عکس نوشت :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : برای تمام بین‌التعطیلین‌هایی که آقا معلم ما را نفرین کرد!

یادمه خیلی خیلی وقت پیش، میز تحریری داشتیم سیاه رنگ و چوبی ... خیلی راحت آدم میتونست بغلش بگیره و روی اون بنویسه و بخونه و لذت ببره ... اون که نمیدونم دقیقا به چه شکلی، ولی به هرشکلی که بود به فنا رفت! الان یه میز سفیدرنگی داریم که کاربرد تخته وایت برد هم داره و میشه با ماژیک نوشت هرچند ما هیچ وقت ننوشتیم:)) ولی خب مثل همون میز سیاه قدیمیه ... همون مدلیه ... با یه چندتا تفاوت :) 

به اون میز بزرگ هم میگیم میز کامپیوتر! خیلی وقته که کامپیوتر خونگی‌مون از دست رفته ولی از این میز استفاده‌ی خوانداری و نوشتاری نمیشه و کلا تعداد دفعاتی که به قصد نوشتن و خوندن، صندلی گذاشتم و پشت میز کامپیوتر نشستم، به پنج‌بار نمی‌رسه :) 

حتی همین میز سفیدِ زمینی هم نمایشیه و اکثر مواقع، موقع درس خوندن و داستان خوندن، به سمت چپ این میز، یعنی به سمت دوربین متمایل میشم و کلا این میز هم نقش نگهداری از کتاب‌ها و دفترها رو به عهده داره! هرچند تنوعی‌طور هم گاهی مثل آدم! ازش استفاده می‌کنم :))) 

+ درسته که قرار بود که همونطور که بود عکس بگیریم و تغییری ایجاد نکنیم! منم شلوغی و بهم‌ریختگیِ کاغذهارو تغییر ندادم ولی نمیشد کتابا رو جمع نکنم :)) کلا هیچی دید نداشت خب :) 

++ عنوان، "میز استرس" هم می‌تونست باشه :) 

+++ این پست هم، برای شرکت توی این بازی بود :) 

  • Mr. Moradi
  • جمعه ۲۱ آبان ۱۳۹۵ ، ۱۴:۱۲
  • عکس نوشت
  • نمایش : ۲۳۹
نظرات شما ( ۳۰ ) ۱۰ موافق


چهار مهر بود ... برام سوال شده بود که اون خواب یهویی و فوق العاده پاداش بود یا توبیخ؟ برام مبرهن بود و هست که پاداش بود! اون خواب نیم ساعته پاداشِ یک لحظه پشیمونیِ واقعی بود... 

دیروز زیرش امضا زدم و نوشتم که حتی داخل خواب هم تونستم به عهد خودم پایبند بمونم! شما نمیدونید من چی رو میگم! ولی اینقدر خوشحال بودم از این بابت که حد نداشت! هرچند ظاهرم نشون نمیداد، ولی از ته دل از خودم خوشم اومده بود ... من توی خوابی که اختیار ندارم، به قولی که به خدام داده بودم عمل کردم ...  کنارش هم فلش زدم و گفتم پاداش بود! از چهار مهر تا پنج آبان ... و اما امروز... من توی یک‌ماه اینقدر بد شدم ... من توی یک‌ماه اینقدر بد شدم ... باورم نمیشه ... دیروز دبیر دینی میگفت : شیطون انسان رو تا پای گناه میبره و بعد ولش می‌کنه! ... فکرتون جایی نره! نمیخوام مثال بزنم، ولی گناه فقط همون چیزی نیست که توی ذهنتونه! یه دروغ هم گناهه... یه غیبت... یه حرفِ بیجا ... همه‌ی اینا گناهه ... امروز خیلی بهتر فهمیدم حرف دبیر رو ... من خودم میتونم یه شیطان باشم! دقیقا ما رو تا پای حرامی می‌بره و بعد ول می‌کنه ... من توی خواب به عهدی که توی اضطرار بسته بودم پایبند موندم، ولی توی واقعیت ... خدایا از من ناامید نشو... :( قول میدم جبران کنم ... 

+ برداشت آزاد

نظرات شما ( ۱۹ ) ۷ موافق


:))))) 

برای یکی دو روز پیشه ... دیده بودمش که پدرش اومده بود دنبالش ولی اصلا فکر نمی‌کردم اینقدر جدی :)))

واقعا چجوری از این مدرسه که اگه دانش آموز شخصاً خونسرد باشه و استرسی نباشه، براش بهشته، حاضر شده بره پیشِ کسایی که بوقن؟ :))) 

مثبت‌بینیش تو همچین جایی، من رو کُشت واقعا :)) 

حالا عوض کردن مدرسه از کِی تنبیه شده؟ :دی رسماً بدبختش کرد! خونه‌اش نزدیک‌تره به اون مدرسه، به روایتی بغلِ خونه‌اش هست ولی خب، مدرسه‌اش یه جورایی ،یه‌جوراییه :)) 

  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۴ آبان ۱۳۹۵ ، ۱۹:۲۷
  • عکس نوشت
  • نمایش : ۱۵۸
نظرات شما ( ۲۱ ) ۶ موافق

حوالی ده تا ده و نیم صبح روز شنبه، سی‌ام مهرماهِ یکهزار و سیصد و هفتاد و نه، در روزی که روایت میشود باران نبود، در حالیکه گمان می‌کردم در چه تحفه‌ای دارم وارد می‌شوم، به این دنیا تشریف آوردم و این درحالی بود که کسری از ثانیه، از بله‌ای که در عالم ذر گفته بودم، نگذشته بود! 

از جالباتِ روزگار، رُند بودنِ سالِ میلادیِ تولدم هست، سالِ 2000 :) از این رو، خیلی کم در محاسبه‌ی سریع سن، دچار اشتباه خواهم شد! 2016، نشانه‌ی 16 سالگی‌ست و این بسیار ساده‌ست! و از طرف دیگر، با اختلاف چند ماه ، از دهه هشتادی بودن، با چابکی، گریختم که انگار از پیش می‌دانستم چه گودزیلاهایی میخواهد تحویلِ اجتماع بدهد! والا :)) و اما بعد؛ 

تولد در خاندانِ همایونیِ مرادیان، آنچنان مورد لطف واقع نگشته، و در اکثرِ موارد خودِ اشخاصِ این خاندان نیز، از داشتنِ هرگونه حسِ خوشایندی نسبت به این روز، روی گردانند، طوری‌که نه تنها درخواست هدیه!! ندارند، بلکه حتی مورد تبریک نیز واقع نمی‌شوند! 

این اشخاص، که از جمله من را نیز شامل می‌شود، شادیِ دیگران در به هنگام روزِ تولد را نیز درک نکرده و حتی اگر در جشنی به مناسبت تولدِ گودزیلا یا هیولایی از فوامیل، شرکت کنند، صرفا به قصد غارت می‌روند و نه جشن! :)) هرچند شاید شما را به تعجب وا دارد، اما شخصِ حاضر، یعنی بنده، تاکنون در هیچگونه جشنی با عنوان تولد حضور نداشته و ‌شخصاً نیز هیچ شمعی را فوت نکرده و یا فوتیده شدنِ شمع توسطِ دیگران را هم ندیده و تاکنون نیز زنده و خرسند و راضی است! 

از آنجایی که نقش‌زننده‌ی این سطور، تبریک گفتن در این روز را جدی و جداً، درک نمی‌کند، و نیاز نمی‌بیند، پس در تبریک گفتن به این شخص زیاده‌روی نکنید که به قولِ خودش : "چه را تبریک می‌گویید؟ آخر مگر این روز با دیروز چه تفاوتی دارد اصلا؟ وقتی هیچ‌چیز تغییر نکرده و تغییر نخواهد کرد!"؛ فلذا ، جای تبریکات و اینها، و حتی به جایِ شادی‌نمودن [که خودِ شخصِ متولد نیز شادی در این روز را درک نمی‌کند جدی و جداً] بهتر است تأمل روا سازید که ببینید چه می‌توانید بکنید در این روز که باعث حالِ خوبِ خودتان شود! 

+ و رحمت خداوند بر شما باد که این چنین این خطوط را خواندید :) 

95/7/30  11:00

مهم نوشت : و قسم به آن لحظه که روشن گردید ستاره‌ای از بیست و دو؛ که ایها الناس بخوانید و بدانید که در بلاگستان چون یک کس است، یک پست بس است! :


همه‌ـمون می‌دونیم که این روزها، برای ایشون، روزای خوبی نبوده... بیاین از ته دلتون، برای اولین‌بار هم شده توی عمرتون، صلواتی بفرستین برای حاجت‌روا شدنِ همه‌ی حاجت‌دارها ،مخصوصا ایشون ... 

نظرات شما ( ۴۰ ) ۱۷ موافق


نمایی از فیلم bridge of spies

شخصیت‌های ایبل (جاسوس شوروی)  و داناوان (وکیل آمریکایی) فوق العاده بودن، و خیلی خوب بازی کردن :) و دیگر اینکه این فیلم از یه داستان واقعی ساخته شده :) 

فیلم خوبیه :) خیلی وقت بود فیلمِ اینجوری ندیده بودم :) منظورم از "فیلمِ اینجوری" فیلمی هست که برام دوست‌داشتنی باشه :) 

+ دیدنش توصیه و پیشنهاد میشه :) 

++ لینک مستقیم دانلود

+++ فقط اینکه دنبالِ یه زیرنویسِ درست و حسابی باشید :|| زیرنویسِ من مزخرف بود، فیلم دوساعته، سه‌ساعت طول کشید :/

++++ عنوان هم سوالی هست که در تصویر جوابش مشهوده :) 

نظرات شما ( ۳۴ ) ۸ موافق

چالشی که توسط همشهریِ خوبم راه افتاد ، خیلی جالب بود ... خیلی جالب بود یعنی!! و چیزای دوست‌داشتنیه زیادی رو از هم دیدیم :)

و حالا رونمایی می‌کنم از سه دوست‌داشتنیه خودم :
اون دوتا جعبه‌ای که می‌بینین ، کاربردشون یکی هست ، و هر دو حاویِ وسایلِ قدیمی‌ای هستن که یکی از این وسایل 23 سال قدمت دارن![همه و همه‌ی وسایلش هم از اول برای من نبوده!]  جعبه‌ی سمتِ چپ قدیمی‌تر هست ؛ طوریکه مدادِ پاک‌کن به سر ،ماشین و تراشِ خونه‌شکلِ صورتی‌ای رو که مشاهده می‌کنین ، از برای اولِ ابتدایی‌ـم هست ... تجزیه و تحلیلِ اشیاءِ‌ درونِ این دو جعبه رو به یک پستِ جداگانه محوّل می‌کنم ... :)
در جایگاهِ دوم ، رادیویی رو مشاهده می‌کنین که دقیقا یادم نیست چند ساله که دارمش! ولی حداقل 8 و حداکثر 12 سال عمر داره ، و بسیار دوستش دارم :) حس می‌کنم بالاخره یه روزی که از همه‌چی کناره می‌گیرم ، این رادیو کمکم می‌کنه :)
در جایگاهِ سوم و در رأسِ همه ، مجله داستان همشهری رو می‌بینین که سرگرمیِ خوبیه وسطِ این همه ذهن‌مشغولی!! 
::
در آخر ، از اونایی هم که تا الان شرکت نکردن؛ دعوت و درخواست میکنم که شرکت کنن :)
::
+ چیزایِ دیگه‌ای هم بودن که میتونستن بینِ این سه‌تا باشن ؛ مثلِ ورقه‌های امتحانیِ شیش سالِ ابتداییم ؛ دوچرخه‌ای که برنده شدم ؛ ساعت مچی‌ـم ؛ کیفِ مدرسه‌ام ؛ سجاده‌ای که ازش استفاده نکردم ؛ ... ولی بیشترین خلأیی رو که در بینِ این سه دوست‌داشتنی احساس میکنم ، همونیه که میتونست باشه ولی نیست!!
نظرات شما ( ۲۱ ) ۷ موافق

طبق دعوتِ خانم بهار، چالشانه‌طور، این پست رو نوشتم :

بدترین سوتی که درست یادم نیست ولی کلاس اولِ ابتدایی بودم، معلمم من رو مبصر کرده بود؛ بعدش من اصن نمیدونستم مبصری چی چی هس! همینطوری بیخیال ، سر میز خودم بودم فقط :)) بعدشم که بهم گفت مثلا اسم اونایی که شلوغ میکنن بنویس، خب اول ابتدایی بودم دیگه :دی بلد نبودم بنویسم! سوتی از این بالاتر الان یادم نمیاد!
:::
اولین خاطره‌ای که یادمه، دقیقا نمیدونم مالِ کِی هست یا چی هست! چون من کلا تو محاسبه سن و یادآوریِ تاریخ مشکل دارم! ولی یه خاطره ای که یادمه، اینه که حدودا پنج شایدم چهار سالم بود و یا حتی شاید شیش سالم بود! که ساعت هشت شب که دیگه اون موقع پاییز بود و تاریک بود هوا، داشتم با دوچرخه و مامانم از پارک میرفتیم خونه، که خب سخت بود سرعتِ خودمو با بقیه که پیاده بودن یکی کنم، داشتم جلو جلو میرفتم که یه آقایی که توی تاریکی حتی قیافه‌اش رو هم ندیدم، بهم گفت آرومتر برو با مادرت بیا [یا یه همچین چیزی] :| آخه یکی هم نبود بگه به تو چه :/ خب از اون موقع دیگه یه فوبیایی دارم اونم اینه که توی تاریکی و حتی غیرتاریکی از یه جای خلوت بدم میاد رد شم! نمیترسما:/ بدم میاد :| [شما بخونید : میترسم :دی]
یه خاطره‌ی دیگه هم یادمه که خیلی قدیمیه، چون قبل از اینکه مدرسه هم برم، خیلی اوقات بهش فکر می‌کردم؛ اونم اینه که با خانواده رفته بودیم شهربازی؛ داداشم که چندسالی بزرگتره اونقدر اصرار کرده بود که این سفینه رو سوار بشه که بالاخره بابام راضی شد باهاش بره ... مامانم مثلا من رو گول زده بود و من رو برده بود، برام بستنی قیفی خریده بود، بستنی‌ش هم صورتی بود و فکر کنم با طعمِ توت‌فرنگی :)) خب من که حسم قوی بود و می‌دونستم که چه خبره، ولی خب بستنی‌ش خوشمزه بود :| چیزی که یادمه و آزارم میده اینه که وقتی میخواستیم برگردیم و من فهمیدم، مقداری از بستنی که باقی مونده بود رو پرت کردم کناری [که این قسمتش خیلی واضح یادمه که با دست راست پرتش کردم سمتِ چپ!] کلا بچه مزخرفی بودم :|| خودمم بدم میاد از بچگیم! [الان که به این خاطره فکر می‌کنم می‌بینم من با اون بستنی خیلی بیشتر سود کرده بودم تا داداشم با اون سفینه! سفینه‌ای که جز سرگیجه و حالت تهوع، سودی براش نداشت :دی]
:::
یکی از گزینه‌های چالش هم این بود که آتیش زدنِ مدرسه در ازای دوماه نتِ مفتی! الان این نتِ مفتی رو صاب‌چالش تضمین می‌کنه؟ :)) اگه مدرسه‌مون در این حد قدیمی نبود که حتی ویکی پدیا هم داره، حتما این گزینه رو انتخاب می‌کردم :)))
:::
اینم عکس از پنل مدیریت :

* بعضی از دوستان، وقتی از پنل عکس میذارن، همه‌ی جعبه‌ها رو می‌بندن به جز آمار :)) چی بشه خب؟! البته واضحه نظرات خصوصی باید بسته باشه! 

نظرات شما ( ۱۰ ) ۳ موافق

صفحات دیگر

up