مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۷۷ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

چند روز قبل، خبری در فضای مجازی و رسانه‌ای، به‌طور محسوسی پخش شد. خبر ابتلا به سرطانِ مریم میرزاخانی. نمی‌دانم چرا به‌گونه‌ای فضاسازی کردند که پروفسور میرزاخانی، تنها همین چند روز است که به سرطان مبتلا شده است. خودم هم نمی‌دانم، ولی فقط همین چند روز است؟ همین چند روز، من هیچ قانع نمی‌شدم که سرطان، در طول مدت بسیار کوتاهی، زنِ نسبتاً جوان و هوشیاری را از پای درآورده باشد. تا اینکه در نوشته‌ی مطمئن و معتبری خواندم که یک‌سال‌ونیمِ قبل، سرطان ایشان رو به وخامت رفته است. سرطان را هم از چهارسال قبل داشته‌اند. این قانع‌کننده‌تر است! نه؟ 

برای شخص من، درجه‌ی بین‌المللی و یا داخلیِ علمیِ شخص، اهمیت ویژه‌ای ندارد. تعداد مدال و القابِ علمی اهمیتی ندارد. یعنی صرفِ اینکه کسی مهندس، دکتر، نابغه، دانشمند، پروفسور یا مدال‌آور باشد، نمی‌تواند در دل و ذهن من، جایی باز کند. آنچنان تأثیری بر من ندارند. بله؛ منظور در این جا، این نیست که این جایگاه‌ها، ارزشی ندارند. منظور اگر این بود، مطمئناً مفاهیم «دانایی»‌ و «علم‌آموزی» را باید مرور می‌کردم. اما آنچه که برای من مشخص است این است که القابِ علمی و بین‌المللی و شهرت‌ها نمی‌توانند دلربا باشند. 

در روزگاران قدیم هم اشخاص جدای از دیار خود نبودند. یا حتی به گونه‌ای، به نامِ محل حضور یا تحصیل و زیستن، مشهور می‌شدند. این را من قبول ندارم. نمی‌شود شخص را مصادره کرد. نه برای آمریکا. نه برای ایران. شخص مستقل از محل است و هرچقدر هم که بخواهیم کسی را به محل و مکانی مرتبط کنیم، بیهوده است. از واضحات است که حضور دانشمندانی چون پروفسور سمیعی و میرزاخانی، موجباتِ پیشرفتِ علمیِ کشورِ میزبان را فراهم می‌کند. و مشخص است که در هر چندین و چند مورد، این ثمره، به کشورهای دیگر رسیده است و نه به ایران، زادگاهِ آن‌ها. و نمی‌شود پذیرفت که مشکل از ایرانی‌های مسئول، نبوده است. ولی محل، از اشخاص مستقل و جدا نیست. می‌شود افتخاراتی را به محل‌هایی منتسب دانست. می‌شود دل خوش کرد که ایرانی‌های دانشمند مقیم در خارج از ایران، که سودرسانی برای همان‌ها دارند، حداقلش اسمی برای ایران به ارمغان می‌آورند. که باز هم این صرفاً «افتخار» نمی‌تواند در دل و ذهن من جای باز کند. 

امروز دلِ من، به نوشتن رضا داد. که بنویسم آن‌ها در نماندن، تقصیری نداشته‌اند. بی‌عرضگی از مسئولین بوده است. ولی در رفتن و همان‌جا را آباد کردن، چرا. البته مسئله‌ی آمریکا هم مطرح می‌شود که «سخت» به نخبگانش و در وهله‌ی دوم به ایرانی‌ها، روادید می‌دهد! آزادی و حقوق‌بشر که کشکِ خودساخته‌شان است. و الّا واقعاً والدین میرزاخانی، فقط همین چندروزِ پیش به دیدنِ فرزندشان مشتاق شده‌اند؟

به هر صورت، مریم میرزاخانی، نابغه‌ی ریاضیات، شخصیتی ایرانی است، که ایرانیان، تنها می‌توانند به «مهدِ پرورشِ او و امثال او بودن»، افتخار و اکتفا کنند. و این «تنها می‌توانند ...» جایِ بسی تأسف و ناراحتی دارد.

خداوند رحمتش کند.

  • Mr. Moradi

چند روزی‌ست که اعصاب‌خرابی‌هایم را، سرِ رکاب‌های بیچاره خالی می‌کنم. چند روزی‌ست که امیدوار شده‌ام. چند روزی‌ست که در پی بهتر شدن رفته‌ام. چند روزی‌ست که به فراموشی علاقه‌مند شده‌ام. چند روزی‌ست که دیگر حوصله‌ی این را ندارم که بگویم : «خدایا همین الان هم منو بکشی راضی‌ام...»

کتاب خواندن، هیچ‌وقت نتوانسته ذهنِ من را از حالتی که در آن است خارج کند. اگر شلوغ باشد، همان می‌ماند. و اگر خلوت، همان. اما اینکه غرقِ کتابی بشوم، کمک می‌کند به اینکه دور شوم از شلوغی‌های ناخواسته‌ای که تمام نمی‌شوند. کتاب‌های داستانی و سیاسی و تحقیقاتی و دینی و تحلیلی، فرقی نمی‌کند. چاپ نودوشش با هفتادونه، تفاوتی ندارد. فقط باشد. فقط باشد. تنها امیدم به همین‌هاست و کلاس‌هایی که قرار است شروع شوند و پنج‌شنبه‌های انجمن و سرشلوغی‌های کاریِ سازمان. تنها امیدم این است که مشغله‌های مداوم، مرا از آنچه نمی‌خواهم، گمراه کند و راهم را راست و یادش را فراموش. سخت است تنها امیدِ آدم، مواردی باشند که امتحانشان را پس داده‌اند. سخت است امید نداشتن، به اراده. به خود. سخت است. سخت است عادی نبودن.

چرخ را برداشتم. در راه آقای ر. را دیدم. موقعیت را برانداز کردم و حدس زدم که از کجا می‌آید. خودش هم وسطِ صحبت گفت. از کلاس زبان می‌آمد. می‌گفت خیلی سخت است برایش یادگیری. می‌گفت به‌زووور با نمره هفتادوشش این ترم را قبول شده است. می‌گفت تا وقتی مجردی هرچه میخواهی یاد بگیر که بعدش - می‌زند زیر خنده - بچه نمی‌گذارد. وسیله‌ی داخل دستش را نشان می‌دهد که بچه شکانده و آورده نمایندگی برای تعمیر! گفتم همین است دیگر آقا. زندگی همین است دیگر. - در دلم گفتم خیلی هم خوب است که. - گفتم زبان به چه دردتان می‌خورد؟ گفت می‌خواهد دکتری بگیرد و باید انگلیسی و عربی را تخصصی بلد باشد. تافل داشته باشد. می‌خواهد هیئت علمی شود و این‌ها. می‌گفت آموزش‌وپرورش فوقش یک‌ونیم می‌دهد. هیئت علمی حداقلش چهار است. راست می‌گوید. سخت است یک‌ونیم در این زمانه. آموزش‌وپرورشی بودن در این سال‌ها، نمی‌ارزد. آقای ر. به خیلی از آدم‌های این دوره زمانه، شرف دارد. خیلی بیش‌تر. از فیزیک هم گفت، از اینکه بچه‌ها تجدید شده‌اند. از اینکه اولیا آمده گفته: بچه‌ام هم تابستون اومده و کلاس‌های درس و هم تقویتی. بعد آقای گ. برگشته گفته که بچه‌ات گیج است دیگر :)) بعد می‌گفت که اسم من و مومن را زیاد می‌آورد. در دلم گفتم، نوزده‌ونیم دبیر را اگر بکنیم هجده، باز هم اسمم را می‌آورد؟ فکر کنم با این وضعِ تجدید‌ی‌ها، پانزده هم زرنگ باشد. ر. می‌گفت برای ثبت نام سر و دست می‌شکنند انگار بهشتی چیست. گفتم میدانم به‌درد نمی‌خورد آنچنان. فقط سر و صدا دارد و اسم! البته این‌ها را اول گفت و آن‌ها را آخر. جابه‌جا نوشته‌ام! به هر حال من رفتم به سمتِ انجمن و او هم رفت نمایندگی تا ببینید باید چه کند. 

داخلِ ساختمان که شدیم ساکتِ ساکت بود. اعصابم خرد شده بود. هم از بدقولی و هم بدزمانیِ انجمنی‌ها. البته برای من اهمیتی نداشت، ولی از اینکه خانم‌ها - بخش خواهران :| - بخواهند در را باز کنند، خوشم نمی‌آمد. برق‌ها را روشن کردم و رفتم در کتابخانه‌اش. بعد از گشتن‌های بسیار و روشن کردنِ چراغش، لوازم پذیرایی را دیدم و با خود گفتم تبعیض تا به کجا؟! چایی و شکلات و شیرینی!؟ به ما یک شربتِ کم‌شکر دادند جلسه‌ی اول و دیگر هیچ. والا خب!

نشستم به خواندن. آمدند و بعد از مقدمات، PES بازی کردیم و بقیه هم گل‌کوچیک در داخلِ همین ساختمان! و خب نمی‌دانم این انجمن، به این شکل، چه کمکی می‌کند به بچه‌ها جز مثلاً روحیه‌دهی و تفریح؟! چرا هیچ‌کس کمی جدی‌تر عمل نمی‌کند در این مملکت!؟ 

یکی از بچه‌ها، یک‌هویی مثلاً می‌خواست پیشنهاد بدهد، بعد گفت که با بخش خواهران - ایشان از بس در همین سه جمله‌ی خودش خواهران و برادران گفت که بنده رسماً حس کردم سرِ فیلم‌برداریِ فیلمی بسیجی هستیم! - بله داشت می‌گفت که با بخش خواهران به اردو رفته است ؛ که خب هنوز جملاتش تمام نشده بود که همه‌مان با خنده به باقیِ صحبت‌هایش گوش فرا دادیم :| خوب خودش را سوژه کرد :)) (داخل پرانتز بگویم که انجمن اصلا از این‌کارها نداردها. فکر بد نکنیدهااا :دی این‌یکی فامیل بود با آن‌ها. لابد با همه‌ی دخترها :/ به خودش مربوط است اصلا :دی )

وسایل PES را مشاهده می‌کنید در گوشه‌ی تصویر! بعلاوه‌ی کتابخانه‌ای که نصفِ کتاب‌هایش آنچنان به‌درد نمی‌خورد و تفصیلی و توضیحی‌ست و منبری! ولی بد هم نیست. کارِ مرا، همانی که در بالاتر گفتم، راه می‌اندازد!

.

این هم، تجهیزاتِ مصرف شده‌ی بخش دخترانه - بخش خواهران :| - است، مقدارش که بیش‌تر بود و روی زمین پخش‌وپلا! راستش می‌خواستم بگویم چقدر تبعیض آخر؟! اما بعد با خود گفتم که خب خودشان می‌آورند دیگر. ولی؛ بستنیِ تهِ فریزر را هم خودشان آورده بودند؟! چقدر تبعیض آخر؟! :|

.

از شوخی که بگذریم، باید بگویم ظرفیت، مکان و توانایی‌اش، محیا و آماده است. منتظرم که ببینم چه روزی جدی‌تر کار می‌کنند و قدرِ وقت را می‌فهمند؟ می‌رسد روزی که کارِ جدی ببینیم؟ کار فرهنگی مثلا؟! - چیزی که ادعایشان است - کاری فراتر از سالن فوتسال - که من نمی‌روم - و بازی PES و گعده‌های تفریح‌وار؟! 

+ عنوان هم شوخی است! وگرنه بخش برادران، فقط تنبل‌اند! وگرنه ما هم قرار بود عصرانه داشته باشیم. والا خب! اصلا باید به همان پسر که در بخش خواهران - :| - برو و بیا دارد بگویم که سفارش عصرانه بدهد که همان‌ها برای ما هم درست کنند. شاید این‌گونه دردِ تبعیضی که در میزانِ تجهیزاتِ آن‌ها و ما هست، کمی کمتر شود... :))

++ خودم هم نمی‌دانم این پُست چه شد! اولش ناراحت نوشتم و آخرش فازش را برعکس کردم که غمگین به‌نظر نیاید. مخلوط هم مزه‌ی خودش را دارد دیگر!

  • Mr. Moradi

«زیر تابوت را که گرفتند با فاصله دنبالشان رفتم. می‌خواستم نزدیک‌تر باشم ولی هم سرعتِ آن‌ها بیش‌تر بود و هم من پاهایم سست. گذاشتند زمین برای نماز. صف دوم ماندم و نماز خوانده شد. قبل از اینکه ادامه‌ی راه را بروند، گره‌ی بالاییِ کفن را باز کردند. به سختی چند نفر را کنار زدم تا ببینم. هم دلم نمی‌خواست آخرین تصاویرم از مامانی تغییر کند و هم دلم می‌خواست که یک‌بار دیگر ببینمش. صورتش لاغرتر شده بود. لب و گونه‌هایش ناراحت بودند. دلم می‌خواست یک چهره‌ی معمولی از او ببینم. از همان لحظه هم چهره‌اش را برای خود، تحریف کردم : لبخندی بر لب و گونه‌ای که از رضایت باز شده. عامجان ــ عمه ــ پنبه‌ها را کنار زد و برای بار آخر، با آن سن و سالش مامانی را نگاه کرد. هم او باعث شد که من و بقیه چهره‌ را ببینیم. گره را بستند. تابوت را بالا بردند. سهیل هم رفت جلو و زیر تابوت را گرفت. من باز دنبالشان رفتم. فاصله‌ام را کمتر و کمتر کردم. زبانم به گفتنِ لااله‌الا‌الله نمی‌چرخید. نمی‌توانستم مامانی را نبینم. نه گریه‌مند بودم و نه ناراحت. فقط باورپذیر نبود. به سرِ قبرِ خالی که رسیدند، پدرم رفت داخل. مامانی را دادند دستش. چقدر صحنه و تصویر معکوسی بود. مادر در دستانِ فرزند. آرام گذاشت داخل. کمی چرخاند که به پهلوی راست متمایل شود. مردانِ نامحرم رفتند عقب‌تر و دایانا روی قبر چمپره زد تا جنازه را برای تلقین و دعا و بدرقه تکان دهد. مهران هم رفت و بالای قبر، روی دو زانو نشست و دستش را گذاشت روی جنازه. دعا خوانده شد. اشک‌ها ریخته شد. به کفنِ سفیدِ داخلِ قبرِ خالی نگاهی کردم. با اینکه صورت را دیده بودم، باز هم برایم آسان نبود تصورش. تصورِ اینکه، این مامانی است که آرام و بی‌صدا خوابیده و هیچ قصدِ بیداری ندارد. می‌دانم روحش همان اطراف بود. حال و حوصله‌ای برایم نمانده بود که دنبالش بروم. همان جسم‌اش را می‌دیدم و باور نمی‌کردم. همین کافی بود. سنگ‌های لحد را که گذاشتند، دیگر سفیدیِ کفن، دیده نشد. آمدند روی سنگ‌ها سیمان بریزند. دلم می‌خواست جلویشان را بگیرم. بگویم مامانی آنجاست. سیمان هوا را عبور نمی‌دهد. تاریک است. می‌ترسد پیرزن. اما اینطور نبود. برای همه عادی بود. سیمان را ریخت و صافش کرد. علی رفت جلو و با انگشت نشانه‌ای گذاشت. اسم مامانی را نوشته بود و تاریخ زده بود.»

به همین‌ها فکر می‌کردم که رسیده بودیم بالای قبر که حالا پارچه‌ای سیاه رویش بود و مقداری گلِ پلاسیده و غیر پلاسیده. نشستم روی لبه‌ی قبر بالایی. سعی کردم فاتحه‌ای بخوانم. به قبر نگاه می‌کردم و به همان روز دفن فکر می‌کردم. به آخرین تصویرِ مامانی. به همه‌ی بود و نبودش. به همه‌ی روزهایی که بود. بود و دیدیمش. بود و ندیدیمش. به‌نظر می‌آمد ما زودتر رسیده‌ایم. کم کم دیگران هم رسیدند. دیگران مهم نیستند. راستش اصلاً برایم مهم نیستند. بی‌توجه به آن‌ها رفتیم سرِ قبر عمو جلیل. جلیل برادرِ بزرگتر پدرم حساب می‌شود. بزرگترین پسر خانواده. چیزِ زیادی از او نمی‌دانم. جز خاطراتِ محوی که شنیده‌ام. سال 59 فوت شده. در سی و چند سالگی. سنگِ قبرِ اولیه‌اش یادم نیست. به‌نظرم سنگ قبر را نباید عوض کنند. سنگ قبر باید هم‌سنِ تاریخِ دفن، قدمت داشته باشد. کهنگی داشته باشد. باید همانقدر آفتاب خورده باشد. باید قدیمی بودنش را حس کرد. عوض کردنِ سنگِ قبر هم همانندِ تغییر ظاهرِ قدیمیِ شهرها، ظلمِ بسیار بزرگی‌ست. عمه‌ام از تعویض سنگ اظهار رضایت می‌کرد و می‌گفت دستِ سعید درد نکند! نمی‌دانم چرا به قدمت، نوستالژی، یا هر کوفتِ دیگری احترام نمی‌گذارند! متوجه شدم که کنارِ قبرِ جلیل، قبرِ یک بچه‌ی سه‌ساله‌ است. از سال 60 تا 63 زندگی را چشیده بود. سنگِ قبر کوچک، خاک گرفته و فوق‌العاده خلاصه‌ای داشت. حتی حالا یادم نمی‌آید که دختر بود یا پسر. مهم هم نیست. خدا رحمتش کند. حالا او یک عموی مهربان کنار خودش دارد. سعید رسیده بود. توقع داشتم برای پدرم بوقی بزند. بیاید جلو و سلام‌وعلیکی کند. حالا اینکه پدر من بی‌محلی کند چیزی از اشتباه او کم نمی‌کند. ولی انگار نه انگار. ماشینش را پارک کرد. ما هم راهمان را گرفتیم به سمت قبر آقاجون. آقاجون را ندیده‌ام. سال 76 فوت شد. اما یادم است چندین و چند سال پیش که آمده بودیم آ مِهد آقا ــ آقا مهدی آقا ــ سنگِ سفید رنگی داشت. این سنگ را هم عوض کرده بودند. نه حسِ قدیمی بودن به آدم می‌داد نه حسِ سنگ قبر بودن. فاتحه‌ای خواندم. آبِ‌ چهارلیتری را هم خالی کردیم روی سنگ قبر. رفتیم جلوتر. قبر نادرعمو، عموی پدرم. دوسال پیش فوت شد. فوتش را به مامانی نگفته بودند. در این چند سال آخر، فوتِ هیچ‌کس را به مامانی نمی‌گفتند. حتی فوت اقدس خال‌دختر ــ دخترخاله ــ را هم نگفتند. اقدس خانم حالا تقریباً همسایه‌ی مامانی شده. کمی بالاتر از او، در قبر خودش، بیدار است. از نادرعمو هم دست کشیدیم. رفتیم سمتِ قدیمی‌ترِ قبرستان. سرِ قبرِ کسی که یادم نیست چه کسی بود. فوت سال 48. بیست‌سال این دنیا را دید. آبی ریختیم و فاتحه‌ای خواندیم و برگشتیم. قبرها را نگاه می‌کردم. فوت سال 38. فوت سال 49. فوت سال 53. فوت سال 78. فوت سال 94. این آخری، شوهرِ همان دایانا است. رفتیم بالاسرِ قبرِ‌ مامانی. بعد هم رفتیم داخل مسجد. پدرم دمِ در ماند. ولی این‌بار حوصله نداشتم. رفتم داخل. گوشه‌ای نشستم. سهیل چایی را پخش کرد. خرما را پخش کرد. دو سه دقیقه‌ای کنارم نشست و من باورم نمی‌شد بعد از شیش‌ونیم سال، در حدِ سلام‌وعلیک هم حرفِ مشترکی نداشته باشیم. خواستیم برویم بیرون. سینا دمِ در بود. یادم می‌آمد که همان شش و نیم سال پیش، که او دو یا کمتر از دوسال داشت، چقدر خونگرم بود. اصلاً من مفهومِ «خونگرم» را با همین بچه فهمیدم. طبیعی بود که نه من را بشناسد و نه خانواده‌ی من را. گفتم خوبی؟ خندید و گفت ممنون. دستش را گرفتم و برگشتم. دستِ کوچکی داشت. یادش به‌خیر. وقتی کوچولو بود به شانه‌ام مُشت می‌زد و مادرم می‌ترسید با مُشتِ او استخوانم بشکند یا دردم بگیرد :دی کفش‌هایم را پوشیدم. رفتم سرِ قبر مامانی. کمی بالاتر ایستادم. روضه خواندند. پیرزنی آمد. پدرم نشناخت. وقتی فهمید که مادر مهرداد است شناخت. راستش من هنوز هم نشناخته بودم. تا به حال ندیده بودمش. پیرزن‌ها دوست‌داشتنی‌اند. می‌گفت: « ما فامیل بودیم ها. از آن فامیل‌های مهربان. مهربــان. حالا هم فامیل هست ولی مهربان نه.» راست می‌گفت. مهربان بود. ولی دوست داشتم بگویم مهربانی‌ات را که ندیده‌ایم آخر. ما که ندیده‌ایم اصلا. حالا باش. مهربان باش! پیرزنی بود ناتوان. توقعی از او نمی‌رفت البته. عمه هنوز بدجور گریه می‌کرد. نمی‌دانم ظاهر است یا باطن. مهم هم نیست. مهم این است که اثرش را گذاشته و او تعادلش را به سختی حفظ می‌کند. دایانا به من اشاره زد که به پدرم بگویم که او کارش دارد. الکی خنگ‌بازی در آوردم. رفتم نزدیکش که مثلا اشاره‌اش را نفهمیده‌ام. می‌دانستم چه می‌خواهد به پدرم بگوید. پدرم هم که گوش به حرفِ این‌ها نمی‌دهد. خب ندهد. آن علی و سعید هم نمی‌دهند، گوش به حرف پدرم :دی عمه‌ام همانجا نشسته بود و زار میزد. عام‌دختر و دایانا دست به دست هم داده بودند که آرامش کنند. کمی آرام‌تر که شد، رفتند سوار شدند و رفتند. سعید هم رفت. علی هم رفت. ما هم رفتیم. همین. همین هم تمام شد. مامانی ولی، همیشه هست.

+ در ادامه‌ی عنوان باید بگویم که محفلی هم نبود از اول! ولی نور و صفای مامانی منحصربه‌فرد بود. 

  • موافقین ۱۵
  • ۱۴ تیر ۹۶ ، ۱۴:۱۰
  • Mr. Moradi

1. دیروز ساعت ده صبح، با زنگ پستچی بیدار شدم. امروز ده صبح با خبرِ اینکه مامانی ...

2. مامانی رفت. دوران بچگی، شاید شیش هفت سالگی، با پسرخاله‌ام نشسته بودیم توی ایوونِ خونه‌ی مادربزرگِ مادری. مجید برگشت بهم گفت: «امروز صبح از خاله پرسیدم من رو بیش‌تر دوست داری یا محمد رو. اونم گفت من رو بیش‌تر از تو دوست داره.» با اینکه دوران بچگی بود و اقتضا می‌کرد که من ناراحت بشم، ولی خوب یادمه که هیچ احساس ناراحتی نمی‌کردم. فقط حس کردم باید جوابشو بدم. فقط همین. یه پوزخندی زدم و گفتم در عوض من دوتا مامان‌بزرگ دارم و تو یکی. اون مامان‌بزرگم من رو خیلی دوست داره. یه خنده‌ی تلخی هم توی دلم کردم. چون می‌دونستم اون مامان‌بزرگم هم منو خیلی دوست نداره. یعنی اون موقع که ... خلاصه مجید اشک تو چشماش حلقه زد. آخه مادربزرگِ پدریش تازگی‌ فوت شده بود؛ به روایاتِ همون موقع‌ها، هر روز مجید رو می‌برد پارک و براش خوراکی می‌خرید و مجید خیلی باهاش خاطره داشت. نمی‌دونم حرفِ من خیلی نامردی بود یا حرف اون. من هم عمدی نگفتم و صرفاً می‌خواستم یه جوابی بدم... مامانی من رو پارک نبرده بود. آنچنان هم خاطره‌سازی نشده بود. ولی من هنوز دلم تنگه واسه «قدِ قدِ قوربان» گفتنش. من هنوز امیدوارم بودم این سه چهار ماه، که بالاخره یه بار این تیکه‌اش یادش بیاد و بگه و از صداش بشنوم. مامانی کوه آرامش بود، اگه می‌خواست. که اون‌موقع که باید نخواست و این شد که شد. 

3. تا ما برسیم بیمارستان، یه لشکر، دقیقا با همین وصف! یه لشکر آدم رسیده بود. از پیرترین. تا میانسال و جوان. از دورترین فامیل تا نزدیک. از کسایی که حتی یک‌بار هم ندیده بودم تا اونایی که فقط یکبار دیده بودمشون. بعد با ده تا ماشین افتادیم دنبال یه آمبولانس. تا برسیم صومعه‌سرا، با خودم فکر می‌کردم که این لشکر، چجوری این همه پتانسیلِ خوب بودن، جمع بودن و انسان بودن رو نادیده گرفته؟ همشون هم که پول و مال و منال دارن لعنتی‌ها، چرا مثل کبک سرشون رو کردن زیر برف؟ چرا؟ اینا پیرِ فامیل هستن خیر سرشون. اعصابم از دست تک‌تکشون خرده و هیچ‌کس نمی‌تونه بفهمه چرا.

4. از همه بیش‌تر صدای گریه‌ی عمه‌ام بود. یعنی تنها صدای گریه بود. بقیه آروم و بی‌صدا. حالا بر فرض که ساختگی باشه - که نیست -، واقعاً وقتِ این نشده بود که یه مقدار بیش‌تر از پیش‌ترها باشیم؟ نمی‌دونم.

5. یکی دوسال پیش شوخی شوخی، با خودم گفته بودم که آخرش این فک و فامیل رو باید سر ختم ببینیم. و همین شد!

6. دلم یه‌جا خیلی سوخت. عمه‌ی بابام خیلی پیر بود. وقتی بابا رو دید با یه حالتِ ناراحت‌کننده‌ی وحشتناکی گفت: «می آرزو بو تِرِه بیدینم حمید.»

7. برای سلام به اونایی که من رو میشناختن پیش‌قدم نشدم. متنفرم از این سلام‌وعلیکِ ده‌سال یکبار. حتی با سهیل هم گرم نگرفتم. با هیچکس. شاید من - ما - غریبه‌ترین آدم‌های اونجا بودیم! شاید هم نه. ولی نمی‌تونم این همه توانی که وجود داشت رو نادیده بگیرم. این همه آرامشی که می‌تونست باشه و نبود و نذاشتن باشه. 

8. مامانی. خیلی خسته بود، خیلی. سخته چندین سال روی مبل بشینی و تنها کاری که می‌تونی انجام بدی اینه که زل بزنی به فرش - تازه اگه بینایی کمک می‌کرد - و یا فوقش تا آشپزخونه قدم بزنی - که باز اگه پاها خسته نبود -. این زندگی خیلی سخته. پونزده روز توی سی‌سی‌یو - یا آی‌سی‌یو - بود. حالش خوب نبود. نمی‌دونم. راحت شد. خدا خودش می‌دونه که دیشب ازش می‌خواستم من رو راحت کنه. ولی نکرد. نمی‌دونم تا کِی دووم میارم با این همه ناآرامی. 

9. همش یادِ آخرین‌باری که رفتیم پیشش و هنوز خونه بود میفتم. سختمه تصور کنم که اون خونه دیگه مامانی رو نداره. حتی اگه همه‌ی عالم بگه اون خونه‌ی عمه‌ست، ولی برای من همیشه خونه‌ی مامانی بوده و هست. اگه روزی اون خونه رو خراب کنن، بزرگترین ظلم رو کردن، حتی اگه خودشون نفهمن که چه کردن. 

10. یه فاتحه‌ی کوچیک بخونید خواهشاً. نماز وحشت (؟) که بخونید عالی میشه.

  • موافقین ۳۳
  • ۰۸ تیر ۹۶ ، ۱۹:۵۳
  • Mr. Moradi

شب بود. تاریک بود. حوصله اما نبود. نشسته بودم به بحث با مسئول انجمن‌اسلامی. اعصابم از جای دیگری خُرد بود؛ ولی حق داشتم. همه حق دارند! صبح بود. هوا روشن شده بود. ولی ساعت هنوز از پنج نگذشته بود. خوابم نمی‌برد. نگاهم را دوخته بودم به بالش! به خودم می‌گفتم چرا باید بدم بیاید؟ نه. کوتاه نیامدم. همانطور ماندم. خودم را، به خودم شاید، اثبات کردم. صبح بود هنوز. دلم می‌خواست بروم بیرون. و رفتم. نماز فطر. بار اول بود که می‌رفتم نماز. دوچرخه را برداشتم و زدم به خیابان. خلوت. سکوت. پرنده‌ها دور تا دور سبزه‌میدان جمع بودند. بین دو ستون، پیرمردی نشسته بود. دستش به سرش بود و مشخص بود که طوری شده. هیچکس، شش صبح، بیخودی دستش به سرش نیست! دور زدم. به آسمان نگاه کردم. دلم خواست. ثبتش کردم. با خودم می‌گفتم طوری بگیر که شش هفت سال بعد هم، همین یادگاری را داری فقط. به راهم ادامه دادم. خیابان شدیداً خلوت بود. یک تاکسی سحرخیزی کرده بود. مشتری‌ها را هم با خودش برد. وسط خیابان ماندم. همه چیز شروعش خوب است. حتی روز. حتی زندگی. حتی ... روز شروعش زیباست. خلوت. ساده. بی‌آلایش. بی‌صدا. سکوت. سکوت. سکوت.

زودتر از زمانی که گمان می‌بردم به مصلی رسیدم. اشتباه از من بود که در ورود عجله به‌خرج دادم. می‌شد بیرون، زیر سقف همین آسمان، منتظر نشست. دلپذیرتر بود حتماً. همینطور بی‌کار و بی‌خیال نشسته بودم. تندیِ عطری مرا به خودم آورد. دو دقیقه چشم‌هایم درشت شده بود از تعجب. حداقل ده دوازده سالی آن عطر را نشنفته بودم. پشت‌سرم نشسته بود. در جدال با خودم، بین پرسیدن و نپرسیدن، همان نپرسیدن را انتخاب کردم. برای خودم از عطر خوشی که از پشت‌سرم می‌آمد، لذتی ساخته بودم، بهتر از هزار لب جوی نشستن و گذر عمر دیدن. هوا خوب بود. کولرها را زده بودند. بخاطر یکساعت و نیم بیکار نشستن، کم مانده بود که مبتلا به دیسک و فلان و بیسار شوم، که امر به نماز کردند. ایستادیم به نماز. و من که بار اولم بود. آسان بود ولی. یادش به‌خیر. اولین نماز جمعه‌ای که خواندم، تنها تعجبم از ایست‌بازرسی‌های دمِ در بود. حرم حضرت معصومه بازرسی نخواهد؟ آخ که چقدر آن‌موقع‌ها، دنیایم بی‌دشمن و بی‌تروریست بود!! نماز که خوانده شد، تعللی کردم و کفشم را برداشتم. برگشتم که بروم. هرچه چشم انداختم، کسی پشت سرم نبود. ولی بو که می‌کشیدم عطر می‌آمد. چه عطری بود. خدا زیادش کند! رفتم. رخش را از قفل باز کردم :دی زدم به خیابان. رسیدم خانه. ساعت هنوز نُه بود. زندگی همین است! که هنوز ساعت ده نشده، چندجا رفته باشی، چند کار را به سرانجام رسانده باشی، و حتی یک پست نوشته باشی. نه اینکه سه و نیم بعدازظهر تازه بخواهی بیدار شوی! البته چه کسی می‌داند؟ من که سه و نیم بعدازظهر بیدار نشده‌ام! 

یک برگه دعای قنوت چاپ کرده‌اند، با غلطِ املایی و اعرابی :|

+ برای مادربزرگ بنده نیز، دعا بفرمایید. باتشکر.

بعداً نوشت : از پشت‌صحنه اشاره می‌کنن که عید رو تبریک نگفتم! عیدتون هم مبارک باشه. :)

  • Mr. Moradi
دوست داشتم بالاخره این تصمیم رو بگیرم که تا حرف‌زدن رو یاد نگرفتم ننویسم. من این روزها واقعا کلمه کم میارم. منظورم هیچ‌جوری نمیرسه. هیچ‌جوری... دلم کیبورد می‌خواد. تا سحر کیبورد هم میرسه ان‌شاءالله :دی
:::
من هروقت یک‌جایی رو، یک‌چیزی رو، یک فردی رو حتی، خوب و درست و حسابی و مناسب و اصطلاحاً ایده‌آل تصور کنم، به بدترین شکل ممکن یا حداقل بدترین ظاهرِ بیرونیِ ممکن ظاهر میشه. تصوری که از محلی که امروز عصر رفتم داشتم، چیز خیلی بهتری بود. اما در واقع، در جهنم‌دره‌ای‌ترین مکان ممکن، جایی که جز تعمیرگاه ماشین‌های سنگین و سبک و گالری خودروهای خارجی و کارواش، چیزِ دیگه‌ای پیدا نمی‌کنید، در یک ساختمونِ مسکونی-تجاری، در طبقه‌ی سوم با آشپزخونه و غیره! مشغول به فعالیته! :| 
فقط از اینکه پرسید تخصصی مهارتی چیزی داری؟ و من در حالیکه می‌تونستم از وبلاگ و نوشته‌هام مایه بذارم، مصرانه گفتم نه، پشیمونم و حس کردم که طرف فکر کرده با یه آدمِ احمقِ بی‌سوادِ عقب‌مونده‌ی بی‌عرضه طرف شده :| :))) ایشالا بدردم بخورن با همه‌ی بدمسیر بودن و عجیب‌وغریب بودنشون :/
+ ای‌کاش همه‌ی خودروها رو جمع می‌کردن. چیه این آهن‌های قراضه‌ی دودزایِ گرمادهِ بی‌مصرف؟ گاری‌های آهنی :| فقط واسه مسافت طولانی خوبه، نه درون‌شهری. 
++ مکان مذکور، جهنم‌دره نیست و محله‌ی بدی نیست و منظورم توهین‌آمیز نبود. فقط واسه مکانی که اونا بودن نسبت به کارشون و حرف‌هایی که ازشون شنیدم، جهنم‌دره محسوب می‌شد. ‌
  • Mr. Moradi

خب بذارید از اونجایی شروع کنم که دیشب هی یادم میومد که عه! فردا چهارشنبه‌ست و موعد کارنامه. کارنامه یه استرس خاصی داره. برای ما خرخون‌های بدبین! همیشه از اون چیزی که فکر می‌کنیم بهتره، گاهی هم بدتره! تا امسال معدل پایین 20 نداشتم به‌جز هفتم که ماجرا داشت :دی ترم اول خودم رو کنترل کردم و به بی‌انصافی دبیر زبان چیزی نگفتم. من مستمر 18 نبودم و چیزی نگفتم. خداروشکر که نگفتم :)) مهم نیست. راستش من خودم رو دچار مشکل‌های مسخره‌ای کرده بودم که نمره در برابرشون پوچ‌ترین مفهوم دنیا بود. استرسش رو داشتما. ولی هیچی اونقدری اهمیت نداشت واسم. الان هم همینطور. کارنامه رو می‌خواستم ببینم ولی معاون می‌گرفت سمت خودش. از این کارهای لوسی که توی مدارس دولتی رایجه و تنها شوخی‌ای هست که یکراست با خرخون‌ها صورت میگیره :دی نوزده و هشتاد و هشت بیش‌تر شبیه شوخی بود. شاید هم اشتباه تایپی :دی خوشحال نیستم. البته دروغه اگه بگم خوشحال نیستم! ولی خب، اصلا حال خوشحال بودن ندارم! حالا بعد افطار شاید هیجاناتم به‌جوش و خروش بیاد :دی اولین نمره‌ای که نگاهم افتاد ریاضی بود. پایانی رو نوزده و بیست‌وپنج داده شاید هم شدم. :)) راستش به تنها درسی که شک نداشتم همین بود که لطف نمودن :دی البته ایشون اونقدر ترم اول فضل و بخشش درباره‌ی من به خرج داده و نمره‌ی شونزده و هیفده رو بیست داده که با این چند صدم، اعتبارش پیش من کم نمیشه :)) وقتی دیدم زیست بیست داده، حرفی نداشتم که بزنم. پوکرفیس نگاه می‌کردم فقط :| یک «چجووور ممکنه؟»یِ خاصی توی نگاهم بود. من زیست رو بلد بودم. واسه هرسوال و اسم و مفهومی می‌تونستم توضیح بنویسم ولی سر امتحان، فقط اسم رو خواسته بودن. فقط کلیات. من جزئی خونده بودم، خط به خط کتاب رو. من امتحان رو داغون دادم. بیش‌تر از شیش‌تا غلط بیست‌وپنج صدمی و نیم‌نمره‌ای داشتم. واقعا نمی‌دونم چجوری داده بیست :دی دبیر زیست امتحان‌های آخر یه بار من رو دید و خیلی ریلکس گفت سلام سلام خوبی؟ و همین! وقتی رفت توی دلم گفتم مرد حسابی یه عتابی یه خطابی چیزی! والا :)) عربی می‌تونست 19.5 بده که خب ازش توقع نمی‌رفت اینکار و خداروشکر همچین هم نکرد :دی هرچی که بود و نبود گذشت. خداروشکر. هرچند من آدم نشدم. هرچند امسال مزخرف‌ترین سال تحصیلیِ تمام عمرم بوده باشه ولی این چیزی از خوبی دبیرها کم نمی‌کنه، نه فقط واسه نمره :دی 

+ دانش‌آموزا، اونقدری شفافیت نمره‌ای دارید مثل من؟ :)) نمره‌هاتون رو، رو کنید ببینم چقدر خرخون توی کشور پرورش پیدا می‌کنه :دی

  • Mr. Moradi
up