مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : ماهی‌های کوچولو
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۵۴ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

جدای از این‌که امتحان‌های نزدیکِ عید همشون مزخرف محسوب میشن، ولی بعضی امتحان‌ها که در زمان‌های دیگه هم مزخرف‌اند، در نزدیکیِ عید منجر به فاجعه میشن! مثل فیزیک! هرچند توی ترم فیزیک رو بیست شدم ولی این دلیل نمیشه ازش بدم نیاد! به همه هم گفتم که من بیش‌ترین نگرانیم برای فیزیک بود که بیست شدم، در حالیکه زبان بهم داد هیجده![اونقدر این هیجده رو تکرار می‌کنم تا برسه به گوشِ دبیر زبان :| ]

و صد البته شاید اگه سوال‌های دیروزِ فیزیک رو ببینید، بخنیدید و بگید اینا چیه؟ اینم شد سوال؟! :دی :)) نمیگم آسون نبود یا حل شدنی نبود! ولی خب یه‌جایی نمیدونستم راهِ حل چیه! یه‌جاهایی اصن نمی‌فهمیدم سوال چی میگه!!

یه‌نفر بود که دوشنبه موافقِ امتحان بود بر خلاف همه‌ی بچه‌ها ، ولی حتی این هم دیروز مخالفِ امتحان شده بود! هرچند از من بهتر شد این خرخونِ نهان‌شده در کلاس :| منم با اینکه میدونستم تاثیری نداره میخواستم به دبیر بگم امتحان نگیره :دی ولی خب وقتی دیدم یه لشکر آدم داره میاد، دیگه نموندم و رفتم تا با لحظاتِ قبل از امتحان وداع کنم :| 

سرِ همون سوالِ سوم ، 6400 رو 400 دیدم و از اونجایی که با 400 اصلاً حل نمیشد و صفحه‌ی اول بود دیگه تا آخر امتحان یادم نموند که بهش سر بزنم و هیچ‌کس هم اون وسط داد نزد که ایهاالناس این شیش هزار و چهارصده نه چهارصد! یکی هم نبود به دبیر بگه این 6 هست یا ایگرگ :| 

سوال چهارمش هم اصلاً نفهمیدم چی رو باید از چی بدست بیارم و چی باید تقسیم بر چی بشه که یه‌چی بدست بیاد تا ضربدر شتاب بشه و بشه وزن :| مسخره :/ اینم شد سوال؟ :/ 

ضمناً دیروز یکی هم بود که به شدت موافقِ امتحان بود!! منم دیگه لحظاتِ آخر از دستش حرصم گرفت میخواستم بزنم دهنشو سرویس کنم اصن :| با اون همه ادعا شد 16 :دی باز میشد 19 بهش حق میدادم :دی [دیروز سرِ اصرار بر امتحان‌گرفتن یادِ بیست و دوـمون افتادم! ایشونم در زمان مدرسه‌ـشون بر اجرای امتحان اصرار می‌ورزیدن :دی]

امروز که رفتم مدرسه، یکی بهم گفت 13 شدم. تا دمِ درِ راهرو با خودم حساب کردم، اونجا دو نمره، اینجا هم دو نمره! سه‌نمره‌ی بعدی از کجا اومد؟ :/ هیچی دیگه! کاری نمیشه کرد!

:::

ملت چندین و چند سال از دوچرخه استفاده می‌کنن، هیچی هم نمیشه! چرا هر دوچرخه‌ای من داشتم اینقدر سوسول بوده؟ البته هنوز اتفاقی نیفتاده ولی امروز فهمیدم لاستیکِ جلویی ترک برداشته :| البته قبول دارم نباید یه‌مسیری رو می‌رفتم. نمیدونم کِی اینجوری شد البته! 

:::

«خود را نکشید زیرا خداوند به شما مهربان است.» / نساء

  • Mr. Moradi

شنبه نمره‌ی فارسی‌م رو گرفتم. وقتی ورقه‌ها رو در آورد، تو دلم گفتم به هیجده و نیم راضی هستی یا نه؟ وقتی گفتم آره. خیالم جمع شد. نوزده و نیم شدم :)

نمیدونم چقدر براتون جالبه که یه‌چیزی عیناً تکرار بشه. مثلاً دیروز، یکشنبه، زنگ انشا، وقتی دبیر اول ورقه‌های امتحانیِ یه‌کلاسِ دیگه رو در آورد و بعدش کتابِ یه درسِ دیگه رو باز کرد، تقریباً دقیقاً صحنه‌ای بود که چندین سال پیش توی یکی از همین خواب‌های مدرسه‌ای دیده بودم! و وقتی دبیر ازم پرسید کجایِ درسیم؟ و من فقط زل زده بودم بهش، گفت:«آع! مرادی قفل کرد» :)) حق داشتم قفل کنم خب :دی

دیروز اولین‌باری بود که از امتحانِ عربی راضی نبودم. به‌طرز وحشتناکی الکی الکی نخوندمش و نمیدونم چند میشم :|

:::

و اما امروز؛ قبل از زنگ اول، جایزه‌های آزمون پیشرفتِ تحصیلیِ N ماه قبل رو دادن :| من رتبه‌ی اول مدرسه بودم و بهم یه خودکار!! دادن :// حتی به اونایی که فقط یه درس رو صد زدن هم جایزه دادن که من ندیدم جایزه‌شون چی بودش ولی اندازه‌اش فرق داشت. ولی انصافاً‌ خودکار؟! آخه خودکااار؟! :|

امتحان زبان آسون بود. ولی خب من معنیِ یکی دوتا کلمه رو نمی‌فهمیدم :/ و نیم نمره رو مطمئنم غلطه. از غلط‌های نهانِ دیگه‌ام خبر ندارم :| 

حالا درسته که سوالِ دانش‌آموزا چرت بود و الکی اشکال‌تراشی میکردن و مشکل از خنگ بودنِ خودشون بوده، ولی دبیر این‌قدر نباید زود عصبانی بشه و بهش بگه بی‌شعور و نفهم و بی‌شخصیت!! فقط کم مونده بود بره یقه‌شو بگیره :دی ولی حقیقتاً بهونه‌شون خیلی مسخره بود :)) 

من نمی‌فهمم، زیست به این سختی، چرا اینقدر سوال آسون طرح می‌کنه؟! :))‌ درسته آسون بود ولی این دلیل نمیشه من نیم نمره غلط ننویسم! از غلط‌های نهانِ این امتحان هم خبر ندارم :|

بین دو نفر دعوا شد. یکی‌شون از کلاس ما بود. اُسکلی هست برای خودش!! نمیدونم دقیقاً اینا زنده‌ن که چی بشه؟! با خودش چاقو آورده بود، ولی جو می‌گیرتش چاقو می‌کشه روش :)) پسره‌ی اُسکلِ احمق :))) من جایِ طرف دومش بودم با همون چاقوی خودش، خودشو می‌زدم که بفهمه خری نیست! والاع! 

زنگِ آخر با آقای ر. کلاس داشتیم، که از دستِ این مسخره‌بازیای اینا عصبانی بود و کلاس رو تعطیل کرد. 

+ کاملاً بی‌جهت اسمم رو نوشتن توی لیگ علمی!! در حالی که حتی پولش رو هم ندادم :/ جمعه، هشت و نیم صبح :))

++ فقط نمیدونم امتحان فیزیکِ‌ چهارشنبه رو چجوری بخونم؟! :(

+++ عنوان رو می‌بینین؟! چه مقامِ خفنی آوردم اصن! :دی 

  • Mr. Moradi

اونقدری که خوابم میاد، نفسم نمیاد :| منظورم اینه که حوصله و توانِ نفس کشیدن هم نیست. اونقدری با این کلماتِ کتاب سرم داغ کرده، که الان یه ربع هست که سرِ یه کلمه‌ام :| حالا خوبه همش سه چهارساعته دارم درس میخونم :/ فکر کنم من در راه کنکور بمیرم :| یا قبلش از خستگی یا بعدش از استرس!

  • Mr. Moradi

از همون واپسین لحظاتِ راهپیمایی باشکوه 22 بهمن، که دشمنِ خاصمِ نفوذی،‌ دست به انفجاراتی جلوه‌گرانه زد، در واقع بر طبل جنگ کوبید. جنگی که هرسال در سراسر کشور شکل می‌گیره. تسلیحاتی که در این جنگ بکار میره، مشقی نیست! فکر کنم ملتِ غیورِ ایران یک مانورِ واقعی از جنگِ‌ تن به تن رو ارائه میدن. مانوری که در جهان سابقه نداره!

حالا دوهزار سال پیش یه بنده‌ی خدایی عجله داشته، بجای عبور از کنارِ آتیش، از روش پریده!‌ یه بنده‌ی خدایی هم داشته از پشت پنجره نگاه می‌کرده که احتمالاً بچه‌سال هم بوده و به‌نظرش بازیِ جالبی می‌اومده! دمِ عید هم بوده و بازیگوش و فراری از مکتب خونه! رفته یه آتیشی به پا کرده و از روش پریده! ننه باباش هم از اینکه بچه‌شون دمِ عید شاد هست و بیکار نیست خوشحال شدن و رفتن باهاش دوتا پریدن. توی دید و بازدید هم این بازی رو به هم معرفی کردن :/ از قضا ماجرای این بازی به گوشِ حاکم رسید و حاکم هم کودکِ درونش منتظر بوده یه وسیله پیدا کنه!! هیچی دیگه! یه قانون حک کردن روی سنگ و کوبیدن توی میدونِ‌ وسط شهر و گفتن عیدِ بعدی همه جلو قصر حاضر بشید حاکم میخواد از روی آتیش بپره :/ هیچی دیگه! مردم جو گیر شدن و هی از آتیش پریدن و چندتا شعار هم واسش اختراع کردن. بعد از مدتی که ملت چندتا جنگ رو هم دیدن و بهشون حمله شد یا حمله کردن، تکنیک‌های جنگی رو هم واردِ بازی‌ـشون کردن و به همدیگه آتیش پرت می‌کردن :| الان هم که از نارنجک گرفته تا شیمیایی همینطوری سمتِ هم میندازن و میزانِ سرعتِ عمل برای جاخالی دادن رو می‌سنجن :| 

+ بله بله! از الان داره صدای انفجارات میاد. شبی دو سه تا ؛ که پیش‌بینی میشه تا شبِ حمله ، به ده بیست انفجار هم برسه و در شبِ حمله حدود سه چهار هزار انفجار رخ بده. مستر مرادی، واحد مرکزی خبر، رشت :| 

  • Mr. Moradi

یه برگه بهمون داده بودن، از این مشاوره‌ها. نمیدونم چرا هیچ عکسی ازش نگرفتم دیشب :/ یکی از سوالاش همینی بود که توی عنوان نوشتم. درسته که من زدم متوسط؛ ولی زیاد بود! زیاد فکرمیکنم که چیزی نیست که منتظرش باشم!

جواب‌های خرخونِ شماره‌ی یک رو نگاه کردم. همونی که تک‌فرزند بود و فکر میکرد من که تک‌فرزند نیستم، خوش‌بختِ جهانم! راستش دلم براش سوخت. بهش گفتم واقعی زدی؟ گفت آره. آخرشم گفتم ببخش که فضولی کردم :دی راستش نمی‌شد کنجکاو نشد با اون حرفی که اون روز بهم زد. الان بهتر می‌فهمم که چرا سعی می‌کنه رفیق باشه با همه. با همه رفتارِ مطابق داشته باشه تا صمیمی‌تر بشه باهاشون. زده بود زیاد براش سخته که آروم بشه. دلم سوخت. آدم‌ها همیشه اونی نیستن که نشون میدن. مثل خرخون شماره‌ی یک؛ مثل من. البته زیادم پیچیده‌ش نکنین؛ یه‌روز می‌فهمه که هیچ‌کس جز خودش باهاش نمیمونه. یه‌روز می‌فهمم.

:::

امروز امتحان زبان داشتیم. البته دیگه نداشتیم :دی برق رفت و دستگاه کپی قطع شد و امتحان هم کنسل :)) البته از من شفاهاً پرسید. من واقعا با اینکه اعتماد به نفسی واسم توی درس زبان نمونده ولی راضی‌ام. خوب جواب دادم. وسطاش خیلی واضح تو دلم گفتم دیگه نمیتونی، واقعا دیگه نمیتونی ادامه بدی :)) راست می‌گفتم. دستام داشتن میلرزیدن و صدام هم تا حدودی می‌لرزید :)) ولی کامل‌تر از خیلی‌ها جواب دادم :) خداروشکر :) البته نمیدونم برام نمره گذاشت یا نه:/ چون بلافاصله شروع کرد به حرف زدن و اینقدر حرف‌های شعارگونه زد که من رسماً برگشتم بیرون رو نگاه می‌کردم که بفهمه توجه‌ای به حرفاش ندارم :| راستش بعد از اون نمره‌ی الابختکی‌ای که واسه مستمرم گذاشت کلاً از چشمم افتاد!! 

:::

امروز اولین‌باری بود که از امتحان گرفتن دفاع میکردم و از عقب افتادنش عصبانی!! البته منظورم امتحان زبان نیست. قرار بود چهارشنبه امتحان زیست داشته باشیم. و خب خیلی هم خوب!! اما یه عده که معلوم نیست چی فکر کردن میخوان امتحانو بندازن سه‌شنبه یا چهارشنبه‌ی هفته بعد :|||| طرف سه روز بخاطر برف تعطیل بوده نخونده! اونوقت میخواد پنج شنبه و جمعه هم زیست رو بخونه هم فیزیک رو:/ آخرش 10 هم نمیشه :// عاغا یا چهارشنبه یا هیچ‌وقت :| 

  • Mr. Moradi

پنج‌شنبه برایِ چندمین بار به خودم ثابت کردم که بدتر از من اگه وجود داشت من که دیگه رسالتی نداشتم!

و جمعه سراسر به بی‌حوصلگی گذشت. جمعه‌ای که میتونست بهتر باشه؛ مثل زندگی‌ای که میتونست بهتر باشه!

دیروز امتحان شیمی داشتم. اونطور براش نخونده بودم. حتی توضیحاتش رو هم آنچنان بلد نبودم. ولی خب، خدا خودش رسوند. حقیقتش دیگه اونقدر رو ندارم که بهش بگم کمک کن. دیگه خودمم فهمیدم که بیشعوری حدی داره.

دبیر ریاضی خیلی خوبه. هرچند که بخاطر کم‌کاریِ خودم درسش رو کامل نفهمیدم هنوز، ولی همین‌که وقتی متوجه میشه امتحان شیمی داریم، زیاد همراهی نخواست و سوالی نکرد ازم، یعنی خیلی باشعوره. اصلاً همینکه ترم نمره پایانی رو داد 19/5؛ در حالی که میتونست 16 و 17 هم بده خیلی خوبه، در مقابل که دبیر زبان مستمری که میانگین هم اگه گرفته میشد میتونست 19/5 باشه رو در کمال وقاحت داد 18! به‌نظرم همونی که اول سال گفتم درباره‌ش درست بود، شبیه ساواکی‌هاست :| فردا هم امتحان زبان دارم. کلاً اعتماد به‌نفسم درباره‌ی زبان از بین رفته :/

دیروز زنگِ فارسی رفته بودم لپ‌تاپ بیارم برای کلاس ؛ رفتم بردارم که دیدم آقای ر. گفت فلانی[خرخون شماره یک] صحیفه اول شد. گفتم چه خوب. با خودم گفتم اگه نهج البلاغه مقام میاوردی میگفت دیگه، نیاوردی حتما. چیزی نمیخواستم بپرسم ولی خودش صدا زد گفت یه دیقه بیا اینجا ببینم، نهج‌البلاغه بودی؟!‌ گفتم آره. نگاه کرد. نگاه کردم. یهو بلند گفت خودشه! اول شدی. آروم گفتم چه خوب... خودم خیلی هیجان‌زده نشدم. ولی آقای ر. خیلی خوشحال شد :)) راستش بخاطرِ اینکه استانی نیاز به کنفرانس داره، اونقدرا هم خوشحال نیستم. خوبه اول شدن، ولی من کنفرانس دادن بلد نیستم اصن :/ کنفرانس که هیچ، حرف زدن توی یه جمع هم بلد نیستم حتی :| سخته دیگه :/

:::

امروز زنگ اول فیزیک داشتیم. باید همه‌ی مسئله‌ها رو حل می‌کردیم. خب دیروز من همون اولش که یه نگاهی به سوالاش کردم، گذاشتمش کنار :)) سخته :| خداروشکر از من نپرسید :)) ولی کتابم رو دید و اشاره کرد به ننوشتنم ولی چیزی نگفت :| 

زنگ دوم عربی داشتیم. و خب زنگ عربی همیشه خوب بوده تا حالا :دی :))

زنگ آخر هم امتحان فارسی. خیلی کم خونده بودم واسش و این اصلاً خوب نبود. نمیدونم چرا برای فارسی اینقدر کم میخونم. خیلی بده. اگه "امشب" رو مشتق قبول کنه، میتونم به نمره‌م امیدوار باشم :| "سرباز" هم مرکب‌ـه دیگه!؟ ://

.

+ و چقدر مسخره‌ست که راه رو اینقدر زود گم کردم، اگه پیداش کرده باشم تا به حال!

  • Mr. Moradi

اَمی نسل از خو زاکی تا هَسه از خو لهجه دورِ بوئوسته. اَمی دست هم نوبو. اَمی گولِ‌معلمان، فامیل، حتی اَمی پِر و مار امانِ‌رِه فارسی حرف زَئن‌دوبون. خو اَمان نه لهجه بیگیفتیم نه تانیم بولبولِ مانِستَن گیلکی حرف بیزنیم. ولی می یاد نوشو اون‌زمانان که قم ایسه‌بوم، هرکی می‌اَمَرِه حرف زِه به می لهجه ایشاره کوده. پس هنوز نابود نبوستیم و ایته ته‌لهجه‌ای امی‌رِه بمانِسته. [چقدر نوشتنش سخته :| ]

شیمی [درسِ شیمی نه! منظورم "شما"ست] ؛ شیمی سَرِ درد ناوُورَم. اَمی آقاگول جان ایته چالش بَنه که اوصیکم به شرکت کودن.

بقیه‌ش فارسی :

اولاً که چقدر سخته گیلکی نوشتن :|

**توجه** : طبق این پست آقاگل و حکایتِ نوشته شده در پستشون میتونین توی این پویش! شرکت کنین :))

.

مسی ریکای عزیز لطف کردن و متنِ بازگردانِ حکایتِ سعدی به گیلکی‌ که به‌سختی و با نواقصی مشهود ساخته شده رو با صدای خوب و بی‌نقصشون خوندن :) که ازشون واقعا تشکر می‌کنم. :)


دریافت

.

متن گیلکی : 

ایته روز ایته از اَمی شاعران بوشو بوزورگِ دوزدانِ ورجه و عَنِه ره ستایش بوکودو عَنِه قوربان صدقه بوشو. دوزدانِ سردسته دستور بِدِع که عَنِه لباسانه فیگیرین و از دهات بیرونه کونید. عَ بیچاره‌زای هَـن سرماجه رها بوبوست و شوئن دوبو کی [که] سگان عَنِ دنباله‌سر به‌راه دَکَفتن. خواستی که سنگی اوسانه و سگانه خو جی دوره کونه. اما زمین یخ بزه بو و سنگی پیدا نوبوسته. خواَماره بوگوفت آئووووو اَشان چه ولدزینایی ایسنه که سگِ ول کونن و سنگانه جمع کوننه. عَن لحظه جه ، دوزدانِ ارباب خو اوتاقه ورجه ایسه بو و عَ حرفه بیشتاوَست و عَنِه خنده بیگیفت. بوگوفت : ره، می جه ایچی بیخواه تا تِرِه فَدَم. عَ بدشانسه‌زای هم بوگوفت می لیباسه مِره فَدَن اگه خواهی چیزی فَدی.

آدمیزاد به نیکی هرکس و ناکسی امیدوار بوئوسته
من تره امیدی نارم ، بوشو تی شر مره نرسه.

دوزدانِ اربابِ دل به‌رحم بامو و عنه لیباسه پس فده و ایته خوشگیلِ رخت [یا : ایته پوستِ شولا] با ایپچه پول هم عَنه بدسته ده.

.

+ چالش خوبیه :)

  • Mr. Moradi
up