مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

آخرین مطالب
مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۹۴ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

اسکارِ بهترین حرکتِ دیروز هم تعلق میگیره به عموی مادرم. که وقتی ن. غش کرده بود - که غش نکرده بود و ادا در میاورد! -، یک پارچ آبِ یخ، - واقعاً یـــــخ - رو از دست پسردایی‌م که قطره‌قطره میریخت گرفت و همش رو ریخت روش :)))) حالا اونم چاااق! لبش کبود شد؛ قشنگ داشت سکته می‌زد :دی

همین ملتِ ادا و اطواری، دوساعت بعدش، از یادآوریِ این صحنه، داشتن می‌ترکیدن از خنده. :| 

  • موافقین ۱۷
  • ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۳۷
  • Mr. Moradi

پدربزرگِ مادری‌ـم هم به رحمت خدا رفت.

الفاتحة مع الصلوات. 

  • موافقین ۲۱
  • ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۱۴
  • Mr. Moradi

ناظر همون کلاس بودم. همون مدرس. همون بچه‌ها. 

این‌بار از بچه‌ها خواست که یه تیکه کاغذ بردارن و مشکلی که هیچ‌جوری و هیچ‌جا نمی‌تونن بگن رو بنویسن. گفت مشکلی رو بنویسن که نمیشه و نباید بلند خوندش. اسم هم نزنن. اسمشون هم لو نمیره. 

همه نوشتن.

می‌خواست نوشته‌ها رو بخونه - بدونِ اینکه مشخص باشه برای کی هست و کی نیست - و درباره‌ش یکی دوجمله بگه. و هم اینکه بچه‌ها ببینن مشکلاتشون فقط برای خودشون نیست و دیگرانی هم مشکل‌دار هستن. من که ناظر بودم و حق ضبط نداشتم و اصلا دستگاه ضبطی نبود :دی به یکی از رفیق‌هام رسوندم که گوشی‌ت رو بذار رو ضبط. و ضبط کرد. برخلاف اکثر جلسه‌ها، کلاس فوق‌العاده بود. نتیجه فوق‌العاده‌تر. حیف و حیف که جنبه ندارید :دی وگرنه این صوت رو می‌ذاشتم براتون. پر بود از مشکلاتی که من می‌دونم هست، مدرس می‌دونه هست، حتی خودِ بچه‌ها هم می‌دونن که وجود داره و شاید شما هم بدونی که وجود داره؛ ولی هنوز درکِ دقیقی ازش نیست. به‌نظرم ارائه آمار و اطلاعات باید کاملاً مشهود و عینی باشه. اینکه من بیام بگم که: «بله عاغا! سال 93، دوهزار مورد مراجعه درباره‌ی مسائل جنسی و جنسیتی - نمی‌خوام بگم دقیقش رو! نوشتم ولی ویرایشش کردم. شاید درست نباشه گفتنش - در تهران بوده.» و هزاری هم پرونده‌هاش رو بالا بگیرم و اینجوری عدد و رقم بخونم، اون فایده‌ای که باید رو نداره. اون آماری تأثیر داره که عینی باشه. که من همین الان ببینم از چهل نفر، سی‌وهفت نفر مبتلان!‌ این تأثیر داره. این قشنگ نشون میده به کدوم جهنمی داریم میریم! 

و خوند برگه‌ها رو. و عجب مشکلاتی داشتن این بچه‌های اسکل! :))

از عشق و عاشقی - که حالا شاید زیاد اهمیتی نداره - نوشته بودن. از خودارضایی به‌جز چندنفر، همشون نوشته بودن. از خانواده نوشته بودن. از سخت‌گیری‌های بی‌مورد نوشته بودن. از اینکه حاشیه‌ها - از جمله حاشیه‌های جنسی - نمی‌ذاره درس بخونن نوشته بودن. از اینکه نمی‌تونن درست بخوابن و از درگیری‌های شدید ذهنی نوشته بودن. از بی‌علاقگی نوشته بودن. از احساس پوچی نوشته بودن. از بی‌خاصیتی و احساس اضافه‌بودن نوشته بودن. از سرخوردگی و اعتیاد و مواد و وابستگی به نت و امثالهم هم زیاد نوشته بودن...

قبل از اینکه بچه‌ها بنویسن، برای مثال یه برگه از کلاس‌های قبلیش - که از قضا برای تهران بود - برداشت که بخونه. نمی‌دونم بگم یا نه. خیلی موردِ بدی بود. یعنی فاجعه بود. من تا حالا همچین‌چیزی رو نشنیده بودم جداً. تقصیرِ خانواده هم بود شدیداً! به‌شدت تقصیر خانواده. یعنی من اون مادرش رو می‌دیدم، در محل ده‌تا فحش یکسره و یک‌نفس و دوتا سیلیِ آبدار هم بهش می‌زدم. سیلی‌ای که یکی از من بخوره و دوتا از زمین. واقعاً مستحقِ همچین چیزی هست. واقعاً ها! خب دیگه نمی‌گم چی بود :))

+ صوت رو نمی‌ذارم. صدا هم آنچنان واضح و دل‌بخواهِ من ضبط نشده. حوصله‌ی ویرایشش هم ندارم :دی ولی خب، وضع خوب نیست. اینکه آدم، عیناً می‌بینه، واقعاً خیلی متفاوته با اینکه فقط از این و اون بشنوه یا از اینجا و اونجا بخونه. یه‌جوری باید درست بشه این وضعیت. 

  • Mr. Moradi

هفتصد، عددِ خوبیه. هرچیزی که «هفت» داره رو دوست دارم. یه مدت سعی کردم شبکه‌ی هفت - آموزش - رو دوست داشته باشم ولی نشد از بس که دوست‌نداشتنی بود :| میخوام هفتصدمین پست، خاطره‌دار بشه. هفتصدمین پست بشه خاطره‌ی خوبی که هر وقت بهش سر بزنم - و بزنید - بهم - و بهتون - یه حالِ خوشی دست بده. شاید به هشتصدمین نرسم. کی چی می‌دونه؟! میخوام حس خوبی داشته باشه پست‌های بعدی. میخوام حسِ خوبی داشته باشم زین پس.

 و اما چطوری؟!

از اونجایی که بلاگرجماعت خلاقیتِ خوبی دارن، می‌ذارم به عهده‌ی خودتون! هرطور که دلتون میخواد بهم یادگاری بدید و هرچی که دلتون میخواد از من یادگاری بخواید :دی البته حتماً هم باید یه یادگاری ازم بخواید ها. ببینم چه می‌کنید :دی

+ من همیشه برای قبول کردن مسئولیت و یا قول دادن واهمه داشتم :|‌ بدقولی هم نمی‌کنم‌ها. تمام تلاشم رو می‌کنم که چیزی که از من بخواید رو یادگارپیچ کنم و تحویل بدم :دی

++ پیوست :)

  • Mr. Moradi

داشتم دور ساختمون می‌چرخیدم. دنبال در خروجی بودم. محوطه ساختمون خیلی بزرگ بود و اشتباه اومده بودم. یه‌نفر داشت شیشه ماشینش رو تمیز می‌کرد. بهش گفتم این در خروجی کدوم طرفه؟ گفت این سمت فکر نمی‌کنم باز باشه. اون یکی در هم خیلی دوره. پیاده‌ای؟ گفتم آره. گفت بشین برسونمت :)) خشکم زد. حالا نه اینکه بترسم. نه. ولی غریبه بود. چهر‌ه‌ش هم خلاف :| - خدایا ببخشا! - گفتم نه دیگه. گفت بشین برسونمت. منم باید برم بیرون. یه نگاهی به داخل ماشینش کردم. هیشکی پشتش نبود. نشستم. سوییچی که دستم بود رو به حالت تهاجمی (!)‌ گرفتم و دستم رو روی دستگیره گذاشتم. حرفِ ترس نیست. یهو دو نفر از پشت در می‌اومدن و تیزی میذاشتن بیخ گلو، انصافاً هیچ حرکتی نمی‌شد زد. و این رو هم می‌دونم که خییییلی توهمِ توطئه توی این فکر هست :)) ولی واقعا این بی‌اعتمادی نتیجه‌ی چیه؟ هیچی دیگه! فکر کنم بنده خدا هم فهمید یه مقدار بهش مشکوکم. :))) به هر صورت زنده رسیدم دم در. حالم از این فضایی که خودم برای خودم ساختم - جامعه کلیاتش رو ساخته و ما جزئیاتش رو! - بهم می‌‌خوره. خدا ببخشه دیگه -__-

+ میشه بی‌اعتماد نبود؟ :)) 

  • Mr. Moradi

هرچه که اسمش را بگذارید بسیار مرموز است! 

دوسال پیش، وقتی همسایه‌ی بلاگری، به مراسمی نسبتاً دانش‌آموزی دعوتم کرد، به علت امتحان ریاضی عذر آوردم و نرفتم، که حقیقتاً، از همان هشت صبحش که تازه صبحگاهِ مدرسه بود، پشیمان شده بودم. اصلا آن روز امتحان ریاضی هم نگرفتند و از بخت و اقبال، هنر امتحان کتبی گرفت - بدون اطلاع قبلی! - :| یعنی اگر می‌رفتم هیچ اشکالی در نظام درسی‌ام رخ نمی‌داد که هیچ! بلکه دبیر هنر نیز گرفتاری‌ام در ورقه را نمی‌دید! 

حالا دیروز، ما را از برنامه‌ای مطلع کرده بودند که هم بسیج‌مان فعال می‌شد - برای سربازی کاربرد فراوان دارد! - و هم در اولویت کارت سبز قرار می‌گرفتیم - مربوط به بسیج - و از این دو مهم‌تر، به ما ناهار هم می‌دادند! اما در آن ساعتی که آن‌ها گفتند من کلاسی داشتم که بابتش هزینه‌ای باید بدهم و دلم نمی‌آمد که یک‌جلسه‌اش را غیبت کنم! راستش همان اول صبح، یعنی حدود هشت‌ونیم که مسیر طاقت‌فرسایی را رکاب می‌زدم، در دلم تشکیکی آمد که دور بزن! اما دور نزدم. و از قضا، استادِ دوره نیز نیامد و دست از پا درازتر برگشتم خانه؛ بی‌آنکه به مقصدی رسیده باشم. جدای از فعال شدنِ بسیج و برگ سبز گرفتنی که از دستشان دادم، از دست دادن ناهار را چگونه هضم کنم؟! :دی

  • Mr. Moradi

توی کلاسی ناظر بودم. مدرس - که بعداً درباره‌ش می‌نویسم - یک سوالی پرسید. «کی می‌تونه همین حالا مرگ مادرش رو قسم بخوره که تا حالا خودارضایی نکرده؟»

نتیجه وحشتناک بود. فقط یک‌نفر دستش رو آورد بالا. و تا آخر هم پای حرفش موند. کاملاً مطمئن. کاملاً. و بقیه ساکت. ساکت. ساکت. می‌دونید مدرس چی گفت؟ بهش گفت تو بین پونصد نفر - هم پسر و هم دختر - که از صبح میان کلاس، تنها کسی هستی که دستت رو آوردی بالا! و من همینطور ناظر بودم. همینطور ناظر بودم. همینطور ناظر بودم. 

+ کلاس حدوداً چهل نفره بود. 

++ این یک چشمه از عمق فاجعه‌ست فقط! آمار همجنسبازی، روابط نامشروع - از جمله رابطه با محارم - و موارد مشابه بسیار ناامیدکننده‌ست.

  • Mr. Moradi
up