مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : 429
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۱۲ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

میدونم چی شد که شب شد! ولی کی از غم دعوت کرد؟ 

ببینید و بشنوید :

دریافت

:::

فایل صوتی

  • Mr. Moradi

میدونم اگه الان بیام از حسی که دنبالشم بگم ، میگید برو بابا! این‌چیزا رو فقط خدا میدونه! اما مگه چیزی هم هست که خدا ندونه؟! درسته! ولی فکرمیکنم باید یه راهی ، یه رازی یا معادله‌ای داشته باشه!!‌ شاید حتی چندسال دیگه بتونن براش اسم بذارن و حتی توصیفش کنن! حتی به عنوان رشته‌ی دانشگاهی تدریسش کنن‌:دی ولی هرچقدر که دور از انتظاره چیزی هست که من همیشه بهش فکر کردم! با دیدن صحنه به صحنه‌ی سریال‌ها  و فیلم‌ها از خیابون‌ها و آسمون و در و دیوار خونه‌ها ؛ با همه‌ی قدم‌زدن‌ها ؛ با دیدنِ نور خورشید روی دیوار یا فرش یا نفوذِ پراکنده پرتوهای خورشید به داخل اتاق! با شنیدن صدای پرنده‌ای که معلوم نیست از کلاغ‌های باغ مترسک الممالک هست یا گنجشکِ توی حیاط![اصن دوس داشتم به مترسک اشاره کرده باشم :دی مشکلیه؟!] با برخوردِ هرباره‌ی نسیم و باد و طوفان! روی صورتم! با دیدنِ هرباره‌ی آبیِ آسمون و یا ابرهای متراکمش! با دیدنِ هرچیزِ قدیمی و یا حتی مغازه‌های و مکان‌ها و دکور‌های قدیمی و دست نخورده و یا حتی دست‌خورده به شرطی که کامل تغییر نکرده باشه! یا حتی با دیدنِ خاک‌های نشسته روی سطوحِ هرچیزی که فکرش رو کنید ، هرچی قدیمی‌تر بهتر!! با شنیدن و یا دیدنِ هرباره‌ی رادیو و تلویزیون! با خوندنِ هر پست یا کامنت توی وبلاگ‌ها ، باز هم هرچی قدیمی‌تر بهتر و بیش‌تر فکرم رفته سمتش!! حتماً تا الان دیگه اینطور به‌نظر اومده که این پسره‌ی دیوونه منظورش چیه که با هرچیزی یا اکثرِ اتفاقات فکرش میره سمتش؟! اما خب اسم نداره! توصیف هم نداره! حتی مسخره هم هست! ولی میتونم اسمش رو بذارم پدیده همزمانی! همزمانیِ چی؟ کی؟ چی با چی؟ یا کی با کی؟ باید بگم هرچی و هرکی و هرچی با هرچی و هرکی با هرکی یا حتی هرچی با هرکی و هرکی با هرچی!!! میگم که توصیف نداره! ولی نزدیک و برجسته‌ست! خیلی قشنگه! خیلی میتونه جالب باشه! خیلی می‌تونه دلگیر باشه! خیلی میتونه کارکرد داشته باشه و خیلی میتونه بی‌فایده باشه! خیلی میتونه تلخ باشه! خیلی میتونه کمک کنه و همچنان خیلی میتونه بزرگ باشه! به همین مبهمی! فقط یه فکری ، حسی چیزی بهم میگه یه رازی برای فهمیدن یا معادله‌ای واسه حل شدن داره! همونطور که نقاط مشترکی مثل فاصله از مرکز زمین ، آسمون بالای سرمون و یا حتی تابشِ نور توسط خورشید یا حتی ماه در شب داره!! همین! فقط همین! :)

  • Mr. Moradi

1. دبیر خوبیه ؛ اما لحظه‌ای که بدونِ جواب دادن به سوالِ هیچکس ، رفت توی دفتر نشست، از ته دلم حس کردم پتانسیل مزخرف بودن رو داره :| دبیر زیست رو میگم. در حالی که با یک اشاره کوچیک می‌شد یک نمره رو درست‌تر بنویسم ، ولی با راهنماییِ ناقصِ معاون که آخرش گفت من دیگه جواب رو گفتم و من که خودم جواب رو نمیدونستم لبخند زدم و گفتم بعله! ممنون! و یه چیزایی رو با توجه به چیزی که شنیدم نوشتم ولی بیرون که اومدم بچه‌ها سوال رو به جوابی مرتبط می‌دونستن که اصلاً سر امتحان بهش فکر هم نکردم! واسه همین میگم با یه اشاره‌ی کوچیک حل میشد! در هر صورت نمی‌دونم چقدر نمره‌ش رو میده!؟ یا اینکه چندتا غلطِ دیگه دارم؟! اصلاً مشخص نیست! و احتمالاً باید غرغرهای احتمالی برای بدخط بودن رو هم تحمل کنم :| ولی اصلاً دیگه دوست ندارم بهش فکر کنم! نمیشه واقعا صد درصد سوالایِ همچین امتحانایی رو درست نوشت! نمیشه واقعا :/

2. خیلی تلخ و بیهوده‌ست وقتی به این نتیجه میرسی که دیگه چیزی نمونده که حسِ خوبی داشته باشه! نمیدونم چرا دارم ازش زده میشم! میدونستم پایدار نیست حسِ خوبش! ولی نمیدونستم تا این حد ناپایدار هستش.

3. بودنِ توی این دنیا داره تصویر جدیدی برام پیدا می‌کنه! کم کم دارم به این فکر میفتم که باید بودنِ موثرتری رو برای خودم داشته باشم ؛ بودنی که دیدنی باشه نه فقط خیالی! ولی کو راهِ حلش؟! زهی خیالِ باطل باز!

4. دوشنبه امتحان عربی دارم و فکر نمیکنم خوندنش برام سخت باشه! :) 

5. میخوام برم مدرسه راهنمایی‌ـم [متوسطه اول :|]؛ بینِ اسامی‌ای که احتمالاً توی راه‌رو برای امتحانات و شماره صندلی و اینا زدن بگردم ، ببینم آشنا به چشمم میاد یا نه! میدونید؟ من دوسال پیش ، از الان هم احمق‌تر بودم! تنها فرقش این بود که اون موقع وجود خارجی داشت و الان نه! همین فقط! منشأ هردوتا یکیه! هردوتا حماقت از یک‌جا نشأت میگیره! 

  • Mr. Moradi

1. من استادِ از بین بردنِ زمان‌های اضافه‌ام!! البته هنوز از کلمه‌ی "اضافه" مطمئن نیستم و احتمالا اواخر پنج‌شنبه و در نقطه‌ی اوجِ خودش در پایانِ جمعه مطمئن میشم که این زمان‌ها "اضافه!" نبوده! بلکه کاملاً نیاز می‌بوده و باید استفاده می‌شده! داشتم می‌گفتم که من استادِ از بین بردن و هدر دادنِ وقت هستم! یعنی کافی هستش که شما ده به توان منفیِ یاده از یک ثانیه رو به من بدید و در عرضِ ده به توان منفیِ یازده ثانیه بعدش من بهتون سه چهار ساعت وقتِ تلف شده‌یِ خالص تحویل بدم :|

2. یه تصمیمی از خیلی زمان‌ها قبل من رو قلقلک می‌داد برای اجراش و البته خودم هم این تصمیم رو قبول دارم و یک‌روزی اجرایِ اون رو برای هرکسی که خسته‌ست از هرچیزی که اسمش خستگی‌ـه ، لازم میدونم. و اما اینکه چه تصمیمی هست ، باید روش فکر کنم تا بفهمم که چی هست! بله، دقیقاً به اندازه‌ی همه‌ی پست‌های مبهمی که نوشتم ، این تصمیم هم برام مبهم هست و نمیدونم که چیکار باید بکنم و تصمیمم چی هست! یه‌چیزی شبیه کناره‌گیری شاید ، یا حتی ... ولی هرچی که هست ربطی به وبلاگ نداره! ولی وبلاگ مسیرِ اجرایِ تصمیم رو در خودش ثبت می‌کنه حتماً! ثبت می‌کنه ، بدونِ ابهام و مِه‌گرفتگی! :)

3. این دوهفته‌ی باقی‌مونده امتحانات که تموم بشه ، فکرام رو روی هم میریزم ، هرطور شده خودم رو می‌کِشم بیرون! نه اینکه توی امتحانات بخوام درگیرش باشم! نه! ولی فرصتِ بیرون اومدن ندارم! بیرون اومدن از چی؟ از خیلی چیزها! از استرس! از وسواس. از فکر و خیال. از این محدودیت. از ابهام. از فکرِ تویِ لعنتی. حتی فکرِ مصداق‌های لعنتی‌ترت.

4. باز فکرِ انتخاب رشته‌ی دانشگاهی اومده سراغم! اینکه من چرا واقعاً هیچ علاقه‌ای به رشته‌های تجربی ندارم؟! مثلاً پزشکی چه جذابیتی برای من میتونه داشته باشه؟! یا دندون؟ یا داروسازی؟ تازه کنکورِ لعنتی‌تر و سخت‌ترش هم مسئله‌ی جداگونه‌ایه! رتبه آوردن یا نیاوردن مسئله‌ی جداگونه‌تر! دارم فکر می‌کنم روی زندگی‌ـم ریسک کنم یا نه؟ بمونم و سه سال دیگه ، به قیمتِ تحملِ زجر و استرس و درسِ عظیمِ کنکور ، ریسک کنم یا همین خرداد ، همین تیر ، همین چند ماهِ دیگه ، به قیمتِ تمام زندگی‌ـم ریسک‌ِ بیش‌تری رو پذیرا باشم!؟ :| یا چطوره که اصلاً بی‌خیالِ ریسک بشم و زندگیِ دوست‌داشتنی‌ـم! و رشته‌های دوست‌داشتنی‌ترِ! تجربی رو ادامه بدم؟! :|| [نه اینکه تجربی بد باشه هااا! ولی به ازای سختی و سنگینی‌ای که دروسش داره نمیدونم چقدر می‌تونم بهش علاقه‌مند باشم :| ]

  • Mr. Moradi

از دیشب یه حرفی هست که میخوام بگم ، نمیدونم چی هست ، نمیدونم چجوری میشه گفت ... حتی نمیدونم حرفی هست یا نه ... ولی از دیشب حس می‌کنم باید یه چیزی بگم ، باید به یه نتیجه‌ای برسم ، باید یه‌چیزی رو که تا حالا درک نکردم درک کنم. اما شاید طبق همون قانونی که میگه هیچ بایدی وجود نداره ، قرار نیست حرفی بزنم یا چیزی رو بفهمم. دقیقاً! اصلاً قرار نیست ما چیزی رو بفهمیم تا از این سردرگمی بیرون بیایم و یا سوال‌هامون بی‌جواب نمونن. ما اصلاً قرار نیست که بهمون الهام بشه که فلانی تو خیلی اشتباه کردی!! ما خودمون باید خودمون رو برسونیم ، به‌زور برسونیم به یه نتیجه‌ای که بتونه قانع‌کننده باشه. که بتونه بهت بگه اشتباه کردی.

ولی من الان یا دیشب نمی‌خواستم بیام بگم که اشتباه کردم. من نمی‌خواستم بیام بگم که همه‌ی فکر و ذکرم رو در هاله‌ای از ابهام و اشتباه جلو بردم و نمی‌تونستم جلوش رو بگیرم. اتفاقاً اومدم بگم من اشتباه نکردم. من اگه همه‌ی فکرم صرفِ چیزی شد که وجودِ خارجی نداشت ، اشتباه نکردم. من فقط دنبالِ چیزی میرفتم که خدا میخواست. اما دقیقاً از یه‌جایی باید ضمیرِ حرف‌هام تغییر می‌کرد. از یه‌جایی نباید بزرگش می‌کردم. از یه‌جایی نباید اونقدر برام مهم میشد. نباید اونقدر مهم میشد که الان با خودم بگم احمق اونو با خدا اشتباه نگیر.

من یه‌جایی رو اشتباه رفتم. تقصیرِ خودم هم نبود. بازی‌های مسخره‌ی پشتِ پرده حواسم رو پرت کرد. من یه‌جایی باید ضمیرِ حرف‌هام رو تغییر میدادم و ندادم. راستش من یه‌جایی یه‌جوری باید یه حسی رو درک میکردم و درک نکردم. من باید می‌فهمیدم و نفهمیدم چون نمیتونستم بفهمم. من باید کوچیکیِ اون رو بفهمم. من باید بفهمم فقط. اما اصلاً قرار نیست ما چیزی رو بفهمیم یا بهمون الهام بشه. اصلاً قرار نیست از این سردرگمی در بیایم. یعنی اصلاً قرار نیست از جایِ دیگه‌ای ما رو از سردرگمی خارج کنن. این خودِ مائیم که باید یکجوری که نمیدونم چجوری ، از این توهم بیرون بیایم. که ببینیم واقعیت رو. که واقع‌بین باشیم و اینقدر توی ابهام نمونیم. این‌قدر برای خودمون و دیگران رنج نسازیم.

ما باید یکجایی بفهمیم که رو به رویِ این مسیر بن بست هست! اگر هم پشتِ این بن‌بست ، خیابونی ، زندگی‌ای ، حسی ، خیالی و... وجود داره ، باید از یه کوچه‌ای ، میانبری ، خیابونِ دیگه‌ای واردش بشیم. ما نمی‌تونیم تا ابد به دیوار جلومون زل بزنیم و به صدا و عطر و طعم و رنگ و بویِ زندگی‌ای که از پشتش میاد دلخوش باشیم. ما باید مسیرمون رو عوض کنیم. باید خودمون رو عوض کنیم و این تنها بایدی هست که باید باشه تا سردرگم و گیج نباشیم توی زندگی. و من فقط سردرگم و گیج شدم توی زندگی. و من فقط نشستم پشت دیوار و زندگیِ اونطرفِ بن‌بست رو تصور کردم. و من هیچ کوچه و خیابونی نبوده که نرفته باشم اما هیچ راهی پیدا نکردم و پیدا نکردم و دوباره نشستم پشت دیوار. فقط همین.

بشنوید

از جهان تنها تو رو می خواهم اما تو ...

  • Mr. Moradi

فُلانی رو یادتونه؟! [+ و +] گفته بودم که پیگیر بودنش مشکوکه ... عاغا شکّم درست بود :)))) یعنی اونقدر دور از عقل بود که نگفتمش! نه به بقیه! حتی به خودم نگفتم! :دی هیچ‌کس فکرش رو نمی‌کرد که فُلانی اینقدر بی‌عقل باشه ؛ ولی من فکرش رو میکردم ... راستش الان به شدت دلم میخواد بهش بخندم!! ولی فردا امتحان دارم و نمیشه! در واقع همین الان هم فارسی رو کامل نخوندم و حتی نمیخواستم این پست رو بنویسم ولی گفتم الان که فکرش هست بنویسم ... البته قصدم فقط ثبتش هست برای آینده :))

یعنی اینطوری میتونم مثالی بنویسم که طرف دروغاً دو تا موردِ الکی معرفی میکنه تا نهایتاً موردی که خودش داره و من توی این پست به عنوان موردِ دمِ دستی بهش اشاره کردم رو به فرد مقابل بده!! یعنی اصلاً نمیشه فکرش رو کرد :))) خدایا آخه چی با خودش فکر کرده؟! :))) به قول یه دیالوگی که میگه :«اینا دستِ خودشونم نیست! خلقتشون اینجوریه» :)) والا! کلاً همه‌چی بهم خورد دیگه! کلاً یعنی! :| :دی خو به درک! :دی مگه تا حالا بودن؟ حالا هم نباشن ...

  • Mr. Moradi

صدای چکش و ساخت و سازِ همسایه‌خانه چندروزی‌ست که اگر به گوش نرسد دو احتمال دارد! یا ناهار است یا شام! 

صدای چکش نیامد. گوش تیز کردم که چه شده؟

[هق هق‌ می‌زد و میگفت] تموم شـد؟‌ نهههه. تموم شد.

صدای کوبیدن چکش روی زمین دیوار و سقف از سر گرفته شد.

نمیدانم تمام نشده بود یا نه ، که انگار با صدای آمبولانس جان گرفت ، آرام گفت آمبولانس اومد؟ ... صدای ساخت و ساز که دوباره قطع شد ،‌نمی‌دانستم آمبولانس رفت یا روح از جان ؛ که پشت‌بندش داد زد رفـــــــــــتــــــــــ؟ نــه ؛ رفـــت ... و زد زیر گریه ... دوباره که صدای ساخت و ساز آمد ، باز نمیدانستم از هوش رفته بود یا آمبولانس‌چی‌ها آمده بودند و ساکتش کرده بودند که چند دقیقه‌ای خاموشِ خاموش بود. روشن که شد ، صدای همسایه‌خانه خاموش شد ، ضمیمه‌ی گریه‌اش می‌گفت نه. دیگه تنها شدم. خدا خیلی بدی . من بدبخت شدم. من دیگه نمیخوام زنده باشم. ولم کنین...

دوباره صدای کوبیدن چکش می‌آید ...

آدمی‌زادیم دیگر! دلمان میسوزد با این‌صداها ...

امشب عزرائیل در کوچه‌ی ما میهمان بود ؛ دمِ رفتنی ، یک روح را کِش رفت و در جیبش گذاشتو با خود بُرد ... 

+ نمیشناختم.

  • موافقین ۱۹
  • ۰۵ دی ۹۵ ، ۱۹:۵۵
  • Mr. Moradi
up