مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : ماهی‌های کوچولو
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۲۵ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

یه برگه بهمون داده بودن، از این مشاوره‌ها. نمیدونم چرا هیچ عکسی ازش نگرفتم دیشب :/ یکی از سوالاش همینی بود که توی عنوان نوشتم. درسته که من زدم متوسط؛ ولی زیاد بود! زیاد فکرمیکنم که چیزی نیست که منتظرش باشم!

جواب‌های خرخونِ شماره‌ی یک رو نگاه کردم. همونی که تک‌فرزند بود و فکر میکرد من که تک‌فرزند نیستم، خوش‌بختِ جهانم! راستش دلم براش سوخت. بهش گفتم واقعی زدی؟ گفت آره. آخرشم گفتم ببخش که فضولی کردم :دی راستش نمی‌شد کنجکاو نشد با اون حرفی که اون روز بهم زد. الان بهتر می‌فهمم که چرا سعی می‌کنه رفیق باشه با همه. با همه رفتارِ مطابق داشته باشه تا صمیمی‌تر بشه باهاشون. زده بود زیاد براش سخته که آروم بشه. دلم سوخت. آدم‌ها همیشه اونی نیستن که نشون میدن. مثل خرخون شماره‌ی یک؛ مثل من. البته زیادم پیچیده‌ش نکنین؛ یه‌روز می‌فهمه که هیچ‌کس جز خودش باهاش نمیمونه. یه‌روز می‌فهمم.

:::

امروز امتحان زبان داشتیم. البته دیگه نداشتیم :دی برق رفت و دستگاه کپی قطع شد و امتحان هم کنسل :)) البته از من شفاهاً پرسید. من واقعا با اینکه اعتماد به نفسی واسم توی درس زبان نمونده ولی راضی‌ام. خوب جواب دادم. وسطاش خیلی واضح تو دلم گفتم دیگه نمیتونی، واقعا دیگه نمیتونی ادامه بدی :)) راست می‌گفتم. دستام داشتن میلرزیدن و صدام هم تا حدودی می‌لرزید :)) ولی کامل‌تر از خیلی‌ها جواب دادم :) خداروشکر :) البته نمیدونم برام نمره گذاشت یا نه:/ چون بلافاصله شروع کرد به حرف زدن و اینقدر حرف‌های شعارگونه زد که من رسماً برگشتم بیرون رو نگاه می‌کردم که بفهمه توجه‌ای به حرفاش ندارم :| راستش بعد از اون نمره‌ی الابختکی‌ای که واسه مستمرم گذاشت کلاً از چشمم افتاد!! 

:::

امروز اولین‌باری بود که از امتحان گرفتن دفاع میکردم و از عقب افتادنش عصبانی!! البته منظورم امتحان زبان نیست. قرار بود چهارشنبه امتحان زیست داشته باشیم. و خب خیلی هم خوب!! اما یه عده که معلوم نیست چی فکر کردن میخوان امتحانو بندازن سه‌شنبه یا چهارشنبه‌ی هفته بعد :|||| طرف سه روز بخاطر برف تعطیل بوده نخونده! اونوقت میخواد پنج شنبه و جمعه هم زیست رو بخونه هم فیزیک رو:/ آخرش 10 هم نمیشه :// عاغا یا چهارشنبه یا هیچ‌وقت :| 

  • Mr. Moradi

باید قبول کرد که یک‌روزهایی واقعاً مزخرف هست. واقعاً زشت هست. واقعاً نحس هست. نمیدونم چرا یا چطور. امروز همچین حسی رو به من القا کرد. روزی که من از بدترین آدمِ دنیا بودن هم گذشتم شاید!

امروز دوساعت تاخیر داشتیم برای مدارس. به هرکی رسیدم، چه دبیر چه دانش‌آموز، گفتم من اگه داخلِ مدرسه رو میدیدم نمی‌اومدم داخل! ولی خب حقیقتش اینه که من داخل رو دیدم و بازم اومد داخل :دی یکی هم نبود بهم بگه آخه روانی! تو که زنگ اول زبان داری و اون سه تا زنگ هم که ورزش و هنر و آزمایشگاه‌ـن! واسه چی داری میری آخه!؟ :|کل جمعیتِ حاضر به پنجاه هم نمیرسید. ما هم بعد از یک‌ساعت تعطیل شدیم. اومدم خونه و وبلاگ‌ها رو خوندم. 

:::

با خودم می‌گفتم بی‌شعور! احمق! نادان! عوضی! به خدا می‌گفتم دِ بسه دیگه! به قرآن بسه! فهمیدم چقدر بی‌شعور و احمقم. فهمیدم انسان چقدر میتونه احمق باشه. بسه دیگه. خدایا توروخدا تمومش کن... اینکه چی رو تموم کنه به خودم ربط داره، اما برای رفع ابهام منظورم زندگی و اینا نیست.

بی‌حوصله شده بودم. داغون بودم. تو گروه‌ و چت شکلک خنده میذاشتم. پُزِ برف و تعطیلی رو میدادم به بقیه. اما داغون بودم. هیچ‌کس نمیدونست و قرار هم نبود که کسی بفهمه. اعصابم خورد بود. فقط می‌خواستم به یه‌بهانه‌ای راه برم. بهانه رو پیدا کردم و زدم بیرون.

سرِ راه دیدم چند نفر الکی مثلاً جوان و سرمایه‌ی مملکت درحال پرتاب برف به مردم [اکثراً به دخترانِ مردم! عمراً اگه جرئت کنن به زن و مرد میانسال پرتاب کنن. پدرشون رو در میاوردن :)) ] بعد مغازه‌دار اعصابش خورد شده بود و میگفت جلو مغازه نه؛ برو جلوتر هر غلطی میخوای بکن! اونا هم در عینِ بیشعوری میگفتن به تو چه! اینا همه رفیقای ما هستن. دخترا هم همه دوست‌دخترامونن :| دیدم که مغازه‌دارِ کت و شلواری زیر لب میگفت بی‌غیرتِ بی‌شرف :)) [نقل به مضمون؛ شاید یه‌چیزِ دیگه گفته باشه] خب منم مثل همون مغازه‌داره خیلی علاقه‌مند بودم که میتونستم و نفری یکی یه‌دونه مشت می‌خوابوندم تو دهنشون که اولاً مردم‌آزاری نکنن، دوماً فکر نکنن خری هستن و سوماً به دخترِ مردم نگن دوست‌دخترم!! :|

یکم جلوتر یه نوشابه گرفتم. قصد کرده بودم یه‌مسیرِ نسبتاً طولانی رو برم. بلکه یکم آروم‌تر بشم. ناراحت بودم. خسته بودم. گیج بودم. و همه‌ی این‌ها تقصیر خودم بود. نمیدونستم چیکار باید بکنم. نمیدونستم چه غلطی باید بکنم. راه می‌رفتم که دیدم بسته‌ست. آب راه رو بسته بود. برگشتم. آروم راه می‌رفتم. دیدم اون الکی مثلاً جوونای مملکت به‌کار خودشون ادامه میدن. جلوتر رفتم. یهو یکی با عجله از کنارم خواست رد بشه که خفیف سُر خورد و جلوتر از من اساسی سُر خورد و نزدیک بود کامل بیفته که گفتم یا ابالفضل. خندید و رفت. آروم می‌رفتم. رفته بودم توی پیاده‌رو. این لیوان‌های کاغذی توی مغازه‌ها رو که دیدم یادِ این عکسِ آقاگل افتادم. داشتم دنبال همچین لیوانِ شکل‌جغدی می‌گشتم. یخورده مکث کردم و یه‌ذره که رفتم جلو یهو یه‌صدای بلندِ سقوط اومد. نمیدونستم چی افتاده، اما حتی بادِ عبورِ اون وسیله رو هم پشتِ سرم حس کردم. برگشتم. دیدم یک‌تیکه از لوله‌ی ناودان کنده شده و از طبقه‌ی اول ساختمون پرت شده زمین و شکسته. چند لحظه که گنگ فقط به چیزی افتاده بود اون وسط شکسته بود و بالای ساختمون و فاصله‌م با اون نگاه می‌کردم. اگه فقط یک قدم عقب‌تر بودم، الان اعلامیه‌ی ترحیمم در حال چاپ بود. بعد از اینکه از بُهت خارج شدم گفتم یا ابالفضل. 

از اونجایی که اعصابم خورد بود، ناراحت بودم، داغون بودم، حوصله‌ی فکر به این حادثه‌ی عجیب رو نداشتم. رسیدم به یه‌جایی. نشستم. دیگه به این مورد فکر نمی‌کردم. بطریِ خالیِ نوشابه رو فشار می‌دادم و همچنان ناراحت بودم. دلم گرفته بود و نمی‌فهمیدم چی سرِ جاش نیست؟ چی جابجا شده؟ چجوری باید درستش کرد؟ خدا میدونست فقط. 

آدمِ خسته هیچی نمی‌فهمه. ولی واقعاً این اتفاق خیلی به مرگ نزدیکم کرد. بخاطر دلایلی چند وقتیه که دیگه به مرگ فکر نمیکنم. من الان واقعاً واسش آماده نیستم. برام فایده‌ای نداره و سراسر ضرره. هرچند اون دنبالم بیاد و بالاخره یه‌روزی بهم بگه بهت گفته بودم فقط یه‌سال! گوش نکردی!

  • Mr. Moradi

ای کاش میشد بعضی احساسات رو از بین برد. ای کاش میشد بی تفاوت بود. ای کاش ای کاش ای کاش... 

ای کاش امروز بعدازظهر بیرون نمی‌رفتم. ای کاش ای کاش ای کاش ...

  • موافقین ۱۴
  • ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۳۱
  • Mr. Moradi

چیزی ندارم بگم. هرچقدر مسخره و بی‌معنی باشه، خسته‌م. گیج شدم. نمیدونم واقعا!

بعضی وقت‌ها باید زندگی رو تقسیم بر دو کرد. بعد ضربدر سه. بعدش فقط باید نشست و نگاهش کرد تا تموم بشه. 

یه عهدِ نانوشته‌ای برام حکمفرما شده بود که تا وقتی واقعاً داغون نشدم ، سراغ این آهنگ نرم! یه قولِ نانوشته بود انگار! اصلاً سمتش نمی‌رفتم. همین چند دقیقه‌ی پیش یادش افتادم. پخشش کردم. داغون بودم؟ نمیدونم.

+ هیچ‌وقت فیلمی رو که نباید ببینین، نبینین! وقتی میدونین نباید ببینین نبینین! همه و همه‌ی اون یکساعت و بیست و هشت دقیقه‌ی دیروز داشتم دیوونه می‌شدم. داشتم می‌ترکیدم. خیلی لعنتی‌طورانه یادم می‌آورد هرچیزی رو که نباید! 

  • موافقین ۸
  • ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۲۸
  • Mr. Moradi

1. خیلی وقته که تصمیم گرفتم توی اینجور تجمعات شرکت نکنم. ولی هربار شرکت میکنم‌ :| هیچ ربطِ سیاسی هم نداره. من واقعا زجر می‌‌کشم بین جمعیت. نه بخاطر شلوغی. اصن ماجرا بس ناجوانمردانه پیچیده‌ست! آقای ر. گفته بود ساعت ده بریم یه‌جایی و از اونجا معلوم نیست میخواد بره کجا. رفتم اما هیچی که هیچی. کلاً همه پراکنده شدن و من موندم و زجری که هرطوری شده از دستش در رفتم! خوب خودم رو گول زدم :دی شما اگه معاون پرورشی شدین ، هیچ‌وقت بخاطر چهارتا عکس و کارهای نمایشی و الکی، دانش‌آموزی رو حتی داوطلبانه نکشونید مدرسه :|

2. یادتون باشه به هیچ وجه من الوجوه ، امکان نداره و نمیشه با پای پیاده، ماشینی رو تعقیب کرد. اصلاً امکان نداره! حتی اگه ترافیک باشه بالاخره گمش می‌کنین! پس مثل من خودتون رو نکشید! من موندم دوـیِ 540 متر رو چجوری میخوام امتحان بدم با این کم آوردنِ نفس :| در ضمن پلاکش به چه دردم میخوره وقتی نمیشه صاحبش رو شناخت :/ چه خوبه اونایی که آشنا دارن تو راهنمایی رانندگی، سه سوت مشخصاتِ پلاک رو می‌فهمن ؛ خوش‌به‌حالشون :دی :)))

3. آتیش زدن پرچم رژیم غاصب صهیونیستی که اصلاً و ابداً اشکالی نداره! ولی ای‌کاش با اینکه آتیش زدنِ پرچم آمریکا هم عملاً و رسماً اشکالی نداره، آتیش نمیزدنش بخاطر حساسیتِ یه عده. اینطور بهتر بود.

4. این ترقه ترکوندنا یعنی چی واقعا؟! سکته کردم بی‌شعورِ نفهم :|

5. میخوام خودم رو با ننوشتن مجازات کنم :)) اگه یه بار دیگه بشه اونچه که نباید بشه ، تا عید حقِ بازکردنِ پنل کاربری رو ندارم :) فکرکنم این مجازات ، به اندازه‌ی کافی بازدارنده باشه :)

6. هرچی می‌گذره ، واقعی‌تر حس می‌کنم که درس رو باید خوند! با نگاه کردنِ به کتاب چیزی حل نمیشه!

7. نمیخوام بگم زود گذشت ، چون زود نگذشت! از 22 بهمنِ پارسال تا الان زود نگذشته ، اسفندش که برای خودش دنیایی بود! عید که میتونه نامزدِ جایزه‌ی بدترین عیدِ سال‌های عمرِ من بشه و خردادی که شدیداً سخت گذشت و تابستونی که بی‌شک برنده‌ی جایزه‌ی طلاییِ بدترین روزهای عمرم رو میگیره و پاییز و زمستونی که به فجیع‌ترین شکل گند زدم به هرچی که میشد اسمش رو گذاشت زندگی!! پس زود نگذشت! ولی انگار همین چندساعتِ پیش بود که توی مسیر برگشت از راهپیمایی یکی از هزاران کاغذ رنگی نصیبم شد و سریع ازش  عکس گرفتم و اومدم پست گذاشتم!! انگار بیست و دو بهمنِ سه سال پیش همین نیم ساعت پیش بود که خیلی خسته از سرمای سوزناکِ قم، زیر آفتابِ تندش ، قدم‌های آخرم رو برمیداشتم تا برسم به خونه و ناهارش هم فسنجون داشتیم!! زود نگذشت ولی گذشت.

8. همیشه با خودم می‌گفتم کسی که بدونه یه سال، یه ماه، یه روز دیگه می‌میره حتماً آدم میشه!!‌ پس چرا آدم نشدم؟ بلکه بدتر شدم! 

9. اینقدر دوست دارم همه‌ی اینا یه خواب باشه. نیست ولی!

10. همه‌چی خوبه! این وسط فقط من خیلی بدم :)

  • Mr. Moradi

1. سه‌شنبه‌هایی که زیست نداریم، روزِ راحتیه. روزِ رهاییه! روزی هست که میتونی یک زنگ ، بدونِ تکنولوژی! هرکاری دلت میخواد انجام بدی ؛ کتاب بخونی ، درس بخونی یا حتی پینگ پونگ بازی کنی و یا حتی یکی رو یادِ این بندازی که چقدر تنهاست[+] این سه‌شنبه‌ها رو دوست دارم. سه‌شنبه‌ها برام روزهای خوبی بودن. پارسال هم سه‌شنبه‌ها روزهای خوبی بودن معمولاً!

زنگِ بیکاری ، به خرخون شماره یک ، همونی که دوهفته قبل فکر کرده بود منی که داداش! بزرگتر دارم خوشبختم! همون ؛ بهش گفتم ورزش بهت چند داده؟ گفت نوزده. گفتم بیا بریم درستش کنه بیست. گفت نه دیگه. همین خوبه. :| آخه دانش‌آموز اینقــــــدر مثبت؟ :دی بالاخره راضیش کردم و رفتیم و دبیر راضی بود که هم نمره‌ی من درست بشه هم نمره‌ی اون :)) فقط گفت صبر کنیم همه کارنامه‌هاشون رو بگیرن تا همه‌رو با هم درست کنه :|

خیلی خیلی سعی کردم خوشحال نشم ، اما یه کوچولو ، واقعا یه کوچولو خوشحال شدم وقتی شنیدم خرخون شماره یک معدلش شد 19/47 :دی درسته! نباید خوشحال میشدم. 19/81 خیلی کمه واسه من آخه :( دوست نداشتم معدل سوم هم حساب بشم :دی من همش وسط امتحانات فکر میکردم نمره‌ها رُند میشه و همه‌ی امتحان‌ها رو با این فرض ، تا یک نمره! برای خودم جا گذاشتم تا استرسم کم بشه! من چه میدونستم فارسی 19/5 رو بیست نمیده آخه :/ 

:::

2. حس پشیمونی ؛ حسِ خوبیه. داشتنش معجزه میکنه. من تقریباً از دستش دادم. آدم که بد بشه ، غرق میشه. دیگه پشیمون هم نمیشه. به واقع هلاک میشه چون پشیمون نمیشه.

:::

3. خیلی مسخره‌ست که من نمیدونم از زندگی چی میخوام و نمیدونم باید چیکار کنم و حتی نمیدونم تواناییم در چه زمینه‌ایه! و خیلی بده که هیچ راهِ مشخصی ندارم و فقط دارم همینطوری ادامه میدم بدونِ هدف! بدونِ انگیزه! بدونِ دلخوشی حتی :|

اما خب ؛‌ اینو میدونم که در آینده‌ی نسبتاً دور برای چیزی که میخوام چیکار میتونم انجام بدم و چه کارهایی از دستم بر میاد. البته اگه زنده باشم.

  • Mr. Moradi

دبیر هنرمون ، همون معاون پرورشی هست. همون آقای ر.

امروز مثل خیلی از روزها درس نداد. از روی پی‌دی‌اف نخوند و ما چیزی ننوشتیم. حرف زد. از اراده گفت. از انگیزه. از مهارت. ار توانایی. از یادگیری. از اینکه الان باید خوب کار کنید... نمره‌های بچه‌ها رو دیده بود خورده بود تو ذوقش. میگفت بچه‌ها بفهمید! الان بفهمید! دیر میشه بعداً. یکی بود که عربی بیست دینی بیست فارسی بیست ولی زیست سیزده ، بهش گفتم تو توی انسانی خیلی موفق‌تری. شما الان متوجه بشید. قبلاً یه سالِ اول وجود داشت ، که دانش‌آموزا مزه‌ی درس‌ها رو می‌فهمیدن ، الان شما پریدید روی تجربی و ریاضی. متوجه بشید چیکار میخواید بکنید. انگیزه داشته باشین. -انگیزه؟!- اراده داشته باشین! از وقت استفاده کنین... خیلی خوب می‌گفت! درست می‌گفت! ولی نمی‌فهمم. انگیزه؟ کجاست؟ اراده؟ کجا رفت؟ تلاش؟ چجوری؟ گفت وظیفه‌ی ما گفتنه ... منِ بی‌انگیزه چجوری انگیزه پیدا کنم؟ دِ بگو دیگه! 

درسته! این نسلِ دانش آموز ، هفتاد درصدش مشکلی نداره. حداقل اینطور به‌نظر میاد. مثلاً‌ خودم خیلی راحت از بیرون بی‌مشکل به‌نظر میام. ولی بی‌مشکلم؟ نیستم دیگه! نمیدونم. ذهنم مشغوله. خیلی از معادله‌های زندگی رو نمی‌فهمم. نمی‌فهمم چرا خودم مقصرِ اتفاق‌های بدِ زندگی‌ـم شدم با اختیار؟! 

خوشحالم که وبلاگم رو کسی از خانواده‌م و آشناهام نمی‌خونه! :)

چجوری باید در اومد از آشفتگی؟ چجوری باید آروم شد؟ آرامش داشت؟ درس خوند؟ درس رو فهمید؟ معادله رو حل کرد؟ و بیست گرفت؟ :دی نتونستم! توی یه مدرسه‌ی عادی! با سطحِ ارفاقِ بالا! نتونستم. :| 

ولی زبان انصافاً خیلی الکی مستمر بهم 18 داده :| معدل : 19/81 :/ حیف شد. میتونست بالاتر باشه. ورزش رو وقتی درست کنم میشه 19/84 ... اگه میشد زبان رو درست کرد احتمالا میشد 19/89 ... دوست داشتم بالاتر از 19/90 بشه ولی خب امیدوارم تا جایی که راه داره بره بالا. خدایا هیچ‌وقت به حرفت گوش نکردماا ، ولی خب خودت جورش کن :| 

میدونید؟ نمیدونید که! این چوب خدا بود. خیلی بی‌صدا بود. 

:)

  • Mr. Moradi
up