مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : 429
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۸۰ مطلب با موضوع «عکس نوشت» ثبت شده است

آسمانی به سرم نیست ... از بهاران خبرم نیست.

:::

آدم وقتی می‌بینه ظرفیت‌هایی هست که نادیده گرفته میشن، با خودش میگه من نادیده‌گرفتندگان! رو نمی‌بخشم. اما این نبخشیدن، هیچی رو راحت‌تر نمی‌کنه. میدونید؟ اون حسِ حسرت، اون لفظِ ناشناخته همیشه باقی می‌مونه. اون زندگیِ ساده، هیچ‌وقت تجربه نمیشه. و این زندگی، هیچ‌وقت تکرار نمیشه. ظرفیت و توانایی‌ـش بود و نشد. نذاشتن. این درست‌شدنی نیست. هیچ‌وقت.

95-01-02 | رشت

  • Mr. Moradi

حالا دیگه با یقین می‌تونم بگم من تا آخرین لحظه‌ی نود و پنج خوب نبودم. و البته بیشترش تقصیر خودم بود. و میدونم قرار نیست با تحویلِ این سال، معجزه‌ای رخ بده، ولی خب باید درست بشه از یه‌جایی! و من خیلی دوست دارم هرچه سریع‌تر درست بشم! باور کنید نیاز به تعمیر دارم :)

حالا دیگه اینا مهم نیست؛ من این حق رو به خودم نمیدم که این آخرِ سالی، بخاطرِ اشتباهاتِ خودم، حالِ خودم رو خراب کنم.

:::

امیدوارم سال نود و شیش، جبرانِ همه‌ی بدی‌ها و تلخی‌ها و سختی‌ها و ناراحتی‌ها و اشتباهاتِ نود و پنج باشه. امیدوارم نود و شیش بدتر از نود و پنج نشه. هرچند به یقین صدای من به همین سقفِ بالای سرم هم نمیرسه ولی دلم می‌خواست از خدا بخوام، نود و شیش رو خوب قرار بده. میشه شما اینو به‌جای من از خدا بخواید؟ با تچکر!

عیدتون مبارک. 

+ فقط خانواده‌ی مرادی میتونه سه چهارساعت مونده به تحویلِ سال ماهی‌قرمز و وسایل هفت‌سین رو تهیه کنه :)) سفره‌ی هفت‌سینِ ما طوری هست که نمیشه عکس گرفت ازش ؛ ولی ماهی قرمز قابلِ عکس‌برداری بود :دی

همه‌ی قشنگیش هم به همون تار بودنشه اصن :دی بعله :))

  • Mr. Moradi

سازها را گم کرده‌اند، مردم. بسیار در پیِ راهی می‌روند و می‌خواهند بوی عید بشنوند. می‌خواهند بوی عید را بخرند و به جیب بزنند و بروند در کنجِ خود شاد شوند. بسیاری می‌خواهند بوی عید را بچشند، اما نمی‌توانند. بسیار در پیِ راهی می‌روند و نمی‌دانند به کجا خواهند رسید.
بوی عید را نمی‌شود یافت. آنقدر پنهان است در این هوا، که نمی‌شود دید که به کجاها می‌رود و کجاها نه! شاید اتفاقی در راه، بچشیدش. شاید ناگهان لحظه‌ای، ببینیدش. رویِ سبز و پیراهنِ بی‌رنگش را به‌یاد خواهید سپرد. در یادتان می‌ماند. اما ما انسان‌ها دست به دستِ هم داده‌ایم که خاک بنشانیم روی بی‌رنگی. روی بی‌رنگی تا رنگش را تیره کنیم. تیره کنیم تا نبینیمش. نبینیمش تا نتوانیم زندگی کنیم. و نمی‌توانیم زندگی کنیم و گمان می‌بریم که دنیا را بد چیده‌اند! که انگار دنیا را باید طبقِ میلِ هرکسی بچینند و این خاک بشود خاستگاهِ آرزوهایش. یکی هم نیست این را به خودم بگوید! شاید حرفی داشته باشم در جوابش!
شاید خیلی‌ها متوسل شوند به سازهای قدیمی. بروند درِ سنگینِ خاطراتشان را باز کنند تا شاید سازی پیدا کنند برای بهار. تا شاید بتوانند کوکش را بچرخانند و گیرنده‌ی زمستانی دل‌هایشان را ببرند روی موج جوانی. بروند به همان لحظه‌هایی که بهار را دیده‌اند. رویِ سبز و پیراهنِ بی‌رنگ. ببینند روزهای سبز و سپیدشان را. روزهایی که از سرخیِ سیب هم خوش‌رنگ‌تر بود. و از آبیِ آسمان چشم‌نوازتر. و ببینند چه شد که تیره شد. کجایش را اشتباه کردند و خاک ریختند بر سرِ خوشبختی! و چگونه سازشان شکست. و دیگر نتوانستند سازی پیدا کنند که بهاری کوک شود.

.

+ با تشکر از حریربانو بابتِ دعوت. 

   با تشکر از رادیو بلاگی‌ها بابتِ پویش.

++ تا فردا وقت دارید که بنویسید. از همه‌ی اونایی که این پست رو خوندن و تا به حال ننوشتن، دعوت می‌کنم که بنویسن و آدرسِ پستشون رو به رادیوبلاگی‌ها بفرستن.

  • Mr. Moradi

چند وقت پیش رفته بودیم برای اصلاح نمره‌ی ورزش. من و خرخون شماره یک. رفتیم توی دفتر برای یه‌کاری! بعد دیدیم دبیر ورزش داره نمره وارد می‌کنه. به خرخون شماره یک گفتم نکنه نمره رو اشتباهی وارد کنه؟ گفت «حالا که اومدیم بیرونِ دفتر! چجوری بریم ببینیم چند مینویسه نمره رو؟» در زدم و رفتیم داخل. الکی اسمِ لیگِ علمی رو آوردم. معاون اشاره کرد به آقای ر.! نگاهم سمتِ دبیر ورزش و دستش بود و می‌رفتم سمتِ ر. خودش شروع کرد به گفتن! که اسم شما دوتا رو دادیم! اگه می‌خواین باید پونزده تومن بعلاوه پولی که برای کتابش هست رو بدید!! من و خرخون شماره یک اصلاً حواسمون نبود چی میگه و چی میخواد! همینطور که نگاهمون به دستِ دبیرِ ورزش بود، گفتیم فکرامون رو میکنیم و تا پنج‌شنبه بهش می‌گیم! اومدیم بیرون! بدونِ اینکه نمره‌ی ورزشمون رو ببینیم و مطمئن بشیم بابتش! خرخون شماره یک گفت نمی‌خواد و می‌خواد انصراف بده. گفتم به‌جای منم انصراف بده. یادم رفت! تا چند روز بعد بهش گفتم انصراف دادی؟ و گفت آره! منم گفتم خب، خوبه :)

گذشت و گذشت تا این دوشنبه! آقای ر. اومد و به ما دوتا گفت که جمعه، یعنی امروز، ساعت هشت و نیم صبح بریم مدرسه که به‌عنوانِ پایگاهِ آزمونه! با چشمِ باز نگاه کردیم و گفتیم؟ چی؟! گفت لیگ علمی! شروع کرد به توضیح دادن که جهانیه و فلانه و بیساره ، که من و خرخون شماره‌ی یک گیج‌ناک بهم نگاه می‌کردیم! آروم گفتم مگه تو پونزده تومن رو دادی؟! من که ندادم! اونم گفت که نداده :)) سه تا اسمِ دیگه هم گفت که گروهِ ما بودن! از این گروه‌ِ پنج‌نفره ، سه‌نفرمون همکلاسی بودیم ولی اون دو نفر رو حتی نمی‌شناختیم!

امروز صبح رفتم. با یکی از بچه‌ها که می‌شناختم[همونی که فیزیک رو شونزده شده و بالاترین نمره کلاس :دی] حرف زدم تا یه‌نفر دیگه هم اومد. رفتیم بالا. پیش‌آزمون رو گرفتیم. داشتیم برگه رو نگاه می‌کردیم که چشمم افتاد به اسامی! مومن، نخل‌کار، قربانی‌پور، قربانزاده! اب...راهیم؟ اب...را...هیم زا...ده؟ مرادی کو؟ گفتم مومن اسمِ منو اینجا میبینی؟ :)) گفت عه! نه. چرا اسمت نیست؟ گفتم خودشو گیر آورده این یارو!! بعد زدیم زیرخنده :)) به پیش‌آزمون نگاه کردم! یَک عنوان‌های عجیب و غریبی داشت و یَک مطالبی داشت که اصلاً نخونده بودیمش :)) هیچ‌کس نخونده بود :)) همین مومن پدرش دبیرِ شیمیه! ولی اونا رو بلد نبود :دی ما هم که بلد نبودیم :)) گفتم من دیگه پاشم برم دیگه! گفت بمون حالا. منتظر موندم ببینم بقیه میان یا نه. خرخون شماره یک هم اومد. ولی هنوز دونفر از گروهِ دبیرستانمون کم بود. یکیش رو نمی‌شناختم، یکی رو هم اسمش جای من بود! یعنی نمی‌دونم چرا اسمش جای من بود! این آقای ر. اسمِ من رو گفت! نه اونو :| برام مهم نبود، ولی کارش خیلی زشت بود! فکرش رو بکنین! اسمت رو بگه ولی بری سرِ جلسه، اسمت نباشه. خیلی مسخره‌ست. هنوز دونفر نیومده بودن و احیاناً اگه می‌موندم کسی هم نمی‌فهمید! چون کارتِ ورودی وجود نداشت! ولی خب اگه به احتمالِ یک درصد اون دونفر می‌اومدن، یا به احتمال یک درصد می‌فهمیدن اسمِ من نیست؛ خیلی بدتر می‌شد! :) اومدم بیرون. داشتم می‌رفتم سمتِ دوچرخه‌م، که کم کم بهم بر خورد! شروع کردم به فحش دادن. ر.ـی‌ِ فلان فلان شده! بیشعور. نفهم!‌ حواست کجاس مردک؟ :)) وسط راه وایستادم و پست قبل رو پیامک زدم! البته چون احتمال می‌دادم که پست ثبت نشه، کوتاه‌تر نوشتم. ساعت هنوز هشت و نیم بود. با خودم گفتم برم خونه که چی!‌ رفتم دور زدم. سرپایینی‌ها خیلی خوبن! :)) ساعت 9 رفتم نشستم روی صندلی‌های پیاده‌راه. اصلاً شبیهِ این داستان‌ها نبود که میگن «نشستیم و یهو دیدم سه ساعت گذشته!» یا «نفهمیدم چجوی دوساعت گذشت!»... یک‌ساعت بعد به ساعت نگاه کردم ولی فقط یک‌ربع گذشته بود. خسته بودم. پا شدم و یه‌دور دیگه هم چرخیدم و بعدش برگشتم خونه. اولش نگفتم اسمم نبود. ولی بعدش گفتم. کسی شماره‌ی آقای ر. رو نداره؟ هنوز نیاز به غرغر دارم :))

+ هوای مِه‌آلود عالیه! عاشقِ مِه هستم بنده :دی

دو تصویر در ادامه...

  • Mr. Moradi

دیروز صبح [جمعه] برف تازه شروع شده بود. هنوز همه جا سفید نشده بود و برف هم پراکنده‌تر بود ، اما پیش‌بینی‌ها درست از آب در اومد و برف شدیدتر شد. باد از برف، بوران ساخته بود و همه‌جا و نه تنها زمین، سفید دیده میشد. در مسئله‌ی نشستن برف ، مسئله‌ی اصلی تداوم محسوب میشه. برفی که مداوم بباره، واقعا خیلی خوب میتونه تعطیل‌کننده باشه :دی مسئله‌ی دیگه‌ای که مهم هست اینه که شب باشه!! برف توی شب جورِ دیگه‌ای میشینه که شاید بخاطر رفت و آمدِ کمترِ آدمیزاد و ماشین‌هاشون باشه. در واقع اونقدری که توی دیروز نشست، دوبرابرش دیشب زمین رو سنگین کرد.

سفید بودنِ همه‌جا نقطه‌ی مشترکِ روزهای برفی هست. و چقدر دیدنیه برفی که جمع شده یکجا، صاف و یکدست، بدونِ تیرگی. :)

بارشِ شب دیدنی بود. آسمون قرمز شده بود، آدم دلش میخواست همیشه همین‌رنگی بمونه. یه‌جورِ خاصی امیدبخش بود. کوچه یکسره سفید شده بود و دیگه ردِ چرخِ ماشین‌ها دیده نمیشد. ماشین‌ها دیگه زمین‌گیر شده بودن و راهی برای فرارِ از کوچه نداشتن.

دیشب خوب بود. آروم بود. دوست‌داشتنی بود. سرد بود. گرم می‌شد. تاریک نبود. دلگیر نبود. می‌شد کتاب خوند و از خوندنش لذت برد. می‌شد به تعطیلی فکر کرد و نخوابید. می‌شد زل زد به برفی که سریع می‌نشست رو زمین و بادی که هِی جابجاش می‌کرد. دیشب خوب بود.

صبح کم کم دیگه برف نیومد. دیگه وقتش بود که بره. رفت. اما خیلی نشسته بود. روی زمین. روی سقف. روی دیوار. روی ماشین. توی حیاط. توی خیابون و توی خونه‌های ویلاییِ خراب شده! ساعت یازده رفتم بیرون ولی نمی‌دونم چرا همش حس می‌کردم صبحِ زود هستش :/ بعضی کوچه‌ها خلوت بود و سراسر سفید و این خیلی خوب بود. یه‌دور زدم و یه‌مسیرهایی رو رفتم. سعی کردم از صعب‌العبورترین مسیر برم :دی خیلی وقت بود همچین ارتفاعی از برف رو ندیده بودم :)

عکس‌ها هم در ادامه ... 

  • Mr. Moradi

با مزخرف‌ترین فیلمِ سال شروع میکنم :) فروشنده. 

حتی همون دیالوگی که میگه آدما چجوری گاو میشن و جواب میاد که به مرور هم اونقدرا جالب نبود :| ولی اونجاش که گفت زندگی فقط صدسالِ اولش سخته جالب بود :دی البته فقط همون تیکه‌ای که گفت صد سال و نه یه ثانیه‌ی قبل و بعدش حتی :| 

نکته‌ی دیگه هم اینکه ، ساعتی که داشتم فروشنده رو میدیدم ، پلاسکو سقوط کرد :| 

:::

بعدِ فروشنده بادیگارد رو دیدم :) همیشه فیلم رو جوری ببینید که راحت‌ترید! من با سینما راحت نیستم! خب مگه مرض دارم برم سینما؟! داداشم فیلمو گذاشت تو تلویزیون،‌از همون اولش حس کردم باهاش راحت نیستم و دیالوگاش رو نمیفهمم :| ای‌کاش میرفتم خودم میدیدمش :دی البته بعدش دوباره یه‌دور کامل دیدم بادیگارد رو. حتی دیشب که می‌خواستم یه اسکرین‌شات بگیرم ازش ، تقریبا یه دور دیگه هم دیدم :))

خیلی قشنگ بود به نظرم :) اگه کسی ندیده،‌ ببینه حتماً :) 

:::

دیروز هم ابد و یک روز رو دیدم. 

خوب بود.

+ میدونین چرا مرتضی همیشه با خوشحالی از بدبختیای مردم واسمون تعریف میکنه؟ چون میخواد ما فکر کنیم خیلی هم بدبخت نیستیم.

- تو فکر میکنی من واسه چی نمیام اینجا زندگی کنم؟ چون تو خونه‌ی ما هیچی تمومی نداره ؛ از ظرف کثیف بگیر تا نیش‌های همه به هم . من هشت ساله شوهرم مُرده برگشتم اینجا ؛ اینجا هشت ساله شبا تصمیم میگیرن این زندگی رو عوض کنن صبحا یادشون میره ؛ اینجا کسی عوض بشو نیست ؛ فقط باید هر کدوم پخش شیم بریم یه طرف ؛ اینجا همه‌چی ادامه داره ؛ هر یه جمله‌ی آدما به هم یه داستان پشتش داره.

  • Mr. Moradi

و 

نهج البلاغه ؛ خطبه 41

+ بدون شرح!

  • Mr. Moradi
up