مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۷۷ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

می‌خواستم بیام بنویسم مامانی حالش خوبه. چیزی نبود. عمه الکی بزرگش کرده بود. فقط فشارش افتاد بود و اینا. که نیست ... 

ساعت سه تا پنج پیشش بودیم. بعد چندین سال بعضیا رو دیدم. لامصب طوری شده که واسه رفتار با فک و فامیل هم باید سیاست داشت :| یعنی هر حرکتِ هرکسی برای بقیه یه معنی داره. کسی حتی جلوی تخت زانو هم نزد :دی مامانم سیاست بلد نبود. هی زیرلب تیکه مینداخت. بابا بیخیال :))) 

حالش بد نبود. یعنی خوب هم نبود. فشار و ضربانش هی بالا و پایین میشد. تب‌دار شد. هوشیاریش خوب نبود. دلم میسوخت. هم واسه مامانی. هم واسه خودمون. ما پتانسیلِ «خوب بودن» رو داشتیم و نشد. ما فرصتِ «خوب بودن» رو داشتیم و نشد. نامردی کردن. نمی‌گذرم از اونا. رفتار یکیشون واقعا چندش بود :| مامانی، حالش خوب نبود. اومدیم خونه. یکساعت پیش عمه زنگ زد که بردنش سی‌سی‌یو. ان‌شاءالله طوری نشه. 

+ خدایا؟ مامانی حیفه ها. بذار تعداد بنده‌های خوب و دوست‌داشتنی‌ت کم نشه. بذار یه‌خورده امید زنده باشه. همین! 

  • موافقین ۳۱
  • ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۱۰
  • Mr. Moradi

از دیروز اینقدر از عشق و می و نی و لعل و معشوق و دلبر خوندیم که دست بهمون بزنید، با شعر جوابتونو میدیم :| در این حد یعنی!! 

+ یکیتون داوطلبانه بیاد جای من جغرافی بخونه. بهش آبنبات جایزه میدم :|

++ ان‌شاءالله این تابستون به فنای عظما نره :| 

  • Mr. Moradi

1. درسته که من واقعاً دین و زندگیم رو نادیده گرفتم و خیلی اشتباه کردم. درسته. ولی روزه رو هم‌پای نماز می‌دونم. همونقدر که نماز واجبه، روزه هم واجبه. همونقدر که خمس واجبه، روزه هم واجبه. قرار هم نیست همه‌چی گل و بلبل باشه! قرار هم نیست معجزه بشه و ضعف نکنی! ولی قرار هم نیست چون گرسنه میشی بگی نه دیگه! این منو می‌کُشه! این توجیه‌ها رو دوست نداشتم هیچ‌وقت! کیه که ندونه من چه پروسه‌ی طولانی و سختی رو طِی کردم تا مامانم به روزه گرفتنِ من عادت کنه =))

1.1 امسال اولین روز ماه رمضون مقارن شده بود با امتحان فیزیک. صبح، همش استرس داشتم حالم بد میشه یا نه. ضعف میکنم یا دووم میارم. خب تا حالا همچین امتحان مزخرفی رو با روزه تجربه نکرده بودم. سر جلسه فقط سعی کردم تا سوالات تموم نشده، مضطرب نشم! به سوالِ آخر که رسیدم دیگه قاطی کردم. دقیقاً از آخرین مبحثِ تدریس شده بود! اونم چه تدریسی! تدریسِ سرِ پایی! :| دو و نیمِ نصفه شب تازه رسیده بودم به اون مبحث! و عادی بود که اون ساعت جز توضیحات، چیزی از مثالاتش نفهمم! بالاخره دبیری راهنمایی کرد و نوشتم. که البته بعدش فهمیدم ناقص نوشتم!! سوالِ آخر که تموم شد، گرسنگی و خستگی و استرسِ امتحان به توان دو و سه رسیدن. دقیقاً نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه وقت داشتم تا یکی دوتا سوالی که ننوشتم رو بنویسم. یکی رو که آخرش هم نفهمیدم و اشتباه نوشتم و این حداقل هفتاد و پنج صدم! یکی رو هم جواب منفی می‌اومد. یعنی سوال جوری می‌نمود که جرمِ جسم منفیِ یک می‌اومد :||| بعد من چقدر دستم سرِ این لرزید! آقای ر. اومد گفت چی شده؟ گفتم این بی‌صاحاب منفی میاد لعنتیِ وامونده!! اصلا درست نمیشه. گفت کدوم سواله؟ نشونش دادم. رفت پیشِ همون دبیر فیزیکی که بهم راهنمایی کرده بود و می‌گفت که روشم درسته و ضرب و تقسیمم اشتباه شده احیاناً!! آقای ر. برگشت و گفت که دبیر میگه روشِ درستی داری ولی ضرب و تقسیم‌هات اشتباهه شاید. گفتم نیست. والا نیست. رفت پیش دبیر. نفهمیدم چی بهش گفت. فقط شنیدم یه‌جاییش گفت این دانش آموز عالیییییهههه!! با همین غلظت :| دبیر اومد. این‌بار با لبخند :| ینی تا پارتی نداشته باشی جوابِ سلام هم شاید ندن حتی! اومد نگاه کرد. گفت والا من خودم یه‌بار حل کردم منفی نیومد. راه‌حلم رو نشونش دادم گفت درسته. گفتم این منهای این. این بی‌صاحاب چجوری میخواد مثبت بیاد؟! گفت نمی‌دونم. اگه سوال اشتباه باشه دبیر نمره‌ش رو میده دیگه. دستم می‌لرزید و تپش قلبِ شدید داشتم :| چشمام هم داشت سیاه میدید کم کم. رفتم ورقه رو دادم. اومدم بیرون. هیچ‌وقت اینقدر بلند بلند غُرغُر نکرده بودم. یه‌سری از بچه‌ها که رفته بودن کلاس‌های خصوصیِ دبیر، سوال‌ها رو داشتن. قرار بود بدن لعنتی‌ها. صدالبته که مشخص بود نمیدن!! خب اصن حرفِ امتحان فیزیک رو نمیخواستم بزنم :)))) منظورم این بود که روزه تا به‌حال تأثیری در روندِ امتحاناتم نداشته. هر تأثیرِ منفی‌ای که بوده در اثرِ کم‌کاریِ خودم هست. خب خداروشکر :دی

2. زیست خیلی زیاد به‌نظر نمیاد. این فصل ده صفحه. اون فصل شونزده صفحه. اون فصل هم ده صفحه. این زیاده؟! نه! ولی وقتی یک صفحه‌ش نیم ساعت طول می‌کِشه و روزه‌ای و هر نیم‌ساعت باید یکساعت!! استراحت کنی خیلی زیاد میشه :||| امشب اگه رسوندم شونزده صفحه رو که هیچ! اما اگه نتونستم برسونم منتظرِ امدادهای غیبی باید بمونم شاید :دی

3. بعضی کلماتِ مصوبِ فرهنگستان خیلی خوبه و روون‌تر کرده زیست رو. ولی بعضی کلمات خیلی مزخرفه! مسئولین رسیدگی کنن :| ایشالا بعد امتحان یه نقد و بررسی میذارم واسش :دی

4. روزی که اولین امتحان رو می‌دادم، فکر نمی‌کردم پنج‌تا بگذره. الان هم فکر نمی‌کنم پنج‌تای بعدی بگذره :( خدایا زیست و شیمی و فارسی و جغرافی و عربی رو دریاب :دی

5. انصافاً روزه‌های من روزه نیست. هرچی که هست، روزه نیست. چرا من آدم نمیشم؟!‌ :(

6. دارم ده بیست سی چهل می‌کنم که کامنت‌ها رو ببندم یا نه :دی

7. داستانِ پستِ قبل رو می‌خونید یه نظری چیزی هم بدید [الکی مثلاٌ می‌خونیدش اصن :دی] بذارم باز از اینجور توهمات و الکی‌جات یا مثل قبل روی همون ورد نگهش دارم!؟ :|

8. از همه‌ی اون‌هایی که در این پست حرفی زدن، لطفی داشتن ممنونم و معذرت می‌خوام که تک تک نشد پاسخگوی لطف و نظر و حرفشون باشم :)

  • Mr. Moradi

«ترکیب. جایگشت. 2 این سمت باشه با اون سمت فرق داره، پس جایگشته....» با خودم تکرار می‌کردم. درس‌های تکراری رو. سوال‌های آسون کتاب رو. بدون پیچیدگی. بدون درس خوندن. حال نداشتم. زندگی شاید همین لحظه‌های بی‌حالی باشه. که در این‌صورت من امروز زندگی کردم. دیشب از سر ناچاری گرفتم خوابیدم. ناچاری که نه. ولی از سر خستگی شاید! از زبان، حتی یک صفحه نخونده بودم. کلاس‌های کناری می‌گفتن امتحان سخته. و من یک‌صفحه نخونده بودم. ساعت رو پنج و نیم زنگ گذاشته شده بود. یادم نیست بیدار شدم یا نه. فقط یادمه وقتی خاموشش می‌کردم، با خنده در جواب اعتراض مادرم می‌گفتم باشه. خواب خوبی بود. یادم نیست چی بود. ولی خیلی خوب بود. هفت و ده دقیقه بیدار شدم. مستند فروشنده رو گذاشتم روی دانلود. هفت و نیم از خونه زدم بیرون. پیاده. روزهایی که امتحان دارم دوچرخه نمی‌برم. نمی‌دونم چرا! شاید فکر می‌کنم توی راه ممکنه درس بخونم. ولی، نشد. نمیشه. معمولا نمیشه. تخیل اجازه نمیده. همکاری نمی‌کنه. دیروز از شیش تا هفت توی تخیل غوطه‌ور بودم. خونه تنها بودم و از این سر خونه میرفتم تا آخر اتاق‌ها و برمی‌گشتم. شاید بیش‌تر از دویست‌بار این مسیر رو رفته باشم. فکر می‌کردم. تصور می‌کردم. تصوراتی که لحظه به لحظه‌اش می‌تونن به‌شدت مخرّب باشن. که من اثر تخریبی‌ـشون رو حس کردم. تجربه کردم. ولی درس نگرفتم انگار. که یک‌ساعت و نیم به ترسیم آینده‌ی خیالی‌ای پرداختم که محقق شدنش، هم تلاش می‌خواد و هم وضعیتِ فوق‌العاده روان و پویا، که حداقل من در کشور عزیزمون نمی‌بینم!! 

هنوز زنگ رو نزده بودن. ولی کلاس هم رفتیم. ساعت نزدیک هشت و بیست دقیقه بود که دبیر زبان اومد. بدون برگه. داده بود برای تکثیر. ساعت هشت و نیم نماینده کلاس خبر آورد که دستگاه گیر کرده! کلاس منفجر شد از خنده. هفته‌ی پیش هم بخاطر یکی دیگه که وقت کلاسمون رو گرفته بود، امتحان کنسل شده بود. این هفته نمی‌گرفت، دیگه نمی‌تونست. گفت شده زنگ بعد هم شده، امتحان رو میگیرم. آروم گفتم زنگ بعد زیست داریم، عمراً کلاسش رو بهت بده. کلاس باز هم منفجر شد، ولی ضعیف‌تر. هشت و سی و پنج نشده بود، که ورقه‌ها رسید. چهارصفحه. آسون بود. به‌نظر من آسون بود. تنها مشکل لعنتیش این بود که از کلمات ناشناخته استفاده کرده بود و اصلا هم پاسخگو نبود. راستی، کسی جرأت اعتراض هم نداره. من هم مغز خر نخوردم روز آخر برم باهاش در بیفتم و اعتراض کنم بهش!! جواب سوالم رو نداد. گفتم به درک. نگفتم خودکفایی مزخرفه!! خودم فکر کردم و همه رو جواب دادم. بیست نشم، نوزده رو میشم. 

امتحان زبان به‌اندازه‌ی کافی یاخته‌های عصبی‌م رو بهم ریخته بود. دستام می‌لرزید. بحث شده بود بین بچه‌ها که جواب فلان سوال چیه. من از دبیر پرسیده بودم. جوابم درست بود. حالا بچه‌ها هرچقدرم می‌خوان پروفسور باشن و بگن غلطه!! به من چه :| زنگ بعد از زیست، امتحان هنر داشتیم. امتحان هنر که چه عرض کنم. هم سوال و هم جواب رو داشتیم. کِیف میده اینجور امتحانات. وسط امتحان صدای زنگ گوشی اومد. آقای ر. انگار که محموله‌ی صدتنی مواد مخدر رو کشف کرده باشه، از اون سر، کنجکاو اومد این سر و گفت کی گوشی داره؟ بلندتر گفت گوشی کی بود؟ یکی گفت برای دبیر زبانه. خودش داشت از خنده میرفت هوا. برگشت. خندیدم. به‌نظرم اون اتفاق پتانسیلِ این رو داشت که کل سالن بره روی هوا. ولی فکر کنم بچه‌ها حواسشون به آقای ر. نبود. داشتن جواباشون رو چک می‌کردن!! 

نیم‌ساعتی بی‌کار بودیم و بعدش امتحان ریاضی داشتیم. امتحان ریاضی قرار بود آسون باشه. و آسون بود. ولی ریاضی همیشه همراه با استرس هست. حتی اگه قبلش صدبار همون سوال رو عیناً حل کرده باشی. بعد از امتحان اعصابی برام نمونده بود. باید پیاده میرفتم. رفتم. گرم بود. من خسته بودم. با خودم می‌گفتم راحت شدم. ولی زهی خیال باطل. تازه شروع شده بود. شما فکر کنید سختی‌های امتحانات رو میگم. ولی هر روز، پرونده‌های جدیدی برام باز میشه، که نمی‌دونم کِی بسته میشن. من باید تغییر کنم. این هر روز شروع شدنِ چیزی که دیروزش تمومش می‌کنم، خسته‌م کرده. از این همه خواستن و نرسیدن. از این همه خواستن و عادی نشدن. 

من از تموم شدن این سال تحصیلی بیش‌تر از هر سال تحصیلی‌ای ناراحت شدم. تقصیر خودم بود. تقصیر خودم بود که خودم هم نفهمیدم چرا تموم شد و من هنوز آدم نشدم.  

  • Mr. Moradi

1. دلم تعطیلی می‌خواد. وسط امتحانات! جمعه نیمه شعبانه. بعدازظهرش هم مناظره‌ست. می‌خوام کلا تعطیلش کنم :) 

2. برنامه‌های قشنگی دارم. مثلا میگم یه ساعت فلان درس یه ساعت بهمان، دوساعت هم ریاضی. همه‌چی حله. ولی در مقام عمل بدین شکل میشه که ده دقیقه فلان و پنج دقیقه بهمان و صفر دقیقه ریاضی! هیچی هم حل نیست :|

3. ‌اینقدر هوا گرم شده که مپرس. ولی بعدازظهر عالیه! مثلا ساعت شیش به بعد. خنک و خنک و خنک. دوست‌داشتنی! چرا اردیبهشت و فروردین امتحان داریم آخه :/ 

4. دیروز یکی اومده بود از فلان سازمان مثلا. سازمان شناخته شده و درستکاریه تا جایی که خودم میشناسم. یه برگه داد برای فعالیت تابستانه و اینا. درسته سه‌تا رشته رو زدم، ولی فقط همون آخری! فقط همون یک رشته منظورم بوده. کدوم رشته؟ بماند! چرا اون رشته؟ این هم بماند :) 

5. اونقدر داغون شدم که دیگه یادم نمیاد آخرین بار کِی بوده. دلم تنگ شده. واسه خوابش! 

6. چقدر سخته وقتی نگاه می‌کنی می‌بینی یکسال گذشته و تو توی آخرِ سالِ تحصیلی‌ای هستی که به‌شدت اشتباه کردی. ای‌کاش می‌شد اشتباهات رو پاک کرد. نمره به درک! حیف که نمیشه... 

  • Mr. Moradi

هر شهری، حداقلِ حداقل، یه کتابخونه‌ی فوق‌العاده جامع! و فوق‌العاده منظم باید داشته باشه. من الان هِی میرم اسم کتاب‌هایی که میخوام رو سرچ و می‌کنم و هی میبینم اون کتابخونه‌ی نزدیک خونمون توی قم، موجود داره، ولی هیچ کتابخونه‌ای نه توی رشت و نه حتی توی گیلان، اون کتاب رو نداره... الان رسماً دوست دارم سرم رو بکوبم توی دیوار... یه کتابخونه درست و حسابی بسازید خب. مسخره‌ها :| 

+ درباره‌ی عنوان هم باید بگم که بعله! خریدن کتاب بسی مشکل است! تا جایی که من دیدم رشت، برعکس‌ِ کتابخونه‌هاش، کتابفروشی‌های بسیار خوب و بروز و درست و حسابی‌ای! داره. ولی در مرحله‌ی اول قیمت مشکل سازه... در مرحله‌ی دوم هم مشکلات دیگه. هرچند از همون مرحله‌ی اول نمی‌تونم رد بشم :دی ولی از مشکلات مرحله‌ی دوم حتی می‌تونم به تصویر جلد هم اشاره کنم :دی در این حد تحت فشار قرار دارم یعنی :دی

  • Mr. Moradi

1. رفتن به مدرسه، دقیقاً مثل این می‌مونه که بدون یادگیریِ هیچ کارِ عملی‌ای، عمرمون رو تلف کنیم. هیچ‌کس هم نیست یه‌راه بهتری ساخته باشه! همه پشت سر هم، داریم روی یک خط صاف حرکت می‌کنیم. بدونِ اینکه فرقی داشته باشیم! 

2. باید اعتراف کنم که آدم حسودی‌ام. حسادت و حسرت دوتا صفت رذیله‌‌ی فراگیره که باید یکجوری از چنگشون خلاص شد. صبح و زنگ‌های بین کلاس، همینطور راه می‌رفتم و حسادت و حسرت رو به هم می‌پیچوندم و می‌خوردمشون! چرا این‌قدر بعضیامون گرفتار یک راه‌های اشتباهی شدیم و نمی‌تونیم و نمی‌دونیم چیکار باید کرد؟ 

3. سوتی‌ها و شوتی‌های جهانگیری دیروز خیلی زیاد شده بود! 

4. درس رو باید خوند. حرف رو باید زد. قصه رو باید شنید. ولی نمی‌دونم با زندگی چیکار باید کرد!

5. نمی‌دونم. اول باید عادی بشم. بعد برم سراغ دونستن. دونستنِ راه. راه‌بلد می‌خوام. راه‌بلدی که گم نشه. که گم نکنه منو... 

6. داشتم میومدم خونه. یکی صدام زد. برگشتم. شناختمش. حرف زدیم تا رسیدیم به اینکه گفت آقای ر. دبیر ریاضی خیلی ازت تعریف می‌کنه. گفتم واقعا؟ چرا مثلا؟ گفت : «ازش پرسیدم مرادی رو میشناسین گفت عالیه، بیسته بیست. ر. از کسی تعریف کنه، یعنی واقعا تعریف داره» تعجب کردم. من واسه این دبیرمون هیچ‌کاری نکردم. فقط همون امتحان اول رو نوزده و نیم شدم. حتی ترم اونقدری بد شدم که حتی روم نمی‌شد ازش نمره بپرسم. اونقدر سرِ امتحان آخر ازش سوال پرسیدم که واقعا دیگه نمی‌دونم چیکار کنم که خودم از خودم راضی بشم. باور کنید من نه تنها به دبیرم، که به خودم هم بدهکارم. من واقعا به تغییر نیاز دارم. 

7. شاید تنها راه تغییر، کناره‌گیری باشه مثلا! چقدر اراده دارم واسه انجامش؟ هیچ‌قدر! 

+ عنوان جمله‌ای تغییریافته از کتاب مائده‌های زمینی، نوشته‌ی آندره ژید. 

  • Mr. Moradi
up