مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم
باز این چه شورش است که در خلق عالم است

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : میگن کربلا هم گرم بود
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۷۵ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

گرمای هوا زننده است. نفس آدم را در دم خفه می‌کند. حال آدم را می‌گیرد. احساس خستگی مفرط می‌دهد. احساس بی‌حالی. 
به لحظه‌ی تحویل سال فکر می‌کنم. همان لحظه‌ی اولِ سال نودوشش. سخت است که شش ماه نه؛ پنج ماه گذشته باشد و هنوز هیچ تفاوتی با لحظه‌ی تحویل سال وجود نداشته باشد. نه‌تنها تفاوتی ندارد که حتی بدتر شده است. و این‌ها تقصیر من است.
تابستان سریع گذشت. دوماهِ اصلی، سریع گذشت. روزبه‌روزش قرار بود بهتر از چیزی باشد که گذشته است. قرار بود آدم باشم و خودم باشم و زندگی داشته باشم. اما نه. نه زندگی برقرار بود و نه آدمیت. و نه حتی همان دلخوشیِ کوچکی که در همه‌ی تابستان‌های عالم پراکنده است، ولی در تابستان‌های من، سال‌هاست که نیست. 
دلم گیر است. سرم درد می‌کند. پایم سست است و از یادآوری فردا حالم بد می‌شود. حوصله‌اش نیست. از همان اول تابستان به هر دری زدم که سرم شلوغ شود. هر کلاسی می‌شناختم برداشتم. بدترین ساعت‌هایش را. انجمن را حاضر شدم. هرکاری از دستم برمی‌آمد انجام دادم. اما این شلوغی‌های تصنعی هیچ‌چیز از این فکر لعنتی کم نمی‌کند. اصلا. اصلا. نمی‌دانم. در همه‌ی کارها جا زده‌ام. صدصفحه جزوه را باید تا هفته‌ی بعد بخوانم. چند کار باید تا همین فردا آماده کنم. اما هیچ‌کدامشان را نمی‌خواهم. از همه‌ی آن‌ها متنفرم. در لحظه‌‌لحظه‌ی همه‌ی این کلاس‌ها و وقت‌ها و جزوه‌ها و درس‌ها و مطالب و بحث‌ها، ذهنم جای دیگری بود. انگار که هیچ‌وقت خلاص نمی‌شوم. هیچ وقت.
  • موافقین ۶
  • ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۲
  • Mr. Moradi

سخت است وقتی به سال قبل نگاه می‌کنی و می‌بینی، نه‌تنها دقیقاً در همان نقطه‌ی احساسی و عاطفی و ذهنی قرار داری، بلکه حتی چند پله‌ای از همان روزها، پایین‌تری...

  • موافقین ۱۵
  • ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۲۸
  • Mr. Moradi

اینکه «انتقام» برای آدم بشه انگیزه زندگی، خیلی وقیحانه‌ست؟ ولی لامصب بد انرژی‌ای میده به آدم :|

+ ماجرایی که داره بر ما میگذره، خیلی نامردانه‌ست. خیلی بی‌وجدانیه. خیلی خیلی! بله، آدم نباید نفس‌پروری کنه و بخاطر هوای نفس، انتقام بگیره یا عمل کنه؛ ولی دقیقاً در همین راستا، نفسِ مؤمن و حتی نفسِ انسان، شرافت داره، عزت داره، نباید بذاری خوار و خفیفش کنن. باید دفاع کنی. حالا اسمش رو بذارن انتقام یا هرچی. عزت و شرفِ نفس انسان وقتی در معرض خدشه‌دار شدن باشه، انسان مجاز به دفاع و مقابله‌به‌مثل - به شکل درست البته - میشه. من اینو نادیده نمی‌گیرم. یعنی نمی‌تونم این همه نامردی و خیانت و دورویی و نفاق و بی‌وجدانی رو نادیده بگیرم! نمی‌تونم واقعاً. 

  • Mr. Moradi

از اعماق وجودم و از تهِ تهِ تهِ دلم، نمی‌توانم زندگیِ حال حاضرم - از ابتدا تا حال حاضر - را بپذیرم. از خط به خطش، حالم بهم می‌خورد. می‌شود تغییر کند؟ تغییر مثبت؟ می‌شود عوض شود؟ عوض شدنی مثبت؟ می‌شود؟ خدایا؟ کم آورده‌ام. خیلی وقت است که کم آورده‌ام. دیگر صبری برایم نمانده است. خودم را هم تا حدودی از دست داده‌ام. غرق شده‌ام. بس نیست؟ تا به کِی باید اینطور جلو بروم؟ هلاکت جز این است؟

  • موافقین ۱۱
  • ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۲
  • Mr. Moradi

دوسال از وبلاگ‌داری گذشت. داشتنِ وبلاگ، برخلافِ هر شبکه‌ی دیگری و هرنوعِ دیگری از ارتباطات، یک حسِ امنیت و آزادی و خشنودیِ فوق‌العاده دارد که هرگز با هیچ‌چیز، نمی‌شود قیاسش کرد.
مرور کردنِ دوسال و حدود هفتصد پست، نفس‌گیر است. نه از بُعد تعداد، که از بُعدِ هجوم خاطرات و دلتنگی‌هایی که برای دوران سلامت و آرامش ذهنی ایجاد می‌شود.

.

به بهانه‌ی دوسالگی وبلاگ، به خودم و به شما و به وبلاگ، قول می‌دهم که تا سال بعد ذهنی آرام و کنجکاو و پویا و سالم فراهم آورم و از این هیاهوی نفسانی رها بشوم. بی‌شک سه‌سالگیِ این وبلاگ را به جشن خواهم نشست به شرط حیات :)

  • Mr. Moradi

شهید حججی، در راه اعتقادش، تا پای جان، ایستاد. شهید حججی، ثابت‌قدمِ اعتقاداتش بود. شهید حججی، نشان داد که اعتقادات ارزش جان را هم دارند وقتی شمرهای معاویه‌صفتِ یزیدی، در برابر ملت‌های بی‌گناه سبز شده‌اند و از یمین و یسار، ظلم می‌کنند و سر می‌برند... محسن حججی، افتخار است. اقتدار است. شهید است. زنده است. 

بشنوید

+ تا سر به بدن باشد، این جامه کفن باشد... 

  • Mr. Moradi

1. منظور از پستِ موقتِ قبل این نبود که عازمِ مشهد هستم، که اگه قطعی بود، صریح‌تر می‌گفتم. صرفاً منظور همونی بود که نوشتم: بعد از گفتنِ اسم مشهد، دلم هرّی ریخت. 

2. خسته‌ام از خودم. دلم سنگینه. سبک نمیشه لاکردار. مشهدی در کار نیست. هیچ‌وقت دوست نداشتم زیرِ بارِ منتِ کسی باشم.حالم بهم می‌خوره کسی سرم منت بذاره؛ هرکی هم میخواد باشه فرقی نداره برام. واسه همینه که درآمد می‌خوام. که به هر راهی سرک می‌کشم. که به هر چیزی متصل میشم. اصلا واسه همینه که اومدم تجربی. نمی‌دونم. مثلِ احمق‌ها، دورِ خودم می‌چرخم. نمی‌دونم. نمی‌دونم ربطِ این حرف‌ها رو پیدا می‌کنید یا نه. ولی بی‌ربط نیستن. من همیشه دوست داشتم خودم باشم. خودم و خودم. بی‌منتِ کسی. بی‌نیاز از آدم‌ها. ولی نشده. نمیشه. چه کنیم دیگه. 

3. این چند روز ذهنم خیلی درگیر بود. یه مسئله‌ای برام روشن نمی‌شد. هی برام پیچیده‌تر از قبل می‌شد. من یقین داشتم که امام‌رضا تا نطلبه، کسی نمی‌تونه قدم از قدم برداره برای زیارت. اگه کسی، چه خوب باشه و چه بد، داخلِ حرم هست، زیر سایه‌ی حضرت، پس حتماً طلبیده شده. راهی براش باز شده. بهش اذن داده شده. از طرفی می‌گفتم امام چرا باید منِ بی‌شعورِ بی‌وجود رو بطلبه؟ منِ بی‌اراده‌ی بی‌ایمانِ احمق رو؟ خب خداروشکر مسئله رفع شد. طلبی در کار نیست. و من دارم در خودم و هرچه که هستم غرق میشم. چرا هیچ‌چیز و هیچ‌کس غریق‌نجاتم نمیشه؟ 

4. دلم سنگینه. سبک نمیشه لاکردار. امروز صبح خیلی خوابم سنگین شده بود. در حدی که خانواده فکر کرده بود مرده‌م :)) یادم نیست دقیقاً خواب چی بود. ولی لوکیشنش فکر کنم قطبِ جنوبی، سیبری‌ای چیزی بوده باشه! لابد واسه همین برگشتِ روح طول کشیده :دی ای کاش توی همون سنگینیِ محض، تموم می‌شدم. ای کاش...

.

+ عنوان مصراعی از رهی معیری.

در جستجوی اهل دلی، عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده‌ایم

  • Mr. Moradi
up