مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : بهترین میزبان عالم
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید
تصویر : میدان شهرداری رشت؛ رمضان 96

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۶۶ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

اونقدری که خوابم میاد، نفسم نمیاد :| منظورم اینه که حوصله و توانِ نفس کشیدن هم نیست. اونقدری با این کلماتِ کتاب سرم داغ کرده، که الان یه ربع هست که سرِ یه کلمه‌ام :| حالا خوبه همش سه چهارساعته دارم درس میخونم :/ فکر کنم من در راه کنکور بمیرم :| یا قبلش از خستگی یا بعدش از استرس!

  • Mr. Moradi

از همون واپسین لحظاتِ راهپیمایی باشکوه 22 بهمن، که دشمنِ خاصمِ نفوذی،‌ دست به انفجاراتی جلوه‌گرانه زد، در واقع بر طبل جنگ کوبید. جنگی که هرسال در سراسر کشور شکل می‌گیره. تسلیحاتی که در این جنگ بکار میره، مشقی نیست! فکر کنم ملتِ غیورِ ایران یک مانورِ واقعی از جنگِ‌ تن به تن رو ارائه میدن. مانوری که در جهان سابقه نداره!

حالا دوهزار سال پیش یه بنده‌ی خدایی عجله داشته، بجای عبور از کنارِ آتیش، از روش پریده!‌ یه بنده‌ی خدایی هم داشته از پشت پنجره نگاه می‌کرده که احتمالاً بچه‌سال هم بوده و به‌نظرش بازیِ جالبی می‌اومده! دمِ عید هم بوده و بازیگوش و فراری از مکتب خونه! رفته یه آتیشی به پا کرده و از روش پریده! ننه باباش هم از اینکه بچه‌شون دمِ عید شاد هست و بیکار نیست خوشحال شدن و رفتن باهاش دوتا پریدن. توی دید و بازدید هم این بازی رو به هم معرفی کردن :/ از قضا ماجرای این بازی به گوشِ حاکم رسید و حاکم هم کودکِ درونش منتظر بوده یه وسیله پیدا کنه!! هیچی دیگه! یه قانون حک کردن روی سنگ و کوبیدن توی میدونِ‌ وسط شهر و گفتن عیدِ بعدی همه جلو قصر حاضر بشید حاکم میخواد از روی آتیش بپره :/ هیچی دیگه! مردم جو گیر شدن و هی از آتیش پریدن و چندتا شعار هم واسش اختراع کردن. بعد از مدتی که ملت چندتا جنگ رو هم دیدن و بهشون حمله شد یا حمله کردن، تکنیک‌های جنگی رو هم واردِ بازی‌ـشون کردن و به همدیگه آتیش پرت می‌کردن :| الان هم که از نارنجک گرفته تا شیمیایی همینطوری سمتِ هم میندازن و میزانِ سرعتِ عمل برای جاخالی دادن رو می‌سنجن :| 

+ بله بله! از الان داره صدای انفجارات میاد. شبی دو سه تا ؛ که پیش‌بینی میشه تا شبِ حمله ، به ده بیست انفجار هم برسه و در شبِ حمله حدود سه چهار هزار انفجار رخ بده. مستر مرادی، واحد مرکزی خبر، رشت :| 

  • Mr. Moradi

یه برگه بهمون داده بودن، از این مشاوره‌ها. نمیدونم چرا هیچ عکسی ازش نگرفتم دیشب :/ یکی از سوالاش همینی بود که توی عنوان نوشتم. درسته که من زدم متوسط؛ ولی زیاد بود! زیاد فکرمیکنم که چیزی نیست که منتظرش باشم!

جواب‌های خرخونِ شماره‌ی یک رو نگاه کردم. همونی که تک‌فرزند بود و فکر میکرد من که تک‌فرزند نیستم، خوش‌بختِ جهانم! راستش دلم براش سوخت. بهش گفتم واقعی زدی؟ گفت آره. آخرشم گفتم ببخش که فضولی کردم :دی راستش نمی‌شد کنجکاو نشد با اون حرفی که اون روز بهم زد. الان بهتر می‌فهمم که چرا سعی می‌کنه رفیق باشه با همه. با همه رفتارِ مطابق داشته باشه تا صمیمی‌تر بشه باهاشون. زده بود زیاد براش سخته که آروم بشه. دلم سوخت. آدم‌ها همیشه اونی نیستن که نشون میدن. مثل خرخون شماره‌ی یک؛ مثل من. البته زیادم پیچیده‌ش نکنین؛ یه‌روز می‌فهمه که هیچ‌کس جز خودش باهاش نمیمونه. یه‌روز می‌فهمم.

:::

امروز امتحان زبان داشتیم. البته دیگه نداشتیم :دی برق رفت و دستگاه کپی قطع شد و امتحان هم کنسل :)) البته از من شفاهاً پرسید. من واقعا با اینکه اعتماد به نفسی واسم توی درس زبان نمونده ولی راضی‌ام. خوب جواب دادم. وسطاش خیلی واضح تو دلم گفتم دیگه نمیتونی، واقعا دیگه نمیتونی ادامه بدی :)) راست می‌گفتم. دستام داشتن میلرزیدن و صدام هم تا حدودی می‌لرزید :)) ولی کامل‌تر از خیلی‌ها جواب دادم :) خداروشکر :) البته نمیدونم برام نمره گذاشت یا نه:/ چون بلافاصله شروع کرد به حرف زدن و اینقدر حرف‌های شعارگونه زد که من رسماً برگشتم بیرون رو نگاه می‌کردم که بفهمه توجه‌ای به حرفاش ندارم :| راستش بعد از اون نمره‌ی الابختکی‌ای که واسه مستمرم گذاشت کلاً از چشمم افتاد!! 

:::

امروز اولین‌باری بود که از امتحان گرفتن دفاع میکردم و از عقب افتادنش عصبانی!! البته منظورم امتحان زبان نیست. قرار بود چهارشنبه امتحان زیست داشته باشیم. و خب خیلی هم خوب!! اما یه عده که معلوم نیست چی فکر کردن میخوان امتحانو بندازن سه‌شنبه یا چهارشنبه‌ی هفته بعد :|||| طرف سه روز بخاطر برف تعطیل بوده نخونده! اونوقت میخواد پنج شنبه و جمعه هم زیست رو بخونه هم فیزیک رو:/ آخرش 10 هم نمیشه :// عاغا یا چهارشنبه یا هیچ‌وقت :| 

  • Mr. Moradi

پنج‌شنبه برایِ چندمین بار به خودم ثابت کردم که بدتر از من اگه وجود داشت من که دیگه رسالتی نداشتم!

و جمعه سراسر به بی‌حوصلگی گذشت. جمعه‌ای که میتونست بهتر باشه؛ مثل زندگی‌ای که میتونست بهتر باشه!

دیروز امتحان شیمی داشتم. اونطور براش نخونده بودم. حتی توضیحاتش رو هم آنچنان بلد نبودم. ولی خب، خدا خودش رسوند. حقیقتش دیگه اونقدر رو ندارم که بهش بگم کمک کن. دیگه خودمم فهمیدم که بیشعوری حدی داره.

دبیر ریاضی خیلی خوبه. هرچند که بخاطر کم‌کاریِ خودم درسش رو کامل نفهمیدم هنوز، ولی همین‌که وقتی متوجه میشه امتحان شیمی داریم، زیاد همراهی نخواست و سوالی نکرد ازم، یعنی خیلی باشعوره. اصلاً همینکه ترم نمره پایانی رو داد 19/5؛ در حالی که میتونست 16 و 17 هم بده خیلی خوبه، در مقابل که دبیر زبان مستمری که میانگین هم اگه گرفته میشد میتونست 19/5 باشه رو در کمال وقاحت داد 18! به‌نظرم همونی که اول سال گفتم درباره‌ش درست بود، شبیه ساواکی‌هاست :| فردا هم امتحان زبان دارم. کلاً اعتماد به‌نفسم درباره‌ی زبان از بین رفته :/

دیروز زنگِ فارسی رفته بودم لپ‌تاپ بیارم برای کلاس ؛ رفتم بردارم که دیدم آقای ر. گفت فلانی[خرخون شماره یک] صحیفه اول شد. گفتم چه خوب. با خودم گفتم اگه نهج البلاغه مقام میاوردی میگفت دیگه، نیاوردی حتما. چیزی نمیخواستم بپرسم ولی خودش صدا زد گفت یه دیقه بیا اینجا ببینم، نهج‌البلاغه بودی؟!‌ گفتم آره. نگاه کرد. نگاه کردم. یهو بلند گفت خودشه! اول شدی. آروم گفتم چه خوب... خودم خیلی هیجان‌زده نشدم. ولی آقای ر. خیلی خوشحال شد :)) راستش بخاطرِ اینکه استانی نیاز به کنفرانس داره، اونقدرا هم خوشحال نیستم. خوبه اول شدن، ولی من کنفرانس دادن بلد نیستم اصن :/ کنفرانس که هیچ، حرف زدن توی یه جمع هم بلد نیستم حتی :| سخته دیگه :/

:::

امروز زنگ اول فیزیک داشتیم. باید همه‌ی مسئله‌ها رو حل می‌کردیم. خب دیروز من همون اولش که یه نگاهی به سوالاش کردم، گذاشتمش کنار :)) سخته :| خداروشکر از من نپرسید :)) ولی کتابم رو دید و اشاره کرد به ننوشتنم ولی چیزی نگفت :| 

زنگ دوم عربی داشتیم. و خب زنگ عربی همیشه خوب بوده تا حالا :دی :))

زنگ آخر هم امتحان فارسی. خیلی کم خونده بودم واسش و این اصلاً خوب نبود. نمیدونم چرا برای فارسی اینقدر کم میخونم. خیلی بده. اگه "امشب" رو مشتق قبول کنه، میتونم به نمره‌م امیدوار باشم :| "سرباز" هم مرکب‌ـه دیگه!؟ ://

.

+ و چقدر مسخره‌ست که راه رو اینقدر زود گم کردم، اگه پیداش کرده باشم تا به حال!

  • Mr. Moradi

اَمی نسل از خو زاکی تا هَسه از خو لهجه دورِ بوئوسته. اَمی دست هم نوبو. اَمی گولِ‌معلمان، فامیل، حتی اَمی پِر و مار امانِ‌رِه فارسی حرف زَئن‌دوبون. خو اَمان نه لهجه بیگیفتیم نه تانیم بولبولِ مانِستَن گیلکی حرف بیزنیم. ولی می یاد نوشو اون‌زمانان که قم ایسه‌بوم، هرکی می‌اَمَرِه حرف زِه به می لهجه ایشاره کوده. پس هنوز نابود نبوستیم و ایته ته‌لهجه‌ای امی‌رِه بمانِسته. [چقدر نوشتنش سخته :| ]

شیمی [درسِ شیمی نه! منظورم "شما"ست] ؛ شیمی سَرِ درد ناوُورَم. اَمی آقاگول جان ایته چالش بَنه که اوصیکم به شرکت کودن.

بقیه‌ش فارسی :

اولاً که چقدر سخته گیلکی نوشتن :|

**توجه** : طبق این پست آقاگل و حکایتِ نوشته شده در پستشون میتونین توی این پویش! شرکت کنین :))

.

مسی ریکای عزیز لطف کردن و متنِ بازگردانِ حکایتِ سعدی به گیلکی‌ که به‌سختی و با نواقصی مشهود ساخته شده رو با صدای خوب و بی‌نقصشون خوندن :) که ازشون واقعا تشکر می‌کنم. :)


دریافت

.

متن گیلکی : 

ایته روز ایته از اَمی شاعران بوشو بوزورگِ دوزدانِ ورجه و عَنِه ره ستایش بوکودو عَنِه قوربان صدقه بوشو. دوزدانِ سردسته دستور بِدِع که عَنِه لباسانه فیگیرین و از دهات بیرونه کونید. عَ بیچاره‌زای هَـن سرماجه رها بوبوست و شوئن دوبو کی [که] سگان عَنِ دنباله‌سر به‌راه دَکَفتن. خواستی که سنگی اوسانه و سگانه خو جی دوره کونه. اما زمین یخ بزه بو و سنگی پیدا نوبوسته. خواَماره بوگوفت آئووووو اَشان چه ولدزینایی ایسنه که سگِ ول کونن و سنگانه جمع کوننه. عَن لحظه جه ، دوزدانِ ارباب خو اوتاقه ورجه ایسه بو و عَ حرفه بیشتاوَست و عَنِه خنده بیگیفت. بوگوفت : ره، می جه ایچی بیخواه تا تِرِه فَدَم. عَ بدشانسه‌زای هم بوگوفت می لیباسه مِره فَدَن اگه خواهی چیزی فَدی.

آدمیزاد به نیکی هرکس و ناکسی امیدوار بوئوسته
من تره امیدی نارم ، بوشو تی شر مره نرسه.

دوزدانِ اربابِ دل به‌رحم بامو و عنه لیباسه پس فده و ایته خوشگیلِ رخت [یا : ایته پوستِ شولا] با ایپچه پول هم عَنه بدسته ده.

.

+ چالش خوبیه :)

  • Mr. Moradi

دیروز صبح [جمعه] برف تازه شروع شده بود. هنوز همه جا سفید نشده بود و برف هم پراکنده‌تر بود ، اما پیش‌بینی‌ها درست از آب در اومد و برف شدیدتر شد. باد از برف، بوران ساخته بود و همه‌جا و نه تنها زمین، سفید دیده میشد. در مسئله‌ی نشستن برف ، مسئله‌ی اصلی تداوم محسوب میشه. برفی که مداوم بباره، واقعا خیلی خوب میتونه تعطیل‌کننده باشه :دی مسئله‌ی دیگه‌ای که مهم هست اینه که شب باشه!! برف توی شب جورِ دیگه‌ای میشینه که شاید بخاطر رفت و آمدِ کمترِ آدمیزاد و ماشین‌هاشون باشه. در واقع اونقدری که توی دیروز نشست، دوبرابرش دیشب زمین رو سنگین کرد.

سفید بودنِ همه‌جا نقطه‌ی مشترکِ روزهای برفی هست. و چقدر دیدنیه برفی که جمع شده یکجا، صاف و یکدست، بدونِ تیرگی. :)

بارشِ شب دیدنی بود. آسمون قرمز شده بود، آدم دلش میخواست همیشه همین‌رنگی بمونه. یه‌جورِ خاصی امیدبخش بود. کوچه یکسره سفید شده بود و دیگه ردِ چرخِ ماشین‌ها دیده نمیشد. ماشین‌ها دیگه زمین‌گیر شده بودن و راهی برای فرارِ از کوچه نداشتن.

دیشب خوب بود. آروم بود. دوست‌داشتنی بود. سرد بود. گرم می‌شد. تاریک نبود. دلگیر نبود. می‌شد کتاب خوند و از خوندنش لذت برد. می‌شد به تعطیلی فکر کرد و نخوابید. می‌شد زل زد به برفی که سریع می‌نشست رو زمین و بادی که هِی جابجاش می‌کرد. دیشب خوب بود.

صبح کم کم دیگه برف نیومد. دیگه وقتش بود که بره. رفت. اما خیلی نشسته بود. روی زمین. روی سقف. روی دیوار. روی ماشین. توی حیاط. توی خیابون و توی خونه‌های ویلاییِ خراب شده! ساعت یازده رفتم بیرون ولی نمی‌دونم چرا همش حس می‌کردم صبحِ زود هستش :/ بعضی کوچه‌ها خلوت بود و سراسر سفید و این خیلی خوب بود. یه‌دور زدم و یه‌مسیرهایی رو رفتم. سعی کردم از صعب‌العبورترین مسیر برم :دی خیلی وقت بود همچین ارتفاعی از برف رو ندیده بودم :)

عکس‌ها هم در ادامه ... 

  • Mr. Moradi

نمیدونم چرا با تماس رابطه‌ی خوبی ندارم. پشتِ تلفن فاجعه حرف میزنم. اگه آشنا نباشه دیگه بدتر!! 

زنگ‌خورِ گوشی‌ـم سالی چهار پنج تاست کلاً! الان یکی زنگ زد، از طرف کانون جوانان رضوی که چند روز پیش امتحان گرفتن برای قرعه‌کشیِ سفرِ مشهد! از اونجایی که حوصله نداشتم هِی به بقیه توضیح بدم که تماس‌گیرنده کی هست و چیکار داشته و اینا ، اولاً که با وولوم بسیار پایین حرف زدم که هیچ! -صوتِ تماس‌ها رو به دلایل ذخیره می‌کنم.- بعد الان من دارم هِی از اول پخش می‌کنم میبینم همون اولش گفته سلام علیکم!! در حالی که من از اول تا آخرش سه بار گفتم بله، دوبار گفتم بفرمایین، دو بار گفتم باشه، دو بار هم گفتم مرسی و یه‌بار خسته نباشید :| چرا سلام نکردم؟! :/ هوووف :| 

  • Mr. Moradi
up