مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم
باز این چه شورش است که در خلق عالم است

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : میگن کربلا هم گرم بود
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۷۵ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

دیروز چهلمِ مامانی بود. رفتیم. سنگِ قبر رو نصب کرده بودن. یه سنگِ قبرِ سفیدِ خیلی قشنگ ولی مزخرف! اشتباه املایی و تاریخی داره. به دلم ننشست. خیلی می‌تونستن بهتر بسازن. حالا سنگ مهم نیست. بقیه که رفتن داخل مسجد برای مراسم، اومدم نشستم سر قبر. روز خاکسپاری رو مرور می‌کردم. روبه‌روی صورتِ مامانی، که الان جز استخوون چیزی نمونده، نشستم. می‌گفتم دیدی مامانی؟ دیدی ارزش نداشت؟ دیدی این دنیا و دار و دسته‌ش کشک بود؟ دیدی؟ الان بچه‌هاتو می‌بینی؟ می‌بینی چه بیخودی دشمنی دارن؟ می‌بینی؟ آهنگ «چنگ دل» از کویتی‌پور رو براش گذاشتم. دقیقه‌ش رو نگاه کردم و دیدم نزدیکِ هفت‌دقیقه‌ست. با خودم گفتم چه کلیپِ هفت‌دقیقه‌ایِ درست‌وحسابی‌ای می‌تونم واسش بسازم؟ یا یه فیلمِ کوتاه بسازم و اینو بذارم برای تیتراژ. هنوز به آخرش نرسیده بود که دیدم عموسعید و سهیل دارن میان. موسیقی رو همینطور که داشت می‌خوند: «ناله‌ی عشق است و آتش می‌زند...» قطع کردم. بلند شدم و سلام گفتم. به سعید سلام رو گفتم و دست دادم. سهیل بهم گفت سلام. جوابش رو دادم و یه خوبیِ پرسشی چسبوندم به سلام. گفت «بله». یه‌جورایی دلم شکست. البته نه اینکه اون خبر داشته باشه ها. نه. اون اصلا نمی‌تونه بفهمه چرا دلم شکست. اون خلافِ بچگی‌ش، خیلی خجالتی شده و با همه‌ی خجالتی شدنش سلام داده بهم! ولی در جوابِ خوبی؟ گفت بله. من از غریبه‌ترین آدم‌های زندگی‌م هم اینطور «بله» نشنیده بودم. اینقدر غریبه شدیم با هم؟ اینقدر؟ سعید یه آبی روی قبر ریخت و رفت. دوباره نشستم. زدم ادامه‌ش رو. ولی دیگه دلم نگرفت. پا شدم رفتم دور زدم. نمی‌تونستم بفهمم. نمی‌تونستم بفهمم که چی شد که اینقدر غریبه شدیم. نمی‌تونم بفهمم. هیچ‌وقت هم نمی‌تونم بفهمم. باید یه بار از سهیل بپرسم که چی شد که اینقدر غریبه شدیم؟ کی مقصره؟ بابات و بابام و عمو؟ پول؟ مامانی؟ من و تو؟ مامان‌هامون؟ کی؟ چی؟ چی و کی اینقدر همه‌چی رو نابود کرد؟ حرصِ برادرانِ مرادی برای پول؟ حسادت و بخل و غرض‌ورزیِ‌ عمه؟ کی؟ چی؟ چرا؟ چطور؟ من نمی‌بخشم. مهم اینه که نباید اینطور می‌شد. همین. فقط همین مهمه. 

+ حالا خیلی مونده. هنوز بحثِ ارث و میراث و مغازه‌ها و زمین‌ها مونده! این قصه، سرِ دراز دارد! والا. البته که به‌درک! من خیلی‌وقته که فاتحه‌ی این فک‌وفامیل رو خوندم. خیلی‌وقته...

++ به سهیل حق میدم اینقدر غریبه ببینه من رو. اون روز که من نرفته بودم خونه‌ی علی، به داداشم گفته بود که من رو به‌زور شناخته و داداشم رو اصلا نشناخته! یهو به ذهنم اومد که آخرین بار که من رو دیده بود تازه رفته بود اول ابتدایی! چه توقعی میره که بشناسه؟! هیچ! هیچ توقعی نمیره. غریبه بودن که شاخ و دم نداره :)

  • Mr. Moradi

هوا سرد است. برخلافِ بیرون از اینجا که هوا شدیداً گرم است، اینجا سرد است. طوری که آدم یخ می‌بندد. صبح‌ها روبه‌روی کولر می‌نشینم و بعدازظهرها  - یعنی دقیقاً همین الان - پشت به کولر. صبح سردتر است ولی حالا هم چیزی از صبح، کم ندارد. همین حالا مجتبی زنگ زد. از بچه‌های انجمن. از انجمن، در سه‌جلسه‌ی قبلی، برنامه‌ی جدی و جدیدی ندیده‌ام. امیدی ندارم به اصلاحش. ولی باید اعتراف کنم که بچه‌هایش و کتابخانه‌اش و مواردِ دیگری از آن را همچنان دوست دارم. ساختمانش. سادگیِ وسایلش. سادگیِ رفتارهای دیگران. خیلی خوب است. ولی حیف. نمی‌دانم کلاس فتوشاپ را کجای دلم بگذارم. هم برای شلوغیِ سرم می‌خواهم اینجا را بیایم و هم می‌خواهم آنجا بروم. نه می‌توانم از اینجا کنار بزنم - که البته می‌توانم! - و هم دلم می‌خواهد آن‌جا هم باشم. نمی‌شود دو جا بود. اینجا اگر نظم را رعایت می‌کرد می‌توانست هفت‌ونیم کلاس را تمام کند. منم تا هشت خودم را می‌رساندم آنجا. یک‌ساعت هم یک‌ساعت است دیگر! ولی ندارند. اصلا نظم ندارند. حالا حرفِ نظم و انجمن و اینجا هم نیست. حرفِ دل است. همین حالا کولر را هم خاموش کردند. دیگر اصلا سرد نیست. حتی گرم هم شده است. نمی‌دانم سرما را ترجیح می‌دهم یا گرما را. اصلا اگر به ترجیح باشد، هوای خنکِ بهار را به همه‌ی دنیا ترجیح می‌دهم. ولی بینِ صرفِ گرما، و صرفِ سرما، با اطمینان گرما را ترجیح می‌دهم. اصلاً حرفِ آب‌وهوا هم نیست ها. حرفِ دل است. همین حالا صدای «ای حرمت» هم آمد. ای حرمت، ملجاء درماندگان. شاید هم حرف بر سرِ درماندگی باشد. کسی چه می‌داند؟

18:38


فتوشاپ را دیگر نمی‌روم. انجمن هم رفتم ولی امروز مرا خیلی حرص داد. خیلی ساده سخن می‌گویند و فکر می‌کنند دارند جذب می‌کنند. با واقعیت هم می‌شود جلب کرد. چرا از خود در می‌آورید؟ ای بابا! این را می‌شود به همه‌ی مداحان و واعظان گفت.

در راه برگشت، مراسمِ شهرداری را برای جشن ولادت دیدم. بغضم گرفت. دورش زدم و با نهایت سرعت سعی کردم دور بشوم. مراسمِ جشنِ پارسال را به‌خاطر می‌آوردم. که تاب نیاوردم و رفتم خانه و در پارکینگش نشستم به بغض. به ناراحتی. به این‌که چرا. ولی حالا، تاب نیاوردم چون بد شده‌ام. چون بدتر شده‌ام. چون دیگر من حتی آدمِ خواستن نیستم. چون دیگر حتی تواناییِ‌ خواستن هم نخواهم داشت. چون دیگر همه‌چیز بوی نرسیدن می‌دهد. چون بد شده‌ام. درمانده شده‌ام. از آنجا رانده و از اینجا مانده. همین.

  • Mr. Moradi

چرا من خودم نیستم؟ چطور خودم رو گم کردم؟ چرا خودم رو پیدا نمی‌کنم؟

  • موافقین ۱۴
  • ۱۱ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۹
  • Mr. Moradi

زندگی را شلوغ کنید. اجازه بدهید همه‌چیز در هم بپیچد. بگذارید یادتان نیاید همین ثانیه‌ی پیش، شناسنامه‌ی در دست‌تان را کجا گذاشته‌اید. بگذارید از خستگی و دربه‌دری گوشه‌ای بایستید و فقط به آسمان نگاه کنید. اجازه بدهید حسرتِ همه‌ی بعضی‌ها را بخورید. خودتان را وادار به بدبختی کنید. چرا که فقط اینگونه می‌شود خوشبختی را چشید. چون می‌دانید همه‌‌ی بدبختی‌ها درست می‌شوند. - البته به جز همان حسرت! بقیه‌ش درست‌شدنی‌اند. -

+ الکی مثلاً شلوغی‌های ساختگی یا غیرساختگی، جواب می‌دهند و فراموشی می‌آورند! ولی دریغ که ... که اینگونه نیست. 

  • موافقین ۲۵
  • ۳۱ تیر ۹۶ ، ۲۲:۱۵
  • Mr. Moradi

به پوچی رسیدن‌ دقیقا همین نقطه است. و از این نقطه‌ای که در آن قرار دارم‌ تا هلاکت راهی نیست. 

بعضی حس‌ها و احوالات درد دارند. و برای بعضی دردها، درمانی نیست. 

بعضی حرف‌ها تمام نمی‌شوند و در بعضی پایان‌ها چاره‌ای نیست.

بعضی اوقات باید کنار آمد و بعضی نبودن‌ها، کنار آمدنی نیست. 

بعضی صداها باید باشد و نشنیدن آن‌ها، گناهی نیست. 

بعضی اوقات ولی، واقعا جبرانی نیست. نیست. نیست. 

عنوان : فاضل نظری | گریه‌های امپراتور

  • موافقین ۱۷
  • ۱۸ تیر ۹۶ ، ۲۳:۳۷
  • Mr. Moradi

اینکه انسان در یک روز، یک ماه یا یک سال، اندازه‌ی چندین سال شکسته‌تر شود را این روزها فهمیده‌ام. چه کسی من را می‌فهمد؟ من از این تنها فهمیدن‌های خود، خسته‌ام. همه‌ی مردم دنیا خسته‌اند. فشارهای روانی‌ام چندین برابر شده. این همه وقت گذشت اما هیچ راهی برای حلش پیدا نکرده‌ام. خوب و بد را تمیز میدهم ولی تشخیص در عمل، نه. سخت است. به‌خدا سخت است. توانش را ندارم. شکستم. همین.

+ متوجه شدید که برای اولین بار قسم خورده‌ام؟ به یاد ندارم، حداقل از یکسال قبل تا به امروز، از ته دل نوشته باشم‌‌ «به خدا». دوست دارم مثل بچگی‌هایم بگویم:‌ «خدایا توروخدا.» و خدا آرزویم را برآورده کند. نگفته بودم که اینگونه حس می‌کرده‌ام که خدا حرفم را واضح‌تر می‌شنود؟ همینطور هم بود. من فقط یاد گرفته بودم بگویم: «خدایا توروخدا». اکتسابی‌ترین روشِ دعایم بود که می‌گفتم و منتظر می‌ماندم که حرفم به مقام برآورده شدن برسد. ولی حالا نه از خدا و شنیداری‌اش، که از خودم ناامیدم که شک ندارم به‌دست خود، به درجه‌ی نفرین‌شده‌ی «تحبس‌الدعا» رسیده‌ام. 

ترجمه‌ی عنوان : بیا که صدای من، تنهایی به جایی نمی‌رسد. :|

  • موافقین ۱۵
  • ۱۲ تیر ۹۶ ، ۲۱:۱۳
  • Mr. Moradi

خیلی از اوقاتی که باید بی‌کار و گاهاً بی‌عار، در خانه بنشینم، و در نهایت، مجله‌ای به‌دست بگیرم و ادای خواندن را در بیاورم، ترجیح می‌دهم که بروم بیرون. بروم بی‌کار و گاهاً بی‌عار خیابان‌هایی که از قبل مدنظر دارم را متر کنم و با خودم حرف بزنم. بلکه حرفِ خودم را، خودم متوجه شوم و روزی برسد که این مذاکرات هم به فرجامی برسد. نمی‌رسد ولی. حالا، در یک شبِ گرمِ تابستانی، که اگر پنجره را باز کنم، می‌توانم بگویم یک شب خنک تابستانی، باید بگویم که سال‌ها می‌شود که دیگر از گفت‌وگو با خود، به نتیجه‌ای نرسیده‌ام. روز به روز، سردرگُم‌تر از قبل، در پی حرف و حدیث و فکر و خیالی که نیست. امروز هم رفته بودم بیرون تا همین جلساتِ علنیِ حال‌خرابم را، با خودم تنها باشم. تنها بودم. به نتیجه‌ای نرسیدم. از خودم سر در نمی‌آورم. به خودم هم مشکوکم. من واقعی نیستم. من هیچ‌وقت نمی‌توانم متوجه‌ی خودم بشوم. راه‌حلی برای خودم نمی‌بینم. چاره‌ای وجود ندارد. اما بحث، دیگرِ سرِ این‌ها نیست. که چقدر بحثِ سرِ این‌ها، شیرین‌تر از چیزی‌ست که این‌روزها، این ماه‌ها، گریبانم را گرفته است و زهرمار از آن گواراتر است. تلخیِ خودم، جبران نمی‌شود. حالِ خودم را خراب کرده‌ام. دیگر دست از سرِ فکر و خیال و اندیشه‌ی بی‌راهِ‌حلم برداشته‌ام. دیگر بی‌خیالِ خیال‌مندی‌های خودم شده‌ام. دیگر برایم مهم نیست. چقدر سخت است این اعتراف. و چقدر دروغ و دور از واقعیت. دور از حقیقتِ روشنی که داد می‌زند هنوز برایم مهم است. هنوز همان‌قدر فکرم مشغول است و هنوز جا دارد که بگردم به‌دنبالِ راه‌حلی که نیست. اما دیگر نه زمانش وجود ندارد، نه صبر، و نه طاقتش. نه توانش. نه دلش. فقط تکه حرفی هست که گلوگیرِ سختی است برایم. همیشه‌ی خدا، حواسم پرت است و هرجا نشانه‌ای بیینم، گوش‌هایم تیز است برای پیدا کردنش. ولی نمی‌شود. اینطور که این چندین ماه، به خطا، رفته‌ام، نمی‌شود. این‌طور به خطا رفتن، نشان از اشتباهی بودنِ فکر و خیالم است. نشان از اشتباهی‌ بودنِ همه و همه‌ی آنچه که می‌خواهم! ولی نه. این هم دروغ است. اشتباه بودنِ خواستنِ چیزی که می‌توانست از ساده‌ترین مسائلِ مطرح باشد، کذب است. باور نمی‌شود. باورِ خودم که نمی‌شود همه‌ی این فکر و حس و حال، هوا و هوسی بوده باشد که این چندماه تجربه‌ام نشانم داده. نه ؛ همه‌اش نمی‌شود.

ششم تیرماه، هنوز آدم نشده‌ام. هنوز همانی هستم که دلم نمی‌خواهد باشد. و نه حتی همانی که نظری درباره‌اش ندارم. دقیقاً‌ همانی هستم که نکبت از سر و روحش می‌بارد :| ای کاش نبودم. ای کاش همین هم نبودم و راحت‌تر با وجدانِ خاموشم کنار می‌آمدم. امروز هم حالم را گرفته بودم. نه از چیزی که می‌خواستم می‌توانم عقب‌نشینی کنم - که عقل، عقب‌نشینی را می‌فهمد و نه دل! - و نه می‌توانم اشتباه بودنِ چندین ماه را جبران کنم. و متاسفانه اراده‌ام همچنان ضعیف است برای کنار کشیدن از دل، برای عقلانی‌تر شدنِ مسیری که باید درست شود. مسیری که خرابِ خراب امتداد دارد، در لبه‌ی پرتگاهی که در کنارِ مسیر چشمک می‌زند.

+ آیینِ تقوا، ما نیز دانیم. لیکن چه چاره با بختِ گمراه. [کلیک]

  • Mr. Moradi
up