مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

آخرین مطالب
مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۹۲ مطلب با موضوع «عکس نوشت» ثبت شده است

چندی پیش همونطور که مستحضر هستید و یا نیستید و اصلا مهم هم نیست که در جریان هستید یا نیستید! هولدن یک بازیِ وبلاگی راه انداخته به اسم : گاهی به کتاب‌هایت نگاه کن. همونطور که در کامنتِ خودم در ذیل پست شفاف‌سازی کرده بودم که این مسئله‌ی دست‌نوشته‌ها از هرکسی و هرجایی و هرطوری و به‌هرشکلی برام جالب هست، پس قرار بود که بازیِ جالبی رو شاهد باشم. نه قصدِ شرکت داشتم و نه قصدِ شرکت! همینطور در حینِ فکرت بودم که من که یه دست‌نوشته بیش‌تر ندارم و اینا؛ که دیدم «ملتِ یک‌دست‌نوشته‌دار» شروع کردن به پست گذاشتن و شرکتِ انتحاری در بازی. باز هم برام قانع کننده نبود و نمی‌تونستم تنها به تنها دست‌نوشته‌ای که داشتم اکتفا کنم. اما شخصِ هولدن در پاسخ به کامنت مذبور، علاوه بر دعوت و تبلیغِ بازی - :|‌ -، گفت که میخواسته نوشته از خودش برای خودش هم بذاره که جا نشده. - الکی میگه! جا قحطی نبود که! حالا یه عکس بیش‌تر :دی - به ذهنِ خلّاقِ من هم خطور کرد که خب یکی هم خودت برای خودت بنویس، میشه دوتا و دیگه در معذبیت هم قرار نمی‌گیری. والا خب. 

در تشریحِ تصویرِ سمت راست، باید عرض کنم که از قبل با حسین اخوان، آشنا شدید - اینجا - پارسال بعد از عید، یکهو هوس کرد که بهم یادگاری بده و ازم یادگاری خواست. اصلا دوست ندارم از هدیه ایراد بگیرما. ایرادی هم وارد نیست :دی ولی  همونطور که در تصویر می‌بینید جلد سومِ کتابی هست داستانی و چاپ 1384 :)) خب من دو جلدِ قبلی رو از کجا بیارم؟! :دی قابلِ ذکر هست که یادگاریِ من بهش، آشنا کردنش با بلاگستان بود که ناکام باقی موند متاسفانه و نشد که بشه و این اخوانمون هم بشه بلاگر. :دی

در تشریحِ سمتِ چپِ تصویر، منم یکهو هوس کردم که خودم برای خودم یادگاری بنویسم و داستان رو به خودم تقدیم کنم. بقیه‌ی خطم رو اگر خوندید که هیچی و اگر هم نه، اشکالی نداره ولی من ترجمه‌اش نمی‌کنم :دی

+ همتون دعوتید در کل؛ ولی حریربانو ، علی.ج ، فاطمه.ح ، هانیه شالباف و احمدرضا، از طرف من دعوتن به این بازی. توجه داشته باشید که به‌جز علی.ج، سایر اسامیِ مذکور، مختار و آزاد هستن که دعوت رو نپذیرن. که البته در این صورت تبعاتِ رد دعوت رو به‌صورتِ خودکار پذیرفتن :دی :))

  • Mr. Moradi

حالا بعد از رفتنِ مامانی، در به در به‌دنبالِ یادگاری‌هایی از او می‌گردم. تسبیح‌هایش. همان تسبیح‌هایی که از مکه آورده بود. به خانه و دم و دستگاه و سجاده‌ و چادرنمازش فعلا دسترسی ندارم، ان‌شاالله که بتوانم از عمه بگیرم آن‌ها را :| اما عکس‌ها. فکر می‌کنم که بعد از میلاد، و تقریباً بهتر از میلاد، قدیمی‌ترین آرشیوها دستِ ماست.البته نمی‌شود گفت قدیمی‌ترین. که ای کاش یک دوربینِ بهتر می‌داشتیم. اما خب، آرشیوِ بدی هم نیست. می‌شود مامانی را حس کرد. به‌یاد آورد. راستش من دلم نمی‌خواهد به‌یاد بیاورم. بچگیِ مسخره‌ای داشتم. می‌توانم بگویم مسخره‌ترین بچه‌ی کلِ فامیل، من بودم :| اصلاً عکس‌ها را که دیدم حالم بدتر شد. جز چندتایی که خاطراتِ پیوست‌شده‌ای را به‌یادم آوردند. یکی از قابل‌ انتشارترینِ آن‌ها این بود : 

به این عکس اینقدر ساده نگاه نکنید. بسیار مفصل است. بسیار زیاد. حتی در حدِ اینکه وبلاگی برایش بسازم و صد تا دویست پستِ طولانی در شرح و تفصیلش بنویسم! مختصراً علاقه‌مند هستم که درباره‌اش بنویسم. 

اول از همه این عکس، مرا یادِ آپارتمانی می‌اندازد که بیش‌ترین خاطراتِ مشترکِ من و مامانی را در خود دارد و بیش‌ترین حضور او هم در همین آپارتمانِ هفتادوسه متری بوده. از قضای روزگار اینجا به نام عمه است، بسیار دوست داشتم که صد تا صدوپنجاه میلیون پول می‌داشتم تا هرطور که شده، این خانه را از او بگیرم. من این خانه را دوست دارم. شدیداً زیاد. حسِ جاری در خانه، فوق‌العاده آرام است. پنجره‌اش یادآورِ همه‌ی نمایی‌ست که از خیابان روبه‌رویش دیده‌ام. از طبقه‌ی سوم، فاصله‌ی نسبتاً زیادی دارد و حتی در یکی از خواب‌ها، از همین بالا خودم را پرت کردم پایین، نه به قصد خودکشی. بلکه کاملاً تخیلی بخاطر عجله‌ای که داشتم، پنجره را به پله‌ها ترجیح داده بودم :دی

آن راحتی‌ها - نیمچه مبل :| - که در کنار پنجره قرار گرفته، بهترین و راحت‌ترین نشیمنگاهی‌ست که تاریخ به خود دیده :| جدی جدی اگر هنوز وجود داشتند حاضر بودم که بالای هرکدام یک میلیون هم هزینه کنم. آنقدری که من روی آن‌ها، مخصوصاً سمتِ چپی، ایستاده‌ام و به بیرون زُل زده‌ام که جای بسی حرف دارد. برای مثال وقتی پراید خریدیم، من بالای همین مبل - راحتی - ، بودم و پدرم ماشین را نشانم می‌داد و من که نمی‌دانستم پراید چیست، پیکان‌ها را نشان می‌دادم و میگفتم اینو میگی؟ :))

کولری که مابینِ راحتی‌ها جاخوش کرده، سال‌هاست که استفاده‌ای نمادین دارد. راستش آن‌زمان‌ها مامانی با از خودگذشتگی، کولر را برای ما روشن می‌کرد ولی ما که می‌دانستیم بادِ سردِ کولر اذیتش می‌کند، از گرما به‌خود می‌پیچیدیم - البته آنچنان هم گرم نبود، همانطور که در آن زمان مامانی اغراق‌آمیز از گرما می‌گفت تا روشن بگذاریم، من هم اغراق آمیز نوشتم - و در نهایت هم خاموشش می‌کردیم. ضمنِ اینکه مدلش کمی با مال ما فرق داشت و در عالم بچگی با همین کولر، ماشین‌بازی کرده‌ام و شما چه می‌دانید که چگونه؟! :))

آن بخاری که در این تصویر است، فکر نمی‌کنم که هنوز هم باشد. اما قدیمی‌ترین بخاریِ این خانه‌ است. بی‌شک تصویرش در ذهنم حک شده ولی خاطره‌ی خاصی با شخصِ جناب بخاری ندارم. 

برگردیم به چپِ تصویر! مدت‌هاست که اُپن دیگر به این سبکِ زیبا نیست و ‌MDF شده. حتی با نهایتِ تعجب به تصویری برخوردم که نشان می‌داد وقتی مامانی هنوز حالش خوب بود و سرِ پا می‌ایستاد و حرف می‌زد و آشپزی می‌کرد و تنهایی زندگی می‌کرد، اُپن تعویض شده بود! اُپن قدیمی را زیاد به‌خاطر ندارم. ولی قفسه‌های داخلی‌اش را که با انواع ادویه‌جات و کبریت و شیشه‌های نعنا و پونه و گلپر پر شده بود، همیشه دلم را می‌برد. قفسه‌های خانه‌ی خودمان هیچ‌وقتِ خدا دلربا نبودند، حتی حالا که سوسک ندارند!

مفاتیح و یک کتابِ دیگری که در این تصویر رویِ اُپن قرار دارد فوق‌العاده خاطره‌انگیز است. مفاتیحش که حالا دستِ ماست. کتابِ بالایی هم شاید قرآن است ولی شاید هم نه، آخر مامانی یک قرآنِ درشت‌خطِ مخصوصِ صحافی‌شده دارد که حالا آن هم دستِ ماست. آن روزهایی که مامانی تنها بود، دستش به همین‌ها گرم بود و سرش با همین‌ها پر. عالی بود مامانی. 

دو قابِ تصویر روی دیوار هم یادم هست. یادش به‌خیر. ان‌شاالله که بتوانم این‌ها را حفظ کنم، با این فک‌وفامیلی که نوستالژی را متوجه نمی‌شوند، بعید می‌دانم البته. خب من علاقه‌ی عجیبی به وسایلی دارم که یادِ دیگرانِ قدیم و جدید می‌اندازند مرا. چرا نمی‌فهمند؟!

بگذارید بروم سرِ اصلِ مطلب و درشتِ تصویر. بله. همان صندلیِ آرامش در عکس که نمی‌دانم اسم خاصی دارد یا نه. راستش هیچ‌وقت دقیقاً نفهمیدم این صندلی از کجا به‌وجود آمد و یا چگونه ناپدید شد. در به‌وجود آمدنش یادم می‌آید که یک نان خریدیم و رفتیم خانه‌ی مامانی و اولین‌بار این صندلی را دیدم. و خب من خیلی برایم باحال! بود و خیلی با همین صندلی بازی کردم. ناپدید شدنش هم بعد از سکته‌ی اول مامانی بود. که خب نمی‌دانم چه شد و که بُرد، احتمالاً رفته است تهران! چه وقت‌هایی که مامانی، روی همین صندلی، قرآنِ سبزِ مخصوصِ خودش را می‌خواند و حالا که یادم می‌آید دلم غنج می‌رود برای آن لحظات. هرچند نمای کلیِ کودکی‌ام را «مزخرف» ارزیابی کنم. 

رادیوییِ که در پای صندلی می‌بینید، یارِ دیرینه‌ی مامانی‌ست. تا جایی که به‌خاطر دارم این رادیو بود و کار می‌کرد. البته زمانی که مامانی هنوز حالش خوب بود. هم نوار پخش می‌کرد. هم موج قرآن و معارفش تنظیم بود. آنتنش هم سالم بود. همه هم مراقب بودند که خراب نشود، مال مامانی بود دیگر :) علاقه‌مندم که اگر هیچ‌کدامِ وسایلِ مامانی را نتوانستم بگیرم - بخاطر خجالت و این‌ها! - حداقلش این رادیو را بگیرم. بعد از جانماز و چادرنماز، نمادین‌ترین یادواره‌ی مامانی همین رادیوست. همین صندلی. همین قابِ عکس‌ها. همین پنجره و همین خانه. 

+ این عکس یکجورهایی مساحت زیستِ مامانی حساب می‌شد. در روزهایی که حالش خوب بود.

++ خوشحالم که مامانی دیگر حالش خوب است. یک پسر و دو دختر آن‌طرف دارد. شوهرش هم هست. امیدوارم با هم باشند و خوش و خرم. ما این‌طرف باید در نوبت بمانیم!

  • Mr. Moradi

شب بود. تاریک بود. حوصله اما نبود. نشسته بودم به بحث با مسئول انجمن‌اسلامی. اعصابم از جای دیگری خُرد بود؛ ولی حق داشتم. همه حق دارند! صبح بود. هوا روشن شده بود. ولی ساعت هنوز از پنج نگذشته بود. خوابم نمی‌برد. نگاهم را دوخته بودم به بالش! به خودم می‌گفتم چرا باید بدم بیاید؟ نه. کوتاه نیامدم. همانطور ماندم. خودم را، به خودم شاید، اثبات کردم. صبح بود هنوز. دلم می‌خواست بروم بیرون. و رفتم. نماز فطر. بار اول بود که می‌رفتم نماز. دوچرخه را برداشتم و زدم به خیابان. خلوت. سکوت. پرنده‌ها دور تا دور سبزه‌میدان جمع بودند. بین دو ستون، پیرمردی نشسته بود. دستش به سرش بود و مشخص بود که طوری شده. هیچکس، شش صبح، بیخودی دستش به سرش نیست! دور زدم. به آسمان نگاه کردم. دلم خواست. ثبتش کردم. با خودم می‌گفتم طوری بگیر که شش هفت سال بعد هم، همین یادگاری را داری فقط. به راهم ادامه دادم. خیابان شدیداً خلوت بود. یک تاکسی سحرخیزی کرده بود. مشتری‌ها را هم با خودش برد. وسط خیابان ماندم. همه چیز شروعش خوب است. حتی روز. حتی زندگی. حتی ... روز شروعش زیباست. خلوت. ساده. بی‌آلایش. بی‌صدا. سکوت. سکوت. سکوت.

زودتر از زمانی که گمان می‌بردم به مصلی رسیدم. اشتباه از من بود که در ورود عجله به‌خرج دادم. می‌شد بیرون، زیر سقف همین آسمان، منتظر نشست. دلپذیرتر بود حتماً. همینطور بی‌کار و بی‌خیال نشسته بودم. تندیِ عطری مرا به خودم آورد. دو دقیقه چشم‌هایم درشت شده بود از تعجب. حداقل ده دوازده سالی آن عطر را نشنفته بودم. پشت‌سرم نشسته بود. در جدال با خودم، بین پرسیدن و نپرسیدن، همان نپرسیدن را انتخاب کردم. برای خودم از عطر خوشی که از پشت‌سرم می‌آمد، لذتی ساخته بودم، بهتر از هزار لب جوی نشستن و گذر عمر دیدن. هوا خوب بود. کولرها را زده بودند. بخاطر یکساعت و نیم بیکار نشستن، کم مانده بود که مبتلا به دیسک و فلان و بیسار شوم، که امر به نماز کردند. ایستادیم به نماز. و من که بار اولم بود. آسان بود ولی. یادش به‌خیر. اولین نماز جمعه‌ای که خواندم، تنها تعجبم از ایست‌بازرسی‌های دمِ در بود. حرم حضرت معصومه بازرسی نخواهد؟ آخ که چقدر آن‌موقع‌ها، دنیایم بی‌دشمن و بی‌تروریست بود!! نماز که خوانده شد، تعللی کردم و کفشم را برداشتم. برگشتم که بروم. هرچه چشم انداختم، کسی پشت سرم نبود. ولی بو که می‌کشیدم عطر می‌آمد. چه عطری بود. خدا زیادش کند! رفتم. رخش را از قفل باز کردم :دی زدم به خیابان. رسیدم خانه. ساعت هنوز نُه بود. زندگی همین است! که هنوز ساعت ده نشده، چندجا رفته باشی، چند کار را به سرانجام رسانده باشی، و حتی یک پست نوشته باشی. نه اینکه سه و نیم بعدازظهر تازه بخواهی بیدار شوی! البته چه کسی می‌داند؟ من که سه و نیم بعدازظهر بیدار نشده‌ام! 

یک برگه دعای قنوت چاپ کرده‌اند، با غلطِ املایی و اعرابی :|

+ برای مادربزرگ بنده نیز، دعا بفرمایید. باتشکر.

بعداً نوشت : از پشت‌صحنه اشاره می‌کنن که عید رو تبریک نگفتم! عیدتون هم مبارک باشه. :)

  • Mr. Moradi

  • موافقین ۲۱
  • ۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۵۸
  • Mr. Moradi

امیدوارم به طُرُق مختلف از مسابقه‌ی دکتر میم خبر داشته باشید، چون قبل از امروز حوصله‌ی معرفی و توصیه به شرکت‌کردن نداشتم :دی

به هر حال شرکت کردم. همون اول‌ها که مسابقه رو گذاشتن یعنی هیجدهم، با خودم گفتم کو تا بیست و چهار! بیست و چهارم هم رسید و هیچی نشد که نشد! این یعنی خرداد از رگ گردن به دانش‌آموزها نزدیکتره! بعله :دی 

چون لپ‌تاپ نیست و نمی‌تونم حجمِ تصاویر رو کم کنم، بارگذاری‌شون نمی‌کنم و صرفاً  لینک میدم :) 

تصویر اول : پارسال، تقریباً همین‌روزها بود، دبیر هنر گفته بود عکس بگیرید و منم در به در دنبال سوژه :دی از زمین و آسمون عکس می‌گرفتم و اتفاقا عکس‌های بدی هم نشدن. و همین کنجکاوی‌ها توی عکس گرفتن، خیلی چیزا رو دستم آورد. یکی اینکه عکس گرفتن با تبلت هفت‌اینچی به هیچ عنوان عاقلانه نیست :))) اون روزها شهرداری تازه این ستون‌های نوری! رو نصب کرده بود [اسمشون چیه آخه :|] و منم یک‌ثانیه مونده بود به ساعت هشت شبِ روز ششم اردیبهشت 95، این عکس رو ثبت کردم :دی ضمناً این عکس رو دبیر هنر هیچ‌وقت ندید :دی وقت نشد :)) 

تصویر دوم : عکس گرفتن از آسمون، قشنگی‌های خودش رو داره. آسمون‌های ابری و تیره، اونایی که هرلحظه دلشون می‌خواد ببارن، یه‌جورِ دیگه باید ازشون عکس گرفت. یه‌چیزی باید باشه پس‌زمینه‌ش. مثل این درخت نخل. یا فواره‌ی آب‌، که متاسفانه شلوغیِ جمعیت و ضعف دوربین مانع شد از اینکه به این ایده‌ام فکر کنم :دی قشنگ‌تر هم می‌شد اونجوری؛ سخت بود هرچند! پس‌زمینه شدنِ آب و اینا قشنگی خاصی دارن ولی. شما امتحان کنین ;) 

تصویر سوم : همون پارسال همین موقع‌ها، به‌گفته‌ی دبیر هنر، رفتم دنبال سوژه. از کنارش رد شدم. وایسادم و بالا رو نگاه کردم. اومدم عقب‌تر از زاویه‌ی تصویر نگاه کردم. با حسرت گفتم عجب عکسی می‌شد اگه دوربینش بود هاااا! تبلتِ گنده رو به سختی گرفتم و لرزش دستم رو کمتر کردم و دکمه رو زدم. کج بود مقداری. سمت چپش رو هم بریدم و میزانش کردم. بردم سر کلاس. از همه بیش‌تر روی همین عکس موند. گفت صد و هشتاد درجه بچرخه قشنگ‌تر میشه. و این عکسی که می‌بینید برعکسِ عکسی هست که من گرفتم. حقیقت اونجوری یه‌جوریه و این‌جوری هم یه‌جوری!! نمی‌تونم بفهمم اونطوری بهتر بود یا اینطوری! 

+ ما سفر نمیریم! و به طبع تصویری از طبیعتی مکانی جایی ندارم. عکس‌برداری از شهر هم سخته. من نمی‌تونم ازش تصویر بدرد بخور در بیارم آنچنان. برای همین از اونجایی که آسمون همه‌جا یه‌رنگه، ترجیح دادم تصاویری که انتخاب می‌کنم به آسمون ربط پیدا کنن :) امیدوارم خوب بوده باشن :) 

  • Mr. Moradi

آسمانی به سرم نیست ... از بهاران خبرم نیست.

:::

آدم وقتی می‌بینه ظرفیت‌هایی هست که نادیده گرفته میشن، با خودش میگه من نادیده‌گرفتندگان! رو نمی‌بخشم. اما این نبخشیدن، هیچی رو راحت‌تر نمی‌کنه. میدونید؟ اون حسِ حسرت، اون لفظِ ناشناخته همیشه باقی می‌مونه. اون زندگیِ ساده، هیچ‌وقت تجربه نمیشه. و این زندگی، هیچ‌وقت تکرار نمیشه. ظرفیت و توانایی‌ـش بود و نشد. نذاشتن. این درست‌شدنی نیست. هیچ‌وقت.

95-01-02 | رشت

  • Mr. Moradi

حالا دیگه با یقین می‌تونم بگم من تا آخرین لحظه‌ی نود و پنج خوب نبودم. و البته بیشترش تقصیر خودم بود. و میدونم قرار نیست با تحویلِ این سال، معجزه‌ای رخ بده، ولی خب باید درست بشه از یه‌جایی! و من خیلی دوست دارم هرچه سریع‌تر درست بشم! باور کنید نیاز به تعمیر دارم :)

حالا دیگه اینا مهم نیست؛ من این حق رو به خودم نمیدم که این آخرِ سالی، بخاطرِ اشتباهاتِ خودم، حالِ خودم رو خراب کنم.

:::

امیدوارم سال نود و شیش، جبرانِ همه‌ی بدی‌ها و تلخی‌ها و سختی‌ها و ناراحتی‌ها و اشتباهاتِ نود و پنج باشه. امیدوارم نود و شیش بدتر از نود و پنج نشه. هرچند به یقین صدای من به همین سقفِ بالای سرم هم نمیرسه ولی دلم می‌خواست از خدا بخوام، نود و شیش رو خوب قرار بده. میشه شما اینو به‌جای من از خدا بخواید؟ با تچکر!

عیدتون مبارک. 

+ فقط خانواده‌ی مرادی میتونه سه چهارساعت مونده به تحویلِ سال ماهی‌قرمز و وسایل هفت‌سین رو تهیه کنه :)) سفره‌ی هفت‌سینِ ما طوری هست که نمیشه عکس گرفت ازش ؛ ولی ماهی قرمز قابلِ عکس‌برداری بود :دی

همه‌ی قشنگیش هم به همون تار بودنشه اصن :دی بعله :))

  • Mr. Moradi
up