای ر. اسمِ من رو گفت! نه اونو :| برام مهم نبود، ولی کارش خیلی زشت بود! فکرش رو بکنین! اسمت رو بگه ولی بری سرِ جلسه، اسمت نباشه. خیلی مسخره‌ست. هنوز دونفر نیومده بودن و احیاناً اگه می‌موندم کسی هم نمی‌فهمید! چون کارتِ ورودی وجود نداشت! ولی خب اگه به احتمالِ یک درصد اون دونفر می‌اومدن، یا به احتمال یک درصد می‌فهمیدن اسمِ من نیست؛ خیلی بدتر می‌شد! :) اومدم بیرون. داشتم می‌رفتم سمتِ دوچرخه‌م، که کم کم بهم بر خورد! شروع کردم به فحش دادن. ر.ـی‌ِ فلان فلان شده! بیشعور. نفهم!‌ حواست کجاس مردک؟ :)) وسط راه وایستادم و پست قبل رو پیامک زدم! البته چون احتمال می‌دادم که پست ثبت نشه، کوتاه‌تر نوشتم. ساعت هنوز هشت و نیم بود. با خودم گفتم برم خونه که چی!‌ رفتم دور زدم. سرپایینی‌ها خیلی خوبن! :)) ساعت 9 رفتم نشستم روی صندلی‌های پیاده‌راه. اصلاً شبیهِ این داستان‌ها نبود که میگن «نشستیم و یهو دیدم سه ساعت گذشته!» یا «نفهمیدم چجوی دوساعت گذشت!»... یک‌ساعت بعد به ساعت نگاه کردم ولی فقط یک‌ربع گذشته بود. خسته بودم. پا شدم و یه‌دور دیگه هم چرخیدم و بعدش برگشتم خونه. اولش نگفتم اسمم نبود. ولی بعدش گفتم. کسی شماره‌ی آقای ر. رو نداره؟ هنوز نیاز به غرغر دارم :))

+ هوای مِه‌آلود عالیه! عاشقِ مِه هستم بنده :دی

دو تصویر در ادامه...

  • Mr. Moradi
up