مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : ماهی‌های کوچولو
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۵۴ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

حالا دیگه با یقین می‌تونم بگم من تا آخرین لحظه‌ی نود و پنج خوب نبودم. و البته بیشترش تقصیر خودم بود. و میدونم قرار نیست با تحویلِ این سال، معجزه‌ای رخ بده، ولی خب باید درست بشه از یه‌جایی! و من خیلی دوست دارم هرچه سریع‌تر درست بشم! باور کنید نیاز به تعمیر دارم :)

حالا دیگه اینا مهم نیست؛ من این حق رو به خودم نمیدم که این آخرِ سالی، بخاطرِ اشتباهاتِ خودم، حالِ خودم رو خراب کنم.

:::

امیدوارم سال نود و شیش، جبرانِ همه‌ی بدی‌ها و تلخی‌ها و سختی‌ها و ناراحتی‌ها و اشتباهاتِ نود و پنج باشه. امیدوارم نود و شیش بدتر از نود و پنج نشه. هرچند به یقین صدای من به همین سقفِ بالای سرم هم نمیرسه ولی دلم می‌خواست از خدا بخوام، نود و شیش رو خوب قرار بده. میشه شما اینو به‌جای من از خدا بخواید؟ با تچکر!

عیدتون مبارک. 

+ فقط خانواده‌ی مرادی میتونه سه چهارساعت مونده به تحویلِ سال ماهی‌قرمز و وسایل هفت‌سین رو تهیه کنه :)) سفره‌ی هفت‌سینِ ما طوری هست که نمیشه عکس گرفت ازش ؛ ولی ماهی قرمز قابلِ عکس‌برداری بود :دی

همه‌ی قشنگیش هم به همون تار بودنشه اصن :دی بعله :))

  • Mr. Moradi

به رسمِ پارسال ... :)

:::

نمیدونم ما سال‌ها رو می‌سازیم یا سال‌ها ما رو. ولی میدونم اگه یه‌سری عاملِ داخلی رو حذف کنیم، ما سال‌ها رو می‌سازیم.

نود و پنج برای من سال خوبی نبود. از یک لحاظ مزخرف و از لحاظِ دیگه، فاجعه‌ای بود که هرگز فکرش رو نمی‌کردم خودم دچارش بشم. 

.

فروردین :

یادش بخیر! از همون روزِ اولِ فروردین، نامبارکی از سر و رویِ سال می‌بارید! مزخرفی و مزخرفی و مزخرفی. نمیدونم میشه گفت یا نه؛ ولی فکر کنم بشه گفت بدترین تحویل سالی بود که داشتم. بدترین! 

اردیبهشت :

روزهای مدرسه همه شبیه هم هستن. البته روزهای مدرسه همه شبیه هم نیستن! به هرحال روزهای مدرسه هستن و استرس و استرس و استرس. و هیچ‌وقت امتحانات دست از سرِ من بر نمی‌داشتن. و چه خوش‌خیالانه در یکی از پست‌ها نوشتم که «از حالا منتظرِ تابستونم» و نمیدونستم تابستون، تابستون نیست!

خرداد :

خرداد هم فصلِ امتحاناته. هم ماهِ اضطرابه. و هم بدترین روزهایی که میشه تجربه کرد! تلخ و تلخ و سرد و داغ. تنها نکته‌ی متفاوتش، اقامتِ یک‌روزه‌ـمون بود توی تهرون.

تیر : 

یا اواخرِ خرداد بود یا اوایل تیر. نه! اواخر خرداد بود. ماجرایی رو شروع کرده بودم. توی ذهنم. همه‌ی جزئیاتش فقط و فقط از بلاگستان شروع شد. اگه یک دلیل برای تنفر از بلاگستان بخوام بیارم برای خودم، همین موضوعه! رسید به اینستا. رسید به هرجایی که وجود داشت و کم نبود تعدادِ پایگاه‌هاش!! بماند چه بود و چه نبود. بماند که بود و که نبود! ولی تجربه‌ی مضحک، حسرت‌آور و در نهایت شیرینی بود. خنده‌دار هم میشه وقتی هیچ‌کس، حتی خودِ موضوع هم، خبر نداشته باشه از این ماندگارترین تجربه‌یِ کوتاهِ تابستون. به هر حال، اتفاقی بود که افتاد. و من همیشه با شنیدن «امیر بی‌گزند» یادِ اون ماجرای کذایی میفتم. این آهنگ، رنگ و بویِ این ماجرا و تابستون رو گرفته و هیچ‌وقت هم پاک نمیشه. یکی دیگه از اتفاقاتی که بی‌ربط نبود به همین ماجرا، آشنایی با داستان بود. مجله‌ای که با هربار خوندنش هم یادِ همین ماجرا میفتم. :)

مرداد :

می‌تونم بگم مسخره‌ترین ماه :| 

شهریور :

ازش حرفی نزنم بهتره :|

مهر :

شروع مدارس که قطعاً خوب نبود. ولی چهارم مهر ماه یکهزار و سیصد و نود و پنج، روزی بود که هیچ‌وقت یادم نمیره! البته فقط همون نیم‌ساعتِ صبحش رو. 

آبان :

آدمیزاد چطور می‌تونه بد بشه؟ میدونید؟ من از آبان خودم رو از بین بردم. من تبدیل به بی‌شعورترین بنده‌ی خدا شدم. آبان،‌شروعِ راهی بود که پایانش رو هیچ‌کس نمی‌تونه پیش‌بینی کنه. لعنت به من. و لعنت به آبان! و به‌راستی مرگ برام قشنگ‌تر بود و هست. هرچند الان ،مرگ صرفاً باعثِ تباهیِ محض میشه!

آذر :

ماهِ خوبی نبود. پر از استرس. اضطراب. امتحان. اشتباه. فاجعه.

دی : 

حتی امتحانات هم نتونست من رو متوقف کنه. من همچنان خودم رو به بی‌شعورترین فرد دنیا تبدیل کردم. میشه با دیدنِ یادداشت‌های اون‌روزها به این نتیجه رسید که واقعاً از من بدتر نیست. شما هیچ احمقی رو پیدا نمی‌کنید مثل من./ ضمناً طبقِ مستنداتِ یادداشت‌ها، من توی این ماه بی سین بی الف ... شدم :| [اونقدر مبهم گفتم که مطمئنم خودم هم یادم نمیاد منظورم چی بوده از این بی سین بی الف...]/ فوتِ حجت‌‌الاسلام هاشمی رفسنجانی، خیلی ناگهانی بود برام. هنوز هم باورم نمیشه که دیگه رفسنجانی نیست! البته افکارِ سال‌های آخرش رو قبول نداشتم ولی این چیزی از ارزش‌های دورانِ انقلابش کم نمی‌کنه.

بهمن :

من واقعاً از خودم بدم اومده بود. همین الان هم از خودم بدم میاد! یادداشتی که پنج بهمن برای خودم نوشتم حاکی از اینه که من واقعاً احمقم. درحالی که چهار بهمن این جمله رو برای خودم نوشته بودم :«اشتباهاتِ به‌نظر کوچک، مشکلات بزرگی هستند. هرچند، اشتباهات هیچ‌وقت کوچک نیستند». توی بهمن واقعاً فهمیدم چوبِ‌ خدا صدا نداره./ فوت حسن جوهرچی خیلی ناراحت‌کننده بود. یکی از بزرگترین خاطره‌سازهای تلویزیونی بود برام. 

اسفند : 

اسفند ماهِ اثبات بود. ماهِ اثباتِ بی‌شعوریِ خودم به خودم. من واقعاً از خودم متنفرم. وقتی به نوشته‌های مهر نگاه می‌کنم، واقعاً دوست دارم زمان برگرده. ای‌کاش می‌شد همون‌موقع از بین رفت./ فوت افشین یداللهی در روزهای آخرِ اسفند، خبر بدی بود. 

+ امیدوارم سال 96، سالِ پیروزی باشه. امیدوارم بتونم دیگه بی‌شعور نباشم.

  • Mr. Moradi

قالب قبلی، قشنگ بود، خیلی! ولی فقط در ظاهر :دی :)) و من خیلی ممنونم از سازنده‌ش و دستش درد نکنه. و واسه این مدت استفاده، سپاس‌مندم.

هرکی از اون‌سری قالب‌ها استفاده کرده باشه، و اگه یه‌مقدار با تنظیماتِ تایپ مثل بولد کردن و مورب‌نویسی و یا نقل‌قول و یا لیست‌بندی ، کار کرده باشه، متوجه میشه که قالب قبلی ساپورت نمی‌کرد این موارد رو. تگ‌ها رو هم نشون نمی‌داد حتی. ولی من تونستم بولد کردنش و مورب و نقل‌قول رو تا حدودی برطرف کنم. ولی لیست‌بندی و عدم‌نمایش تگ‌ها و خیلی از نقص‌های کوچیکِ دیگه بود که نمی‌تونستم درستش کنم.

بعد از این مدت فهمیدم که قالب‌های غیر ریسپانسیو کاربردی‌تر هستن. چرا؟ چون قالب‌های ریسپانسیو برای همسان‌کردنِ خودشون با صفحه گاهی اوقات ظاهرِ قالب، متن، تصویر، عنوان و... رو تغییر میدن و گاهی بهم میریزن. قالب غیر ریسپانسیو اینطور نیست و توی هر صفحه‌ای یک‌شکل نمایش داده میشه. و از اونجایی که الان دیگه میشه گفت همه‌ی گوشی‌ها قابلیت زوم رو دارن، ریسپانسیو نبودنِ قالب، آنچنان اختلالی ایجاد نمی‌کنه! حداقل به‌اندازه‌ی اختلالاتِ قالب‌های ریسپانسیو نیست!

حالا چرا قالبِ بیان؟ قالب‌های عرفان چشه مگه؟! :دی اگه دقت کرده باشید کدنویسیِ بیان واضح‌تر از کدنویسیِ بقیه‌ست. اونم بخاطرِ عمومی بودنش هست. هرچند الان نزدیک به یک‌ساله که به کدهای عرفانِ عزیز نگاه نکردم ولی یادمه که یکی از معضلاتم پیدا کردنِ کدِ بخشِ موردنظرم توی ویرایش قالب بود.[و البته شاید این از خنگ بودنِ خودم توی ویرایش کد بوده باشه :دی] البته این مشکلات همه‌جا هست. ولی توی قالب‌های بیان از یک روندِ ثابت استفاده شده و برای من راحت‌تره. ضمنِ این‌که قالب‌های بیان یک‌سری پیش‌فرض‌های ساده و کوچیکی داره که بودنش بهتر از نبودنش هست.

و اما هدر؟ مگه مستر مرادی بلده هدر درست کنه؟ اونم به این قشنگی؟! جوابش واضحه! معلومه که نه :دی برای من که روزانه‌نویس هستم و سادگی رو دوست دارم، همچین هدری با این تمِ خوش‌رنگ، خیلی عالیه. بسیار ممنونم از حریربانو که زحمت کشیدن :)

  • Mr. Moradi

صبح نه صفی در کار بود و نه معاونی و نه دبیری. من عاشقِ این چند لحظه‌ی قبل از کلاس هستم! میام توی راهرو، اینقدر از سرش تا تهش می‌رم که خسته بشم. وقتی خسته میشم، میرم طبقه‌ی پایین. اگه هنوز دبیر نیومده باشه، معاونی نباشه که گیر بده و کسی نباشه که نخوام باهاش روبه‌رو بشم، میرم تا دمِ در و هوای خوبی که اولِ صبح در جریانه رو می‌بلعم. حتی روزهایی که عصبی‌ام به هردلیلی، باز هم این‌کارِ تکراری حالم رو می‌تونه نسبتاً بهتر کنه. امروز عصبی نبودم، خسته هم نبودم. رفته بودم بالا. یکی اومد صدامون زد. آقای ر. من و خرخون شماره یک رو کار داشت. از این مسخره‌بازی‌ها دیدین حتما؛ نمیدونم چرا نکتة‌ی مشترکِ مدارس هست :دی مرادی دعوا گرفتی؟ :دی :)) گفتم آره، با بابای تو :دی :| والاع :| رفتیم پایین. ر. داشت با دبیر فیزیکمون حرف میزد. با توجه به حرف‌های دیروزش می‌تونستم بفهمم درباره‌ی عوض شدنِ مدیر هست. آخه این مدیر سالِ آخرشه و سال بعد عوض میشه! اصن همشونم عوض بشن مشکلی ندارم؛ این ر. عوض نشه فقط!! 

از دفتر بیرون اومد و رفتیم دفترِ خودش. ر. و خرخون شماره‌ی یک زودتر وارد شدن و تا من بخوام برم داخل، صندلی‌ها رو هم جابجا کرده بودن. کلید رو داد به من گفت در رو قفل کن! :| در رو؟ :| قفل کردم اومدم نشستم! گفتم چی شده ینی؟ نکنه نه من نهج قبول شدم و نه خرخون شماره‌ی یک صحیفه![نکنه اشتباه شده و میخواد مقدمه‌چینی کنه]. شروع به تعریف و تمجید که شما بیسارید و فلانید و این مقامو دارین و اون اخلاقِ خوب رو دارینو من مطمئنم استانی هم مقام میارینو و اینا که با خودم گفتم چی میخواد ینی؟ پوکر شدم نگاش کردم :| از خودش گفت و این‌که پدرش کشاورزه و همه‌ی اداره میشناسنش و اینکه درباره‌ش میگن آدمِ خوبیه ولی مقام رو نمیتونه نگه داره :دی هرکی بخواد مقامشو نگه داره و بالا بره باید هرچی بالاسری‌ـش گفت بگه چشم و همونو تکرار کنه ولی من حاضر نیستم و سر سفره‌ی حلال بزرگ شدم و اینا :) که الحق هم حرفِ ناحق نزده تا جایی که میشد! بالاخره رفت سرِ اصل مطلب. گفت این پسره هست تو کلاستون؟ فلانی؟ اومده بود چاقوکشی کرده بود؟ اصن اون روز سرم داشت میترکید. یادته که مرادی؟ میزد اینجا یکیو میکشت برای هفت پشتِ این مدرسه بس بود. خودشو بدبخت میکرد، کلاً بدبخت میکرد همه رو. حالا اولیاش اومده میگه قرص میخوره و روانیه و اینا ... اصلا نمیدونیم چیکار کنیم باهاش. از این‌ور میگیم اخراج از اون‌ور مدیر داد میزنه نه![یا یه همچون چیزی] کشت منو این مدیر. حالا اینا هیچی. یه‌چیزی میگم به هیچ‌کس نگید، به اولیاتون هم نگید. [وقتی سه‌بار گفت توروخدا به اولیاتونم نگید، با خودم گفت خب که چی؟ میخوای بگی سابقه قتل داره؟ :دی :)) دیگه از این بالاتر نیست که :دی] گفت از یه‌جایی بو بردیم که یه‌کسایی بیرونِ مدرسه به اینا مواد میدن که ببرن بفروشن :| :)) یه‌چندتا اسم که در همدستیِ باهاش مظنون بودیم گفتیم و یه‌ذره دردودل کرد و ما هم پا شدیم. به خرخون شماره‌ی یک گفتم نگی چرا اومدیم و چی گفت و اینا... مثلا بگو بخاطر شهریه کارمون داشتن. بیا یه‌سر تا دفتر. اتفاقا یکی از همین اسامی‌ای که گفتیم تویِ دفتر بود، رفیقم زد زیر خنده، زدم رو شونه‌ش گفتم نخند باو :دی جالب بود که معاون آموزشی به خرخون شماره‌ی یک گفت با فرمانده هماهنگ کردین؟ :))))))))) یه‌جوری اینو گفت انگار یه گردان میخواد عملیاتِ کشف و ضبطِ مواد انجام بده :دی اصن همین‌که به ر. گفت فرمانده خیلی باحال بود :دی 

:::

زنگ بعد رفتم برای فهمیدنِ محتویِ مسابقه‌ی نهج‌البلاغه. گفتم قضیه‌ی این چی شد؟ حواسش دقیقاً نبود که کدوم قضیه رو میگم. ولی گفت همینجا به گریه‌ش انداختم. نه با زدن و اینا. با حرف. میگه با داییش قلیون میکشه. من خاک بر سرِ این دایی بریزم. خاک بر سر این دایی. خااااک بر سر این دایی. خاک بر سر این دایی! دو سه بار دیگه هم تکرار کرد. :)) همین! چیزِ بیش‌تری نفهمیدم :دی

:::

+ اینکه می‌بینید این روزها ماجراهای مدرسه‌م و کلاً پست‌های مدرسه‌م رو به آقای ر. ختم می‌کنم، دو تا دلیل داره : یک اینکه میخوام ثبت بشن. دوم اینکه ماجرایِ خاصِ دیگه‌ای اتفاق نیفتاده. دوم و نیم هم اینکه موضوعِ خاصی برای نوشتن پیدا نمی‌کنم :)

  • Mr. Moradi

امروز که رفتم مدرسه و آقای ر. رو بالای سکو دیدم، واقعا توپم پر بود :)) 

برای نهج‌البلاغه بهم یه‌چیزی گفت! فکر میکردم خودش خبر داشته باشه؛ رفتم جلو گفتم خبر دارین دیگه؟ که اسمم نبود و من از آزمون اومدم بیرون؟ :)) چشماش گرد شده بود، تعجب تعجب تعجب :)) گفت یعنی چی؟ چرا اومدی بیرون آخه؟ اه! چیکار کردی؟؟ :)) گفتم اسمم نبود! من اونجا میموندم میگفتم چی؟! یه یارویی می‌اومد بهم می‌گفت تو کی هستی چی میگفتم؟ گفت خب زنگ میزدی به من! گفتم شماره نداشتم که! گفت مگه اسم زده بودن اصلاً؟ گفتم آره. گفتم دونفر غایب بودن! یکی عمداً ، اون یکی هم که روحش خبر نداشت اسمش جای من رفته :| گفت زنگ میزدی بهشون خب! گفتم من چه میشناختم آخه! شماره‌شونو ندارم که :)) [تو دلم به خودم گفتم شماره‌ی کی رو داری پس؟!]:دی گفت پس کی امتحان داد؟ گفتم فلانی با فلانی و بیساری! :| رفتم و دوباره صدام زد و اومدم. گفت به من پول داده بودی؟ :)) گفتم نه! گفت خب نبودی دیگه! المپیاد بودی حتما :| نشستم و گفتم قضیه این نیست! من و خرخون شماره یک پول ندادیم کلاً! تازه فکر میکردیم انصراف هم دادیم. ولی اسم اون بود. اما اسم یکی دیگه جای من بود. یه معذرت‌خواهی کرد و گفت چرا پا شدی آخه. می‌موندی حداقل. گفت دیگه به کسی نگو نموندی اونجا :)) حقیقتشو گفتم که اگه می‌موندم هیچ کمکی نمیتونستم بکنم! اصلا سوالاش چیزایی نبود که ما خونده بودیم :))

ببینید! شاید اون لحظه پشیمون شدم که چرا از جلسه اومدم بیرون! پشیمون شدم که این تجربه رو از دست دادم. ولی انصافاً شما وقتی اسمتون نباشه، چه دلیلی داره که همراهِ گروه بمونید؟ اصن خیلی بده واقعا! یه‌جوریه :دی

+ آقای ر. یه‌چیزی گفت وسطِ حرفاش. این‌که احتمالش هست سال دیگه بره! و من کُپ کردم! خدا کنه نره :) آدمِ دوست‌داشتنی‌ایه. لازم دارم که ببینمش! اون شوخی‌ها[یا به عبارتِ بعضی، توهین‌ها]یِ دیروز هم از روی علاقه بوده :)) عصبانی نبودم از دستش :دی

  • Mr. Moradi

چند وقت پیش رفته بودیم برای اصلاح نمره‌ی ورزش. من و خرخون شماره یک. رفتیم توی دفتر برای یه‌کاری! بعد دیدیم دبیر ورزش داره نمره وارد می‌کنه. به خرخون شماره یک گفتم نکنه نمره رو اشتباهی وارد کنه؟ گفت «حالا که اومدیم بیرونِ دفتر! چجوری بریم ببینیم چند مینویسه نمره رو؟» در زدم و رفتیم داخل. الکی اسمِ لیگِ علمی رو آوردم. معاون اشاره کرد به آقای ر.! نگاهم سمتِ دبیر ورزش و دستش بود و می‌رفتم سمتِ ر. خودش شروع کرد به گفتن! که اسم شما دوتا رو دادیم! اگه می‌خواین باید پونزده تومن بعلاوه پولی که برای کتابش هست رو بدید!! من و خرخون شماره یک اصلاً حواسمون نبود چی میگه و چی میخواد! همینطور که نگاهمون به دستِ دبیرِ ورزش بود، گفتیم فکرامون رو میکنیم و تا پنج‌شنبه بهش می‌گیم! اومدیم بیرون! بدونِ اینکه نمره‌ی ورزشمون رو ببینیم و مطمئن بشیم بابتش! خرخون شماره یک گفت نمی‌خواد و می‌خواد انصراف بده. گفتم به‌جای منم انصراف بده. یادم رفت! تا چند روز بعد بهش گفتم انصراف دادی؟ و گفت آره! منم گفتم خب، خوبه :)

گذشت و گذشت تا این دوشنبه! آقای ر. اومد و به ما دوتا گفت که جمعه، یعنی امروز، ساعت هشت و نیم صبح بریم مدرسه که به‌عنوانِ پایگاهِ آزمونه! با چشمِ باز نگاه کردیم و گفتیم؟ چی؟! گفت لیگ علمی! شروع کرد به توضیح دادن که جهانیه و فلانه و بیساره ، که من و خرخون شماره‌ی یک گیج‌ناک بهم نگاه می‌کردیم! آروم گفتم مگه تو پونزده تومن رو دادی؟! من که ندادم! اونم گفت که نداده :)) سه تا اسمِ دیگه هم گفت که گروهِ ما بودن! از این گروه‌ِ پنج‌نفره ، سه‌نفرمون همکلاسی بودیم ولی اون دو نفر رو حتی نمی‌شناختیم!

امروز صبح رفتم. با یکی از بچه‌ها که می‌شناختم[همونی که فیزیک رو شونزده شده و بالاترین نمره کلاس :دی] حرف زدم تا یه‌نفر دیگه هم اومد. رفتیم بالا. پیش‌آزمون رو گرفتیم. داشتیم برگه رو نگاه می‌کردیم که چشمم افتاد به اسامی! مومن، نخل‌کار، قربانی‌پور، قربانزاده! اب...راهیم؟ اب...را...هیم زا...ده؟ مرادی کو؟ گفتم مومن اسمِ منو اینجا میبینی؟ :)) گفت عه! نه. چرا اسمت نیست؟ گفتم خودشو گیر آورده این یارو!! بعد زدیم زیرخنده :)) به پیش‌آزمون نگاه کردم! یَک عنوان‌های عجیب و غریبی داشت و یَک مطالبی داشت که اصلاً نخونده بودیمش :)) هیچ‌کس نخونده بود :)) همین مومن پدرش دبیرِ شیمیه! ولی اونا رو بلد نبود :دی ما هم که بلد نبودیم :)) گفتم من دیگه پاشم برم دیگه! گفت بمون حالا. منتظر موندم ببینم بقیه میان یا نه. خرخون شماره یک هم اومد. ولی هنوز دونفر از گروهِ دبیرستانمون کم بود. یکیش رو نمی‌شناختم، یکی رو هم اسمش جای من بود! یعنی نمی‌دونم چرا اسمش جای من بود! این آقای ر. اسمِ من رو گفت! نه اونو :| برام مهم نبود، ولی کارش خیلی زشت بود! فکرش رو بکنین! اسمت رو بگه ولی بری سرِ جلسه، اسمت نباشه. خیلی مسخره‌ست. هنوز دونفر نیومده بودن و احیاناً اگه می‌موندم کسی هم نمی‌فهمید! چون کارتِ ورودی وجود نداشت! ولی خب اگه به احتمالِ یک درصد اون دونفر می‌اومدن، یا به احتمال یک درصد می‌فهمیدن اسمِ من نیست؛ خیلی بدتر می‌شد! :) اومدم بیرون. داشتم می‌رفتم سمتِ دوچرخه‌م، که کم کم بهم بر خورد! شروع کردم به فحش دادن. ر.ـی‌ِ فلان فلان شده! بیشعور. نفهم!‌ حواست کجاس مردک؟ :)) وسط راه وایستادم و پست قبل رو پیامک زدم! البته چون احتمال می‌دادم که پست ثبت نشه، کوتاه‌تر نوشتم. ساعت هنوز هشت و نیم بود. با خودم گفتم برم خونه که چی!‌ رفتم دور زدم. سرپایینی‌ها خیلی خوبن! :)) ساعت 9 رفتم نشستم روی صندلی‌های پیاده‌راه. اصلاً شبیهِ این داستان‌ها نبود که میگن «نشستیم و یهو دیدم سه ساعت گذشته!» یا «نفهمیدم چجوی دوساعت گذشت!»... یک‌ساعت بعد به ساعت نگاه کردم ولی فقط یک‌ربع گذشته بود. خسته بودم. پا شدم و یه‌دور دیگه هم چرخیدم و بعدش برگشتم خونه. اولش نگفتم اسمم نبود. ولی بعدش گفتم. کسی شماره‌ی آقای ر. رو نداره؟ هنوز نیاز به غرغر دارم :))

+ هوای مِه‌آلود عالیه! عاشقِ مِه هستم بنده :دی

دو تصویر در ادامه...

  • Mr. Moradi

امروز واقعا از آقای ر بدم اومد.اسم منو اشتباهی داده:|

بعداً نوشت: توضیحات تکمیلی

  • Mr. Moradi
up