مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

آخرین مطالب
مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۸۷ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

الحق و الانصاف این تابستان ظرفیتِ این‌همه فشار ذهنی را داشت؟ یکی-دو روز پیش از شدتِ هجومِ افکاری که به ذهن من وارد شده بود و از شدتِ تحلیل‌های بیهوده‌ای که هم‌زمان از رفتارِ چندین‌نفر داشته‌ام، دیگر کاملاً از تکاپو افتاده بودم. به صفحه‌ی کتاب که زُل می‌زدم، انگار در حال مشاهده‌ی کتیبه‌ی خطِ میخی هستم. فی‌المثل در آخرین یادداشتِ گوشی‌ام، در روز یک‌شنبه، ساعت یک‌وپانزده دقیقه‌ی ظهر، بعد از ناهار، نوشته‌ام: «بیکاری مطلق. تمرکز خواندن یا حتی چرخیدن در گوشی هم نیست...». وضعیت وحشتناک بود. و راستش این تازه اول ماجرا بود. دقیقاً چندین دقیقه‌ی بعد از همین یادداشت بود که موجِ مهم‌تری از استرس و دوگانگی و تناقض شکل گرفت. قابل وصف نبود. ولی، بد نمی‌توانست باشد. هرچند نشانی‌هایی از خوبی داشت، ولی خوب هم نمی‌توانست باشد. کاملاً دوگانه و متناقض. تناقضِ مسائل و سردرگمی بینِ دو جبهه، گاهی می‌تواند شیرین باشد. البته فقط گاهی. 

+ عنوان: کویر از محمد معتمدی

  • موافقین ۸
  • ۱۴ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۳۰
  • Mr. Moradi

کاملاً ناخودآگاه یک‌سری رفتارهای فوق‌العاده ضدونقیضی داشتم در این روزی که گذشت که مپرس! اصلا داغون. خداروشکر فامیل‌های باهوشی ندارم، وگرنه قشنگ سوژه می‌شدم. ولی خب، خودمونیم، شیوه‌ی رفتارم رو دوست دارم. حتی وقتی تهِ تهِ دلم آشوب هست، در ظاهر اصلا نشون نمی‌دم - یعنی می‌تونم نشون ندم و اینو امشب به خودم ثابت کردم. همون لحظه‌ای که دستم نلرزید -. خیلی دقت می‌خواد فهمیدنش از روی دومینوهای رفتاری که معمولاً هیشکی نمی‌تونه بفهمه. که خب هم خداروشکر و هم متاسفانه! شاید اگه یکی یه‌بار یه‌جوری می‌فهمید،... نمی‌دونم. فقط دلم پره. از خودم. از همه‌چی. 

+ خلاصه اینکه هیچوقت از روی واقعیت‌ها، رویاسازی و خیال‌بافی نکنید. چون نمی‌تونید جلوی واقعیت وایستید و بگید اونطوری جلو برو که من تصورت می‌کردم، نه اونطوری که بقیه دارن جلو می‌برن. اصلا نمی‌تونید و با دیدنِ این واقعیت، خیالاتِ مجازی‌تون میاد جلو چشمتون و هیچ کاری نمی‌تونید در برابرش انجام بدید! تحملش سخته. سنگینه.

  • Mr. Moradi

این پست از همه‌ی نوشته‌هایم بهتر منظورم را در این‌باره می‌رساند. من نه‌تنها هیچ‌وقت نادیده‌گرفتندگان را نخواهم بخشید؛ بلکه همیشه مورد نفرین و لعنِ من هستند. همیشه در معرض خشم و کینه‌ی من قرار دارند. همین‌هایی که پتانسیل‌های فوق‌العاده‌ای را به‌هدر دادند و یک نسل را از بین بردند. باقی ماندنِ لفظی ناشناخته، و تجربه نشدنِ زندگی‌ای ساده، جبرانی ندارد. هیچ‌وقت. 

  • موافقین ۶
  • ۱۱ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۳۷
  • Mr. Moradi

چقدر سخته حالت از یکی بهم بخوره ولی «بلد» نباشی یا «عادت» نداشته باشی که باهاش بد حرف بزنی. چقده سخته... یک‌سری اتفاقات که افتاد و یک‌سری دست‌ها که رو شد، مطمئن بودم مادربزرگِ مادری رو ببینم، رفتار خوبی نخواهم داشت و نمی‌تونم که رفتار خوبی داشته باشم. ولی راستش اصن عادت نداشتم. و نتونستم بی‌محلی کنم حتی. :| الان زنگ زد. هیچکی جز من نبود برای جواب دادن. جواب دادم. اصلا نتونستم بی‌محلی کنم :| سخته دیگه. سخته. 

+ خیلی حرف داشتم و دارم. ولی الان، استرس بیش‌تر دارم تا حرف. من تحلیل میخوام حیدر! تحلیل! ولی به‌شدت تحلیلش سخته. 

  • موافقین ۹
  • ۱۱ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۵۲
  • Mr. Moradi

1. تظاهر به حال خوب، هیچ‌چیز را بهتر نمی‌کند. این را سال قبل به یکی از بلاگرها گفته بودم. در ادامه‌اش هم گفته بودم که باید برای خودش حال خوب درست کند و این‌طور نمی‌شود که دست روی دست بگذارد و منتظر حال خوبِ رویاها بنشیند. 

اما حقیقت همین است: که صرفاً تظاهر به حال خوب، هیچ‌چیز را تغییر نمی‌دهد. دو راه ایجاد می‌کند. یا همه‌چیز معمولی می‌ماند و یا اینکه گندش در می‌آید و حال بدِ غریبی به آدمیزاد دست می‌دهد. فکر نمی‌کنم تظاهر به هیچ حالتی، جز این دو را داشته باشد! سر کلاس‌هایی که صرفاً تظاهر به حال خوب و مساعد برای درس داشته‌‌ام، هردویِ این راه‌ها را تجربه کرده‌ام. کلاس‌هایی بوده - مخصوصاً ریاضی‌ها - که از فرطِ حالِ بدِ غریب و بغضی عجیب، نمی‌دانستم چجور شروع شد و چجور تمام. این روزها مثال‌های مدرسه‌ای زیاد به‌ذهنم می‌آید. لعنت به شهریور و عطر ماه مدرسه!

من هنوز همه‌ی تلاشم را نکرده‌ام. ولی مقداری برای حال خوب، برای بیرون آمدن از این نقابِ زشت، تلاش کرده‌ام و حقیقتش نتیجه‌اش را هم گرفته‌ام. چقدرِ «منِ واقعی‌ام» دوست‌داشتنی‌تر است! جداً چند لحظه‌ای، بعد از سال‌ها، خودم را دوست داشتم. 

2. شنبه، برای اولین‌بار با دوچرخه تصادف کردم. تصادف صحنه‌ی خوبی نیست. اولین تصادفم با دیوار بود؛ با پرایدِ خودمان در پارکینگ. که فقط یک لحظه حواسم از کلاچ پرت شد. ترمز زدم بدونِ کلاچ. و بدتر پرید. و بوم! سپر شکست و چراغ ترک برداشت. این ماجرای یکسالِ پیش است. بهتر بگویم یکسال و یک ماهِ قبل. البته زیاد مهم نیست. اثراتش مشهود نیست آنچنان. ولی این‌بار یک‌مقدار متفاوت است. هرچند دردسری نشد. ولی مدتی‌ست که راحت‌طلب شده‌ام و با ترمزهای خراب نمی‌سازم. ترمزم یک‌مقدار دیر می‌گیرد. قبلاً خیلی خوب با این حالت‌های معمولِ هر دوچرخه‌ای کنار می‌آمدم. ولی حالا نمی‌شود گاهی. سمت راست را نگاه می‌کردم که، بوم! انصافاً بد ترمز کرد. اولش نگاهم روی چراغش قفل شده بود. دقیقاً یک شکستگیِ مشهود که با بدنه‌ی آهنی دوچرخه موازی بود و ذهنم اینطور برداشت می‌کرد که من شکسته‌ام. همانطور که در حال تخمین قیمت بودم؛ رفت جلوتر و زد کنار. بعد جالبش این‌جاست یک کلمه هم با من حرفی نزد. نگاه هم نکرد :| اصلاً انگار هیچ‌کس کاملاً متعجب، نگاهشان نمی‌کند. داشت سپرِ ماشین و گلگیر را چِک می‌کرد :| آخر مرد حسابی! من با لاستیک دوچرخه با نهایت توان هم بکوبم به آن سپر، چه می‌شود؟! بعد هم سوار شد و رفت! اصلا کلمه‌ای هم نگفت. عجیب بود. من ولی پنج دقیقه تمام همانجا ماندم. انصافاً رانندگی‌ام خوب است ها! ولی لامصب هم بد ترمز کرد و هم من ترمزم اشکال داشت. هرچند زمان برخورد، کار از ترمز گذشته بود. اصل بر تظاهر به حال خوب بود. اصل بر حواس‌پرتی بود :دی

  • Mr. Moradi
گرمای هوا زننده است. نفس آدم را در دم خفه می‌کند. حال آدم را می‌گیرد. احساس خستگی مفرط می‌دهد. احساس بی‌حالی. 
به لحظه‌ی تحویل سال فکر می‌کنم. همان لحظه‌ی اولِ سال نودوشش. سخت است که شش ماه نه؛ پنج ماه گذشته باشد و هنوز هیچ تفاوتی با لحظه‌ی تحویل سال وجود نداشته باشد. نه‌تنها تفاوتی ندارد که حتی بدتر شده است. و این‌ها تقصیر من است.
تابستان سریع گذشت. دوماهِ اصلی، سریع گذشت. روزبه‌روزش قرار بود بهتر از چیزی باشد که گذشته است. قرار بود آدم باشم و خودم باشم و زندگی داشته باشم. اما نه. نه زندگی برقرار بود و نه آدمیت. و نه حتی همان دلخوشیِ کوچکی که در همه‌ی تابستان‌های عالم پراکنده است، ولی در تابستان‌های من، سال‌هاست که نیست. 
دلم گیر است. سرم درد می‌کند. پایم سست است و از یادآوری فردا حالم بد می‌شود. حوصله‌اش نیست. از همان اول تابستان به هر دری زدم که سرم شلوغ شود. هر کلاسی می‌شناختم برداشتم. بدترین ساعت‌هایش را. انجمن را حاضر شدم. هرکاری از دستم برمی‌آمد انجام دادم. اما این شلوغی‌های تصنعی هیچ‌چیز از این فکر لعنتی کم نمی‌کند. اصلا. اصلا. نمی‌دانم. در همه‌ی کارها جا زده‌ام. صدصفحه جزوه را باید تا هفته‌ی بعد بخوانم. چند کار باید تا همین فردا آماده کنم. اما هیچ‌کدامشان را نمی‌خواهم. از همه‌ی آن‌ها متنفرم. در لحظه‌‌لحظه‌ی همه‌ی این کلاس‌ها و وقت‌ها و جزوه‌ها و درس‌ها و مطالب و بحث‌ها، ذهنم جای دیگری بود. انگار که هیچ‌وقت خلاص نمی‌شوم. هیچ وقت.
  • موافقین ۶
  • ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۲
  • Mr. Moradi

سخت است وقتی به سال قبل نگاه می‌کنی و می‌بینی، نه‌تنها دقیقاً در همان نقطه‌ی احساسی و عاطفی و ذهنی قرار داری، بلکه حتی چند پله‌ای از همان روزها، پایین‌تری...

  • موافقین ۱۵
  • ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۲۸
  • Mr. Moradi
up