مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : 429
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۳۰ مطلب با موضوع «شعر نوشت» ثبت شده است

اولش یه بیت بنویسم :

از هجر و وصلم، حاصل همین بود:

یـــا انـــتظاری، یـــا اضـــطرابـی

"رهی معیری"

یه بیتِ دیگه هم :

دریایــم و نیست باکــم از طوفـــان

دریـا همه عمـر خـوابش آشفته است

"شفیعی کدکنی"

فکر کنم کافی باشه و بهتر هستش که برم سراغ روزانه‌نویسی‌ِ خودم!! دیگه حال و حوصله‌ی مبهم‌نویسی رو ندارم :دی فقط همین که بگم «هوا بس ناجوانمردانه ابری‌ست» ، کافیه! :)

:::

صبح خوب شروع نشد! با استرس ، با دیر بیدار شدن و با سردی و ابری بودنِ هوا و خیلی چیزهایِ غیرخوبِ دیگه!! زنگ اول فیزیک بود. دل تو دلم نبود ببینم چه کردم توی ترم! نسبت به ورقه حس خوبی داشتم و حس میکردم خوب نوشتمش. ولی مستمر رو نمیدونستم چیکار کنم! به هر صورت کار از کار گذشته بود و فقط می‌شد منتظر موند و تماشا کرد. 

دبیر فیزیک اومد. مثل‌اینکه در دفتر بسته بود و معاون نیومده بوده انگار! یا یه همچون چیزی! نمره‌ها رو توی دفتر نمره ننوشته بود! گفت به نمره‌ی رو ورقه اضافه کرده، به همه. خیالم از ورقه راحت بود ، راحت‌تر شد! ولی مستمر؟!‌ نمیدونستم هنوز! گفت برو تخته پاک کن و وسایل رو بیار ؛ رفتم ، معاون پرورشی توی راهرو بود، گفتم کسی دفتر هست؟ برم وسایلو بیارم. گفت برو بردار. رفتم و دیدم ورقه‌ها هم همونجاست :دی اومدم بالا گفتم ورقه‌ها توی قفسه بودناااااا :دی گفت خب فعلا بذار بمونه ، چارشنبه قشنگ بررسیشون میکنیم. گفتم باشه! درس رو شروع کرد. یه ربع بیست دقیقه مونده بود به زنگ که گفت برگه‌ها رو بیار. رفتم دفتر. معاون پرورشی بود. گفت احکام بودی؟ گفتم نه. نهج البلاغه. گفت مطمئنی؟ احکام بودیاا. گفتم نه! گفت برو نگاه کن. رفتم نگاه کردم و اومدم گفتم نهج البلاغه هستم و فلانی احکامه! گفت منابع رو دادم بهتون؟ گفتم نه! جا خورد :| تاریخش چندمه؟ تا میخواست فکر کنه که دوباره باید برم نگاه کنم ، گفتم دوشنبه یازدهمه. دیروز تاریخش رو خونده بودم. گفت باشه ، زنگ تفریح بیا بهت بدم. گفتم پس من ورقه‌ها رو میبرم. راستی دبیر میتونه ورقه‌ها رو بده؟ گفت که ترم اول مال دانش‌آموزه. بستگی به دبیر داره که بده یا نه. ورقه‌ها رو بردم. داشت میخوند میرفت جلو. رسید به مال من ؛‌ «آفرین، بیست شدی» خداروشکر. گفت اعتراضی داری رو ورقه!؟ خندیدم گفتم ورقه که نه. مستمر چی؟ گفت اونم بیست دادم. ممنون گفتم و نشستم! تخت اولم! مسیرِ طولانی‌ای نبود :دی انصافاً خیلی به بچه‌ها کمک کرد. بعد از ریاضی ، دیگه سراغ نداشتم کسی اینجوری روی نمره ورقه کمک کرده باشه‌:| دستش درد نکنه :)) امتحانش به‌نظرم کاملاً آسون بود!

زنگ بعد عربی داشتیم. نسبت به عربی هم حس خوبی داشتم :دی یه‌کم درس داد ؛ بعد درباره‌ی سوالاش گفت! اینکه چه سوالای خوبی داده بوده و از اینکه چقدر دبیرهای کشور توی گروه از سوالاش تعریف کردن و ازش خواستن فایلِ سوال رو بهشون بده که از همین برای تیزهوشان امتحان بگیرن:دی از اینکه شیراز و بجنورد و یه‌شهرِ دیگه از این سوالا برای تیزهوشان استفاده کردن :دی و میگفت اگه بالای پونزده شدین یعنی زرنگید :دی من که خیلی تعجب کردم! همین سوالات؟ همین سوالاتِ ترم؟ سوالاتِ خوبی بودن ولی اینقدر کاربردی که چندتا شهر استفاده کنن ازش؟ :)) عربی رو هم بیست شدم. به بقیه گفت که ببرن خونه و امضا بزنن ، یه نمره بهشون میده:دی اگه هشت‌تا باب رو هم بتونن درست صرف کنن ، یه نمره‌ی دیگه :))) قشنگ میشه گفت دو نمره به همه یا اکثریت اضافه میکنه :دی

کارنامه‌های آزمون پیشرفت تحصیلی رو هم دادن. توی مدرسه اول شدم. میدونم چیزِ مهمی نیست و اساساً با 136 تا غیرآماده‌ی خونسرد امتحان دادن ، رقابت به حساب نمیاد! والاع! ولی ادبیات رو 93 درصد زدم! فقط یه سوالاش رو خالی گذاشتم و اتفاقاً همون گزینه‌ای که بخاطر شک ، نزدمش درست بود :دی حیف شد :)) زبان رو هم فقط یکی رو نزدم و بقیه رو درست زدم! الکی مثلاً زبانم خوبه :دی ولی این یکی رو هم میشد زد ، بازم دقت نکردم و نزدمش :)

ولی فردا :| نمیدونم ورزش چند میده بهم :/ هنوزم مقاله‌ای واسش ننوشتم. واسه آزمایشگاه هیچ گزارش کاری ننوشتم و اصلاً معلوم نیست روش نمره‌دهیش! خدا کنه سخت نگیره :/ 

+ و دیگر هیچ ...

  • Mr. Moradi

توان گفتن آن راز جاودانی نیست

تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!

                                                                        "فاضل نظری"

+ سه، چهارتا پست قبلی هیچ ربطی به حال و هوای اون روزام نداشتن! گاهی 180 درجه هم با چیزی که قصد نوشتنش رو داشتم متفاوت بودن :| سه چهار ساعت میخواستم یه چیزی رو بنویسم، بعد در عرض چند لحظه یه متن کاملا متفاوت مینوشتم! :|

  • موافقین ۱۶
  • ۲۰ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۷
  • Mr. Moradi

توان گفتن آن راز جاودانی نیست

تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست 

***

........

+ فاضل نظری

++ یه مدت بعضی از شعرایی که دوست داشتم رو به طور کامل مینوشتم اما یه چند وقتیه به این فکر افتادم که شاید و احتمال بالا شاعر و ناشر از این نشر رایگان راضی نباشن ... که همینم باعث شده که دیگه شعر رو کامل نذارم ... 

  • Mr. Moradi

حال من خوب است

*******

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

آخ ... تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

                                                         "مهدی فرجی"

*******

+چقدر با این تک بیت خاطره دارم‌ :)

++ تصویر از esigallery

  • Mr. Moradi

ای زندگی بردار دست از امتحانم

چیزی نه می دانم و نه می خواهم بدانم

****

دلسنگ یا دلتنگ! چون کوهی زمینگیر

از آسمان دلخوش به یک رنگین کمانم

****

کوتاهی عمر گل از بالانشینی ست

اکنون که می بینند خوارم؛ در امانم

****

دلبسته ی افلاکم و پابسته ی خاک

فواره ای بین زمین و آسمانم

****

آن روز اگر خود بال خود را می شکستم

اکنون نمیگفتم بمانم یا نمانم؟!

****

قفل قفس باز و قناری ها هراسان

دل کندن آسان نیست! آیا می توانم؟!

                                                          "فاضل نظری"

+قفس باز است و آسمان آبی .... آیا می توانم؟

  • Mr. Moradi

یه شعری رو دیدم که شاعرش قافیه ها رو خیلی خوب تونسته بود تنظیم کنه ... کلاً ریتم و معنی شعر خیلی قشنگه به نظرم ... احتمالاً هم یه چند بیتی از اون رو خونده باشید ... 

****

گاهی چه زود دیر می شود

گاهی که ستاره هم پیر می شود

گاهی که برگ از درخت سیر می شود

انسان چه زود اسیر تقدیر می شود

 ****

گاهی چه زود دیده درگیر می شود

گاهی دلی نمک نخورده نمک گیر می شود

گاهی هوای دنیا چه دل گیر می شود

گاهی چه زود غصه فراگیر می شود

گاهی چه زود دیر می شود

 ****

گاهی که انتظار تقصیر می شود

کاهی که از خیانت تقدیر می شود

گاهی چه زود سیل اشک سرازیر می شود

گاهی که دل از دست دیده دلگیر می شود

گاهی چه زود پرنده اسیر می شود

گاهی که طعمه نصیب شیر می شود

****

گاهی چه زود دیر می شود

گاهی که دل زنجیر می شود

گاهی که عشق تفسیر می شود

گاهی چه زود شعله خاموش می شود

گاهی چه زود قصه فراموش می شود

گاهی که خورشید رنگ سیب می شود

گاهی که گرگ زمانه نجیب می شود

****

گاهی چه زود دیر می شود

گاهی که سکوت تدبیر می شود

گاهی که نیاز تقصیر می شود

گاهی چه زود دیر می شود

گاهی که خدا نزدیک می شود

گاهی که لطف عجیب میشود

****


+گاهی چه زود؛ دیر میشود ...

++هر چقدر گشتم شاعر مشخصی پیدا نکردم ... شاید جناب قیصر امین پور باشه شاید هم ایشون نباشه ... 

+++یه مقدار مطابق زندگی خودمونه :(:

++++برگرفته از: دختر مهتاب

  • Mr. Moradi

وضع ما، در گردش دنیا چه فرقی می کند؟

زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند؟

****

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مُردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند؟

****

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

****

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد

تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند؟

****

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

خانه ی من با خیابان ها چه فرقی می کند؟

****

مثل سنگی زیر آب از خویش میپرسم مدام

ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

****

فرصت امروز هم با وعده ی فردا گذشت

بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند؟

                                                        "فاضل نظری"

+والا! امروز و فردا چه فرقی میکنه؟!

++خداروشکر امروز امتحان نگرفت =))))

+++الحمدالله رب العالمین....

  • Mr. Moradi
up