مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم
باز این چه شورش است که در خلق عالم است

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : میگن کربلا هم گرم بود
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۸۷ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

«ترکیب. جایگشت. 2 این سمت باشه با اون سمت فرق داره، پس جایگشته....» با خودم تکرار می‌کردم. درس‌های تکراری رو. سوال‌های آسون کتاب رو. بدون پیچیدگی. بدون درس خوندن. حال نداشتم. زندگی شاید همین لحظه‌های بی‌حالی باشه. که در این‌صورت من امروز زندگی کردم. دیشب از سر ناچاری گرفتم خوابیدم. ناچاری که نه. ولی از سر خستگی شاید! از زبان، حتی یک صفحه نخونده بودم. کلاس‌های کناری می‌گفتن امتحان سخته. و من یک‌صفحه نخونده بودم. ساعت رو پنج و نیم زنگ گذاشته شده بود. یادم نیست بیدار شدم یا نه. فقط یادمه وقتی خاموشش می‌کردم، با خنده در جواب اعتراض مادرم می‌گفتم باشه. خواب خوبی بود. یادم نیست چی بود. ولی خیلی خوب بود. هفت و ده دقیقه بیدار شدم. مستند فروشنده رو گذاشتم روی دانلود. هفت و نیم از خونه زدم بیرون. پیاده. روزهایی که امتحان دارم دوچرخه نمی‌برم. نمی‌دونم چرا! شاید فکر می‌کنم توی راه ممکنه درس بخونم. ولی، نشد. نمیشه. معمولا نمیشه. تخیل اجازه نمیده. همکاری نمی‌کنه. دیروز از شیش تا هفت توی تخیل غوطه‌ور بودم. خونه تنها بودم و از این سر خونه میرفتم تا آخر اتاق‌ها و برمی‌گشتم. شاید بیش‌تر از دویست‌بار این مسیر رو رفته باشم. فکر می‌کردم. تصور می‌کردم. تصوراتی که لحظه به لحظه‌اش می‌تونن به‌شدت مخرّب باشن. که من اثر تخریبی‌ـشون رو حس کردم. تجربه کردم. ولی درس نگرفتم انگار. که یک‌ساعت و نیم به ترسیم آینده‌ی خیالی‌ای پرداختم که محقق شدنش، هم تلاش می‌خواد و هم وضعیتِ فوق‌العاده روان و پویا، که حداقل من در کشور عزیزمون نمی‌بینم!! 

هنوز زنگ رو نزده بودن. ولی کلاس هم رفتیم. ساعت نزدیک هشت و بیست دقیقه بود که دبیر زبان اومد. بدون برگه. داده بود برای تکثیر. ساعت هشت و نیم نماینده کلاس خبر آورد که دستگاه گیر کرده! کلاس منفجر شد از خنده. هفته‌ی پیش هم بخاطر یکی دیگه که وقت کلاسمون رو گرفته بود، امتحان کنسل شده بود. این هفته نمی‌گرفت، دیگه نمی‌تونست. گفت شده زنگ بعد هم شده، امتحان رو میگیرم. آروم گفتم زنگ بعد زیست داریم، عمراً کلاسش رو بهت بده. کلاس باز هم منفجر شد، ولی ضعیف‌تر. هشت و سی و پنج نشده بود، که ورقه‌ها رسید. چهارصفحه. آسون بود. به‌نظر من آسون بود. تنها مشکل لعنتیش این بود که از کلمات ناشناخته استفاده کرده بود و اصلا هم پاسخگو نبود. راستی، کسی جرأت اعتراض هم نداره. من هم مغز خر نخوردم روز آخر برم باهاش در بیفتم و اعتراض کنم بهش!! جواب سوالم رو نداد. گفتم به درک. نگفتم خودکفایی مزخرفه!! خودم فکر کردم و همه رو جواب دادم. بیست نشم، نوزده رو میشم. 

امتحان زبان به‌اندازه‌ی کافی یاخته‌های عصبی‌م رو بهم ریخته بود. دستام می‌لرزید. بحث شده بود بین بچه‌ها که جواب فلان سوال چیه. من از دبیر پرسیده بودم. جوابم درست بود. حالا بچه‌ها هرچقدرم می‌خوان پروفسور باشن و بگن غلطه!! به من چه :| زنگ بعد از زیست، امتحان هنر داشتیم. امتحان هنر که چه عرض کنم. هم سوال و هم جواب رو داشتیم. کِیف میده اینجور امتحانات. وسط امتحان صدای زنگ گوشی اومد. آقای ر. انگار که محموله‌ی صدتنی مواد مخدر رو کشف کرده باشه، از اون سر، کنجکاو اومد این سر و گفت کی گوشی داره؟ بلندتر گفت گوشی کی بود؟ یکی گفت برای دبیر زبانه. خودش داشت از خنده میرفت هوا. برگشت. خندیدم. به‌نظرم اون اتفاق پتانسیلِ این رو داشت که کل سالن بره روی هوا. ولی فکر کنم بچه‌ها حواسشون به آقای ر. نبود. داشتن جواباشون رو چک می‌کردن!! 

نیم‌ساعتی بی‌کار بودیم و بعدش امتحان ریاضی داشتیم. امتحان ریاضی قرار بود آسون باشه. و آسون بود. ولی ریاضی همیشه همراه با استرس هست. حتی اگه قبلش صدبار همون سوال رو عیناً حل کرده باشی. بعد از امتحان اعصابی برام نمونده بود. باید پیاده میرفتم. رفتم. گرم بود. من خسته بودم. با خودم می‌گفتم راحت شدم. ولی زهی خیال باطل. تازه شروع شده بود. شما فکر کنید سختی‌های امتحانات رو میگم. ولی هر روز، پرونده‌های جدیدی برام باز میشه، که نمی‌دونم کِی بسته میشن. من باید تغییر کنم. این هر روز شروع شدنِ چیزی که دیروزش تمومش می‌کنم، خسته‌م کرده. از این همه خواستن و نرسیدن. از این همه خواستن و عادی نشدن. 

من از تموم شدن این سال تحصیلی بیش‌تر از هر سال تحصیلی‌ای ناراحت شدم. تقصیر خودم بود. تقصیر خودم بود که خودم هم نفهمیدم چرا تموم شد و من هنوز آدم نشدم.  

  • Mr. Moradi

1. دلم تعطیلی می‌خواد. وسط امتحانات! جمعه نیمه شعبانه. بعدازظهرش هم مناظره‌ست. می‌خوام کلا تعطیلش کنم :) 

2. برنامه‌های قشنگی دارم. مثلا میگم یه ساعت فلان درس یه ساعت بهمان، دوساعت هم ریاضی. همه‌چی حله. ولی در مقام عمل بدین شکل میشه که ده دقیقه فلان و پنج دقیقه بهمان و صفر دقیقه ریاضی! هیچی هم حل نیست :|

3. ‌اینقدر هوا گرم شده که مپرس. ولی بعدازظهر عالیه! مثلا ساعت شیش به بعد. خنک و خنک و خنک. دوست‌داشتنی! چرا اردیبهشت و فروردین امتحان داریم آخه :/ 

4. دیروز یکی اومده بود از فلان سازمان مثلا. سازمان شناخته شده و درستکاریه تا جایی که خودم میشناسم. یه برگه داد برای فعالیت تابستانه و اینا. درسته سه‌تا رشته رو زدم، ولی فقط همون آخری! فقط همون یک رشته منظورم بوده. کدوم رشته؟ بماند! چرا اون رشته؟ این هم بماند :) 

5. اونقدر داغون شدم که دیگه یادم نمیاد آخرین بار کِی بوده. دلم تنگ شده. واسه خوابش! 

6. چقدر سخته وقتی نگاه می‌کنی می‌بینی یکسال گذشته و تو توی آخرِ سالِ تحصیلی‌ای هستی که به‌شدت اشتباه کردی. ای‌کاش می‌شد اشتباهات رو پاک کرد. نمره به درک! حیف که نمیشه... 

  • Mr. Moradi

هر شهری، حداقلِ حداقل، یه کتابخونه‌ی فوق‌العاده جامع! و فوق‌العاده منظم باید داشته باشه. من الان هِی میرم اسم کتاب‌هایی که میخوام رو سرچ و می‌کنم و هی میبینم اون کتابخونه‌ی نزدیک خونمون توی قم، موجود داره، ولی هیچ کتابخونه‌ای نه توی رشت و نه حتی توی گیلان، اون کتاب رو نداره... الان رسماً دوست دارم سرم رو بکوبم توی دیوار... یه کتابخونه درست و حسابی بسازید خب. مسخره‌ها :| 

+ درباره‌ی عنوان هم باید بگم که بعله! خریدن کتاب بسی مشکل است! تا جایی که من دیدم رشت، برعکس‌ِ کتابخونه‌هاش، کتابفروشی‌های بسیار خوب و بروز و درست و حسابی‌ای! داره. ولی در مرحله‌ی اول قیمت مشکل سازه... در مرحله‌ی دوم هم مشکلات دیگه. هرچند از همون مرحله‌ی اول نمی‌تونم رد بشم :دی ولی از مشکلات مرحله‌ی دوم حتی می‌تونم به تصویر جلد هم اشاره کنم :دی در این حد تحت فشار قرار دارم یعنی :دی

  • Mr. Moradi

1. رفتن به مدرسه، دقیقاً مثل این می‌مونه که بدون یادگیریِ هیچ کارِ عملی‌ای، عمرمون رو تلف کنیم. هیچ‌کس هم نیست یه‌راه بهتری ساخته باشه! همه پشت سر هم، داریم روی یک خط صاف حرکت می‌کنیم. بدونِ اینکه فرقی داشته باشیم! 

2. باید اعتراف کنم که آدم حسودی‌ام. حسادت و حسرت دوتا صفت رذیله‌‌ی فراگیره که باید یکجوری از چنگشون خلاص شد. صبح و زنگ‌های بین کلاس، همینطور راه می‌رفتم و حسادت و حسرت رو به هم می‌پیچوندم و می‌خوردمشون! چرا این‌قدر بعضیامون گرفتار یک راه‌های اشتباهی شدیم و نمی‌تونیم و نمی‌دونیم چیکار باید کرد؟ 

3. سوتی‌ها و شوتی‌های جهانگیری دیروز خیلی زیاد شده بود! 

4. درس رو باید خوند. حرف رو باید زد. قصه رو باید شنید. ولی نمی‌دونم با زندگی چیکار باید کرد!

5. نمی‌دونم. اول باید عادی بشم. بعد برم سراغ دونستن. دونستنِ راه. راه‌بلد می‌خوام. راه‌بلدی که گم نشه. که گم نکنه منو... 

6. داشتم میومدم خونه. یکی صدام زد. برگشتم. شناختمش. حرف زدیم تا رسیدیم به اینکه گفت آقای ر. دبیر ریاضی خیلی ازت تعریف می‌کنه. گفتم واقعا؟ چرا مثلا؟ گفت : «ازش پرسیدم مرادی رو میشناسین گفت عالیه، بیسته بیست. ر. از کسی تعریف کنه، یعنی واقعا تعریف داره» تعجب کردم. من واسه این دبیرمون هیچ‌کاری نکردم. فقط همون امتحان اول رو نوزده و نیم شدم. حتی ترم اونقدری بد شدم که حتی روم نمی‌شد ازش نمره بپرسم. اونقدر سرِ امتحان آخر ازش سوال پرسیدم که واقعا دیگه نمی‌دونم چیکار کنم که خودم از خودم راضی بشم. باور کنید من نه تنها به دبیرم، که به خودم هم بدهکارم. من واقعا به تغییر نیاز دارم. 

7. شاید تنها راه تغییر، کناره‌گیری باشه مثلا! چقدر اراده دارم واسه انجامش؟ هیچ‌قدر! 

+ عنوان جمله‌ای تغییریافته از کتاب مائده‌های زمینی، نوشته‌ی آندره ژید. 

  • Mr. Moradi

یک طرحی دارم که شیش ماهه می‌خوام امتحانش کنم و نمیشه. دلایل نشدنش، زیاده. ولی آزمایش که ایرادی نداره. ایراد دومش اینه که اصن آدم نمی‌فهمه تأثیر کارش چی بوده [یعنی باید یه راهی پیدا کنم که بشه فهمید، که درواقع راه درست و حسابی‌ای نیست.] 

اشکال و مشکل و چاله و چوله زیاد داره. ولی با این‌حال ایده‌ی جالبی میدونمش :دی نشستم و با خودکار! یه متن آزمایشی نوشتم. [اصولا نوشتن با خودکار از وقتی با کیبورد آشنا شدم، سخت شده] راستش خوب نشد. یعنی خیلی باید بهتر باشه. مشکل دوم انتخابه. نمیشه. وسعت اطلاعاتیم درباره‌ی مکان‌هایی که می‌شناسم اونقدر پایین هست که نمیشه بهش اعتماد کرد! این تقریبا بزرگترین چالشِ ماجراست. چالشِ کوچیکترش همونیه که اول گفتم. نمیشه فیدبکِ مقابل رو فهمید! 

+ خب، فهمیدید منظور من چی چی بوده؟ :دی اگه هم متوجه نشدین، اشکالی نداره. خیلی جا و راه و کار داره تا بتونم به مرحله‌ای برسونمش که قابل تمسخر نباشه :دی ولی اونایی که فهمیدن، یه‌مقدار آروم مسخره کنن و بگن پیشنهادی دارن یا نه :دی :)) 

  • Mr. Moradi

1. دیروز چهارساعت برای مناظره وقت گذاشتم. چهارساعتِ بعدش رو هم به بحث گذروندم :)) ریاضی رو خونده بودم. توی اون هشت ساعت کاری نمی‌تونستم بکنم! باید همون پنج‌شنبه از یکی سوالم رو می‌پرسیدم که امروز دونمره از دست ندم! ولی شما هیچ‌جا مثل دبیر ما پیدا نمی‌کنید! قرار بر این شد که هفته‌ی آخر، زنگ یکی رو بگیریم و از دو فصل آخر، یه‌امتحان دیگه بگیره و هرکدوم رو حس کردیم بهتر دادیم، همونو بگیم تصحیح کنه! چقدر خوبه آخه :))

2. هوای ابری! بارونی. خسته. دلگیر. رشت همیشه همینطوریه :/ من هنوز منتظرم هوا دوباره بهاری بشه. من خودم مصداقِ بارزِ زمستون هستم، دیگه از هوا توقع دارم ادای زمستون رو در نیاره. مرسی اه! 

3. درستش می‌کنم. زندگی رو. 

4. فارسیِ هفته‌ی قبل رو هیجده و نیم شدم. فاجعه‌ی امسالم بود. خیلی راحت راه داشت برای بیست شدن حتی. من چرا نمی‌خونم؟ :|

5. من نمی‌تونم با خودم کنار بیام. و این حل شدنی نیست. 

6. وقتی آدم تأثیر مثبت چیزی رو بدونه، چرا نمی‌تونه بهش عمل کنه؟ مثلا بدونه شیش صبح بیدار شدن خوبه، ولی باز یازده بیدار بشه! [البته فقط یه‌مثال بود]. مدت‌ها قبل به این نتیجه رسیدم که باید در مقابل، قبحِ انجام ندادن، به آدم ثابت بشه. و هرجور بود بهم ثابت شد! ولی بازم دست به عملی نزدم! خدایا؟ میشه مرحله‌ی سوم رو به‌خیر بگذرونی؟ مرحله‌ی دوم که منو نابود کرد -_-

+ از این پست‌های بی سر و ته، که همینجوری ناخودآگاه می‌نویسم، آنچنان خوشم نمیاد. ولی به خودم قول داده بودم امروز، یه‌چیزی بنویسم، تا یه‌چیزی یادم نره. 

  • Mr. Moradi

همونطور که انتظار داشتم، استرس نذاشت خوابم عمیق بشه. ساعت پنج و نیم که گوشیم زنگ زد، خاموشش کردم و خوابیدم تا شیش و بیست و سه دقیقه. دوباره گرفتم خوابیدم و یهو گفتم پاشو دیگه، ده شد :/ و بیدار شدم و دیدم ساعت شیش و بیست و هفت دقیقه هستش هنوز :/ بیخیال خواب شدم. ساعت هفت و ربع حرکت کردیم و هشت و ربع رسیدم. دقیقا یکساعت منتظر شدم تا امتحان شفاهی نهج‌البلاغه رو ازم بگیرن. با توجه به اینکه می‌دونستم بیانم خوب نیست و بلد نیستم درست و حسابی حرف بزنم، انتظار بیش‌تری از خودم نداشتم. هنوز دو دقیقه نگذشته بود که لرزش رو توی پا و به صورت واضح‌تر توی دستم حس می‌کردم. لامصب هرلحظه می‌خواستم به یادداشتم نگاه کنم سرش رو بلند می‌کرد زل می‌زد توی چشمم :// دو سه تا سوتی هم دادم که نمی‌گم که شما دیگه نخندین حداقل :)) بعدش امتحان کتبی و بعدش حرکت به سمت پادگان. یا همون میدون تیر :دی

ساعت نه و نیم راه افتادیم و یه ربع به یازده تقریبا، رسیدیم. در تمام این حدودا یکساعت، سرعت8مون بین 20 و 100 جابجا می‌شد! از بس که هی می‌رفتیم و هی نمی‌رسیدیم. چقدر دور بود پادگان! رسماً توی کوه‌ها بود :| 

رفتم داخل و حالا استرس نمره‌ی دفاعی ولم نمی‌کرد. که غایب نزده باشن! که نکنه یادشون بره حاضر بزنن. که نکنه نمره رو کمتر بدن -_- یعنی از دست این آقای ر.! چه کارا که نمی‌کنه :/ رفتم و گفتن آموزش ندیدی؟ و گفتم نه! که ای ‌کاش می‌گفتم آره :))) والاع! یه خشاب جا زدن و گلگدن! کشیدن رو که بلد بودم :/ هیچی دیگه! دوساعت هم رفتم با یه کلاس دیگه آموزش دیدم و اومدم واسه تیر در کردن :| یه صداگیر می‌دادن میزدم به هدف :دی ولی جدای از اینکه سیبلی در حقیقت وجود نداره، باید بگم که دراز کش بدترین حالتیه که می‌تونن واسه یه تازه وارد در نظر بگیرن. هرچند حس می‌کنم می‌خواستن حرکت بچه‌ها رو محدود کنن که حماقتی ازشون سر نزنه، ولی ایستاده خیلی بهتره. حداقل مثل آدم توی دستت می‌گیری اسلحه رو. متاسفانه برخلاف اینکه توی کلاس گفتن پشت هم نزنید و ده ثانیه صبر کنین بین گلوله‌ها، صبر نکردم. یعنی اصلا اسلحه رو در اختیار نداشتم. ماشه رو که می‌چکوندم اسلحه بازی می‌کرد توی دستام. اصلا واسه خودش پرت می‌شد. فارغ از این‌که گوشم بدجور سوت می‌کشید و به‌سختی می‌تونستم تمرکز کنم :| حیف شد تیرها به هر صورت :/ می‌تونست بهتر استفاده بشن. دستم هنوز بوی کلاش رو میده :دی 

موقع برگشت، معاون سوئیچ رو داد که بدم به آقای ر.. رفتم که بدم و رسیدم به ماشین و بلند خطاب به اونی که توی دبیرخونه کار می‌کنه گفتم آقای ر. کوئه؟ یعنی کجا. استش رو نگفتم و دوباره بلندتر گفتم. یهو خودِ ر. برگشت و گفت من اینجام. :/ دقیقا کنارش بود. و من ندیده بودمش :||| خوب شد چیزِ دیگه‌ای نگفتم :/ 

بعدش هم رفتیم خونه‌هامون. :| 

  • Mr. Moradi
up