روز نوشت :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : ریای خالص!
دوشنبه تعطیل بود ، چهارشنبه تعطیله و پنج شنبه و جمعه هم تعطیله!! سه شنبه چی میگه این وسط؟! 
دولت همین‌روزای بین التعطیلی رو تعطیل کنه رأی میاره!! والاع با اون کلیدش :|
  • Mr. Moradi
  • دوشنبه ۸ آذر ۱۳۹۵ ، ۲۱:۴۳
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۶۴
نظرات شما ( ۲۶ ) ۸ موافق

در حدودِ چهار هفته پیش بود که "یک مترسک" پستِ "نیم‌هزارتاییِ"وبلاگش رو نوشت! هیچی دیگه! فعلا که هِی از این وبلاگ به اون وبلاگ دنبالِ پست‌های مهمانش میریم :دی

+ چندین وقت پیش که تاریخش یادم نیست ، یه صدای ضبط شده‌ای از گیتارنوازیش گذاشته بود ؛ که قصد دارم تویِ پستِ پونصدونه‌ی خودم بذارمش :دی

بشنوید

*البته از اونجایی که این صوت مال من نیست ، رویِ فایل رمز گذاشتم و رمزش هم همون رمزِ ثابتِ وبلاگمه! هرکی هم نداشت و می‌خواست می‌تونه بگه تا بهش بدم :)

  • Mr. Moradi
  • يكشنبه ۷ آذر ۱۳۹۵ ، ۱۸:۱۲
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۳۰
نظرات شما ( ۱۲ ) ۴ موافق

امروز که بخاطر تعمیرات تعطیلم :دی ولی اینم میتونه یه دلیل جدا باشه : عکس

اینقدر هوا سرد بود و اینقدر بارون اومد که بالاخره آسمونِ خدا، برفش رو هم نشونمون داد :)) دقیقا هم همین امروز که رسماً و علناً تعطیلیم باید برف بیاد؟! :/ آخه مگه چندبار رنگ برف رو می‌بینیم که دقیقا امروز برف میاد؟! :)) حالا یه روز میومد که جداگونه تعطیل می‌شدیم :دی والا :دی

خداروشکر :) پارسال فقط یه بار رنگ برف رو دیدیم، دوسال پیش هم همینطور ... امیدوارم امسال با این سرمایی که از پاییز شروع شده، دفعات بیش‌تری شاهد برف باشیم، اونم یه برفِ تعطیل کننده :دی

  • Mr. Moradi
  • چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۹۵ ، ۱۰:۴۳
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۵۹
نظرات شما ( ۲۱ ) ۱۱ موافق
شاید همه‌ی تغییرهای یهویی قشنگ نباشن، اما تغییراتِ یهوییِ قشنگی برام اتفاق افتاده! در حدی که هنوز هم بعد از این همه مدت، منتظر یه تغییر یهویی هستم که شاید بیاید، شاید! 
امروز امتحان جغرافی داشتیم و زنگ دوم بی‌کار! دیروز هیچی نخوندم :/ اصلا نفهمیدم چرا اینقدر اشتباه کردم و این ریسک رو قبول کردم و دیشب و دیروز هیچی از جغرافی نخوندم ... حالا خداروشکر جغرافی به‌خیر گذشت! ولی همش با خودم درگیر بودم فردا رو چیکار کنم! :| فردا هم فیزیک امتحانه و هم زبان می‌پرسه [چون تا حالا شفاهی از من نپرسیده، حتما از من می‌پرسید!] و هم زیست ممکنه بپرسه و هیچی ازش بلد نیستم و هم دینی عقب هستیم و باید سریع درس بده، هم من ذهنم مشغوله :| 
شوفاژها بخاطر تعمیرات و خرابی خاموشن و وضع مدیر و معاونا دیدنیه! با کلاه، دستکش، پالتو و دست های روی هم کشیده شده! اونا بیش‌تر از ما سردشونه! زنگ دوم معاون پرورشی اومد سر کلاس! گفت شما درستونو بخونین اومدم اینجا گرم بشم :)) باز اینجا دم و بازدم 36 نفر باعث میشه یه‌ذره اینجا گرم بشه! :)) 
زنگ آخر، می‌خواستیم بریم که همه رو برگردوند و معاون آموزشی خیلی خونسرد گفت فردا استثنائاً بخاطر تعمیرات و شوفاژ و اینا تعطیله ... بعد از جیغ و فریاد و خنده‌ی بچه‌ها :| تازه فهمیدم چه خبره و منم حوشحال شدم :دی جداً هیچی از فیزیک نخونده بودم! از مدرسه که دورتر شدم یاد زبان افتادم که اگه فردا می‌پرسید هیچ خوب نمی‌شدم، بیش‌تر خوشحال شدم، بعد‌ترش یاد زیست افتادم که هیچی ازش نخوندم، بیش‌تر تر خوشحال شدم :))) تنها چیزی که این وسط ضرر می‌کنه درس دینی هست! به صورت عجیبی دو ماه مهر و آبان به صورت کامل از دست رفت و توی این دوماه فقط دو درس داده! یعنی بیش‌تر جلسه‌ها هر وقت می‌اومد سر کلاس یا یکی دیگه میومد و وقت کلاس رو می‌گرفت یا روحانی میاوردن واسه سخنرانی یا تعطیلی رسمی بود!! چهارشنبه‌ی فردا که تعطیله، چهارشنبه‌ی بعدی هم که تعطیلی رسمی هست :| به‌واقع یکی از پرحجم‌ترین درس‌های ترم، همین دینی خواهد بود :|
یعنی تعطیلی فردا خیلی بهم چسبید! همه [اکثر اوقات تهران] بخاطر آلودگی هوا تعطیل میشن ما هم برای تعمیرات :))
:::
امروز هوا خیلی سرد بود، خیلی! تا حالا هوا رو اینقدر سرد ندیده بودم، یا خیلی وقت بود که اینقدر هوا رو سرد ندیده بودم ... :) 
  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۲ آذر ۱۳۹۵ ، ۲۱:۰۰
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۱۵
نظرات شما ( ۱۰ ) ۶ موافق
دنبال کلمه می‌گشتم برای شلوغی ذهنم! به هم ریخته؟ خسته؟ شلوغ؟ مشغول؟  نه! قاراشمیش از همشون بهتره! از همه بهتر توصیف می‌کنه! 
در حدی بهم ریخته هستم که یه ساعت با خودم میگم الکی ناراحتم و چیزی برای ناراحتی وجود نداره! راست هم میگم! چرا باید ناراحت باشم؟! وقتی آدم هیچ غلطی نمی‌تونه انجام بده چرا باید ناراحت باشه؟! من که دلیلی نمی‌بینم! دو ساعت بعدش خسته از همه‌چی میشم! یعنی خودم نمیدونم چرا نباید ناراحت باشم؟! من که وضعیتم قاراشمیشه!! من که نمی‌خوام اینجا باشم و هیچ راهی و هیچی هم ندارم برای اینجا نبودن! من که همش خیالم و خیلی وقته توی واقعیت حرفی نزدم که حرف دلم باشه! خود درگیری دارم! :/
نمیدونم چیکار کنم! و این خیلی بده! من چرا باید این سنگینی رو تحمل کنم! چرا؟! یه دیالوگی توی میکائیل هست که میگه :"کینه داره سمتی می‌برتم که ازم یه دیو بسازه. که دستم بره رو اسلحه‌م و برم ... " یکی هم نیست که بهش بگه لامصب چه نشستی! برو دیگه :))) 
::::
امروز تو یه ساعت سه بار رفتم دفتر ... یه بار رفتم لب تاپ رو ببرم واسه کلاس ، که دیدم مدیر و معاونا جمیعاً نشستن دارن صبحونه میخورن! مدیر که با کلاه و دستکش :))) خیلی باحال بود قیافه‌اش! لازم به ذکره تمامی شوفاژها خاموشه و مشکل از موتورخونه‌ست! بردم و دیدم که تاچ پدش کار نمی‌کنه، همینجوری با کیبورد سی‌دی رو بالا آوردم و صداهای انگلیسی رو گذاشتم، دبیر انگلیسی که خیلی ابهت داره، با اون همه ابهت متعجب بود که چجوری با کیبورد کار میکنم :))) کاری نداره که اونطوری زل زدی به دستام! :دی :) ... یه بارم رفتم بذارمش سر جاش که خب اتفاق خاصی نیفتاد! بار سوم برای سی‌دی‌ای که جا گذاشته بودم توی لب تاپ رفتم دفتر، معاون پرورشی نشسته بود و داشت کارش رو می‌کرد که یهو گفت :"وبلاگ، وبلاگ داری؟! " :))) کلا شوکه شدم! مطمئن بودم که آدرسمو پیدا نکرده و حرف این‌چیزا نیست! ... گفتم:" نه خب! " لب تاپ رو برداشتم و منتظر بودم ویندوزش بالا بیاد و اومد و سی‌دی رو برداشتم، سریع گذاشتم سر جاش و رفتم دنبالش و بهش گفتم قضیه این وبلاگ و اینا چی بود؟ گفت که هیچی، میخواستم ببینم وبلاگ داری؟ گفتم نه خب! ولی میدونم چیه و تجربه دارم، حالا چی بود؟ که گفت هیچی، برای مسابقه وبلاگ‌نویسی خبرت میکنم :| خب از اول میگفتی! :/ مسابقه چیه آخه! فکر کردم کار مدرسه‌ای چیزیه! نه مسابقه! 
::: 
زنگ آخر هنر داشتیم، همین معاون پرورشی برای هنر میاد، گفته آهنگ ببریم و که بردم! این همه آهنگ باکلام و بی‌کلام بردم، همش دوتا رو اونم ناقص شنید! از طرفی بخاطر بی‌جنبگیِ بچه‌ها، خوشحالم بیش‌تر پخش نکرد و از طرفی اون همه من دست‌چین کردم که دوتا پخش بشه؟! البته برای همه همینطور بودش :دی 
:::
یکی از معضلاتی که همیشه موقع خرید مجله مد نظرم بوده، حتی از اولین شماره‌ای که گرفتم، محل نگهداریش بود! کتابخونه داریم‌ لیکن پر شده با یه‌سری کتابای مزخرف و بدرد نخور و تخصصی یه رشته‌ی مسخره و نامربوط به ما از برای یه آدم مسخره‌تر! از طرفی هم دوست‌ ندارم این مجله‌ها توی چشم باشه!! خب هفت تومن واسه هرکدومشون هزینه کردم، عادیه که هم نگران سلامتیشون باشم :دی و هم بخوام این چرخه‌ی خوندن، تداوم داشته باشه :)) کجا میشه گذاشت اینارو؟ :/ جا هست ولی کم است! کم نیستا، درست استفاده نمیشه! هدر میره! همیشه دوست داشتم یه اتاق مخفی می‌داشتم! از همون اتاق‌های مخفی که ماکسی‌میلیانوس داشت! 
  • Mr. Moradi
  • دوشنبه ۱ آذر ۱۳۹۵ ، ۲۰:۳۵
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۱۲
نظرات شما ( ۱۱ ) ۶ موافق

خیالبافی رو همه‌مون داریم ... مثلا من همیشه آینده‌ای رو طبق شرایط فعلی برای خودم تجسم می‌کنم! البته یه‌سری تجسمات بیهوده‌ست ولاغیر! چون اولا محاله و دوماً عمراً همچین نخواهد شد! اونم به دو دلیل، یکی همون که محاله و دومی چون من بهش فکر کردم :| :)) 

ایده‌آل‌ترین راهی که الانِ زندگی من می‌تونه طبقش جلو بره، همچنان پر از نفرته! یعنی توی رویایی‌ترین تصویر، هم باید قدرت برتر! رو بدست آورد، هم باید یکی رو جدی از بین بُرد! رویایی‌ترین تصویر هم خشونت داره! نمی‌دونم چرا هیچ چیز مسالمت آمیزی پیدا نمی‌کنم که بتونه یهویی "همین الان" رو به حالت ایده‌آلش برسونه! یعنی واقعا هیچ‌راهِ ساده‌تر و در عین‌ حال راحت‌تری نیست؟ حتما باید توی این ماجراها یکی زندگیش از دست بره و یا یکی تصادف کنه بره تو کُما و یا یکی فرار کنه و یا حتی یکی کشته بشه؟! یعنی راه قشنگ‌تری نیست؟ :/ حداقل قبلاً از راه‌های بهتری می‌شد همه‌چی رو یهویی، اونم صرفاً توی خیال، درست کرد ولی الان همون صرفاً توی خیالات هم نمیشه هیچی رو ساده عوض کرد! عجیبه! 

الان، یعنی دقیقا الان نه حتی ده دقیقه‌ی بعد، ایده‌آل‌ترین روش و راهی که توی خیالاتم دارم، مواد لازمش شامل صد میلیون پول نقد[نصفش هزینه ماشین میشه برای جابجایی :دی] ، یک اسلحه گرم ترجیحاً کُلت کمری :دی و یک عمل انجام شده از قبل[که خب توضیحش نمیدم:/]  و یک مدرکِ شغلی هست :))) نه ارزونه و نه مسالمت‌آمیز :))) ولی خیلی ایده‌آله‌هااا! خیلی باحاله و خیلی دوست‌داشتنیه! یعنی شرایط حاضر از این بهتر نمی‌تونه بشه :دی که البته نمیشه و کلاً همه‌چیز رو به زوال هست انگار :|

از این بدتر هم هست توی تصوراتم ولی خب خشونتش بیش‌تره :)) :|

  • Mr. Moradi
  • جمعه ۲۸ آبان ۱۳۹۵ ، ۲۲:۳۷
  • روز نوشت
  • نمایش : ۸۷
نظرات شما ( ۷ ) ۴ موافق
امروز دوتا کار از قبل برنامه‌ریزی شده داشتم، یکی آزمون بود و یکی هم امتحان عربی! هشت صبح رفتم مدرسه دیدم نه آزمون خبری هست و نه از عربی! البته قرار هم نبود هشت صبح از عربی خبری باشه! عربی ساعت یازده امتحان بود :دی
ساعت یازده دوباره رفتم و آزمون رو دادم ... بهش نمیخورد دوساعت و ربع طول بکشه! ولی دوساعت و ربع طول کشید! ساعت یک و ربع رفتم برای عربی، از در حیاط که میخواستم برم، در بسته بود و از داخل یکی بلند گفت از اون یکی در بیا، همونطور که دستم به دستگیره‌ی در بود داشتم فکر میکردم اون یکی در کدومه و کجاست:)) و هم اینکه داشتم فکر میکردم این صدای کی بود دقیقا؟ :)) بالاخره یادم اومد و از در داخلی رفتم و دبیرم رو دیدم ... هرچند وقت نشد ببینم دقیقا چه لباسی پوشیده، ولی ترکیب رنگی‌شون فوق العاده بود :)) رفتم نزدیک‌تر و داشتم سعی می‌کردم خودکارم رو از ته جیبم پیدا کنم که دوتا ورقه بهم داد و با خنده گفت اینا رو ببر خونه بنویس و بیار ... خندیدم و داشتم می‌نشستم که ادامه داد برو خونه قبولت دارم ... خنده‌ام خشک شد و با تعجب گفتم واقعا؟ یعنی برم خونه امتحانو بنویسم؟! که گفت آره، الان دیگه وقت نمیشه، دارم ورقه‌ها رو جمع می‌کنم :)) یه باشه گفتم و اومدم عقب‌تر که دیدم به یکی دیگه هم اشاره کرد که تو هم برو خونه بنویس، پسره رو قبلا دیده بودم، از تهران اومده بود ولی لهجه‌ی ترکی داشت، رشته ریاضی هم بود ... شروع کرد به فلسفه چیدن که عاااغاااا خوبیت ندااااره! بچه‌ها میگن تقلب کرده، درست نیست :| آخه خدایی آدم جواب اعتماد یه نفر رو با فلسفه‌ی خوبی چیست و بدی چیست، میده؟ من همینجوری می‌خندیدم و به این فکر می‌کردم که اونقدر که دبیرا توی یک ماه و نیم به من اعتماد کردن، خودم و اطرافیام طی این همه سال نصف این اعتماد رو هم ندارن :))) برگشتم دیدم مدیر هم وایستاده داره می‌خنده :/ اومدیم و رفتیم خونه‌هامون! :)) هنوز امتحان رو ننوشتم، یکی دوتا سوالش رو نگاه کردم، نسبتاً سخته! 37 تا سواله و همش چهارگزینه‌ایه و نمره نمیده و درصد میگیره ... اگه بالای هشتاد و پنج درصد بزنم از خودم راضی‌ام :دی
این آزمونِ کلّی هم که خدا رحمتم کنه :| شیمی و فیزیک و ریاضی رو از همه افتضاح‌تر دادم، زیست هم نسبتاً افتضاح بود، ... ولی فارسیش رو خوب دادم :دی
بعدازظهر هم رفتیم خونه فک و فامیل! و خب نمی‌دونم چرا مثلا به‌جای عمه، می‌گفتم خاله :))) نه‌اینکه خاله‌هام رو بیشتر دیده باشم‌هاا، نه! فقط قاطی کردم، همین :))) پنجاه تومن هم کاسب شدم هرچند من اصلا و ابداً این رفتارای مسخره‌ی فک و فامیل رو نمی‌فهمم ولی امروز به علت همون قاطی کردن و چون نمی‌خواستم سوتی بدم مانع نشدم :دی
روز شلوغی بود نسبتاً ، ولی خوب بود :)) 
  • Mr. Moradi
  • پنجشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۵ ، ۱۸:۲۵
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۵۲
نظرات شما ( ۱۵ ) ۸ موافق
up