مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۷۷ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

یک طرحی دارم که شیش ماهه می‌خوام امتحانش کنم و نمیشه. دلایل نشدنش، زیاده. ولی آزمایش که ایرادی نداره. ایراد دومش اینه که اصن آدم نمی‌فهمه تأثیر کارش چی بوده [یعنی باید یه راهی پیدا کنم که بشه فهمید، که درواقع راه درست و حسابی‌ای نیست.] 

اشکال و مشکل و چاله و چوله زیاد داره. ولی با این‌حال ایده‌ی جالبی میدونمش :دی نشستم و با خودکار! یه متن آزمایشی نوشتم. [اصولا نوشتن با خودکار از وقتی با کیبورد آشنا شدم، سخت شده] راستش خوب نشد. یعنی خیلی باید بهتر باشه. مشکل دوم انتخابه. نمیشه. وسعت اطلاعاتیم درباره‌ی مکان‌هایی که می‌شناسم اونقدر پایین هست که نمیشه بهش اعتماد کرد! این تقریبا بزرگترین چالشِ ماجراست. چالشِ کوچیکترش همونیه که اول گفتم. نمیشه فیدبکِ مقابل رو فهمید! 

+ خب، فهمیدید منظور من چی چی بوده؟ :دی اگه هم متوجه نشدین، اشکالی نداره. خیلی جا و راه و کار داره تا بتونم به مرحله‌ای برسونمش که قابل تمسخر نباشه :دی ولی اونایی که فهمیدن، یه‌مقدار آروم مسخره کنن و بگن پیشنهادی دارن یا نه :دی :)) 

  • Mr. Moradi

1. دیروز چهارساعت برای مناظره وقت گذاشتم. چهارساعتِ بعدش رو هم به بحث گذروندم :)) ریاضی رو خونده بودم. توی اون هشت ساعت کاری نمی‌تونستم بکنم! باید همون پنج‌شنبه از یکی سوالم رو می‌پرسیدم که امروز دونمره از دست ندم! ولی شما هیچ‌جا مثل دبیر ما پیدا نمی‌کنید! قرار بر این شد که هفته‌ی آخر، زنگ یکی رو بگیریم و از دو فصل آخر، یه‌امتحان دیگه بگیره و هرکدوم رو حس کردیم بهتر دادیم، همونو بگیم تصحیح کنه! چقدر خوبه آخه :))

2. هوای ابری! بارونی. خسته. دلگیر. رشت همیشه همینطوریه :/ من هنوز منتظرم هوا دوباره بهاری بشه. من خودم مصداقِ بارزِ زمستون هستم، دیگه از هوا توقع دارم ادای زمستون رو در نیاره. مرسی اه! 

3. درستش می‌کنم. زندگی رو. 

4. فارسیِ هفته‌ی قبل رو هیجده و نیم شدم. فاجعه‌ی امسالم بود. خیلی راحت راه داشت برای بیست شدن حتی. من چرا نمی‌خونم؟ :|

5. من نمی‌تونم با خودم کنار بیام. و این حل شدنی نیست. 

6. وقتی آدم تأثیر مثبت چیزی رو بدونه، چرا نمی‌تونه بهش عمل کنه؟ مثلا بدونه شیش صبح بیدار شدن خوبه، ولی باز یازده بیدار بشه! [البته فقط یه‌مثال بود]. مدت‌ها قبل به این نتیجه رسیدم که باید در مقابل، قبحِ انجام ندادن، به آدم ثابت بشه. و هرجور بود بهم ثابت شد! ولی بازم دست به عملی نزدم! خدایا؟ میشه مرحله‌ی سوم رو به‌خیر بگذرونی؟ مرحله‌ی دوم که منو نابود کرد -_-

+ از این پست‌های بی سر و ته، که همینجوری ناخودآگاه می‌نویسم، آنچنان خوشم نمیاد. ولی به خودم قول داده بودم امروز، یه‌چیزی بنویسم، تا یه‌چیزی یادم نره. 

  • Mr. Moradi

همونطور که انتظار داشتم، استرس نذاشت خوابم عمیق بشه. ساعت پنج و نیم که گوشیم زنگ زد، خاموشش کردم و خوابیدم تا شیش و بیست و سه دقیقه. دوباره گرفتم خوابیدم و یهو گفتم پاشو دیگه، ده شد :/ و بیدار شدم و دیدم ساعت شیش و بیست و هفت دقیقه هستش هنوز :/ بیخیال خواب شدم. ساعت هفت و ربع حرکت کردیم و هشت و ربع رسیدم. دقیقا یکساعت منتظر شدم تا امتحان شفاهی نهج‌البلاغه رو ازم بگیرن. با توجه به اینکه می‌دونستم بیانم خوب نیست و بلد نیستم درست و حسابی حرف بزنم، انتظار بیش‌تری از خودم نداشتم. هنوز دو دقیقه نگذشته بود که لرزش رو توی پا و به صورت واضح‌تر توی دستم حس می‌کردم. لامصب هرلحظه می‌خواستم به یادداشتم نگاه کنم سرش رو بلند می‌کرد زل می‌زد توی چشمم :// دو سه تا سوتی هم دادم که نمی‌گم که شما دیگه نخندین حداقل :)) بعدش امتحان کتبی و بعدش حرکت به سمت پادگان. یا همون میدون تیر :دی

ساعت نه و نیم راه افتادیم و یه ربع به یازده تقریبا، رسیدیم. در تمام این حدودا یکساعت، سرعت8مون بین 20 و 100 جابجا می‌شد! از بس که هی می‌رفتیم و هی نمی‌رسیدیم. چقدر دور بود پادگان! رسماً توی کوه‌ها بود :| 

رفتم داخل و حالا استرس نمره‌ی دفاعی ولم نمی‌کرد. که غایب نزده باشن! که نکنه یادشون بره حاضر بزنن. که نکنه نمره رو کمتر بدن -_- یعنی از دست این آقای ر.! چه کارا که نمی‌کنه :/ رفتم و گفتن آموزش ندیدی؟ و گفتم نه! که ای ‌کاش می‌گفتم آره :))) والاع! یه خشاب جا زدن و گلگدن! کشیدن رو که بلد بودم :/ هیچی دیگه! دوساعت هم رفتم با یه کلاس دیگه آموزش دیدم و اومدم واسه تیر در کردن :| یه صداگیر می‌دادن میزدم به هدف :دی ولی جدای از اینکه سیبلی در حقیقت وجود نداره، باید بگم که دراز کش بدترین حالتیه که می‌تونن واسه یه تازه وارد در نظر بگیرن. هرچند حس می‌کنم می‌خواستن حرکت بچه‌ها رو محدود کنن که حماقتی ازشون سر نزنه، ولی ایستاده خیلی بهتره. حداقل مثل آدم توی دستت می‌گیری اسلحه رو. متاسفانه برخلاف اینکه توی کلاس گفتن پشت هم نزنید و ده ثانیه صبر کنین بین گلوله‌ها، صبر نکردم. یعنی اصلا اسلحه رو در اختیار نداشتم. ماشه رو که می‌چکوندم اسلحه بازی می‌کرد توی دستام. اصلا واسه خودش پرت می‌شد. فارغ از این‌که گوشم بدجور سوت می‌کشید و به‌سختی می‌تونستم تمرکز کنم :| حیف شد تیرها به هر صورت :/ می‌تونست بهتر استفاده بشن. دستم هنوز بوی کلاش رو میده :دی 

موقع برگشت، معاون سوئیچ رو داد که بدم به آقای ر.. رفتم که بدم و رسیدم به ماشین و بلند خطاب به اونی که توی دبیرخونه کار می‌کنه گفتم آقای ر. کوئه؟ یعنی کجا. استش رو نگفتم و دوباره بلندتر گفتم. یهو خودِ ر. برگشت و گفت من اینجام. :/ دقیقا کنارش بود. و من ندیده بودمش :||| خوب شد چیزِ دیگه‌ای نگفتم :/ 

بعدش هم رفتیم خونه‌هامون. :| 

  • Mr. Moradi
دیشب نمی‌دونم چجوری خوابیدم. صبح هم یه لقمه بیش‌تر نتونستم بخورم. دیدم برم مدرسه، ممکنه بدتر بشم و خب نرفتم. تا ساعت به هشت و هشت و نیم برسه، فشارم پایین اومده بود و هم سرم سنگین شده بود و هم حالم از همه‌چی بهم می‌خورد. رفتیم دکتر و واسه امروز گواهی نوشت ولی باید واسه فردا هم می‌نوشت :| من که فردا هم نمیرم! هنوز حالم خوش نیست. یادش بخیر، وقتی هشتم بودم، یه‌بار حالم خوب نبود و رفتم مدرسه، خدا نصیبِ هیچ‌کس نکنه :)) هوا سرد بود و منم تب‌ـم شدید شده بود و فقط میلرزیدم. از شانس، عربی هم همون روز ازم پرسید و با نهایت افتخار از ده، نه و نیم شدم و واقعاً راضی بودم از خودم :دی 
دکتر فشارم رو که گرفت، گفت کمتر از ده هستش، مینیمم هم روی شیش‌ـه :)) یادمه اول ابتدایی که بودم، یه‌بار فشارم اومد روی هشت و تقریبا دیگه بی‌هوش و بی‌حس بودم و دکتر واسه اینکه من رو راضی کنه سرم بزنم، گفت یا سرم یا سه تا آمپول :))) آخرش همون سرم رو هم نزدم :دی 
این‌بار ولی سرم زدم. هم دلم واسه سرم تنگ شده بود و هم اون اتاقِ تزریقات، همون اتاقی بود که اولین بار اونجا سرم یا آمپول زدم. چه خاطره‌انگیز :دی

از زورِ گرمای تب، همه‌ی سلول‌های عصبیم دچار دگرگونی شده بود :/ آب میزدم به صورتم، انگار دارم پارچه رو می‌ندازم روش! یا موهام شبیه این پارچه‌های خز دار لمس می‌شد! کلا به درکِ جدیدی از دنیای لامسه رسیدم :)) 
همین دیگه... تا درودی دیگر، بدرود!
  • Mr. Moradi

باید اعتراف کنم غروب دیروز، تقریباً دردناک‌ترین غروبِ تعطیلاتِ نوروزانه‌ای بود که داشتم! واقعاً نوروز رو تلف کردم. یعنی تلف‌هاااا! :|

از همون اول کلاس خلوت بود. دبیر زبان درس که نداد. و امروز با این‌که خوابم نبرد سرِ کلاس ولی نزدیک‌ترین حالت به خواب رو تجربه کردم :دی برای اولین بار در دوران تحصیل.

زنگ‌های بعدی هم کم از بی‌کاری نداشتن. مهم نیستن. اصلاً :/ باید شروع کنم درس‌خوندن رو. و خوندنِ خیلی چیزهای دیگه‌ای که نخوندم. البته که امیدوارم فکر و ذهنم خالی بشه از این مزخرفاتی که فعلاً روش سیو! شده. می‌خواستم بگم ای‌کاش همه‌چی برمی‌گشت عقب که یادم اومد برگشته بود. شاید باورتون نشه ولی یه‌بار زمان برگشت عقب. همون موقع که این پست رو نوشتم. واقعاً انگار گذشته داشت تکرار می‌شد! وای من دیگه چه خنگی‌ام آخه :/ چرا هدرش دادم؟ :|

:::

حتی نهج‌البلاغه رو هم واسه آزمون نخوندم. و متن کنفرانسش رو ننوشتم :/ این نیز بگذرد :)) 

  • Mr. Moradi

بسم الله...
«... بعضی بودند که کفشدوزک را به‌عنوان حیوانِ خانگی نگه‌می‌داشتند... مهم‌تر اینکه کفشدوزک حشره‌ای اجتماعی‌ست و باید بیشتراز یکی نگه داشت، نگران شدم. نگران شدم کفشدوزکم تنها باشد.» | محمد طلوعی-داستان همشهری
خسته بودم. نه در ظاهر. ولی حالی نداشتم. نه توانِ فکر کردن و نه توانِ فکر نکردن. به خودم گفتم این همه روزها رو با استرسِ درس، درس نخوندی! بیا یه امروز رو بدونِ استرسِ درس، درس نخون! پیشنهادِ سختی نبود. تنبلیِ نوروز، فکرِ آشفته و تشویشِ خاطر، از سختیِ هر پیشنهادی کم می‌کنه. هرچند همین الان هم مضطربِ درس هستم، ولی صبح بی‌استرس رفتم سراغ تلگرام!
از مرورِ اشتباهاتم دلِ خوشی ندارم. اما وسوسه این اجازه رو نمی‌ده به علتِ اشتباهم فکر نکنم. دیشب در اوجِ لحظاتی که هر آن فکری می‌شدم که چرا؟ ، یه‌داستان ساختم. یه داستان ساختگی. حتی همون نصفه‌شبی برای سنجشِ میزانِ منطقِ داستان بلند شدم و قسمتِ مهم و سخت‌ـش اجراش کردم. قابلیت اجرایی هم داشت. اول لوکیشنش مدرسه بود. با هنرنماییِ آقای ر.! به یه‌دانش‌آموز هم نیاز بود که بشه گروگان. گروگانِ یه آدمِ خارجی-خارج از مدرسه-، که می‌تونه همون ساقی باشه! چه باحال! داد و بیداد رو هم زدم روی بک‌گراندش. ولی «فرار» اصلی‌ترین بخشِ ماجرا بود. تعقیب و گریز همیشه از علایقم بوده. نه فقط توی فیلم‌ها! و نه به شیوه‌ی برنامه‌ریزی شده‌ی فیلم‌ها! واقعی. واقعی. واقعی. خیلی خوب بودم پسر. آخرش رو می‌تونستم دو جورِ متفاوت تموم کنم. با کشته شدنِ خودم و بی‌کشته شدنِ خودم! همه‌چیز بستگی به این داشت که وقتی تیر رو میزنم، اول می‌پرم اونور یا اول تیر می‌خورم. نه نه! بستگی به حرفه‌ی یارو هم داره. همه‌چیز دستِ نویسنده‌ی داستان که نیست!
آره. این روزها ناچارم. ناچارم یه‌جوری فکرم رو کج کنم. خیلی وقت‌ها کج نمیشه. یعنی میشه. ولی نه. راستش نمیشه. خیلی وقت‌ها سعی می‌کنم سالم‌تر بهش فکر کنم. نمیدونم چرا. نمیدونم چی داره که بقیه‌ی تصوراتم ندارن. نمیدونم. مثلاً باید توی نظام خلقت یه‌چیزی هم میذاشتن که آدم‌های مختلف و موقعیت‌های مختلف رو تجربه کنه. حداقل یه‌بار! البته ما فکر می‌کنیم یه‌چیزی رو یه‌بار تجربه کنیم دیگه دلمون نمیخوادش! اتفاقاً برعکس. کسی که یه‌چیزی رو ببینه، صدبار دیگه هم میخوادش. واسه همین توی نظام خلقت همچین شر و وری نذاشتن! نظام نمی‌شد دیگه که.
پنج روزی میشه که هر روزش منتظریم یکی زنگ بزنه بیاد خونه‌ـمون! کلاً چهارتا خونه هست که میریم. یکیشون نمیتونه بیاد. سخته! ولی میاد. میدونم بالاخره یه‌بار سرزده میاد! عمه‌ست دیگه، عادت نداره قبلش خبر بده. پارسال من روم نمیشد برم سالن ببینمشون! خب بی‌خبر میان، لباسِ خونه، همیشه مناسب نیست. اون سه‌تا خونه هم ، باز یکیشون نمیاد. خسته‌ست. راهش دور و سنش بالاست. بیاد که چی؟! همین دیروز اونجا بودیم دیگه! اون دوتا هم یکیشون همون روزِ دوم زنگ زد و اومد! برخلافِ پارسال که نه خودش اومد و نه ما رو دعوت کرد! و نه حتی یه زنگِ خشک و خالی زد! نمیدونم امسال چی شده که اینطوری کرد. اون یکی. به‌واقع همش منتظرِ همونیم. البته من که منتظر نیستم! دیدن ندارن که! والا. ولی خب بیاد بره راحت بشیم دیگه! میگن شاید فردا بیاد. بیاد و بره و بریم و بیایم، دیگه رسماً نوروز تموم شده. مدرسه هم وا میشه و خیلی زود باید بشینم پایِ درس‌هایی که نمی‌فهممشون. راستی، تغییر رشته هم میشه داد. ولی بدبختی اینه که به هیچ‌کدوم از رشته‌های دیگه و مشاغلش علاقه‌ای ندارم. حوصله‌ی سختی‌های تجربی رو هم ندارم. زندگی شاید همین باشه!
البته من صبح ندارم زیاد. دیگه صبح‌ها ، فدای نصفه‌شب‌هایی میشن که ناچارم. ناچارم اونقدری فکرم رو کج کنم و اونقدر به تلگرام سر بزنم و اونقدر بیدار بمونم، تا بالاخره خوابم ببره. حیفِ این صبح‌ها! یادش بخیر. قبل از این‌که نود و شیش برسه، می‌خواستم صبح‌های نود و شیش، زودتر از روزهای دیگه، بیدار بشم و برم بیرون. شهر، صبح‌ها به یه‌شکلِ دیگه‌ست. پاک‌تر و ساده‌تره. بگذریم. نه من بیدار شدنی هستم و نه اراده‌ی رفتن دارم! اراده. یه‌بار دو و نیمِ نصفه‌شب، به یکی گفتم دعا کن خدا بهم عقل بده! یادم نبود. حضورِ ذهن نداشتم. باید میگفتم اراده. البته اونم دعا نکرد خدا بهم عقل بده. گفت عقل داده، دعا میکنم واسه سلامتی و عاقبت‌به‌خیری. همینم خوبه. خدا بده برکت.
ظهر رو یادم نیست. یعنی یادم هست. به بطالت دوران میگذروندم. از چند روز پیش که شنیدم لیله‌الرغائب در راهه، همش به فکرِ پارسال میفتم. پارسال اتفاقِ خاصی نیفتاد. ولی یادم هست که مثل همین روزها دلم گرفته بود. نه مثلِ این‌روزها! بهتر و پاک‌تر و سالم‌تر و عاقل‌تر از این روزها. دلم گرفته بود و یه‌خواسته داشتم از این شبِ آرزوها. یادم هست. پارسال، لااقل مطمئن بودم که صدام میرسه به خدا. مطمئن بودم. ولی امسال نه. من امسال نه تنها روم نمیشه خواسته‌ای داشته باشم، حتی روم نمیشه حرفی بزنم، ضمنِ اینکه حتی صدام به همین سقفِ بالایِ سرم هم نمیرسه. مطمئنم.
زندگی میگذره. و ما هیچ‌جوری نمی‌تونیم جلوش رو بگیریم. نمیدونم چرا ازش استفاده نمی‌کنیم! انسان ضعیف آفریده شده. انسان، بدجور بی‌اختیاره. نه. منظورم این نیست که اختیارِ اعمالِ خودش نداره، بلکه اختیارِ خودش رو میفروشه. به تک تکِ افکاری که توی سرش میچرخن. منم اختیارِ خودم رو فروخته بودم – شاید هنوز هم فروخته باشم – به فکرِ تو.
ساعت رو رسوندم به شیش و هفتِ غروب. پارچه‌ی نون رو برداشتم و زدم بیرون. دوچرخه رو هم برداشتم. دوچرخه فکرم رو کج می‌کنه. مسیرش رو عوض می‌کنه. کلاً وقتی با این وسیله‌ام انگار که همه‌چی آرومه! البته این دروغه. یه دروغ که همین الان ساختمش. فقط وقتی باهاشم، میتونم عصبانیتم رو باهاش خالی کنم. مسیرها رو رفتم. یک‌بار و دوبار. قبلاً هم میدونستم. الان هم بهم ثابت شد که رانندگی هیچ‌وقت تکراری نمیشه. البته دوچرخه‌سواری که به‌پای رانندگی نمیرسه! ای‌کاش گواهی داشتم.
من بارها ناخودآگاه حرف میزنم با خودم. فرق نمیکنه راه برم یا با دوچرخه باشم. بعد یهو به خودم میگم خفه‌شو! از دستِ خودم عصبانی میشم. از دستِ روزگار! البته روزگار، روزگاره! و ما باید بهش قانع و راضی باشیم. خب نیست و نشد دیگه! قرار نیست همه‌چی بشه و خوب باشه که! ولی عصبانی میشم. از دستِ خودم. از دستِ فکر و خیالاتم. پیاده که کاری از دستم بر نمیاد! ولی امروز با دوچرخه کاری کردم و فکرم جوری کج شد که جز نگرانی از اینکه اگه ماشینِ جلویی ترمز کنه کدوم‌ور برم، به‌چیزِ دیگه‌ای فکر نمی‌کردم. البته اینم دروغه! یه‌دروغ که همین الان ساختمش! چون هرچقدر هم که عصبانیت‌م کم شده باشه، باز هم ذهنم درگیرش شده بود و فقط فرقش این بود که حالا از نفس افتاده بودم! از نفس افتاده بودم و نمی‌تونستم عادی باشم.
تصمیم گرفتم یه ماشینی رو تعقیب کنم. تعقیب و گریز رو دوست دارم. آدم رو از نفس میندازه و همه و همه‌ی فکر و حواسِ آدم رو مشغولِ خودش می‌کنه. یکی رو انتخاب کردم. اما انتخاب همینجوری نیست‌هااا! خیلی دقت می‌خواد. هرچیزی رو نباید برای تعقیبِ‌آزمایشی انتخاب کرد. هرچیزی حقِ تعقیب شدن نداره. بعضی هم قابلیتِ تعقیب ندارن. وسیله‌ی خاصی می‌خوان یا وسیله‌ی خاصی نمیخوان!-نیاز به پیاده بودن دارن- هرچند خودم خیلی ساده ماشینی که از پیچ جلویی گذشت رو انتخاب کردم. فقط با دیدنِ پنجره‌ی پشتی ماشین! هنوز از کوچه دور نشده بود که نگه داشت. به خودم گفتم تو هم با اون انتخابت! رفتم جلوتر و جلوی دادگستری وایستادم. راننده رو نمی‌دیدم. فقط آنتنِ بالای ماشین مشخص بود. توی تعقیب نباید توی چشم باشی. جوری باید بود که طرف هرجایی ببینتت انگار بارِ اولِ که تو رو می‌بینه! لازم هم نیست درخت و آسمون رو نگاه کنی. همین‌که گاهی علاوه بر بقیه، به اون هم زل بزنی، دیگه تو رو یادش نمی‌مونه! البته این‌حرف‌ها همه من‌درآوردی محسوب میشه. فکر کردم داره راه میفته. نیفتاد. صبر، بیشترش جایز نبود. رفتم یه دور بزنم تا اگه باز هم بود، ادامه‌ی ماجرا رو انجام بدم. یه سه چهار دقیقه‌ای طول کشید. ولی وقتی اومدم هنوز بود. رفته بود نون بخره. یادم نبود اونجا هم نونوایی هست. یه‌نونواییِ جدید رو هم شناختم! اینم از مزایایِ تعقیب و گریز! البته نه گریزی در کار بود و نه تعقیبی. سرِ چهارراهِ اول نه، سرِ دومی، پشتِ چراغ موندم ولی سمتِش نه. رفتم اونور و همین ترافیکِ ماشین‌های اومدنیِ اون‌طرف باعث شد دور بشه. اونقدری که دیگه حواسم سرش نبود. رفتم جلوتر و کنار وایستادم. با خودم گفتم درسِ اول، اینکه همیشه هم‌جهت و در سمتِ سوژه وایستا! دوباره حواسم پرت شده بود و هیچی جلودارِ فکرِ پرت‌شده نیست.
سه‌باره اومدم شهرداری. زدم کوچه هتل‌اردیبهشت رو رفتم. یه‌سرپایینیِ عالی. فکر آدم که بهش باد بخوره، راحت میشه. البته فقط چند دقیقه. رسیدم استادسرا. از کنارِ مغازه‌ای، که دیوارِ سرمه‌ایِ کنارش، خاطره‌ساز بوده برام، رد می‌شدم که دیدم صدای آهنگ میاد از داخلِ مغازه. صاحبش رو نمی‌شناسم. حتی قیافه‌اش رو هم ندیدم. وسایلی که پشتِ شیشه‌ی مغازه دید داره، خیلی خاک گرفته‌ست. نمیدونم چندسال بهشون دست نزده. ولی باید خیلی قدیمی باشن. نگه داشتم کنارِ همون دیوارِ سُرمه‌ای. رفتم کنارِ مغازه. هرچی سعی کردم چیزی بفهمم از آهنگش، نشد! فکر کنم ترکی بود. بعدِ چندثانیه، که صدای اعلامِ‌برنامه مانندی رو شنیدم، فهمیدم رادیوئه. فکر کنم رادیو آوا. فقط رادیو آوا اونقدر خوب آنتن میده. داخلِ مغازه نورِ زیادی نبود. یه‌نورِ کم و دلگیری داخلش بود. داخلش هم خاک گرفته‌ست و قدیمی و این دلگیرتر می‌کنه ماجرا رو. و همچنین وسایلِ بهم ریخته. اگه کتاب‌فروشی بود عاشقش می‌شدم!
تا حالا نشده نونوا منو بشناسه یا متقابلاً من بشناسم و سلام و علیکی داشته باشم. کلاً همینطوری بوده همیشه. هیچ‌وقت یه‌جا ثابت نبودیم. نه فقط جا و مکان و خونه و خرید و این‌ها! سرِ هیچی. سرِ هیچی ثابت نمی‌موندیم. بگذریم. کنارِ مغازه نگه داشتم. دست کردم توی جیبم. هرچی در میومد ده تومنی! انگار همشو همین امروز عیدی دادن. بالاخره دوازده‌تا نون جدا کردم. پولش رو دادم. سردش کردم. پارچه نون رو هم آوردم و گذاشتم روی دسته‌ی دوچرخه. نمیدونستم باید چیکار کنم. سرم رو برگردوندم و «خسته نباشید»ی گفتم و راه افتادم. کاری که هیچ‌وقت انجامش نداده بودم.

  • Mr. Moradi

دیروز ساعت هنوز به چهار نرسیده بود. روی همین صندلی نشسته بودم. رفته بودم داخلِ پنل و می‌خواستم یک‌پستِ کوتاه بذارم. که بعداً یادم بیاره چقدر استرس داشتم. که چقدر فشارم بالا پایین می‌شد. می‌خواستم توی پُست از خودم بپرسم من حق دارم؟ حق دارم استرس داشته باشم؟ حق دارم فشارم بالا و پایین بشه؟ حق دارم نگران بشم؟ حق دارم دلم بخواد گذشته اینطوری نبوده باشه؟ حق دارم؟ یا اینکه حق ندارم؟ همین سوال‌های بی‌جواب رو از خودم می‌پرسیدم و تایپ می‌کردم. نگران بودم. و حوصله‌ی تایپ رو نداشتم. روی همین صندلی نشسته بودم و پشتی‌ـش رو تا جایی که خم می‌شد، خم کرده بودم. کلید‌ها و کاغذ‌های توی جیبِ شلوارم، تعادل لپ‌تاپ رو روی پام بهم می‌ریخت. چشمام بسته می‌شد و حوصله‌ی فکرکردن نداشتم. همه‌ی نوشته‌ها رو پاک کردم و زدم روی انصراف. چندباری که پنل رو رفرش کردم مرورگر رو بستم. رفتم سراغ آهنگ‌ها. هندزفری چند متری ازم فاصله داشت. اما مثلِ این می‌موند که کیلومترها ازم دور شده. حوصله نداشتم خم بشم و یا بلند بشم و برش دارم. بی‌خیالِ آهنگ شدم. لپ‌تاپ رو خاموش کردم. با اینکه هنوز روی همین صندلی نشسته بودم ولی صندلی یه‌کم جلوتر از الان بود. کنارش هم صندلیِ دیگه‌ای نبود. برخلافِ میلم از روی صندلی بلند شدم. لپ‌تاپ رو گذاشتم سرِ جاش. گوشی‌ـم رو که زده بودم به شارژ نگاه کردم. من واقعاً چه نیازی به شارژ داشتم؟ اولش سی و هفت درصد داشت و الان شده بود چهل و نُه. نشستم کنارش. می‌خواستم حداقل به پنجاه برسه. خودم هم دقیقا نمی‌دونستم چه نیازی ممکنه به گوشی داشته باشم. وای فای رو روشن کردم و دوباره پنلم رو رفرش کردم. انگار که توی این کمتر از یک‌دقیقه چه اتفاقی ممکنه توی وبلاگم افتاده باشه! رفتم اینستا. رفرش کردم. عکس‌هایی که جدید نبودن رو نگاه کردم. اومدم بیرون. یادم نیست نگاه کردم چند درصد شارژ داره یا نه. ولی حتماً به پنجاه رسیده بود. گوشی رو برداشتم و گذاشتم توی جیبم. کاپشن‌ـم رو هم برداشتم. داشتم فکر می‌کردم که آیا جزوه‌ی نهج‌البلاغه رو هم بردارم یا نه؟ برداشتم و گذاشتم توی جیبِ کاپشن‌ـم. یه‌جوری بود. حقیقتش نمی‌خواستم اونجا بخونمش. فقط می‌خواستم حواسِ یکی رو پرت کنم! آره والاع! ولی دیدم یه‌جوریه. برداشتمش. انداختمش روی تپه‌ی کتاب‌هام. سه‌تا شکلات توی همون جیبِ کاپشن‌ـم گذاشته بودم. نمیدونم چی فکر کرده بودم با خودم! ولی حتماً فکر کرده بودم که نیاز میشه. خودکار رو هم گذاشته بودم. رفتم جلوی ساعت. ساعت هنوز چهار نشده بود. اما از اونجایی که باتریِ ساعتم ضعیف بود و عقب می‌اومد، تنظیمش کردم روی چهار. چهار تمام.
هوا بارونی بود. سرد و ابری و ترسناک. من ناراحت بودم. حوصله‌ی تکرارِ دیروز رو نداشتم. تازه دیروز جوری نشسته بودم که هیچی و هیچ‌کس توی زاویه‌ی دیدم نبودن. هرچند هیچ‌کس نفهمید که من تلویزیون رو نگاه نمی‌کردم! بلکه در واقع از توی آینه‌ی ویترین حواسم به همه‌جا و همه‌کس و همه‌چیز بود. و هرازگاهی به خودم یادآوری می‌کردم که اجسام و حتی اشخاص از آنچه در آیینه می‌بینید به شما نزدیکترند! اینو وقتی بیش‌تر فهمیدم که بقیه راه می‌رفتن. و من چقدر احمقانه با دوسالِ پیش مقایسه می‌کردم همه‌چی رو. توی این دوسال چه بلایی سرِ هم آورده بودن که دیگه هیچ نگاهی نبود؟
دمِ شیرینی‌فروشیِ‌ خاطره‌انگیزم نگه داشتیم. با اینکه سردر و ویترین و شکل و شمایلِ مغازه رو عوض کردن، ولی هنوز جعبه‌هاش همون‌شکلی‌ان. در عینِ حال که از خدام بود که از اینجا بخریم و برای چند لحظه بیش‌تر، این جعبه‌های دوست‌داشتنی رو ببینم، ولی گفتم بریم یه‌جای دیگه. رفتیم اونجا و شیش‌تومن کمتر ضرر کردیم! توی مسیر بودیم. افتاده بودیم توی جاده‌خلوت! البته دیگه خلوت نبود. اون‌موقع‌ها که تازه ساخته بودنش، من اینجا رانندگی می‌کردم. گاز و فرمون دستِ من بود. چه خوب بود. توی این فکرها بودم که مامانم حرفی رو زد. یه‌حرفی که داداشم، وقتی رفته بودیم شیرینی‌فروشی، بهش گفته بود. زبونم بند اومده بود. هنوز به میدون نرسیده بودیم. دیگه نفهمیدم چجوری به میدون رسیدیم و دور زدیم و رفتیم توی کوچه. می‌دونید؟ نمی‌دونید که! حرفی رو زد که خیلی‌وقت پیش‌ها هم باید می‌زد. هرچند یکم دیر، ولی دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه! بگذریم! همین‌الان هم همون «هرگز نرسیدن» هست! حرف هم بادِ هواست و اثری نداره.
نزدیک بودیم. پیچیدیم توی کوچه. از همونجا ماشینِ فرودگاه رو دیدم. تا حالا ندیده بودم ولی وقتی نمره 44 رو دیدم، مطمئن شدم. این همون فُلانی بود. این که گفته بود نمی‌خواد امسال بیاد؟!‌ برام مهم نبود. تهِ دلم رو نگاه کردم. نه! واقعاً دیگه برام اهمیتی نداشت. اونطرف رو نگاه کردم. پرایدِ نقره‌ایِ نمره 99 نشون از این داشت که یکی دیگه هم اومده. هردوتا خاله بودن. ولی خب! اون‌یکی خاله‌تر بود شاید. ناراحت نشدم. خوشحال هم نشدم. ولی برای این‌یکی یه «به‌درک» گفتم و واسه پراید نقره‌ایه نه. فرقشون همین بود.
زنگ شیشم رو زدیم. طبقه سوم. یادش بخیر! اون‌موقع‌ها که تازه خونه رو ساخته بودن یادمه. حیف شد اون خونه‌ی ویلایی.
پله‌ها رو می‌رفتیم بالا. این پله‌ها هیچ خاطره‌ای با خودش نداشت. لعنت به تک تکشون.
هرجایی، تقریباً بدترین جا برای نشستن به من میرسه. حالا گاهی بدترین هم نباشه، ولی آخرین جایِ ممکن هست. این‌بار هم همینطور. دیدم اینطرف جا نیست. ولی اونطرف یه‌تک‌نفره هست. گفتم برو تا ازت نگرفتنش همینو! گفتم از کدوم‌ور برم اون‌ور؟ شاید دیشب ده‌بار این قسمت رو ویدئوچک زده باشم! بقیناً باید از همین‌ور میرفتم اون‌ور. ولی چرا عجله کردم؟ که پام بخوره به اون میزِ کوچیک؟ چرا تند رفتم؟ چی باعث شده بود که عجله کنم؟ می‌دونید؟ من نمی‌بخشم اونایی رو که کاری کردن که وقتی من به اینجا رسیدم، عجله کنم. و عمراً شما نمی‌تونید منظورِ من رو بفهمید!
همین‌که نشستم به عجله‌ام فکر کردم. هنوز توی فکرِ عجله بودم، که گفتن کاپشن رو در بیار، گرمت میشه. شاید اگه اونجا عجله نمی‌کردم، یا اگه اینجا به اون‌عجله‌ی ناخودآگاه فکر نمی‌کردم، میگفتم نه خوبه راحتم. ولی تکرارِ یه‌اشتباه مثلِ این می‌مونه که خودت باعثش شده باشی. وقتی خودت باعثش نشدی، پس نباید تکرارش کنی!! کاپشنی که سه‌تا شکلات داخلِ جیبش بود رو در آوردم و گذاشتم کنارم. نگاهم می‌چرخید. نمی‌تونستم چشمم رو کنترل کنم. قرنیه‌ام می‌لرزید. شاید از عجله بود!
همچنان ناراحت بودم. به این فکر می‌کردم که حق داشتم که همه‌چی رو بهتر ببینم؟ فکرم سرِ این بود که اگه یه‌چیزایی بینِ آدم‌ها نبود، چی می‌شد؟ مثلاً اگه «پول» نبود. یا مثلاً «دورویی» حتی. داشتم به این فکر می‌کردم که اگه صفاتِ سلبیِ خدا، از بنده‌هاش هم سلب شده بود، دنیا چه شکلی می‌شد؟ حالا نه به اون صورت! ولی ای کاش یه‌مقداری سلب می‌شد از این بنده‌های گمراه.
چایی آورده بودن. چایی رو گرفتم. داغ بود. تا نعلبکی رو بردارم و بذارم روی میز و تا بخوام چایی رو بذارم روش، دستم می‌سوخت. حداقل درد داشت. شاید اگه سه چهار سال پیش بود، یا شاید شیش هفت سال پیش، چایی رو ول می‌کردم و می‌ریخت رو فرش. ولی حالا؟ نه. دستم می‌سوخت و همچنان چایی رو نگه می‌داشتم. این همه‌ی فرقِ من بود با چندسال پیش. همه‌ی همه؟ نه!
نوشتن از واقعیت، اونطور که دلت بخواد، سخته! حتی توی ورد. حتی جایی که هیچ‌کس نمی‌خونه. یه‌چیزایی باید بمونه و آدم برای خودش تکرار کنه. اونقدر تکرار کنه تا هیچ‌وقت یادش نره. اونقدر که بمیره.
نمی‌دونم ساعت چند بود. حتی نگاه نکردم ساعتِ خودم رو. در زدن. صاحبِ دوتا ماشینِ پایین بودن. پا نشدم. ولی چاره‌ای نبود. آخرش که چی؟ دوتا نکته داشت اون لحظات. یک اینکه وقتی کسی ازتون دور هست، دستش رو نگیرید و نکشید جلو! چون اون وقتی نمی‌خواد روبوسی کنه، حتی اگه شده بزنه زیر میز و سینیِ چاییِ داغ رو بریزه روت، روبوسی نمی‌کنه! حیف که من دهه هشتادی نبودم خاله‌‌ فُلانی!! نکته‌ی دوم هم این‌که یک کیلو کِرِم نزنید به صورتی که می‌خواید باهاش روبوسی کنید. :|
:::
همه‌ی این‌ها گذشت. هیچی نمی‌مونه. از ته دلم امیدوارم، یه‌روزی همشون پشیمون بشن. از اینکه اینقدر همه‌چی رو از همه‌چی جدا کردن و اینقدر برای خودشون سیاست‌بازی در آوردن و بخاطر هیچ و پوچ، این‌همه مدت، این‌همه سال، این‌همه عُمر رو به هدر دادن. حس می‌کنم هنوز وقتش نرسیده، وگرنه چهارشنبه و پنج‌شنبه می‌تونستن نشونه‌هایی از این پشیمونی باشن. حیف که نیستن. و همه‌چی موند که سالِ بعد، شاید هم دوسال بعد، دوباره تکرار بشه.
حالا من موندم و این‌که آیا حق دارم همه‌ی دیروز و امروز و فردا رو خرجِ فکر و خیال کنم؟ نه که ندارم. لیکن چه چاره با بختِ گمراه؟

  • Mr. Moradi
up