مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۸۸ مطلب با موضوع «عکس نوشت» ثبت شده است

روزنامه را خریده بودم و فاتحانه به سمت خانه برگشتم. آن‌روزها روزنامه بزرگترین رسانه و سرگرمیِ من بود. بعدازظهر، به بهانه‌های دیگری، شاید بستنی شاید نان، زده بودم بیرون. تمامِ میدان معلم تا بیستون را بخاطر دکه‌ای که روزنامه داشت دویده بودم. سربالایی بود. نفس‌گیر بود. دویست‌تومان روزنامه خریدم و برگشتم. از قم آمده بودیم مثلا تعطیلات. یک هفته دو هفته، در خانه‌ی عمه. خودِ عمه نبود. کلید را نمی‌دانم به چه دلیلی، داده بود به ما، که هروقت خواستیم بیاییم و از خانه استفاده کنیم. بی‌تعارف می‌گفت از وسایل یخچال استفاده کنید، ولی ما نه تنها از آن‌ها استفاده نمی‌کردیم - چرا که می‌دانستیم خودِ عمه برایش سخت است خرید! - بلکه قبض برقش را هم می‌دادیم و من چقدر دلم می‌خواست که هرباره و هرباره همین‌گونه می‌بودیم. وسط اتاق نشستم و روزنامه را باز کردم. تیترش را نگاه کردم. تاریخش را. سی‌اُم تیرماه. حالم بد شد. گریه‌ام گرفت. به دلایلِ مجهولی دلم تنگِ نمی‌دانم چه، شده بود. خوابیدم روی تخت. به زبریِ پرده و نرمیِ رنگ‌روغنِ دیوار دست کشیدم. آخ که چقدر این صحنه‌ها واضح از جلوی چشمِ من می‌گذرند. چقدر واضح زبریِ پرده و نرمی دیوار به یادم مانده و حس می‌کنم‌شان. دلم گرفته بود که سی‌اُم تیرماه شده است. ناراحت بودم از اینکه تیرماه گذشته است و هنوز هیچ کاری انجام نداده‌ام. البته نمی‌دانم منظورِ خودم از آن همه گرفتگی و ناراحتی چه بود. بعد از آن و بازگشت به قم هم کارِ خاصی انجام نداده‌ام آخر! خلاصه آن روز ثبت شد. آن روز که در آن اتاقِ هشت نُه متریِ خاطره‌انگیز، تمامِ دلم گرفته بود و در سالن و آشپزخانه، عطرِ کوکو می‌آمد و مامانی قرآن می‌شنید و زمزمه می‌کرد. 

حالا چهارسال از آن روزها می‌گذرد. روزهایی که قرار بود خوب باشند و نبودند. می‌توانستند خوب باشند و نبودند. گاهی تقصیرِ من بود و لج‌بازی‌هایم. گاهی تقصیر زمانه‌ای که من را اینطور کرده بود و گاهی تقصیر فلانی و فلانی و فلانی که گند زده‌اند به زندگی‌‌ِ ما بچه‌ها. نمی‌دانم از که باید گِله کنم که من هنوز دلم در آن روزهای چهارسالِ پیش مانده است. دلم پیشِ روزهایی که می‌توانست عالی باشد، مامانی باشد، فلانی باشد، ما باشیم، مانده است. دلم تنگِ روزهایی که هنوز امیدی به «خانواده‌بودن» باقی مانده بود، بدجور مانده است. 

زبریِ پرده‌ی نارنجی‌اش منظور بود. عکس برای همان تاریخ نیست. احتمالاً یک یا دوسال بعد از آن سی‌تیر باشد.

+ ای کاش یک حقِ مالکیتی هم برای نوستالژی قائل می‌بودند. من میخواهم این خانه را یک‌جا ببلعم. باور کنید! 

++ چشم در چشمِ خیابان معلم و نمای خانه که می‌شوم، می‌خواهم زمان را بِکِشم عقب و در صورتِ همه برای یک‌بار، داد بزنم که آدم باشید! مطمئنم فرقی ایجاد نمی‌کند! نرود میخِ آهنین در سنگ...

+++ البته جمله‌ی بالا شاملِ بچگی‌های من نیز می‌شود. اما من همان بچه بودنم توجیه و عذرِ مناسبی‌ست! 

  • Mr. Moradi

چند روزی‌ست که اعصاب‌خرابی‌هایم را، سرِ رکاب‌های بیچاره خالی می‌کنم. چند روزی‌ست که امیدوار شده‌ام. چند روزی‌ست که در پی بهتر شدن رفته‌ام. چند روزی‌ست که به فراموشی علاقه‌مند شده‌ام. چند روزی‌ست که دیگر حوصله‌ی این را ندارم که بگویم : «خدایا همین الان هم منو بکشی راضی‌ام...»

کتاب خواندن، هیچ‌وقت نتوانسته ذهنِ من را از حالتی که در آن است خارج کند. اگر شلوغ باشد، همان می‌ماند. و اگر خلوت، همان. اما اینکه غرقِ کتابی بشوم، کمک می‌کند به اینکه دور شوم از شلوغی‌های ناخواسته‌ای که تمام نمی‌شوند. کتاب‌های داستانی و سیاسی و تحقیقاتی و دینی و تحلیلی، فرقی نمی‌کند. چاپ نودوشش با هفتادونه، تفاوتی ندارد. فقط باشد. فقط باشد. تنها امیدم به همین‌هاست و کلاس‌هایی که قرار است شروع شوند و پنج‌شنبه‌های انجمن و سرشلوغی‌های کاریِ سازمان. تنها امیدم این است که مشغله‌های مداوم، مرا از آنچه نمی‌خواهم، گمراه کند و راهم را راست و یادش را فراموش. سخت است تنها امیدِ آدم، مواردی باشند که امتحانشان را پس داده‌اند. سخت است امید نداشتن، به اراده. به خود. سخت است. سخت است عادی نبودن.

چرخ را برداشتم. در راه آقای ر. را دیدم. موقعیت را برانداز کردم و حدس زدم که از کجا می‌آید. خودش هم وسطِ صحبت گفت. از کلاس زبان می‌آمد. می‌گفت خیلی سخت است برایش یادگیری. می‌گفت به‌زووور با نمره هفتادوشش این ترم را قبول شده است. می‌گفت تا وقتی مجردی هرچه میخواهی یاد بگیر که بعدش - می‌زند زیر خنده - بچه نمی‌گذارد. وسیله‌ی داخل دستش را نشان می‌دهد که بچه شکانده و آورده نمایندگی برای تعمیر! گفتم همین است دیگر آقا. زندگی همین است دیگر. - در دلم گفتم خیلی هم خوب است که. - گفتم زبان به چه دردتان می‌خورد؟ گفت می‌خواهد دکتری بگیرد و باید انگلیسی و عربی را تخصصی بلد باشد. تافل داشته باشد. می‌خواهد هیئت علمی شود و این‌ها. می‌گفت آموزش‌وپرورش فوقش یک‌ونیم می‌دهد. هیئت علمی حداقلش چهار است. راست می‌گوید. سخت است یک‌ونیم در این زمانه. آموزش‌وپرورشی بودن در این سال‌ها، نمی‌ارزد. آقای ر. به خیلی از آدم‌های این دوره زمانه، شرف دارد. خیلی بیش‌تر. از فیزیک هم گفت، از اینکه بچه‌ها تجدید شده‌اند. از اینکه اولیا آمده گفته: بچه‌ام هم تابستون اومده و کلاس‌های درس و هم تقویتی. بعد آقای گ. برگشته گفته که بچه‌ات گیج است دیگر :)) بعد می‌گفت که اسم من و مومن را زیاد می‌آورد. در دلم گفتم، نوزده‌ونیم دبیر را اگر بکنیم هجده، باز هم اسمم را می‌آورد؟ فکر کنم با این وضعِ تجدید‌ی‌ها، پانزده هم زرنگ باشد. ر. می‌گفت برای ثبت نام سر و دست می‌شکنند انگار بهشتی چیست. گفتم میدانم به‌درد نمی‌خورد آنچنان. فقط سر و صدا دارد و اسم! البته این‌ها را اول گفت و آن‌ها را آخر. جابه‌جا نوشته‌ام! به هر حال من رفتم به سمتِ انجمن و او هم رفت نمایندگی تا ببینید باید چه کند. 

داخلِ ساختمان که شدیم ساکتِ ساکت بود. اعصابم خرد شده بود. هم از بدقولی و هم بدزمانیِ انجمنی‌ها. البته برای من اهمیتی نداشت، ولی از اینکه خانم‌ها - بخش خواهران :| - بخواهند در را باز کنند، خوشم نمی‌آمد. برق‌ها را روشن کردم و رفتم در کتابخانه‌اش. بعد از گشتن‌های بسیار و روشن کردنِ چراغش، لوازم پذیرایی را دیدم و با خود گفتم تبعیض تا به کجا؟! چایی و شکلات و شیرینی!؟ به ما یک شربتِ کم‌شکر دادند جلسه‌ی اول و دیگر هیچ. والا خب!

نشستم به خواندن. آمدند و بعد از مقدمات، PES بازی کردیم و بقیه هم گل‌کوچیک در داخلِ همین ساختمان! و خب نمی‌دانم این انجمن، به این شکل، چه کمکی می‌کند به بچه‌ها جز مثلاً روحیه‌دهی و تفریح؟! چرا هیچ‌کس کمی جدی‌تر عمل نمی‌کند در این مملکت!؟ 

یکی از بچه‌ها، یک‌هویی مثلاً می‌خواست پیشنهاد بدهد، بعد گفت که با بخش خواهران - ایشان از بس در همین سه جمله‌ی خودش خواهران و برادران گفت که بنده رسماً حس کردم سرِ فیلم‌برداریِ فیلمی بسیجی هستیم! - بله داشت می‌گفت که با بخش خواهران به اردو رفته است ؛ که خب هنوز جملاتش تمام نشده بود که همه‌مان با خنده به باقیِ صحبت‌هایش گوش فرا دادیم :| خوب خودش را سوژه کرد :)) (داخل پرانتز بگویم که انجمن اصلا از این‌کارها نداردها. فکر بد نکنیدهااا :دی این‌یکی فامیل بود با آن‌ها. لابد با همه‌ی دخترها :/ به خودش مربوط است اصلا :دی )

وسایل PES را مشاهده می‌کنید در گوشه‌ی تصویر! بعلاوه‌ی کتابخانه‌ای که نصفِ کتاب‌هایش آنچنان به‌درد نمی‌خورد و تفصیلی و توضیحی‌ست و منبری! ولی بد هم نیست. کارِ مرا، همانی که در بالاتر گفتم، راه می‌اندازد!

.

این هم، تجهیزاتِ مصرف شده‌ی بخش دخترانه - بخش خواهران :| - است، مقدارش که بیش‌تر بود و روی زمین پخش‌وپلا! راستش می‌خواستم بگویم چقدر تبعیض آخر؟! اما بعد با خود گفتم که خب خودشان می‌آورند دیگر. ولی؛ بستنیِ تهِ فریزر را هم خودشان آورده بودند؟! چقدر تبعیض آخر؟! :|

.

از شوخی که بگذریم، باید بگویم ظرفیت، مکان و توانایی‌اش، محیا و آماده است. منتظرم که ببینم چه روزی جدی‌تر کار می‌کنند و قدرِ وقت را می‌فهمند؟ می‌رسد روزی که کارِ جدی ببینیم؟ کار فرهنگی مثلا؟! - چیزی که ادعایشان است - کاری فراتر از سالن فوتسال - که من نمی‌روم - و بازی PES و گعده‌های تفریح‌وار؟! 

+ عنوان هم شوخی است! وگرنه بخش برادران، فقط تنبل‌اند! وگرنه ما هم قرار بود عصرانه داشته باشیم. والا خب! اصلا باید به همان پسر که در بخش خواهران - :| - برو و بیا دارد بگویم که سفارش عصرانه بدهد که همان‌ها برای ما هم درست کنند. شاید این‌گونه دردِ تبعیضی که در میزانِ تجهیزاتِ آن‌ها و ما هست، کمی کمتر شود... :))

++ خودم هم نمی‌دانم این پُست چه شد! اولش ناراحت نوشتم و آخرش فازش را برعکس کردم که غمگین به‌نظر نیاید. مخلوط هم مزه‌ی خودش را دارد دیگر!

  • Mr. Moradi

دیدید یه وقت‌هایی آدم از خودش عقب میفته؟ من الان چندین و چند پست به خودم و دلم بدهکارم. که بخاطر پست‌های مناسبتی، موقعیتی، خاطره‌ای و امثالم ننوشتم. و نمی‌خوام بنویسم حتی. پس بذارید همین روندِ پست‌های مناسبتی، موقعیتی و خاطره‌ای و موقتی رو پیش بگیرم تا ببینم اوضاع به کجا می‌رسه...

:::

1. یکشنبه، چهارم تیرماه، وقتی بیدار شدم متوجه شدم که دکتر میمِ عزیز، از ارسالِ تابلو خبر دادن. تشکر کردم و هیچی دیگه. چهارشنبه هفتم تیر بود که با خبرِ رسیدن تابلو و زنگِ پستچی بیدار شدم. با تعجب و یه‌جورایی ناباوری، رفتم جلو و خب تا بخوایم بسته‌بندی رو باز کنیم یه ده دقیقه‌ای طول کشید. خلاصه‌اش کنم. بسیار زیبا بود. بسیار هم ممنونم ازشون. لطف کردن :)

***

2. واحدِ مرکزیِ خبرِ روابط‌عمومیِ وبلاگِ منقش، به روایت از دیده‌ها و شنیده‌ها از مستر مرادی، می‌گوید: بر طبق اخبار واصله از منابع آگاه و معتبر، لیکن بی‌نام و بی‌نشان، در حوالیِ روزهای آخرِ خردادماه، چندی پس از امتحاناتِ نهایی خردادماه، در جهتِ تضعیفِ روحیه‌ی انقلابیونِ خرخوانی و به‌ویژه بنیان‌گذارِ پایگاهِ گردهماییِ خرخوانان جوان موسوم به «خانا خان»، بمباران و انفجارهای متعددی، در مرکزیتِ محل اسکانِ موقت مستر مرادی رخ داد. این انفجارات که توسط افرادی شناس و باسابقه روی داده است، به همراهِ مقدار زیادی نارنجک و بمب‌های کمریِ بسته‌بندی شده صورت گرفته که نشان از آمادگیِ کامل تیم انفجاری دارد. این حملات که در نهایت به تغییر رویه‌ی شکلِ مکانِ مذکور انجامید، علاوه بر ایجاد خسارات متعدده، باعث کشف و ضبطِ پنجاه‌هزارتومان وجه رایج مملکت در میانِ اسناد و مدارک مستر مرادی شده که موجباتِ مظنون شدنِ وی را فراهم آورده است. متوهمانِ همیشه در صحنه که از نمای بیرونیِ محل مذکور و در فاصله‌ی دویست‌وهفتادوسه کیلومتری، شاهدِ حملات و درگیری‌ها بوده‌اند، پیدا شدنِ این اسکناس را رشوه‌ی «بمب‌گذارانِ ضد صلح» نامیده‌اند و مدعی شده‌اند که مستر مرادی با آن‌ها همکاریِ تنگاتنگ داشته و چه‌بسا خود، مین‌های اساسی را جای‌گذاری نموده است. جدای از سیاه‌نمایی‌های سیاسی، مستر مرادی، در جوابِ کسانی که آن‌ها را «مدعیان پوچ‌اندیش» خطاب نموده، با حفظِ نیروی بالادستی گفته است: «این ترقه‌بازی‌ها در اراده‌ی من بر از بین بردنِ بی‌نظمی تأثیری نخواهد داشت. به امید خدا، با نهایت نیرو، به ادامه‌ی راهِ ترکِ بی‌نظمیِ مطلق در سایه‌ی کاغذ و قلم و جلوگیری از پخش‌وپلاییِ آن‌ها خواهم پرداخت. ما در جوابِ مدعیانِ پوچ‌اندیشی که نهایتِ استدلالِ خودشان را در کشف و ضبط مقداری پول نقد رایج مملکت در بین لوازم شخصیِ این‌جانب نشان داده‌اند، می‌گوییم که این مبلغ، مبلغِ کوچکی از آثارِ باقی‌مانده‌ی عیدیِ این‌جانب است. همانا که خداوند آن‌ها را هدایت، و اگر قابل هدایت نیستند، هلاک نماید». همچنین مستر مرادی، در واکنش‌هایی جداگانه، رخ دادنِ این عارضه را به خود و اتاق خود، فرش خود و کتاب‌های خود تسلیت گفت و در حرکتی ظالمانه به «تخت‌خواب» هیچ تسلیتی نگفت و در ادامه مدعی شد که تخت‌خواب، آسیبی ندیده است و این ترقه‌بازی‌ها بر استحکامِ او تأثیری ندارد. در پیِ این اظهارنظرِ اقتدارگرایانه، باز هم موجی از مخالفت‌ها و ادعاها شکل گرفته است که مستر مرادی را متهم به توهین و حتی هتکِ حرمتِ تخت‌خواب نموده‌اند. اکنون که پس از گذشتِ حدوداً یک‌ماه، ابعادِ تازه و جدیدی از این اتفاقاتِ پیش‌بینی‌نشده نمایان شده است، بسیاری از تحلیلگرانِ خبره‌ی سیاسی، حمله‌ی کورِ داعش را الگو گرفته از این حمله‌ی برنامه‌ریزی شده به منزل مسکونی و غیرنظامی مستر مرادی می‌دانند. همچنین مستر مرادی خاطرنشان می‌کند که با سیلیِ بالشکی، دست‌‌های بمب‌گذار را از محل موقتِ سکونتِ خود دور کرده و نظم را به منطقه‌ی زندگیِ خود بازگردانده است. همچنین وی بخاطرِ عزم خود در بی‌نظمی، همچنان خرسند است و می‌گوید: «اگر موقعیت اقتضا کند در همین وضعیت نیز بی‌نظم خواهیم شد! اما در راستای نظام‌مند شدن، با هیچ بیگانه و دشمنی دست نخواهیم داد».

روابط‌عمومیِ وبلاگ منقش. محسنیِ نای.



+ بله. نمای جدیدی از وضعیتِ کنونیِ اتاق بنده رو مشاهده می‌کنید. هرگز گمان مبرید که تشک‌هایِ سمتِ چپِ تصویر بی‌هوده‌اند! خیر. به‌عنوان تکیه‌گاه بسیار مورد استفاده قرار می‌گیرند :)) 

  • Mr. Moradi

چندی پیش همونطور که مستحضر هستید و یا نیستید و اصلا مهم هم نیست که در جریان هستید یا نیستید! هولدن یک بازیِ وبلاگی راه انداخته به اسم : گاهی به کتاب‌هایت نگاه کن. همونطور که در کامنتِ خودم در ذیل پست شفاف‌سازی کرده بودم که این مسئله‌ی دست‌نوشته‌ها از هرکسی و هرجایی و هرطوری و به‌هرشکلی برام جالب هست، پس قرار بود که بازیِ جالبی رو شاهد باشم. نه قصدِ شرکت داشتم و نه قصدِ شرکت! همینطور در حینِ فکرت بودم که من که یه دست‌نوشته بیش‌تر ندارم و اینا؛ که دیدم «ملتِ یک‌دست‌نوشته‌دار» شروع کردن به پست گذاشتن و شرکتِ انتحاری در بازی. باز هم برام قانع کننده نبود و نمی‌تونستم تنها به تنها دست‌نوشته‌ای که داشتم اکتفا کنم. اما شخصِ هولدن در پاسخ به کامنت مذبور، علاوه بر دعوت و تبلیغِ بازی - :|‌ -، گفت که میخواسته نوشته از خودش برای خودش هم بذاره که جا نشده. - الکی میگه! جا قحطی نبود که! حالا یه عکس بیش‌تر :دی - به ذهنِ خلّاقِ من هم خطور کرد که خب یکی هم خودت برای خودت بنویس، میشه دوتا و دیگه در معذبیت هم قرار نمی‌گیری. والا خب. 

در تشریحِ تصویرِ سمت راست، باید عرض کنم که از قبل با حسین اخوان، آشنا شدید - اینجا - پارسال بعد از عید، یکهو هوس کرد که بهم یادگاری بده و ازم یادگاری خواست. اصلا دوست ندارم از هدیه ایراد بگیرما. ایرادی هم وارد نیست :دی ولی  همونطور که در تصویر می‌بینید جلد سومِ کتابی هست داستانی و چاپ 1384 :)) خب من دو جلدِ قبلی رو از کجا بیارم؟! :دی قابلِ ذکر هست که یادگاریِ من بهش، آشنا کردنش با بلاگستان بود که ناکام باقی موند متاسفانه و نشد که بشه و این اخوانمون هم بشه بلاگر. :دی

در تشریحِ سمتِ چپِ تصویر، منم یکهو هوس کردم که خودم برای خودم یادگاری بنویسم و داستان رو به خودم تقدیم کنم. بقیه‌ی خطم رو اگر خوندید که هیچی و اگر هم نه، اشکالی نداره ولی من ترجمه‌اش نمی‌کنم :دی

+ همتون دعوتید در کل؛ ولی حریربانو ، علی.ج ، فاطمه.ح ، هانیه شالباف و احمدرضا، از طرف من دعوتن به این بازی. توجه داشته باشید که به‌جز علی.ج، سایر اسامیِ مذکور، مختار و آزاد هستن که دعوت رو نپذیرن. که البته در این صورت تبعاتِ رد دعوت رو به‌صورتِ خودکار پذیرفتن :دی :))

  • Mr. Moradi

حالا بعد از رفتنِ مامانی، در به در به‌دنبالِ یادگاری‌هایی از او می‌گردم. تسبیح‌هایش. همان تسبیح‌هایی که از مکه آورده بود. به خانه و دم و دستگاه و سجاده‌ و چادرنمازش فعلا دسترسی ندارم، ان‌شاالله که بتوانم از عمه بگیرم آن‌ها را :| اما عکس‌ها. فکر می‌کنم که بعد از میلاد، و تقریباً بهتر از میلاد، قدیمی‌ترین آرشیوها دستِ ماست.البته نمی‌شود گفت قدیمی‌ترین. که ای کاش یک دوربینِ بهتر می‌داشتیم. اما خب، آرشیوِ بدی هم نیست. می‌شود مامانی را حس کرد. به‌یاد آورد. راستش من دلم نمی‌خواهد به‌یاد بیاورم. بچگیِ مسخره‌ای داشتم. می‌توانم بگویم مسخره‌ترین بچه‌ی کلِ فامیل، من بودم :| اصلاً عکس‌ها را که دیدم حالم بدتر شد. جز چندتایی که خاطراتِ پیوست‌شده‌ای را به‌یادم آوردند. یکی از قابل‌ انتشارترینِ آن‌ها این بود : 

به این عکس اینقدر ساده نگاه نکنید. بسیار مفصل است. بسیار زیاد. حتی در حدِ اینکه وبلاگی برایش بسازم و صد تا دویست پستِ طولانی در شرح و تفصیلش بنویسم! مختصراً علاقه‌مند هستم که درباره‌اش بنویسم. 

اول از همه این عکس، مرا یادِ آپارتمانی می‌اندازد که بیش‌ترین خاطراتِ مشترکِ من و مامانی را در خود دارد و بیش‌ترین حضور او هم در همین آپارتمانِ هفتادوسه متری بوده. از قضای روزگار اینجا به نام عمه است، بسیار دوست داشتم که صد تا صدوپنجاه میلیون پول می‌داشتم تا هرطور که شده، این خانه را از او بگیرم. من این خانه را دوست دارم. شدیداً زیاد. حسِ جاری در خانه، فوق‌العاده آرام است. پنجره‌اش یادآورِ همه‌ی نمایی‌ست که از خیابان روبه‌رویش دیده‌ام. از طبقه‌ی سوم، فاصله‌ی نسبتاً زیادی دارد و حتی در یکی از خواب‌ها، از همین بالا خودم را پرت کردم پایین، نه به قصد خودکشی. بلکه کاملاً تخیلی بخاطر عجله‌ای که داشتم، پنجره را به پله‌ها ترجیح داده بودم :دی

آن راحتی‌ها - نیمچه مبل :| - که در کنار پنجره قرار گرفته، بهترین و راحت‌ترین نشیمنگاهی‌ست که تاریخ به خود دیده :| جدی جدی اگر هنوز وجود داشتند حاضر بودم که بالای هرکدام یک میلیون هم هزینه کنم. آنقدری که من روی آن‌ها، مخصوصاً سمتِ چپی، ایستاده‌ام و به بیرون زُل زده‌ام که جای بسی حرف دارد. برای مثال وقتی پراید خریدیم، من بالای همین مبل - راحتی - ، بودم و پدرم ماشین را نشانم می‌داد و من که نمی‌دانستم پراید چیست، پیکان‌ها را نشان می‌دادم و میگفتم اینو میگی؟ :))

کولری که مابینِ راحتی‌ها جاخوش کرده، سال‌هاست که استفاده‌ای نمادین دارد. راستش آن‌زمان‌ها مامانی با از خودگذشتگی، کولر را برای ما روشن می‌کرد ولی ما که می‌دانستیم بادِ سردِ کولر اذیتش می‌کند، از گرما به‌خود می‌پیچیدیم - البته آنچنان هم گرم نبود، همانطور که در آن زمان مامانی اغراق‌آمیز از گرما می‌گفت تا روشن بگذاریم، من هم اغراق آمیز نوشتم - و در نهایت هم خاموشش می‌کردیم. ضمنِ اینکه مدلش کمی با مال ما فرق داشت و در عالم بچگی با همین کولر، ماشین‌بازی کرده‌ام و شما چه می‌دانید که چگونه؟! :))

آن بخاری که در این تصویر است، فکر نمی‌کنم که هنوز هم باشد. اما قدیمی‌ترین بخاریِ این خانه‌ است. بی‌شک تصویرش در ذهنم حک شده ولی خاطره‌ی خاصی با شخصِ جناب بخاری ندارم. 

برگردیم به چپِ تصویر! مدت‌هاست که اُپن دیگر به این سبکِ زیبا نیست و ‌MDF شده. حتی با نهایتِ تعجب به تصویری برخوردم که نشان می‌داد وقتی مامانی هنوز حالش خوب بود و سرِ پا می‌ایستاد و حرف می‌زد و آشپزی می‌کرد و تنهایی زندگی می‌کرد، اُپن تعویض شده بود! اُپن قدیمی را زیاد به‌خاطر ندارم. ولی قفسه‌های داخلی‌اش را که با انواع ادویه‌جات و کبریت و شیشه‌های نعنا و پونه و گلپر پر شده بود، همیشه دلم را می‌برد. قفسه‌های خانه‌ی خودمان هیچ‌وقتِ خدا دلربا نبودند، حتی حالا که سوسک ندارند!

مفاتیح و یک کتابِ دیگری که در این تصویر رویِ اُپن قرار دارد فوق‌العاده خاطره‌انگیز است. مفاتیحش که حالا دستِ ماست. کتابِ بالایی هم شاید قرآن است ولی شاید هم نه، آخر مامانی یک قرآنِ درشت‌خطِ مخصوصِ صحافی‌شده دارد که حالا آن هم دستِ ماست. آن روزهایی که مامانی تنها بود، دستش به همین‌ها گرم بود و سرش با همین‌ها پر. عالی بود مامانی. 

دو قابِ تصویر روی دیوار هم یادم هست. یادش به‌خیر. ان‌شاالله که بتوانم این‌ها را حفظ کنم، با این فک‌وفامیلی که نوستالژی را متوجه نمی‌شوند، بعید می‌دانم البته. خب من علاقه‌ی عجیبی به وسایلی دارم که یادِ دیگرانِ قدیم و جدید می‌اندازند مرا. چرا نمی‌فهمند؟!

بگذارید بروم سرِ اصلِ مطلب و درشتِ تصویر. بله. همان صندلیِ آرامش در عکس که نمی‌دانم اسم خاصی دارد یا نه. راستش هیچ‌وقت دقیقاً نفهمیدم این صندلی از کجا به‌وجود آمد و یا چگونه ناپدید شد. در به‌وجود آمدنش یادم می‌آید که یک نان خریدیم و رفتیم خانه‌ی مامانی و اولین‌بار این صندلی را دیدم. و خب من خیلی برایم باحال! بود و خیلی با همین صندلی بازی کردم. ناپدید شدنش هم بعد از سکته‌ی اول مامانی بود. که خب نمی‌دانم چه شد و که بُرد، احتمالاً رفته است تهران! چه وقت‌هایی که مامانی، روی همین صندلی، قرآنِ سبزِ مخصوصِ خودش را می‌خواند و حالا که یادم می‌آید دلم غنج می‌رود برای آن لحظات. هرچند نمای کلیِ کودکی‌ام را «مزخرف» ارزیابی کنم. 

رادیوییِ که در پای صندلی می‌بینید، یارِ دیرینه‌ی مامانی‌ست. تا جایی که به‌خاطر دارم این رادیو بود و کار می‌کرد. البته زمانی که مامانی هنوز حالش خوب بود. هم نوار پخش می‌کرد. هم موج قرآن و معارفش تنظیم بود. آنتنش هم سالم بود. همه هم مراقب بودند که خراب نشود، مال مامانی بود دیگر :) علاقه‌مندم که اگر هیچ‌کدامِ وسایلِ مامانی را نتوانستم بگیرم - بخاطر خجالت و این‌ها! - حداقلش این رادیو را بگیرم. بعد از جانماز و چادرنماز، نمادین‌ترین یادواره‌ی مامانی همین رادیوست. همین صندلی. همین قابِ عکس‌ها. همین پنجره و همین خانه. 

+ این عکس یکجورهایی مساحت زیستِ مامانی حساب می‌شد. در روزهایی که حالش خوب بود.

++ خوشحالم که مامانی دیگر حالش خوب است. یک پسر و دو دختر آن‌طرف دارد. شوهرش هم هست. امیدوارم با هم باشند و خوش و خرم. ما این‌طرف باید در نوبت بمانیم!

  • Mr. Moradi

شب بود. تاریک بود. حوصله اما نبود. نشسته بودم به بحث با مسئول انجمن‌اسلامی. اعصابم از جای دیگری خُرد بود؛ ولی حق داشتم. همه حق دارند! صبح بود. هوا روشن شده بود. ولی ساعت هنوز از پنج نگذشته بود. خوابم نمی‌برد. نگاهم را دوخته بودم به بالش! به خودم می‌گفتم چرا باید بدم بیاید؟ نه. کوتاه نیامدم. همانطور ماندم. خودم را، به خودم شاید، اثبات کردم. صبح بود هنوز. دلم می‌خواست بروم بیرون. و رفتم. نماز فطر. بار اول بود که می‌رفتم نماز. دوچرخه را برداشتم و زدم به خیابان. خلوت. سکوت. پرنده‌ها دور تا دور سبزه‌میدان جمع بودند. بین دو ستون، پیرمردی نشسته بود. دستش به سرش بود و مشخص بود که طوری شده. هیچکس، شش صبح، بیخودی دستش به سرش نیست! دور زدم. به آسمان نگاه کردم. دلم خواست. ثبتش کردم. با خودم می‌گفتم طوری بگیر که شش هفت سال بعد هم، همین یادگاری را داری فقط. به راهم ادامه دادم. خیابان شدیداً خلوت بود. یک تاکسی سحرخیزی کرده بود. مشتری‌ها را هم با خودش برد. وسط خیابان ماندم. همه چیز شروعش خوب است. حتی روز. حتی زندگی. حتی ... روز شروعش زیباست. خلوت. ساده. بی‌آلایش. بی‌صدا. سکوت. سکوت. سکوت.

زودتر از زمانی که گمان می‌بردم به مصلی رسیدم. اشتباه از من بود که در ورود عجله به‌خرج دادم. می‌شد بیرون، زیر سقف همین آسمان، منتظر نشست. دلپذیرتر بود حتماً. همینطور بی‌کار و بی‌خیال نشسته بودم. تندیِ عطری مرا به خودم آورد. دو دقیقه چشم‌هایم درشت شده بود از تعجب. حداقل ده دوازده سالی آن عطر را نشنفته بودم. پشت‌سرم نشسته بود. در جدال با خودم، بین پرسیدن و نپرسیدن، همان نپرسیدن را انتخاب کردم. برای خودم از عطر خوشی که از پشت‌سرم می‌آمد، لذتی ساخته بودم، بهتر از هزار لب جوی نشستن و گذر عمر دیدن. هوا خوب بود. کولرها را زده بودند. بخاطر یکساعت و نیم بیکار نشستن، کم مانده بود که مبتلا به دیسک و فلان و بیسار شوم، که امر به نماز کردند. ایستادیم به نماز. و من که بار اولم بود. آسان بود ولی. یادش به‌خیر. اولین نماز جمعه‌ای که خواندم، تنها تعجبم از ایست‌بازرسی‌های دمِ در بود. حرم حضرت معصومه بازرسی نخواهد؟ آخ که چقدر آن‌موقع‌ها، دنیایم بی‌دشمن و بی‌تروریست بود!! نماز که خوانده شد، تعللی کردم و کفشم را برداشتم. برگشتم که بروم. هرچه چشم انداختم، کسی پشت سرم نبود. ولی بو که می‌کشیدم عطر می‌آمد. چه عطری بود. خدا زیادش کند! رفتم. رخش را از قفل باز کردم :دی زدم به خیابان. رسیدم خانه. ساعت هنوز نُه بود. زندگی همین است! که هنوز ساعت ده نشده، چندجا رفته باشی، چند کار را به سرانجام رسانده باشی، و حتی یک پست نوشته باشی. نه اینکه سه و نیم بعدازظهر تازه بخواهی بیدار شوی! البته چه کسی می‌داند؟ من که سه و نیم بعدازظهر بیدار نشده‌ام! 

یک برگه دعای قنوت چاپ کرده‌اند، با غلطِ املایی و اعرابی :|

+ برای مادربزرگ بنده نیز، دعا بفرمایید. باتشکر.

بعداً نوشت : از پشت‌صحنه اشاره می‌کنن که عید رو تبریک نگفتم! عیدتون هم مبارک باشه. :)

  • Mr. Moradi

  • موافقین ۲۱
  • ۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۵۸
  • Mr. Moradi
up