مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

آخرین مطالب
مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۹۲ مطلب با موضوع «عکس نوشت» ثبت شده است

مغازه‌ی بزرگی بود. پر از هرنوع پرده و پارچه. فروشندگانش برایم طور غریبی ناآشنا بودند. نمی‌دانستم. راستش اصلا دلم نمی‌خواهد حدس‌هایم را روی صفحه بچینم. اما گمان می‌کنم فروشندگانش معتادان ترک‌کرده بوده باشند. دیده‌اید این تولیدی‌ها را که ترک‌کرده‌ها می‌چرخانندش؟ به‌نظرم رسید همچون چیزی باشد. همان رفتار غریبشان رخت‌های دلم را برهم می‌زد. وقتی برای حساب‌کردن رفتیم، بی‌آنکه حواسم باشد، قاب عکسی چشمم را گرفت. به عکس نگاه می‌کردم، به فروشنده، به پارچه‌ها و به شهر و نمی‌دانستم چگونه بین این‌ها سنخیت پیدا کنم! عکس فرمانده بود. 

همان‌روز که گفت در کمتر از سه‌ماه طومار داعش را درهم خواهند پیچید، باید می‌دانستیم که این‌طور خواهد شد! اما راستش حتی حالا نیز نمی‌دانم! داعش، زاده‌ی آمریکا و صهیونیست و آل‌سعود، مگر نابودشدنی‌ست؟ تا وقتی آن‌ها هستند، داعش، و داعش‌هایی هستند برای ترور و ایجاد ترس در میان مردم. ان‌شاالله که یک‌روز هم، شاهد ریشه‌کنیِ عاملان ترور و گروهک‌های تروریست باشیم! 

+ راستی! وعده هم فقط وعده‌ی سلیمانی‌ها ;) 

  • Mr. Moradi

راستش دیگر انتظار ندارم که کسی مرا بفهمد. اصلاً دیگر همچین توقعی نمی‌رود که کسی حرف‌هایم را متوجه شود. من دیگر خودم هم نمی‌دانم چه می‌گویم و چه می‌خواهم و چه باید انجام بدهم. به طرز بد و ترسناکی سردرگم شده‌ام. بگذریم. 

نمی‌دانم از چه جهت و یا به چه دلیلی، هر هوایی در این شهر آشناست. هوای بهار و تابستان رنگِ خودشان را دارند. هوایی که همیشه مرا یاد موقعیت‌ها و روزهایی می‌اندازند که می‌توانستند واقعی باشند. شاید هم واقعی بوده‌اند. اما گمان کنم که بیش‌ترشان توهم است. یک توهمِ لعنتی که بسیار واقعی‌ست. توهمی که مرا به این گمان می‌اندازد که واقعاً بعضی روزها بوده‌اند و بعضی امیدها واقعا وجود داشته‌اند. اما شاید هم نه. شاید هم هیچ‌وقت هیچ امیدی در کار نبوده و این‌ها همه توهماتِ این ذهنِ مریض است. هوای پاییز هم رنگ خودش را دارد؛ اما با چند تفاوت اساسی. هوای پاییز هم دلگیر است و هم می‌توانست دلگیر نباشد. هم زیبایی دارد و هم می‌توانست زیبایی داشته باشد. هم خوب است و هم بد. هم ساز دل را کوک می‌کند و هم کوک‌ها را بهم می‌زند. هم زندگی می‌دهد و هم مرگ. نمی‌دانم. شاید این دوگانگی هم بابت توهماتِ همین ذهن مریض باشد.

امروز ظهر همینطور دلم پارک می‌خواست. راستش چندروزی از این تابستانی که گذشت، بعدازظهرهای خنکش را به همین پارک می‌رفتم. طریقه‌ی آشنایی‌ام با این صندلی‌ها و این فضا خنده‌دار و غیرقابل انتشار است! اما راستش، آن ساعت‌هایی که در سایه و سکوت، کتابی را ورق می‌زدم، به استثنای یکی دوبارش، یکی از محبوب‌ترین ساعت‌های تنهایی‌ام بوده است. 

رشت، پارک قدس - 96.08.04

+ از آنجایی که یکسال‌وسه‌هفته از زمانی که این دوچرخه را - که از نشانه‌های خدا بوده برای زندگی‌ام - برنده شدم می‌گذرد، و از آنجایی که تا به امروز هیچ تصویری از آن منتشر نکرده‌ام، این تصویر یک‌جورهایی می‌تواند رونمایی هم باشد. دوچرخه از بهترین وسیله‌هایی‌ست که بشر تا به امروز توانسته تولید کند!

  • Mr. Moradi

این روزها که «وقتی نیچه گریست» را می‌خوانم، بعضی حرف‌های آن را نمی‌توانم هضم کنم. نمی‌توانم بفهمم که چگونه همچین امکانی وجود دارد؟ چطور همچین چیزی ممکن است. تقریباً به اواسطش رسیده‌ام. نمی‌دانم. یک‌جایی از آن، می‌گوید با گفتگو و حرف‌زدن درباره‌ی هرکدام از علایم - مانند سردرد، افسردگی، ناراحتیِ شدید، تشویش، اضطراب - و پیدا کردنِ علت‌هایش، و با بازگو کردنِ علتِ اصلیِ آن، علایمِ آن برطرف و رفع می‌شود. این واقعا جالب است. نمی‌دانم صرفاً رمان است یا واقعیتی از روانشناسی‌ست. ولی جالب است. اگر با حرف زدن درباره‌ی مسائل و دردها، و پیدا کردنِ علت‌هایش، صرفاً با بازگوی آن‌ها، این مشکلات به‌طرز غیرقابل باوری، محو شوند. به این فکر می‌کنم،‌ که چه کسی می‌تواند نقش دکتر برویرِ داستان را برای من ایفا کند؟ چه کسی؟ و یا اصلا من، اگر در همچون شرایطی واقع شوم، می‌توانم همانند دکتر برویر در هنگام گفتگو با نیچه، صریح و صادق باشم؟ می‌توانم رازگویی و یا به عبارتی دردگویی کنم تا شاید افاقه کند و همه‌ی این ذهنیت‌ها محو شود؟ همه‌ی این دردها؟ همه‌ی این مواردی که اسمِ مشکل رویش می‌گذاریم؟ اصلا صبر کنید! اگر با صرفِ اعتراف و بازگو کردن، قرار بر رفعِ علایم و مشکلات است، پس چرا کاتولیک‌های معتقد که هر هفته در نزد کشیش‌های مسیحی، به اعتراف می‌پردازند، نمونه‌های اعلای سلامت روانی نیستند؟ شبهه‌ی واضحی‌ست. یک اعتراف ساده همچین نمی‌کند. واضح است. تسکینِ موقتیِ اعتراف و بازگویی، آنقدر نمی‌تواند ارزشمند باشد، که آدمی را ترغیب به فاش‌گویی کند. جز این است؟

یکی از بهترین، و شاید بهترین پاراگرافی که تا به‌حال در این کتاب خوانده‌ام:

  • Mr. Moradi

+ ساده‌ست. ولی دوستش دارم. :)

  • Mr. Moradi

روزنامه را خریده بودم و فاتحانه به سمت خانه برگشتم. آن‌روزها روزنامه بزرگترین رسانه و سرگرمیِ من بود. بعدازظهر، به بهانه‌های دیگری، شاید بستنی شاید نان، زده بودم بیرون. تمامِ میدان معلم تا بیستون را بخاطر دکه‌ای که روزنامه داشت دویده بودم. سربالایی بود. نفس‌گیر بود. دویست‌تومان روزنامه خریدم و برگشتم. از قم آمده بودیم مثلا تعطیلات. یک هفته دو هفته، در خانه‌ی عمه. خودِ عمه نبود. کلید را نمی‌دانم به چه دلیلی، داده بود به ما، که هروقت خواستیم بیاییم و از خانه استفاده کنیم. بی‌تعارف می‌گفت از وسایل یخچال استفاده کنید، ولی ما نه تنها از آن‌ها استفاده نمی‌کردیم - چرا که می‌دانستیم خودِ عمه برایش سخت است خرید! - بلکه قبض برقش را هم می‌دادیم و من چقدر دلم می‌خواست که هرباره و هرباره همین‌گونه می‌بودیم. وسط اتاق نشستم و روزنامه را باز کردم. تیترش را نگاه کردم. تاریخش را. سی‌اُم تیرماه. حالم بد شد. گریه‌ام گرفت. به دلایلِ مجهولی دلم تنگِ نمی‌دانم چه، شده بود. خوابیدم روی تخت. به زبریِ پرده و نرمیِ رنگ‌روغنِ دیوار دست کشیدم. آخ که چقدر این صحنه‌ها واضح از جلوی چشمِ من می‌گذرند. چقدر واضح زبریِ پرده و نرمی دیوار به یادم مانده و حس می‌کنم‌شان. دلم گرفته بود که سی‌اُم تیرماه شده است. ناراحت بودم از اینکه تیرماه گذشته است و هنوز هیچ کاری انجام نداده‌ام. البته نمی‌دانم منظورِ خودم از آن همه گرفتگی و ناراحتی چه بود. بعد از آن و بازگشت به قم هم کارِ خاصی انجام نداده‌ام آخر! خلاصه آن روز ثبت شد. آن روز که در آن اتاقِ هشت نُه متریِ خاطره‌انگیز، تمامِ دلم گرفته بود و در سالن و آشپزخانه، عطرِ کوکو می‌آمد و مامانی قرآن می‌شنید و زمزمه می‌کرد. 

حالا چهارسال از آن روزها می‌گذرد. روزهایی که قرار بود خوب باشند و نبودند. می‌توانستند خوب باشند و نبودند. گاهی تقصیرِ من بود و لج‌بازی‌هایم. گاهی تقصیر زمانه‌ای که من را اینطور کرده بود و گاهی تقصیر فلانی و فلانی و فلانی که گند زده‌اند به زندگی‌‌ِ ما بچه‌ها. نمی‌دانم از که باید گِله کنم که من هنوز دلم در آن روزهای چهارسالِ پیش مانده است. دلم پیشِ روزهایی که می‌توانست عالی باشد، مامانی باشد، فلانی باشد، ما باشیم، مانده است. دلم تنگِ روزهایی که هنوز امیدی به «خانواده‌بودن» باقی مانده بود، بدجور مانده است. 

زبریِ پرده‌ی نارنجی‌اش منظور بود. عکس برای همان تاریخ نیست. احتمالاً یک یا دوسال بعد از آن سی‌تیر باشد.

+ ای کاش یک حقِ مالکیتی هم برای نوستالژی قائل می‌بودند. من میخواهم این خانه را یک‌جا ببلعم. باور کنید! 

++ چشم در چشمِ خیابان معلم و نمای خانه که می‌شوم، می‌خواهم زمان را بِکِشم عقب و در صورتِ همه برای یک‌بار، داد بزنم که آدم باشید! مطمئنم فرقی ایجاد نمی‌کند! نرود میخِ آهنین در سنگ...

+++ البته جمله‌ی بالا شاملِ بچگی‌های من نیز می‌شود. اما من همان بچه بودنم توجیه و عذرِ مناسبی‌ست! 

  • Mr. Moradi

چند روزی‌ست که اعصاب‌خرابی‌هایم را، سرِ رکاب‌های بیچاره خالی می‌کنم. چند روزی‌ست که امیدوار شده‌ام. چند روزی‌ست که در پی بهتر شدن رفته‌ام. چند روزی‌ست که به فراموشی علاقه‌مند شده‌ام. چند روزی‌ست که دیگر حوصله‌ی این را ندارم که بگویم : «خدایا همین الان هم منو بکشی راضی‌ام...»

کتاب خواندن، هیچ‌وقت نتوانسته ذهنِ من را از حالتی که در آن است خارج کند. اگر شلوغ باشد، همان می‌ماند. و اگر خلوت، همان. اما اینکه غرقِ کتابی بشوم، کمک می‌کند به اینکه دور شوم از شلوغی‌های ناخواسته‌ای که تمام نمی‌شوند. کتاب‌های داستانی و سیاسی و تحقیقاتی و دینی و تحلیلی، فرقی نمی‌کند. چاپ نودوشش با هفتادونه، تفاوتی ندارد. فقط باشد. فقط باشد. تنها امیدم به همین‌هاست و کلاس‌هایی که قرار است شروع شوند و پنج‌شنبه‌های انجمن و سرشلوغی‌های کاریِ سازمان. تنها امیدم این است که مشغله‌های مداوم، مرا از آنچه نمی‌خواهم، گمراه کند و راهم را راست و یادش را فراموش. سخت است تنها امیدِ آدم، مواردی باشند که امتحانشان را پس داده‌اند. سخت است امید نداشتن، به اراده. به خود. سخت است. سخت است عادی نبودن.

چرخ را برداشتم. در راه آقای ر. را دیدم. موقعیت را برانداز کردم و حدس زدم که از کجا می‌آید. خودش هم وسطِ صحبت گفت. از کلاس زبان می‌آمد. می‌گفت خیلی سخت است برایش یادگیری. می‌گفت به‌زووور با نمره هفتادوشش این ترم را قبول شده است. می‌گفت تا وقتی مجردی هرچه میخواهی یاد بگیر که بعدش - می‌زند زیر خنده - بچه نمی‌گذارد. وسیله‌ی داخل دستش را نشان می‌دهد که بچه شکانده و آورده نمایندگی برای تعمیر! گفتم همین است دیگر آقا. زندگی همین است دیگر. - در دلم گفتم خیلی هم خوب است که. - گفتم زبان به چه دردتان می‌خورد؟ گفت می‌خواهد دکتری بگیرد و باید انگلیسی و عربی را تخصصی بلد باشد. تافل داشته باشد. می‌خواهد هیئت علمی شود و این‌ها. می‌گفت آموزش‌وپرورش فوقش یک‌ونیم می‌دهد. هیئت علمی حداقلش چهار است. راست می‌گوید. سخت است یک‌ونیم در این زمانه. آموزش‌وپرورشی بودن در این سال‌ها، نمی‌ارزد. آقای ر. به خیلی از آدم‌های این دوره زمانه، شرف دارد. خیلی بیش‌تر. از فیزیک هم گفت، از اینکه بچه‌ها تجدید شده‌اند. از اینکه اولیا آمده گفته: بچه‌ام هم تابستون اومده و کلاس‌های درس و هم تقویتی. بعد آقای گ. برگشته گفته که بچه‌ات گیج است دیگر :)) بعد می‌گفت که اسم من و مومن را زیاد می‌آورد. در دلم گفتم، نوزده‌ونیم دبیر را اگر بکنیم هجده، باز هم اسمم را می‌آورد؟ فکر کنم با این وضعِ تجدید‌ی‌ها، پانزده هم زرنگ باشد. ر. می‌گفت برای ثبت نام سر و دست می‌شکنند انگار بهشتی چیست. گفتم میدانم به‌درد نمی‌خورد آنچنان. فقط سر و صدا دارد و اسم! البته این‌ها را اول گفت و آن‌ها را آخر. جابه‌جا نوشته‌ام! به هر حال من رفتم به سمتِ انجمن و او هم رفت نمایندگی تا ببینید باید چه کند. 

داخلِ ساختمان که شدیم ساکتِ ساکت بود. اعصابم خرد شده بود. هم از بدقولی و هم بدزمانیِ انجمنی‌ها. البته برای من اهمیتی نداشت، ولی از اینکه خانم‌ها - بخش خواهران :| - بخواهند در را باز کنند، خوشم نمی‌آمد. برق‌ها را روشن کردم و رفتم در کتابخانه‌اش. بعد از گشتن‌های بسیار و روشن کردنِ چراغش، لوازم پذیرایی را دیدم و با خود گفتم تبعیض تا به کجا؟! چایی و شکلات و شیرینی!؟ به ما یک شربتِ کم‌شکر دادند جلسه‌ی اول و دیگر هیچ. والا خب!

نشستم به خواندن. آمدند و بعد از مقدمات، PES بازی کردیم و بقیه هم گل‌کوچیک در داخلِ همین ساختمان! و خب نمی‌دانم این انجمن، به این شکل، چه کمکی می‌کند به بچه‌ها جز مثلاً روحیه‌دهی و تفریح؟! چرا هیچ‌کس کمی جدی‌تر عمل نمی‌کند در این مملکت!؟ 

یکی از بچه‌ها، یک‌هویی مثلاً می‌خواست پیشنهاد بدهد، بعد گفت که با بخش خواهران - ایشان از بس در همین سه جمله‌ی خودش خواهران و برادران گفت که بنده رسماً حس کردم سرِ فیلم‌برداریِ فیلمی بسیجی هستیم! - بله داشت می‌گفت که با بخش خواهران به اردو رفته است ؛ که خب هنوز جملاتش تمام نشده بود که همه‌مان با خنده به باقیِ صحبت‌هایش گوش فرا دادیم :| خوب خودش را سوژه کرد :)) (داخل پرانتز بگویم که انجمن اصلا از این‌کارها نداردها. فکر بد نکنیدهااا :دی این‌یکی فامیل بود با آن‌ها. لابد با همه‌ی دخترها :/ به خودش مربوط است اصلا :دی )

وسایل PES را مشاهده می‌کنید در گوشه‌ی تصویر! بعلاوه‌ی کتابخانه‌ای که نصفِ کتاب‌هایش آنچنان به‌درد نمی‌خورد و تفصیلی و توضیحی‌ست و منبری! ولی بد هم نیست. کارِ مرا، همانی که در بالاتر گفتم، راه می‌اندازد!

.

این هم، تجهیزاتِ مصرف شده‌ی بخش دخترانه - بخش خواهران :| - است، مقدارش که بیش‌تر بود و روی زمین پخش‌وپلا! راستش می‌خواستم بگویم چقدر تبعیض آخر؟! اما بعد با خود گفتم که خب خودشان می‌آورند دیگر. ولی؛ بستنیِ تهِ فریزر را هم خودشان آورده بودند؟! چقدر تبعیض آخر؟! :|

.

از شوخی که بگذریم، باید بگویم ظرفیت، مکان و توانایی‌اش، محیا و آماده است. منتظرم که ببینم چه روزی جدی‌تر کار می‌کنند و قدرِ وقت را می‌فهمند؟ می‌رسد روزی که کارِ جدی ببینیم؟ کار فرهنگی مثلا؟! - چیزی که ادعایشان است - کاری فراتر از سالن فوتسال - که من نمی‌روم - و بازی PES و گعده‌های تفریح‌وار؟! 

+ عنوان هم شوخی است! وگرنه بخش برادران، فقط تنبل‌اند! وگرنه ما هم قرار بود عصرانه داشته باشیم. والا خب! اصلا باید به همان پسر که در بخش خواهران - :| - برو و بیا دارد بگویم که سفارش عصرانه بدهد که همان‌ها برای ما هم درست کنند. شاید این‌گونه دردِ تبعیضی که در میزانِ تجهیزاتِ آن‌ها و ما هست، کمی کمتر شود... :))

++ خودم هم نمی‌دانم این پُست چه شد! اولش ناراحت نوشتم و آخرش فازش را برعکس کردم که غمگین به‌نظر نیاید. مخلوط هم مزه‌ی خودش را دارد دیگر!

  • Mr. Moradi

دیدید یه وقت‌هایی آدم از خودش عقب میفته؟ من الان چندین و چند پست به خودم و دلم بدهکارم. که بخاطر پست‌های مناسبتی، موقعیتی، خاطره‌ای و امثالم ننوشتم. و نمی‌خوام بنویسم حتی. پس بذارید همین روندِ پست‌های مناسبتی، موقعیتی و خاطره‌ای و موقتی رو پیش بگیرم تا ببینم اوضاع به کجا می‌رسه...

:::

1. یکشنبه، چهارم تیرماه، وقتی بیدار شدم متوجه شدم که دکتر میمِ عزیز، از ارسالِ تابلو خبر دادن. تشکر کردم و هیچی دیگه. چهارشنبه هفتم تیر بود که با خبرِ رسیدن تابلو و زنگِ پستچی بیدار شدم. با تعجب و یه‌جورایی ناباوری، رفتم جلو و خب تا بخوایم بسته‌بندی رو باز کنیم یه ده دقیقه‌ای طول کشید. خلاصه‌اش کنم. بسیار زیبا بود. بسیار هم ممنونم ازشون. لطف کردن :)

***

2. واحدِ مرکزیِ خبرِ روابط‌عمومیِ وبلاگِ منقش، به روایت از دیده‌ها و شنیده‌ها از مستر مرادی، می‌گوید: بر طبق اخبار واصله از منابع آگاه و معتبر، لیکن بی‌نام و بی‌نشان، در حوالیِ روزهای آخرِ خردادماه، چندی پس از امتحاناتِ نهایی خردادماه، در جهتِ تضعیفِ روحیه‌ی انقلابیونِ خرخوانی و به‌ویژه بنیان‌گذارِ پایگاهِ گردهماییِ خرخوانان جوان موسوم به «خانا خان»، بمباران و انفجارهای متعددی، در مرکزیتِ محل اسکانِ موقت مستر مرادی رخ داد. این انفجارات که توسط افرادی شناس و باسابقه روی داده است، به همراهِ مقدار زیادی نارنجک و بمب‌های کمریِ بسته‌بندی شده صورت گرفته که نشان از آمادگیِ کامل تیم انفجاری دارد. این حملات که در نهایت به تغییر رویه‌ی شکلِ مکانِ مذکور انجامید، علاوه بر ایجاد خسارات متعدده، باعث کشف و ضبطِ پنجاه‌هزارتومان وجه رایج مملکت در میانِ اسناد و مدارک مستر مرادی شده که موجباتِ مظنون شدنِ وی را فراهم آورده است. متوهمانِ همیشه در صحنه که از نمای بیرونیِ محل مذکور و در فاصله‌ی دویست‌وهفتادوسه کیلومتری، شاهدِ حملات و درگیری‌ها بوده‌اند، پیدا شدنِ این اسکناس را رشوه‌ی «بمب‌گذارانِ ضد صلح» نامیده‌اند و مدعی شده‌اند که مستر مرادی با آن‌ها همکاریِ تنگاتنگ داشته و چه‌بسا خود، مین‌های اساسی را جای‌گذاری نموده است. جدای از سیاه‌نمایی‌های سیاسی، مستر مرادی، در جوابِ کسانی که آن‌ها را «مدعیان پوچ‌اندیش» خطاب نموده، با حفظِ نیروی بالادستی گفته است: «این ترقه‌بازی‌ها در اراده‌ی من بر از بین بردنِ بی‌نظمی تأثیری نخواهد داشت. به امید خدا، با نهایت نیرو، به ادامه‌ی راهِ ترکِ بی‌نظمیِ مطلق در سایه‌ی کاغذ و قلم و جلوگیری از پخش‌وپلاییِ آن‌ها خواهم پرداخت. ما در جوابِ مدعیانِ پوچ‌اندیشی که نهایتِ استدلالِ خودشان را در کشف و ضبط مقداری پول نقد رایج مملکت در بین لوازم شخصیِ این‌جانب نشان داده‌اند، می‌گوییم که این مبلغ، مبلغِ کوچکی از آثارِ باقی‌مانده‌ی عیدیِ این‌جانب است. همانا که خداوند آن‌ها را هدایت، و اگر قابل هدایت نیستند، هلاک نماید». همچنین مستر مرادی، در واکنش‌هایی جداگانه، رخ دادنِ این عارضه را به خود و اتاق خود، فرش خود و کتاب‌های خود تسلیت گفت و در حرکتی ظالمانه به «تخت‌خواب» هیچ تسلیتی نگفت و در ادامه مدعی شد که تخت‌خواب، آسیبی ندیده است و این ترقه‌بازی‌ها بر استحکامِ او تأثیری ندارد. در پیِ این اظهارنظرِ اقتدارگرایانه، باز هم موجی از مخالفت‌ها و ادعاها شکل گرفته است که مستر مرادی را متهم به توهین و حتی هتکِ حرمتِ تخت‌خواب نموده‌اند. اکنون که پس از گذشتِ حدوداً یک‌ماه، ابعادِ تازه و جدیدی از این اتفاقاتِ پیش‌بینی‌نشده نمایان شده است، بسیاری از تحلیلگرانِ خبره‌ی سیاسی، حمله‌ی کورِ داعش را الگو گرفته از این حمله‌ی برنامه‌ریزی شده به منزل مسکونی و غیرنظامی مستر مرادی می‌دانند. همچنین مستر مرادی خاطرنشان می‌کند که با سیلیِ بالشکی، دست‌‌های بمب‌گذار را از محل موقتِ سکونتِ خود دور کرده و نظم را به منطقه‌ی زندگیِ خود بازگردانده است. همچنین وی بخاطرِ عزم خود در بی‌نظمی، همچنان خرسند است و می‌گوید: «اگر موقعیت اقتضا کند در همین وضعیت نیز بی‌نظم خواهیم شد! اما در راستای نظام‌مند شدن، با هیچ بیگانه و دشمنی دست نخواهیم داد».

روابط‌عمومیِ وبلاگ منقش. محسنیِ نای.



+ بله. نمای جدیدی از وضعیتِ کنونیِ اتاق بنده رو مشاهده می‌کنید. هرگز گمان مبرید که تشک‌هایِ سمتِ چپِ تصویر بی‌هوده‌اند! خیر. به‌عنوان تکیه‌گاه بسیار مورد استفاده قرار می‌گیرند :)) 

  • Mr. Moradi
up