مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : بهترین میزبان عالم
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید
تصویر : میدان شهرداری رشت؛ رمضان 96

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۶۶ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

باید اعتراف کنم غروب دیروز، تقریباً دردناک‌ترین غروبِ تعطیلاتِ نوروزانه‌ای بود که داشتم! واقعاً نوروز رو تلف کردم. یعنی تلف‌هاااا! :|

از همون اول کلاس خلوت بود. دبیر زبان درس که نداد. و امروز با این‌که خوابم نبرد سرِ کلاس ولی نزدیک‌ترین حالت به خواب رو تجربه کردم :دی برای اولین بار در دوران تحصیل.

زنگ‌های بعدی هم کم از بی‌کاری نداشتن. مهم نیستن. اصلاً :/ باید شروع کنم درس‌خوندن رو. و خوندنِ خیلی چیزهای دیگه‌ای که نخوندم. البته که امیدوارم فکر و ذهنم خالی بشه از این مزخرفاتی که فعلاً روش سیو! شده. می‌خواستم بگم ای‌کاش همه‌چی برمی‌گشت عقب که یادم اومد برگشته بود. شاید باورتون نشه ولی یه‌بار زمان برگشت عقب. همون موقع که این پست رو نوشتم. واقعاً انگار گذشته داشت تکرار می‌شد! وای من دیگه چه خنگی‌ام آخه :/ چرا هدرش دادم؟ :|

:::

حتی نهج‌البلاغه رو هم واسه آزمون نخوندم. و متن کنفرانسش رو ننوشتم :/ این نیز بگذرد :)) 

  • Mr. Moradi

بسم الله...
«... بعضی بودند که کفشدوزک را به‌عنوان حیوانِ خانگی نگه‌می‌داشتند... مهم‌تر اینکه کفشدوزک حشره‌ای اجتماعی‌ست و باید بیشتراز یکی نگه داشت، نگران شدم. نگران شدم کفشدوزکم تنها باشد.» | محمد طلوعی-داستان همشهری
خسته بودم. نه در ظاهر. ولی حالی نداشتم. نه توانِ فکر کردن و نه توانِ فکر نکردن. به خودم گفتم این همه روزها رو با استرسِ درس، درس نخوندی! بیا یه امروز رو بدونِ استرسِ درس، درس نخون! پیشنهادِ سختی نبود. تنبلیِ نوروز، فکرِ آشفته و تشویشِ خاطر، از سختیِ هر پیشنهادی کم می‌کنه. هرچند همین الان هم مضطربِ درس هستم، ولی صبح بی‌استرس رفتم سراغ تلگرام!
از مرورِ اشتباهاتم دلِ خوشی ندارم. اما وسوسه این اجازه رو نمی‌ده به علتِ اشتباهم فکر نکنم. دیشب در اوجِ لحظاتی که هر آن فکری می‌شدم که چرا؟ ، یه‌داستان ساختم. یه داستان ساختگی. حتی همون نصفه‌شبی برای سنجشِ میزانِ منطقِ داستان بلند شدم و قسمتِ مهم و سخت‌ـش اجراش کردم. قابلیت اجرایی هم داشت. اول لوکیشنش مدرسه بود. با هنرنماییِ آقای ر.! به یه‌دانش‌آموز هم نیاز بود که بشه گروگان. گروگانِ یه آدمِ خارجی-خارج از مدرسه-، که می‌تونه همون ساقی باشه! چه باحال! داد و بیداد رو هم زدم روی بک‌گراندش. ولی «فرار» اصلی‌ترین بخشِ ماجرا بود. تعقیب و گریز همیشه از علایقم بوده. نه فقط توی فیلم‌ها! و نه به شیوه‌ی برنامه‌ریزی شده‌ی فیلم‌ها! واقعی. واقعی. واقعی. خیلی خوب بودم پسر. آخرش رو می‌تونستم دو جورِ متفاوت تموم کنم. با کشته شدنِ خودم و بی‌کشته شدنِ خودم! همه‌چیز بستگی به این داشت که وقتی تیر رو میزنم، اول می‌پرم اونور یا اول تیر می‌خورم. نه نه! بستگی به حرفه‌ی یارو هم داره. همه‌چیز دستِ نویسنده‌ی داستان که نیست!
آره. این روزها ناچارم. ناچارم یه‌جوری فکرم رو کج کنم. خیلی وقت‌ها کج نمیشه. یعنی میشه. ولی نه. راستش نمیشه. خیلی وقت‌ها سعی می‌کنم سالم‌تر بهش فکر کنم. نمیدونم چرا. نمیدونم چی داره که بقیه‌ی تصوراتم ندارن. نمیدونم. مثلاً باید توی نظام خلقت یه‌چیزی هم میذاشتن که آدم‌های مختلف و موقعیت‌های مختلف رو تجربه کنه. حداقل یه‌بار! البته ما فکر می‌کنیم یه‌چیزی رو یه‌بار تجربه کنیم دیگه دلمون نمیخوادش! اتفاقاً برعکس. کسی که یه‌چیزی رو ببینه، صدبار دیگه هم میخوادش. واسه همین توی نظام خلقت همچین شر و وری نذاشتن! نظام نمی‌شد دیگه که.
پنج روزی میشه که هر روزش منتظریم یکی زنگ بزنه بیاد خونه‌ـمون! کلاً چهارتا خونه هست که میریم. یکیشون نمیتونه بیاد. سخته! ولی میاد. میدونم بالاخره یه‌بار سرزده میاد! عمه‌ست دیگه، عادت نداره قبلش خبر بده. پارسال من روم نمیشد برم سالن ببینمشون! خب بی‌خبر میان، لباسِ خونه، همیشه مناسب نیست. اون سه‌تا خونه هم ، باز یکیشون نمیاد. خسته‌ست. راهش دور و سنش بالاست. بیاد که چی؟! همین دیروز اونجا بودیم دیگه! اون دوتا هم یکیشون همون روزِ دوم زنگ زد و اومد! برخلافِ پارسال که نه خودش اومد و نه ما رو دعوت کرد! و نه حتی یه زنگِ خشک و خالی زد! نمیدونم امسال چی شده که اینطوری کرد. اون یکی. به‌واقع همش منتظرِ همونیم. البته من که منتظر نیستم! دیدن ندارن که! والا. ولی خب بیاد بره راحت بشیم دیگه! میگن شاید فردا بیاد. بیاد و بره و بریم و بیایم، دیگه رسماً نوروز تموم شده. مدرسه هم وا میشه و خیلی زود باید بشینم پایِ درس‌هایی که نمی‌فهممشون. راستی، تغییر رشته هم میشه داد. ولی بدبختی اینه که به هیچ‌کدوم از رشته‌های دیگه و مشاغلش علاقه‌ای ندارم. حوصله‌ی سختی‌های تجربی رو هم ندارم. زندگی شاید همین باشه!
البته من صبح ندارم زیاد. دیگه صبح‌ها ، فدای نصفه‌شب‌هایی میشن که ناچارم. ناچارم اونقدری فکرم رو کج کنم و اونقدر به تلگرام سر بزنم و اونقدر بیدار بمونم، تا بالاخره خوابم ببره. حیفِ این صبح‌ها! یادش بخیر. قبل از این‌که نود و شیش برسه، می‌خواستم صبح‌های نود و شیش، زودتر از روزهای دیگه، بیدار بشم و برم بیرون. شهر، صبح‌ها به یه‌شکلِ دیگه‌ست. پاک‌تر و ساده‌تره. بگذریم. نه من بیدار شدنی هستم و نه اراده‌ی رفتن دارم! اراده. یه‌بار دو و نیمِ نصفه‌شب، به یکی گفتم دعا کن خدا بهم عقل بده! یادم نبود. حضورِ ذهن نداشتم. باید میگفتم اراده. البته اونم دعا نکرد خدا بهم عقل بده. گفت عقل داده، دعا میکنم واسه سلامتی و عاقبت‌به‌خیری. همینم خوبه. خدا بده برکت.
ظهر رو یادم نیست. یعنی یادم هست. به بطالت دوران میگذروندم. از چند روز پیش که شنیدم لیله‌الرغائب در راهه، همش به فکرِ پارسال میفتم. پارسال اتفاقِ خاصی نیفتاد. ولی یادم هست که مثل همین روزها دلم گرفته بود. نه مثلِ این‌روزها! بهتر و پاک‌تر و سالم‌تر و عاقل‌تر از این روزها. دلم گرفته بود و یه‌خواسته داشتم از این شبِ آرزوها. یادم هست. پارسال، لااقل مطمئن بودم که صدام میرسه به خدا. مطمئن بودم. ولی امسال نه. من امسال نه تنها روم نمیشه خواسته‌ای داشته باشم، حتی روم نمیشه حرفی بزنم، ضمنِ اینکه حتی صدام به همین سقفِ بالایِ سرم هم نمیرسه. مطمئنم.
زندگی میگذره. و ما هیچ‌جوری نمی‌تونیم جلوش رو بگیریم. نمیدونم چرا ازش استفاده نمی‌کنیم! انسان ضعیف آفریده شده. انسان، بدجور بی‌اختیاره. نه. منظورم این نیست که اختیارِ اعمالِ خودش نداره، بلکه اختیارِ خودش رو میفروشه. به تک تکِ افکاری که توی سرش میچرخن. منم اختیارِ خودم رو فروخته بودم – شاید هنوز هم فروخته باشم – به فکرِ تو.
ساعت رو رسوندم به شیش و هفتِ غروب. پارچه‌ی نون رو برداشتم و زدم بیرون. دوچرخه رو هم برداشتم. دوچرخه فکرم رو کج می‌کنه. مسیرش رو عوض می‌کنه. کلاً وقتی با این وسیله‌ام انگار که همه‌چی آرومه! البته این دروغه. یه دروغ که همین الان ساختمش. فقط وقتی باهاشم، میتونم عصبانیتم رو باهاش خالی کنم. مسیرها رو رفتم. یک‌بار و دوبار. قبلاً هم میدونستم. الان هم بهم ثابت شد که رانندگی هیچ‌وقت تکراری نمیشه. البته دوچرخه‌سواری که به‌پای رانندگی نمیرسه! ای‌کاش گواهی داشتم.
من بارها ناخودآگاه حرف میزنم با خودم. فرق نمیکنه راه برم یا با دوچرخه باشم. بعد یهو به خودم میگم خفه‌شو! از دستِ خودم عصبانی میشم. از دستِ روزگار! البته روزگار، روزگاره! و ما باید بهش قانع و راضی باشیم. خب نیست و نشد دیگه! قرار نیست همه‌چی بشه و خوب باشه که! ولی عصبانی میشم. از دستِ خودم. از دستِ فکر و خیالاتم. پیاده که کاری از دستم بر نمیاد! ولی امروز با دوچرخه کاری کردم و فکرم جوری کج شد که جز نگرانی از اینکه اگه ماشینِ جلویی ترمز کنه کدوم‌ور برم، به‌چیزِ دیگه‌ای فکر نمی‌کردم. البته اینم دروغه! یه‌دروغ که همین الان ساختمش! چون هرچقدر هم که عصبانیت‌م کم شده باشه، باز هم ذهنم درگیرش شده بود و فقط فرقش این بود که حالا از نفس افتاده بودم! از نفس افتاده بودم و نمی‌تونستم عادی باشم.
تصمیم گرفتم یه ماشینی رو تعقیب کنم. تعقیب و گریز رو دوست دارم. آدم رو از نفس میندازه و همه و همه‌ی فکر و حواسِ آدم رو مشغولِ خودش می‌کنه. یکی رو انتخاب کردم. اما انتخاب همینجوری نیست‌هااا! خیلی دقت می‌خواد. هرچیزی رو نباید برای تعقیبِ‌آزمایشی انتخاب کرد. هرچیزی حقِ تعقیب شدن نداره. بعضی هم قابلیتِ تعقیب ندارن. وسیله‌ی خاصی می‌خوان یا وسیله‌ی خاصی نمیخوان!-نیاز به پیاده بودن دارن- هرچند خودم خیلی ساده ماشینی که از پیچ جلویی گذشت رو انتخاب کردم. فقط با دیدنِ پنجره‌ی پشتی ماشین! هنوز از کوچه دور نشده بود که نگه داشت. به خودم گفتم تو هم با اون انتخابت! رفتم جلوتر و جلوی دادگستری وایستادم. راننده رو نمی‌دیدم. فقط آنتنِ بالای ماشین مشخص بود. توی تعقیب نباید توی چشم باشی. جوری باید بود که طرف هرجایی ببینتت انگار بارِ اولِ که تو رو می‌بینه! لازم هم نیست درخت و آسمون رو نگاه کنی. همین‌که گاهی علاوه بر بقیه، به اون هم زل بزنی، دیگه تو رو یادش نمی‌مونه! البته این‌حرف‌ها همه من‌درآوردی محسوب میشه. فکر کردم داره راه میفته. نیفتاد. صبر، بیشترش جایز نبود. رفتم یه دور بزنم تا اگه باز هم بود، ادامه‌ی ماجرا رو انجام بدم. یه سه چهار دقیقه‌ای طول کشید. ولی وقتی اومدم هنوز بود. رفته بود نون بخره. یادم نبود اونجا هم نونوایی هست. یه‌نونواییِ جدید رو هم شناختم! اینم از مزایایِ تعقیب و گریز! البته نه گریزی در کار بود و نه تعقیبی. سرِ چهارراهِ اول نه، سرِ دومی، پشتِ چراغ موندم ولی سمتِش نه. رفتم اونور و همین ترافیکِ ماشین‌های اومدنیِ اون‌طرف باعث شد دور بشه. اونقدری که دیگه حواسم سرش نبود. رفتم جلوتر و کنار وایستادم. با خودم گفتم درسِ اول، اینکه همیشه هم‌جهت و در سمتِ سوژه وایستا! دوباره حواسم پرت شده بود و هیچی جلودارِ فکرِ پرت‌شده نیست.
سه‌باره اومدم شهرداری. زدم کوچه هتل‌اردیبهشت رو رفتم. یه‌سرپایینیِ عالی. فکر آدم که بهش باد بخوره، راحت میشه. البته فقط چند دقیقه. رسیدم استادسرا. از کنارِ مغازه‌ای، که دیوارِ سرمه‌ایِ کنارش، خاطره‌ساز بوده برام، رد می‌شدم که دیدم صدای آهنگ میاد از داخلِ مغازه. صاحبش رو نمی‌شناسم. حتی قیافه‌اش رو هم ندیدم. وسایلی که پشتِ شیشه‌ی مغازه دید داره، خیلی خاک گرفته‌ست. نمیدونم چندسال بهشون دست نزده. ولی باید خیلی قدیمی باشن. نگه داشتم کنارِ همون دیوارِ سُرمه‌ای. رفتم کنارِ مغازه. هرچی سعی کردم چیزی بفهمم از آهنگش، نشد! فکر کنم ترکی بود. بعدِ چندثانیه، که صدای اعلامِ‌برنامه مانندی رو شنیدم، فهمیدم رادیوئه. فکر کنم رادیو آوا. فقط رادیو آوا اونقدر خوب آنتن میده. داخلِ مغازه نورِ زیادی نبود. یه‌نورِ کم و دلگیری داخلش بود. داخلش هم خاک گرفته‌ست و قدیمی و این دلگیرتر می‌کنه ماجرا رو. و همچنین وسایلِ بهم ریخته. اگه کتاب‌فروشی بود عاشقش می‌شدم!
تا حالا نشده نونوا منو بشناسه یا متقابلاً من بشناسم و سلام و علیکی داشته باشم. کلاً همینطوری بوده همیشه. هیچ‌وقت یه‌جا ثابت نبودیم. نه فقط جا و مکان و خونه و خرید و این‌ها! سرِ هیچی. سرِ هیچی ثابت نمی‌موندیم. بگذریم. کنارِ مغازه نگه داشتم. دست کردم توی جیبم. هرچی در میومد ده تومنی! انگار همشو همین امروز عیدی دادن. بالاخره دوازده‌تا نون جدا کردم. پولش رو دادم. سردش کردم. پارچه نون رو هم آوردم و گذاشتم روی دسته‌ی دوچرخه. نمیدونستم باید چیکار کنم. سرم رو برگردوندم و «خسته نباشید»ی گفتم و راه افتادم. کاری که هیچ‌وقت انجامش نداده بودم.

  • Mr. Moradi

دیروز ساعت هنوز به چهار نرسیده بود. روی همین صندلی نشسته بودم. رفته بودم داخلِ پنل و می‌خواستم یک‌پستِ کوتاه بذارم. که بعداً یادم بیاره چقدر استرس داشتم. که چقدر فشارم بالا پایین می‌شد. می‌خواستم توی پُست از خودم بپرسم من حق دارم؟ حق دارم استرس داشته باشم؟ حق دارم فشارم بالا و پایین بشه؟ حق دارم نگران بشم؟ حق دارم دلم بخواد گذشته اینطوری نبوده باشه؟ حق دارم؟ یا اینکه حق ندارم؟ همین سوال‌های بی‌جواب رو از خودم می‌پرسیدم و تایپ می‌کردم. نگران بودم. و حوصله‌ی تایپ رو نداشتم. روی همین صندلی نشسته بودم و پشتی‌ـش رو تا جایی که خم می‌شد، خم کرده بودم. کلید‌ها و کاغذ‌های توی جیبِ شلوارم، تعادل لپ‌تاپ رو روی پام بهم می‌ریخت. چشمام بسته می‌شد و حوصله‌ی فکرکردن نداشتم. همه‌ی نوشته‌ها رو پاک کردم و زدم روی انصراف. چندباری که پنل رو رفرش کردم مرورگر رو بستم. رفتم سراغ آهنگ‌ها. هندزفری چند متری ازم فاصله داشت. اما مثلِ این می‌موند که کیلومترها ازم دور شده. حوصله نداشتم خم بشم و یا بلند بشم و برش دارم. بی‌خیالِ آهنگ شدم. لپ‌تاپ رو خاموش کردم. با اینکه هنوز روی همین صندلی نشسته بودم ولی صندلی یه‌کم جلوتر از الان بود. کنارش هم صندلیِ دیگه‌ای نبود. برخلافِ میلم از روی صندلی بلند شدم. لپ‌تاپ رو گذاشتم سرِ جاش. گوشی‌ـم رو که زده بودم به شارژ نگاه کردم. من واقعاً چه نیازی به شارژ داشتم؟ اولش سی و هفت درصد داشت و الان شده بود چهل و نُه. نشستم کنارش. می‌خواستم حداقل به پنجاه برسه. خودم هم دقیقا نمی‌دونستم چه نیازی ممکنه به گوشی داشته باشم. وای فای رو روشن کردم و دوباره پنلم رو رفرش کردم. انگار که توی این کمتر از یک‌دقیقه چه اتفاقی ممکنه توی وبلاگم افتاده باشه! رفتم اینستا. رفرش کردم. عکس‌هایی که جدید نبودن رو نگاه کردم. اومدم بیرون. یادم نیست نگاه کردم چند درصد شارژ داره یا نه. ولی حتماً به پنجاه رسیده بود. گوشی رو برداشتم و گذاشتم توی جیبم. کاپشن‌ـم رو هم برداشتم. داشتم فکر می‌کردم که آیا جزوه‌ی نهج‌البلاغه رو هم بردارم یا نه؟ برداشتم و گذاشتم توی جیبِ کاپشن‌ـم. یه‌جوری بود. حقیقتش نمی‌خواستم اونجا بخونمش. فقط می‌خواستم حواسِ یکی رو پرت کنم! آره والاع! ولی دیدم یه‌جوریه. برداشتمش. انداختمش روی تپه‌ی کتاب‌هام. سه‌تا شکلات توی همون جیبِ کاپشن‌ـم گذاشته بودم. نمیدونم چی فکر کرده بودم با خودم! ولی حتماً فکر کرده بودم که نیاز میشه. خودکار رو هم گذاشته بودم. رفتم جلوی ساعت. ساعت هنوز چهار نشده بود. اما از اونجایی که باتریِ ساعتم ضعیف بود و عقب می‌اومد، تنظیمش کردم روی چهار. چهار تمام.
هوا بارونی بود. سرد و ابری و ترسناک. من ناراحت بودم. حوصله‌ی تکرارِ دیروز رو نداشتم. تازه دیروز جوری نشسته بودم که هیچی و هیچ‌کس توی زاویه‌ی دیدم نبودن. هرچند هیچ‌کس نفهمید که من تلویزیون رو نگاه نمی‌کردم! بلکه در واقع از توی آینه‌ی ویترین حواسم به همه‌جا و همه‌کس و همه‌چیز بود. و هرازگاهی به خودم یادآوری می‌کردم که اجسام و حتی اشخاص از آنچه در آیینه می‌بینید به شما نزدیکترند! اینو وقتی بیش‌تر فهمیدم که بقیه راه می‌رفتن. و من چقدر احمقانه با دوسالِ پیش مقایسه می‌کردم همه‌چی رو. توی این دوسال چه بلایی سرِ هم آورده بودن که دیگه هیچ نگاهی نبود؟
دمِ شیرینی‌فروشیِ‌ خاطره‌انگیزم نگه داشتیم. با اینکه سردر و ویترین و شکل و شمایلِ مغازه رو عوض کردن، ولی هنوز جعبه‌هاش همون‌شکلی‌ان. در عینِ حال که از خدام بود که از اینجا بخریم و برای چند لحظه بیش‌تر، این جعبه‌های دوست‌داشتنی رو ببینم، ولی گفتم بریم یه‌جای دیگه. رفتیم اونجا و شیش‌تومن کمتر ضرر کردیم! توی مسیر بودیم. افتاده بودیم توی جاده‌خلوت! البته دیگه خلوت نبود. اون‌موقع‌ها که تازه ساخته بودنش، من اینجا رانندگی می‌کردم. گاز و فرمون دستِ من بود. چه خوب بود. توی این فکرها بودم که مامانم حرفی رو زد. یه‌حرفی که داداشم، وقتی رفته بودیم شیرینی‌فروشی، بهش گفته بود. زبونم بند اومده بود. هنوز به میدون نرسیده بودیم. دیگه نفهمیدم چجوری به میدون رسیدیم و دور زدیم و رفتیم توی کوچه. می‌دونید؟ نمی‌دونید که! حرفی رو زد که خیلی‌وقت پیش‌ها هم باید می‌زد. هرچند یکم دیر، ولی دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه! بگذریم! همین‌الان هم همون «هرگز نرسیدن» هست! حرف هم بادِ هواست و اثری نداره.
نزدیک بودیم. پیچیدیم توی کوچه. از همونجا ماشینِ فرودگاه رو دیدم. تا حالا ندیده بودم ولی وقتی نمره 44 رو دیدم، مطمئن شدم. این همون فُلانی بود. این که گفته بود نمی‌خواد امسال بیاد؟!‌ برام مهم نبود. تهِ دلم رو نگاه کردم. نه! واقعاً دیگه برام اهمیتی نداشت. اونطرف رو نگاه کردم. پرایدِ نقره‌ایِ نمره 99 نشون از این داشت که یکی دیگه هم اومده. هردوتا خاله بودن. ولی خب! اون‌یکی خاله‌تر بود شاید. ناراحت نشدم. خوشحال هم نشدم. ولی برای این‌یکی یه «به‌درک» گفتم و واسه پراید نقره‌ایه نه. فرقشون همین بود.
زنگ شیشم رو زدیم. طبقه سوم. یادش بخیر! اون‌موقع‌ها که تازه خونه رو ساخته بودن یادمه. حیف شد اون خونه‌ی ویلایی.
پله‌ها رو می‌رفتیم بالا. این پله‌ها هیچ خاطره‌ای با خودش نداشت. لعنت به تک تکشون.
هرجایی، تقریباً بدترین جا برای نشستن به من میرسه. حالا گاهی بدترین هم نباشه، ولی آخرین جایِ ممکن هست. این‌بار هم همینطور. دیدم اینطرف جا نیست. ولی اونطرف یه‌تک‌نفره هست. گفتم برو تا ازت نگرفتنش همینو! گفتم از کدوم‌ور برم اون‌ور؟ شاید دیشب ده‌بار این قسمت رو ویدئوچک زده باشم! بقیناً باید از همین‌ور میرفتم اون‌ور. ولی چرا عجله کردم؟ که پام بخوره به اون میزِ کوچیک؟ چرا تند رفتم؟ چی باعث شده بود که عجله کنم؟ می‌دونید؟ من نمی‌بخشم اونایی رو که کاری کردن که وقتی من به اینجا رسیدم، عجله کنم. و عمراً شما نمی‌تونید منظورِ من رو بفهمید!
همین‌که نشستم به عجله‌ام فکر کردم. هنوز توی فکرِ عجله بودم، که گفتن کاپشن رو در بیار، گرمت میشه. شاید اگه اونجا عجله نمی‌کردم، یا اگه اینجا به اون‌عجله‌ی ناخودآگاه فکر نمی‌کردم، میگفتم نه خوبه راحتم. ولی تکرارِ یه‌اشتباه مثلِ این می‌مونه که خودت باعثش شده باشی. وقتی خودت باعثش نشدی، پس نباید تکرارش کنی!! کاپشنی که سه‌تا شکلات داخلِ جیبش بود رو در آوردم و گذاشتم کنارم. نگاهم می‌چرخید. نمی‌تونستم چشمم رو کنترل کنم. قرنیه‌ام می‌لرزید. شاید از عجله بود!
همچنان ناراحت بودم. به این فکر می‌کردم که حق داشتم که همه‌چی رو بهتر ببینم؟ فکرم سرِ این بود که اگه یه‌چیزایی بینِ آدم‌ها نبود، چی می‌شد؟ مثلاً اگه «پول» نبود. یا مثلاً «دورویی» حتی. داشتم به این فکر می‌کردم که اگه صفاتِ سلبیِ خدا، از بنده‌هاش هم سلب شده بود، دنیا چه شکلی می‌شد؟ حالا نه به اون صورت! ولی ای کاش یه‌مقداری سلب می‌شد از این بنده‌های گمراه.
چایی آورده بودن. چایی رو گرفتم. داغ بود. تا نعلبکی رو بردارم و بذارم روی میز و تا بخوام چایی رو بذارم روش، دستم می‌سوخت. حداقل درد داشت. شاید اگه سه چهار سال پیش بود، یا شاید شیش هفت سال پیش، چایی رو ول می‌کردم و می‌ریخت رو فرش. ولی حالا؟ نه. دستم می‌سوخت و همچنان چایی رو نگه می‌داشتم. این همه‌ی فرقِ من بود با چندسال پیش. همه‌ی همه؟ نه!
نوشتن از واقعیت، اونطور که دلت بخواد، سخته! حتی توی ورد. حتی جایی که هیچ‌کس نمی‌خونه. یه‌چیزایی باید بمونه و آدم برای خودش تکرار کنه. اونقدر تکرار کنه تا هیچ‌وقت یادش نره. اونقدر که بمیره.
نمی‌دونم ساعت چند بود. حتی نگاه نکردم ساعتِ خودم رو. در زدن. صاحبِ دوتا ماشینِ پایین بودن. پا نشدم. ولی چاره‌ای نبود. آخرش که چی؟ دوتا نکته داشت اون لحظات. یک اینکه وقتی کسی ازتون دور هست، دستش رو نگیرید و نکشید جلو! چون اون وقتی نمی‌خواد روبوسی کنه، حتی اگه شده بزنه زیر میز و سینیِ چاییِ داغ رو بریزه روت، روبوسی نمی‌کنه! حیف که من دهه هشتادی نبودم خاله‌‌ فُلانی!! نکته‌ی دوم هم این‌که یک کیلو کِرِم نزنید به صورتی که می‌خواید باهاش روبوسی کنید. :|
:::
همه‌ی این‌ها گذشت. هیچی نمی‌مونه. از ته دلم امیدوارم، یه‌روزی همشون پشیمون بشن. از اینکه اینقدر همه‌چی رو از همه‌چی جدا کردن و اینقدر برای خودشون سیاست‌بازی در آوردن و بخاطر هیچ و پوچ، این‌همه مدت، این‌همه سال، این‌همه عُمر رو به هدر دادن. حس می‌کنم هنوز وقتش نرسیده، وگرنه چهارشنبه و پنج‌شنبه می‌تونستن نشونه‌هایی از این پشیمونی باشن. حیف که نیستن. و همه‌چی موند که سالِ بعد، شاید هم دوسال بعد، دوباره تکرار بشه.
حالا من موندم و این‌که آیا حق دارم همه‌ی دیروز و امروز و فردا رو خرجِ فکر و خیال کنم؟ نه که ندارم. لیکن چه چاره با بختِ گمراه؟

  • Mr. Moradi

یه دلگرفتگیِ خاصی دارم. که میدونم بخاطرِ چیه. ولی هیچ‌غلطی واسه رفع شدنش نمی‌تونم انجام بدم. 

:::

امروز همه‌چیزش خوب بود، از اون روزهایی که بود که دیگه قرار نیست تکرار بشه. همین یه‌مورد می‌مونه تا چندسال. به‌واقع باید ثبتش کرد توی تاریخِ خانوادگی. ولی فقط اونجایی که شوهرخاله‌م بعد از فیض بردن از استعداداتِ فوقِ پیشرفته‌ی برادرم [که به همه‌ش اشاره کردن جز اینکه آدمِ الاغی تشریف داره :دی] رو به من گفت خب شما چه استعدادی داری؟ درسته که اونجا خندیدم و گفتم درس خوندن، ولی دوست داشتم بعد از این بهش بگم خودت به‌جز گداییِ «خونه» از پدر زنت چه استعدادِ دیگه‌ای داری؟ :| طرف خونه‌ش رو هم با گریه و زاری و مظلوم‌نمایی از پدر زنش گرفته ، اونوقت به من میگه چه استعدادی داری!! فضولچه! البته نظرِ شخصِ من اینه که این مورد رو نباید به روش آورد و بحثش رو کرد بعد از چندسال. ضمنِ اینکه یقیناً به قصدِ دعوا نرفتم مهمونی!! ضمنِ اینکه‌تر این‌که زشت بود جلو بچه‌ش ضایع بشه. ضمنِ اینکه‌تر تر این‌که لطفا فضول نباشید :| 

+ حالا نه اینکه من استعدادی نداشته باشم. همین بلاگری استعداده :/ والاع :/ :دی

  • Mr. Moradi

گفتم نیم‌ساعت دیگه تحویله. گفت خب باشه. میای؟ گفتم بریم. رفتیم. ساعتم باتریش ضعیف شده. ولی می‌دونستم بیست‌دقیقه عقبه. ساعت، به ساعتِ ساعتِ من، یک و بیست دقیقه بود. که در واقعیت می‌شد یک و چهل دقیقه. یعنی هیجده دقیقه تا تحویل. با خودم اینا رو می‌گفتم که رسیدیم. نگاه می‌کردم. میگفتم نه. بدرد نمیخوره بریم. طول کشید. بیش‌تر رفتیم و به‌طبع برگشتن طولانی‌تر شده بود. ساعتم رو بیخیال شدم. به ساعتِ شهرداری نگاه کردم. یادم بود که اونم پنج‌دقیقه عقبه. حساب کردم دیدم هفت دقیقه مونده به تحویل. گفتم بریم، مهم نیست. ولش. داریم. بریم. پنج دقیقه مونده بود. رفتیم. سرِ کوچه وایستادیم. بازم معطلی! ساعت رو نگاه کردم. دو دقیقه. یک دقیقه و چهل ثانیه. یک دقیقه و ده ثانیه. یک دقیقه. بالاخره به‌راه افتادیم. وسطِ راه‌پله بودیم که بمب ترکید. سال تحویل شده بود. ساعتم ده‌ثانیه عقب‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم.
نمی‌دونستن چرا ماتم برده. می‌گفتن چه قشنگه. می‌گفتم باشه. رفتم تو اتاق. ساکت بودم. عادت ندارم چیزی رو به زبون بیارم. ماتم برده بود. با خودم می‌گفتم باید عوض بشه. تو دلم می‌گفتم باید عوض بشه این لعنتی. راه می‌رفتم. اتاق رو متر می‌کردم. می‌رفتم تا ته و برمی‌گشتم. هیچی قرار نبود عوض بشه. همه‌چی همون‌شکلی بود. همه‌چی. تلفن زنگ خورد. عمه بود. گفت میاید؟ گفتیم میایم. بابام بهمون گفت : تَرسِه اَمان علی و سعید اَمارِه برخوُرد بوکونیم. هَسِه اینگار چی ایسَنِه. تو دلم گفتم هیچی نیستن. لعنتیا هیچی نیستن و گند زدن به همه‌چی. برام مهم نبود. قبلا چرا. ولی دیگه برام مهم نیست. رفتم ناهار. وسطِ غذا میگفتن بخور دیگه. میگفتم باشه. ساعت دو و بیست دقیقه شده بود. بیست دقیقه! سال تازه شده بود. ولی من که هنوز همونم. هنوز همون. همون. همون.
تلویزیون برنامه سه‌ستاره‌ی احسان علیخانی رو داشت. ساعت هنوز به سه نرسیده بود. یه‌دختره رو آورده بودن داشت حافظ رو می‌خوند. به‌جایی رسیده بود که علیخانی می‌گفت جونِ بابات دیگه چیزی به ذهنت نرسه که بخونی. اما خب بچه بود دیگه! البته ما هم بچه بودیم!! یه شعر ترکی هم خوند. عید رو هم ترکی تبریک گفت. انگلیسی هم. علیخانی رو دوست دارم.
آماده شده بودم. ساعتم عقب بود. دیگه نمی‌دونستم چقدر! برام مهم نبود. کاپشن رو برنداشتم. گرم نبود. سرد هم. ولی حالم بد نبود. از یادم رفته بود. حوصله نداشتم بهش فکر کنم. شیرِ آب رو یکم باز کردم. کفش‌ـم رو پاک کردم. رفتم دوچرخه رو نگاه کردم. اونجایی که لاستیکش ترک خورده بود. خواستم از توی شیشه‌ی تابلوی اعلانات یه‌عکس از خودم بگیرم بذارم تو استوری اینستا. پشیمون شدم. ماشین رفته بود بیرون. رفتم در رو بستم. البته پشیمون نشده بودم. یادم رفت. وگرنه ایده‌ی جالبی بود.

از این خیابونی که همش یادم میره اسمش رو نگاه کنم رفتیم. رسیدیم پشتِ چراغ قرمز. همونجایی که روبه‌روش بانک صادرات بود، سال‌ها! تعطیل بود همیشه ولی حداقل بود. خاطراتم هم با همون رنگِ آبیِ سر درش بود. سر درِ خاک‌گرفته‌ش که خاطراتم رو خاک کرد با خودش. چراغ سبز شده بود. به میدون هم رسیده بودیم. داشتم نگاه می‌کردم ببینم ماشینِ آشنایی نیست؟ نبود. خب به درک! پیاده شدیم. زنگ رو زدیم. در باز شد. داخلِ پارکینگ ماشین بود. بابام رفت ماشین رو از روی پل جابجا کنه. به در نگاه کردم. و به حیاط. البته پارکینگ! حیاط محسوب نمی‌شد. برقِ راه‌پله رو زدم. رفتیم بالا.

راه‌پله‌هاش عطرِ خاطره گرفته بود. خاطره‌ی اون روزِ بارونیِ عصبانی که شارژرم گم شده بود و همش تقصیرِ مامانِ بابام بود. خاطره‌ی اون روزِ آفتابی که از سایپا زنگ زدن و گفتن ماشین آماده‌ست، بیاین تحویل بگیرین و بابام منو نبرد و مامانی منو با شیشه‌های ادویه‌جاتِ دوست‌داشتنی‌ش داخلِ کمد‌های دوست‌داشتنی‌ترش و چراغ‌قوه‌ی نوکیا 1100 مشغول کرد. آره. داشت یادم میداد که چراغ‌قوه رو چجوری خاموش کنم که بابا زنگِ آیفون رو زد. بعدش بابام هرچی از پشتِ پنجره، ماشینو بهم نشون میداد من نمی‌فهمیدم کدومه! هی به پیکان‌ها اشاره می‌کردم میگفتم اون؟ اون؟ اون؟ میگفت نه! این؛ این؛ ایناهاش. حالا میریم پایین می‌بینی. البته مامانی فقط چیزایی رو از نوکیا بلد بود که بهش میگفتن. مثلاً من با اون دکمه قرمزه گوشی رو خاموش کردم، همه فکر میکردن گوشی رو خراب کردم. منم قهر بودم حاضر نبودم روشنش کنم. و اونا بیش‌تر فکر می‌کردن که گوشی خراب شده.

رسیده بودیم طبقه سوم. پله‌های اون ساختمون طوری بود که انگار رسیدیم طبقه چهارم. یا حتی پنجم. داداشم اول رفت تو. عمه‌م و مامانی. عمه‌م با اینکه خیلی با ده سال پیش فرق می‌کرد اما هنوز همون‌شکلی بود. کنار مامانی نشستم. همونطور گرم و دوست‌داشتنی. ولی چه‌فایده. دورانی که نباید، گذشت. بابام هم اومد بالا. در رو باز کردم. مامانی تعارف زد که بابام کنارش بشینه. بابام متوجه نشد. پا شدم که بابام بشینه. ولی دوباره دستِ تقدیر منو برگردوند همونجا. نشستم کنارش. سرش رو تکون می‌داد. می‌خندید. دیگه یادش رفته بود بگه «قَدِ قدِ قوربان». ولی هنوز همونطور مهربون بود.

عمه‌م شروع کرد به حرف زدن. بابام همراهی کرد باهاش. انگار نه انگار که همین چند روز پیش داشتیم درباره‌ش بحث می‌کردیم. میدونید؟ حس کردم همین الان علی هم بیاد کنارش بشینه ، باهاش حرف میزنه. حتی باهاش پاسور بازی می‌کنه. هیچ‌وقت حرفای پشتِ سری رو ملاک قرار ندید. توی فکرای خودم بودم. ساعتم رو نگاه کردم. هنوز ساعت سه بود. یعنی همون ساعتی که علیخانی برنامه داشت. حوصله نداشتم برگردم و ساعتِ واقعی رو نگاه کنم. اهمیتی هم نداشت. ساعتی بود که باید می‌گذشت. ناراحت نبودم. یادِ سه چهار سال پیش افتادم. شاید هم چهار پنج سال پیش. از قم اومده بودیم. اولین بار بود که مهمونِ عمه می‌شدیم برای چند روز. البته با احتسابِ اون‌دوره‌ی چندروزه‌ی تهران میشه برای بار دوم. رفتارش جوری بود که حس نمی‌شد مهمونی اومدیم. مامانی هم بود. مامانی هرجا باشه کسی اونجا احساس ناراحتی نمی‌کنه. البته اگه مامانی روی حالتِ دیفالتش باشه. که بود. معمولاً بود. مگه اینکه اون ذلیل‌مرده‌ها تنظیماتش رو بهم میریختن. یادِ یه‌چیزایی می‌افتادم و خجالت می‌کشیدمو ناراحت می‌شدم. من عادت دارم هرجایی برم، خاطراتِ ناراحت‌کننده‌ش رو به‌یاد میارم. یادمه دوسال پیش، وقتی واسه اولین‌بار داشتم می‌رفتم خونه‌ی خاله‌ام، به این فکر می‌کردم باید چه خاطره‌ای رو بخاطر بیارم اونجا؟ خب ناچاراً بی‌خیالِ مکان می‌شدم و سعی می‌کردم هر خاطره‌ی ممکنی رو بخاطر بیارم. وقتش شده بود گوشی‌ـم رو در بیارم و یه‌عکسی بگیرم. داداشم گیجه دیگه! وگرنه تبلتش بهتر عکس می‌گیره. خودش باید اقدام می‌کرد. یه‌عکسِ ساده از دست‌های مامانی گرفتم. یادم افتاد هفت هشت سال پیش که مامانی اومده بود خونه‌مون؛ آره، اون موقع‌ها هنوز می‌تونست راه بره، و تصمیم‌های خوب و بد بگیره؛ آره، اومده بود خونه‌ـمون و من دست‌هاش برام جالب بود. بچه‌ بودم دیگه. با دست‌های خودم مقایسه می‌کردم. از مامانم پرسیدم مامانی چرا دست‌هاش اینجوری شده؟ گفت بخاطر سنشه. سن که بره بالا اینطوری میشه. به خودش نگی‌ها. ناراحت میشه. سن! با خودم گفتم سن. مقوله‌ی عجیبی باید باشه. البته اون‌موقع‌ها که کلمه‌ی «مقوله» رو نمی‌شناختم. احتمالاً جاش با خودم گفته بودم چیز! چیزِ عجیبی باید باشه، سن. تا به خودم بیام داداشم دستش خورده بود و چایی‌ـش ریخته بود. تکون نخوردم. واکنش نشون ندادن بهتره! چایی ریخته بود توی کاسه‌ی آجیل و بعدش روی میز. و بعدش هم زمین. بابام گفت ریخته روی کاشی، بعدش گفت روی فرش. عمه‌م گفت مهم نیست که. هرجا بریزه. تی سَرِه فیدِه [فدا سرت].

نخودچی‌ها از دستِ من دور بودن. میدونستم عمه‌م نخودچی دوست داره و میگیره. یا حالا بخاطر کم‌شیرینیش یا کلاً دوست داره. اما جز یکی دوتا، بیش‌تر نصیب‌ـم نشد. نگاه‌ـم روی فرش بود، شاید هم روی نخودچی‌ها. یهو بابام به مامانی گفت : مار خاهی بوخوسی؟[مامان میخوای بخوابی؟] مامانی حواسش نبود. مامانم بی‌توجه به جوابِ داده‌نشده‌یِ مامانی گفت بیا اینور بشین شاید میخواد بخوابه. اومدم کنار داداشم. بابام دوباره سوالش رو تکرار کرد. این‌بار مامانی گفت نه زای، نخاهام بوخوسم.[نه. نمی‌خوام بخوابم]. کار از کار گذشته بود. یه‌فکری درِ سرم رو زده بود. عمه‌م پا شده بود که بیاد پتو مسافرتیِ‌ روی مبل رو برداره که راحت بشینم. پیش‌دستی دستم بود. گفتم مرسی مرسی، خودم بر میدارم. برداشته بود. گذاشت کنار مامانی. پیش‌دستی رو یه‌جایی گذاشتم. فکرش اومده بود به‌سرم. تلویزیون رو می‌دیدم. شبکه باران بود. داشت آهنگ محلی پخش می‌کرد. صداش پایین بود ولی سعی می‌کردم بفهمم چی می‌خونه. فکرش توی سرم بود. کنار مامانی نشسته بود. توی اون خونه بود. کنارِ پنجره. فکرش بدجور شیطونی می‌کرد. خوب نیست فکرها شیطونی کنن.

پیرهنم رو صاف کردم. توی دلم گفتم پس کو عیدی؟ عمه بی‌عیدی نمیذاره که. دوسالی بود که عمه لقمه‌بزرگ می‌گرفت. صد تومن، برای منی که کلِ عید‌ی‌های دهه اولِ زندگیم به پنجاه نمی‌رسید، مبلغ سنگینی بود. من به همون صدتومن قانع بودم. هنوز فکرش توی سرم بود. هنوز کنار مامانی بود. هنوز شیطنتش داغِ داغ بود. سعی می‌کردم به پوسته‌ی شکلاتی که خوردم دقت کنم. قبلاً این مدل شکلات رو خیلی دوست داشتم. فرمند بودن اونا. اسمش رو نفهمیدم. ولی فرمند نبود. هیچی دیگه اون‌شکلی نبود. همه‌چی عوض شده بود. حتی فکری که توی سرم بود.

مامانی خسته شده بود. به زندگی‌ـش فکر می‌کردم. زندگیِ رویِ مبلی! نمیدونم. ولی به‌نظرم سخته براش. هر روز، تکرار و تکرار و تکرار! این تکرار برای من سخته چه برسه به مامانی. بابام پا شد. عمه اول رفت قابلمه‌ی آشی که قبلا براش برده بودیم رو آورد. حواسم به قابلمه نبود. وگرنه همون موقع میتونستم حدس بزنم توش یه‌بسته شکلات گذاشته. ولی حواسم به این بود که رفت قرآن بیاره. حالا نه اینکه واسه عیدی اینقدر ذوق داشته باشما! نه! ولی خب مزه میده! سعی می‌کردم به فکری که توی سرم وَرجه ووُرجه می‌کنه توجه نکنم. کاپشن نداشتم. گوشی‌ـم توی جیبم بود. پس چیزی جا نمونده بود. به مامانی نگاه کردم. چقدر خوب بود. چه ‌قدر می‌شد حسرت رو از نگاهش خوند. عمه‌م سر رسید. اولش پنجاه‌تومنی رو از طرفِ خودش داد. بابام عجله داشت. یا شاید عمداً عجله می‌کرد. گفتم اینکارا چیه عمه. روبوسی کردیم. مامانی با نگاهش بهم می‌فهموند چیزی نیست که. آخه اون‌موقع‌ها که اینو می‌گفت همینجوری نگاه می‌کرد. عمه دوتا پاکتِ کاغذکادو گرفته، بیرون آورد. گفت سورپرایز و گذاشتش توی دستِ مامانی که بده به ما. مامانی محبت داشت. حقیقتش من اون محبت رو به اون پاکت ترجیح می‌دادم. نمیدونستم توش چیه. گفتم کارت پستالی یا یه همچون چیزیه! نگاه نکرده گرفتم توی دستم، بی‌اهمیت. با مامانی روبوسی کردم. دوستش داشتم. ای‌کاش پاکتی در کار نبود. رفتم بیرون. خم شدم و کفشم رو پوشیدم. خواستم بلند بشم گفتم آخ. چیزی نبود. خسته شده بودم فقط. عمه‌م گفت چی شد؟ گفتم هیچی. گفت گفتی آخ. گفتم سردی گرمی شده. مامانم بیش‌تر ترسید :| گفتم چیزی نیست. رگ به رگه دیگه. مهم نیست. بیاید بریم خب! چی‌شده مگه. بالاخره رفتیم. توی راه‌پله سعی کردم پاکت رو باز کنم یا حداقل داخلش رو ببینم. کاغذ بود. نه پول بود. نه تراول بود. نه یکی نبود! بیخیالِ فکرِ پشتِ سرم شدم و گفتم یا ابالفضل! :)) رفتیم توی ماشین. بابام بیش‌تر تعجب کرده بود. من خوشم نیومد. کارش درست نبود. مامانم شُمرد. نفری بیست‌تا تراول پنجاهی. بابام زد روی ترمز. درسته عمه همه‌ی تلاشش رو کرد که بهمون بفهمونه پولِ مامانی‌ـه. ولی حرکتِ عمه بود. درسته پولِ مامانی بود. ولی حرکتِ عمه بود. بابام از حرکتِ خواهرش تعجب کرده بود و ما از حرکتِ عمه‌ـمون. بالاخره راه افتادیم. نمیدونم چرا یه‌لحظه به‌شدت حس کردم چه بی‌اهمیت. چه مسخره. چه غلط! آره خودشه. غلط. زندگی رو غلط جلو بُردن. غلط تصمیم گرفتن. غلط رفتار کردن. غلط دعوا گرفتن. غلط پول رو بالا کشیدن. حالا میخوان با بیست‌تا کاغذپاره سر و تهِ قضیه رو هم بیارن. این غلطه. رفتیم تا دانای علی. سلام دادم. فکرم جای دیگه‌ای بود. عجیب بود. به پول فکر نمی‌کردم. خسته بودم. هیچی جای خودش نبود. فکرم دیگه شیطنت نمی‌کرد. انگاری که ساکت و آروم روی نیمکت‌های جدیدِ شهرداری توی دانای‌علی، نشسته باشه.

  • Mr. Moradi

حالا دیگه با یقین می‌تونم بگم من تا آخرین لحظه‌ی نود و پنج خوب نبودم. و البته بیشترش تقصیر خودم بود. و میدونم قرار نیست با تحویلِ این سال، معجزه‌ای رخ بده، ولی خب باید درست بشه از یه‌جایی! و من خیلی دوست دارم هرچه سریع‌تر درست بشم! باور کنید نیاز به تعمیر دارم :)

حالا دیگه اینا مهم نیست؛ من این حق رو به خودم نمیدم که این آخرِ سالی، بخاطرِ اشتباهاتِ خودم، حالِ خودم رو خراب کنم.

:::

امیدوارم سال نود و شیش، جبرانِ همه‌ی بدی‌ها و تلخی‌ها و سختی‌ها و ناراحتی‌ها و اشتباهاتِ نود و پنج باشه. امیدوارم نود و شیش بدتر از نود و پنج نشه. هرچند به یقین صدای من به همین سقفِ بالای سرم هم نمیرسه ولی دلم می‌خواست از خدا بخوام، نود و شیش رو خوب قرار بده. میشه شما اینو به‌جای من از خدا بخواید؟ با تچکر!

عیدتون مبارک. 

+ فقط خانواده‌ی مرادی میتونه سه چهارساعت مونده به تحویلِ سال ماهی‌قرمز و وسایل هفت‌سین رو تهیه کنه :)) سفره‌ی هفت‌سینِ ما طوری هست که نمیشه عکس گرفت ازش ؛ ولی ماهی قرمز قابلِ عکس‌برداری بود :دی

همه‌ی قشنگیش هم به همون تار بودنشه اصن :دی بعله :))

  • Mr. Moradi

به رسمِ پارسال ... :)

:::

نمیدونم ما سال‌ها رو می‌سازیم یا سال‌ها ما رو. ولی میدونم اگه یه‌سری عاملِ داخلی رو حذف کنیم، ما سال‌ها رو می‌سازیم.

نود و پنج برای من سال خوبی نبود. از یک لحاظ مزخرف و از لحاظِ دیگه، فاجعه‌ای بود که هرگز فکرش رو نمی‌کردم خودم دچارش بشم. 

.

فروردین :

یادش بخیر! از همون روزِ اولِ فروردین، نامبارکی از سر و رویِ سال می‌بارید! مزخرفی و مزخرفی و مزخرفی. نمیدونم میشه گفت یا نه؛ ولی فکر کنم بشه گفت بدترین تحویل سالی بود که داشتم. بدترین! 

اردیبهشت :

روزهای مدرسه همه شبیه هم هستن. البته روزهای مدرسه همه شبیه هم نیستن! به هرحال روزهای مدرسه هستن و استرس و استرس و استرس. و هیچ‌وقت امتحانات دست از سرِ من بر نمی‌داشتن. و چه خوش‌خیالانه در یکی از پست‌ها نوشتم که «از حالا منتظرِ تابستونم» و نمیدونستم تابستون، تابستون نیست!

خرداد :

خرداد هم فصلِ امتحاناته. هم ماهِ اضطرابه. و هم بدترین روزهایی که میشه تجربه کرد! تلخ و تلخ و سرد و داغ. تنها نکته‌ی متفاوتش، اقامتِ یک‌روزه‌ـمون بود توی تهرون.

تیر : 

یا اواخرِ خرداد بود یا اوایل تیر. نه! اواخر خرداد بود. ماجرایی رو شروع کرده بودم. توی ذهنم. همه‌ی جزئیاتش فقط و فقط از بلاگستان شروع شد. اگه یک دلیل برای تنفر از بلاگستان بخوام بیارم برای خودم، همین موضوعه! رسید به اینستا. رسید به هرجایی که وجود داشت و کم نبود تعدادِ پایگاه‌هاش!! بماند چه بود و چه نبود. بماند که بود و که نبود! ولی تجربه‌ی مضحک، حسرت‌آور و در نهایت شیرینی بود. خنده‌دار هم میشه وقتی هیچ‌کس، حتی خودِ موضوع هم، خبر نداشته باشه از این ماندگارترین تجربه‌یِ کوتاهِ تابستون. به هر حال، اتفاقی بود که افتاد. و من همیشه با شنیدن «امیر بی‌گزند» یادِ اون ماجرای کذایی میفتم. این آهنگ، رنگ و بویِ این ماجرا و تابستون رو گرفته و هیچ‌وقت هم پاک نمیشه. یکی دیگه از اتفاقاتی که بی‌ربط نبود به همین ماجرا، آشنایی با داستان بود. مجله‌ای که با هربار خوندنش هم یادِ همین ماجرا میفتم. :)

مرداد :

می‌تونم بگم مسخره‌ترین ماه :| 

شهریور :

ازش حرفی نزنم بهتره :|

مهر :

شروع مدارس که قطعاً خوب نبود. ولی چهارم مهر ماه یکهزار و سیصد و نود و پنج، روزی بود که هیچ‌وقت یادم نمیره! البته فقط همون نیم‌ساعتِ صبحش رو. 

آبان :

آدمیزاد چطور می‌تونه بد بشه؟ میدونید؟ من از آبان خودم رو از بین بردم. من تبدیل به بی‌شعورترین بنده‌ی خدا شدم. آبان،‌شروعِ راهی بود که پایانش رو هیچ‌کس نمی‌تونه پیش‌بینی کنه. لعنت به من. و لعنت به آبان! و به‌راستی مرگ برام قشنگ‌تر بود و هست. هرچند الان ،مرگ صرفاً باعثِ تباهیِ محض میشه!

آذر :

ماهِ خوبی نبود. پر از استرس. اضطراب. امتحان. اشتباه. فاجعه.

دی : 

حتی امتحانات هم نتونست من رو متوقف کنه. من همچنان خودم رو به بی‌شعورترین فرد دنیا تبدیل کردم. میشه با دیدنِ یادداشت‌های اون‌روزها به این نتیجه رسید که واقعاً از من بدتر نیست. شما هیچ احمقی رو پیدا نمی‌کنید مثل من./ ضمناً طبقِ مستنداتِ یادداشت‌ها، من توی این ماه بی سین بی الف ... شدم :| [اونقدر مبهم گفتم که مطمئنم خودم هم یادم نمیاد منظورم چی بوده از این بی سین بی الف...]/ فوتِ حجت‌‌الاسلام هاشمی رفسنجانی، خیلی ناگهانی بود برام. هنوز هم باورم نمیشه که دیگه رفسنجانی نیست! البته افکارِ سال‌های آخرش رو قبول نداشتم ولی این چیزی از ارزش‌های دورانِ انقلابش کم نمی‌کنه.

بهمن :

من واقعاً از خودم بدم اومده بود. همین الان هم از خودم بدم میاد! یادداشتی که پنج بهمن برای خودم نوشتم حاکی از اینه که من واقعاً احمقم. درحالی که چهار بهمن این جمله رو برای خودم نوشته بودم :«اشتباهاتِ به‌نظر کوچک، مشکلات بزرگی هستند. هرچند، اشتباهات هیچ‌وقت کوچک نیستند». توی بهمن واقعاً فهمیدم چوبِ‌ خدا صدا نداره./ فوت حسن جوهرچی خیلی ناراحت‌کننده بود. یکی از بزرگترین خاطره‌سازهای تلویزیونی بود برام. 

اسفند : 

اسفند ماهِ اثبات بود. ماهِ اثباتِ بی‌شعوریِ خودم به خودم. من واقعاً از خودم متنفرم. وقتی به نوشته‌های مهر نگاه می‌کنم، واقعاً دوست دارم زمان برگرده. ای‌کاش می‌شد همون‌موقع از بین رفت./ فوت افشین یداللهی در روزهای آخرِ اسفند، خبر بدی بود. 

+ امیدوارم سال 96، سالِ پیروزی باشه. امیدوارم بتونم دیگه بی‌شعور نباشم.

  • Mr. Moradi
up