مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : بهترین میزبان عالم
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید
تصویر : میدان شهرداری رشت؛ رمضان 96

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۴۳ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

1. اصولا من دوتا مورد هست که نباید بهشون فکر کنم. یکیش سر تا پا ضرره، و اون یکی وقت‌گیره و هیچ سودی نداره. مرز تشخیصشون به اندازه‌ی یک تار مو هست. و من خیلی وقت‌ها نمی‌تونم بیرون خط قرمز بمونم. خیلی‌‌ها نمی‌تونن. 

2. اصولا قرار نیست کار خاصی کنم تا یادش بیفتم. مثلا حتی کلاس ریاضی و مبحث آمار و احتمال و مثالاتش، من رو می‌تونن دقایقِ متوالی‌ای پوکرفیس کنه. اونقدر تاثیر داره که دبیر هم بفهمه. البته نمی‌فهمه، یعنی نمی‌فهمه حال من چه ربطی به مثالش داشته. هیچ‌کس نمی‌فهمه. احتمالاً خودم هم نمی‌فهمم. می‌دونید؟ این مرز خیلی باریکه.

3. اصولا دبیرهایی که دوستشون دارم، دوستم دارن. حتی شده دبیرهایی که دوستشون نداشتم، دوستم داشتن. ولی در وهله‌ی اول وقتی دوستشون دارم، اونا هم باهام خوبن. سعی می‌کنم درس‌هاشون رو بخونم، ولی امسال و پارسال و پریسال، یه فکرهایی وقتم رو می‌گرفت. طوری که امسال هیچ‌کدوم از امتحانات شیمی رو صددرصد آماده نبودم. هیچ‌وقت نشد فارسی رو خوب بخونم. هیچ‌وقت نتونستم با آمادگی سر کلاس ریاضی و فیزیک حاضر بشم. ولی این دلیل نمی‌شه دبیر شیمی نیاد الکی نمره‌م رو نپرسه و من نگم نوزده و هفتاد و پنج و اون نگه بیست گذاشتم. درحالیکه خیلی راحت می‌تونست یه‌نمره کم کنه. 

4. اصولا یه آهنگ‌هایی یه‌حسی به آدم میدن که هیچ آهنگی اون حس رو نداره. حتی همون آهنگ ممکنه هیچ حس مشابهی به فرد دیگه‌ای نده. ولی عمیقاً حس می‌کنم یه چیزی پشتِ صدای زندوکیلی هست وقتی میگه: «چرا هر غباری رو پس میزنم، یه‌تصویری از تو فقط پشتشه...» می‌دونین؟ یه تصویر مبهم و کمرنگی از جلوی چشمم رد میشه. یه تصویر خیلی مبهم ولی محسوس و ملموس، که نشونه و ردی از اونی داره که توی بند یک گفتم. دقیقا خارج از خط قرمز. دقیقا بدون خطر. دقیقا بدون ضرر. آخه می‌دونین؟ «من از تو به هرچی به‌جز تو رسیدم»، چه خوب و چه بد. 

5. اصولا امروز نباید اینطوری می‌شد. یعنی می‌تونست بهتر باشه. 

6. اصولا اصلِ زندگی رو به فنا دادم. دیگه چیزی ازش نمونده. جز چندتا موضوع فرعی و حاشیه‌ای،  مثل درس، مثل نفس کشیدن. 

  • Mr. Moradi

وقتی ناخودآگاه چیزی می‌نویسی، که ربطی به موضوع نوشتن ندارد، وقتی نوشته‌ات را نگاه می‌کنی و محکم خط‌اش می‌زنی و خودکار را در همین نزدیکی، پرت می‌کنی، یعنی ادامه دادن جایز نیست! 

چهارشنبه هم اردوی آمادگی دفاعی‌ست و میدان تیر، و هم برای من آزمون نهج‌البلاغه. و معاون گرام آقای ر. خودش رفته است و با مسئولین هماهنگی‌های لازم را به عمل آورده است که من زودتر آزمون بدهم تا به دفاعی هم برسم. تازه دلم غنج می‌رفت که پیچاندم نهج البلاغه را که نشد. آخر آدم بی‌خودی مثل من چطور از نهج‌البلاغه دم بزند؟ نمی‌شود که. آنچه با دل نیست فایده‌ش هم محدود است. محدود به ظاهر. و این اوج فاجعه‌ست که تمام جامعه را «ظاهر» احاطه کرده است. 

یک‌ماه وقت بود و اشتباهاتم باعث می‌شد که مدام عقب‌تر بیفتد و فرصت نوشتنِ دو صفحه شرح ساده، از دست رفت. حال من نشسته‌ام و هرچه توانسته‌ام نوشته‌ام و حالا علاوه بر این‌که زیاد است، خیلی هم نامربوط است! مثل این سخنرانی‌های منبری شده که سخنرانی می‌کنند که فقط سخنرانی کرده باشند. نه ایده‌ای دارد و نه لپ کلام از خودم است. هیچ ندارد. جز صفحات اضافه. که حفظ هم نیستمش! بی‌راه نگفته‌ام اگر بگویم صرفاً محضِ دلخوشی آقای ر. نوشته‌ام، به پاسِ هماهنگی‌هایش! 

زیست فردا از آن‌هایی که تقویتی می‌روند امتحان می‌گیرد و من امتحان نمی‌دهم چون تقویتی نمی‌روم و نمره‌ی قبلی‌ام هم خوب است و مقبول! یک‌شنبه، زنگ انشا، دبیر موضوع داده بود عشق! البته علم را هم گفته بود، اما در حضور عشق، علم را کمر‌نگ کرد! نمی‌دانم، شاید در دلش هوس کرده بود شر و ور های خنده‌دار بشنود! مثلا یکی نوشته بود: «لیلی و شیرین. مجنون و فرهاد. بحث عشقی‌ست». فقط خدا می‌داند این نوابغ از کجا آمده‌اند :| من چند دقیقه‌ای فقط فکر کردم. عشق؟ عشق را خز کرده‌اید دیگر. عشق؟ کجاست؟ عشق؟ از بین رفته. و دبیر که صفحه‌ی سفیدِ من را می‌دیده، به شوخی یا جدی، در دفترنمره‌ش یادداشت کرد: «مرادی انگیزه برای نوشتن ندارد». هرچند آن لحظه خندیدم ولی بعدش که این جمله را در دفترم یادداشت کردم، روبه‌رویش نوشتم: «من ربات نیستم». آدم که همیشه حال و حوصله‌ی نوشتن ندارد. گاهی باید بنشیند و با خودش فکر کند که عشق چیست؟ به قول سعدی : «تا عمر دارم سر بر ندارم از این خمار مستی * که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی» 

هفته‌ی بعد شنبه‌اش فارسی امتحان است و یک‌شنبه‌اش فیزیک و عربی. آن دو هیچ. با فیزیک چه باید کرد؟ ضمنِ این‌که می‌خواهم در اعتراض به شر و ور هایی که در رابطه با عشق [بخوانید دوست‌دخترشان!] نوشته می‌شود، انشای خوبی درباره‌اش بنویسم. حداقلش دلِ خودم خنک می‌شود از این همه نگفتن. 

امروز در مقایسه با خیلی از روزها سرم شلوغ‌تر بود. هرچند بی‌منطق است ولی امروز در لابلای شلوغیِ سر، گیجیِ دل، سردرگمی‌های دانش‌آموزانه و استرسِ نهج‌البلاغه، بوی زندگی را شنفتم. من واقعا زندگی را در همین شلوغی‌ها، حس کردم. هرچند کوتاه. هرچند زودگذر. 

  • Mr. Moradi

امروز همه‌چیز به آخرش رسیده بود، لبالب بود و هرلحظه می‌خواست که خودش را خالی کند. آسمان آنقدر پر بود، که هرازگاهی نم نمی از خود بروز می‌داد. درخت‌ها آنقدر آشفته بودند، که گاهی سعی می‌کردند جابجا شوند، و من نمی‌دانم چرا تلاشِ آن‌ها را بقیه نمی‌بینند. برگ‌های سبز، که لابلای آسفالت مدرسه رشد کرده بود، از بین رفته بود و دیگر آن منظره‌ی سرزنده وجود نداشت. من هم دیگر جا نداشتم. واقعا تحملش سخت است. تظاهر. تظاهر به حال خوب. جلوی هم‌کلاسی‌ها. جلوی معاونی که حتی نگاهش هم متوقع است از تو! جلوی دبیرهایی که با تو می‌گویند و می‌خندند و ته نگاهشان انگار می‌دانند حالت خوش نیست و کاری به کارت ندارند. تحملش سخت است. نبودن. تحمل نبودن‌ها سخت است. گاهی بیش‌تر و گاهی کمتر. در قسمت‌هایی از حیاط، که مرداد 95 قدم زده بودم، راه می‌رفتم. آن روزها را در تصورم می‌چرخاندم. آن احساسِ حسادت را. شاید هم حسرت. خدای من. یک‌سال گذشت. تقریبا یک‌سال گذشت. بدون کوچک‌ترین تغییری در نبودنش. با بدتر شدنِ من. با بدتر شدنِ من. این خوب نیست. خیر نیست. هرچند خیر را فقط خودش تشخیص می‌دهد. ولی با خودم می‌گفتم که چرا؟ چطور؟ چگونه؟ آخ که چقدر مغزهای ما کوچک است. چقدر محدود. محدود. نمی‌توانیم ببینیم. می‌بینیم، باور نمی‌کنیم. نمی‌دانم این سیستم انسان چرا اینقدر خودمختار است. به یقینِ جبری هم راضی‌ام. به یقینِ جبری‌ای که به من ثابت کند «نه»‌ی نفی خیر بودنش را. تحملش سخت است. گذشتن زمان. تحملش سخت است. نمی‌توان دید و حسرت نخورد. نمی‌توان جلو نرفت. نمی‌توان همان‌جا ایستاد. نمی‌شود جلویش را گرفت. نمی‌شود به او دستور داد برگرد لعنتی. برگرد به همان چهار مهر. برگرد به نه مهر. برگرد به همان روزها. شاید آدم شوم. نمی‌شوم. می‌دانم که نمی‌شوم. برگشتن، بهانه است. ولی تحملش سخت است. دیدنش. خدایا، این حرفم را باور کن. دیدنش سخت است. دیدنِ بودنش سخت است. واقعا سخت است بدانی هست و نیست. بدیهی هست و نیست. طبیعی هست و نیست. توانایی‌اش هست و نیست. واقعا تحملش سخت است. می‌دانید؟ از خرخوان شماره‌ی یک ممنونم که گفت بیا از این طرف برویم! حداقلش، به‌اندازه‌ی چند لحظه، صحنه‌ی کمتری از دیدنش در ذهنم ثبت شد. هرچند که تصور همیشه نواقص را می‌پوشاند. تحمل این تصور، سخت است.

+ نمونه‌ی پست‌های طولانی‌ام را که دیده‌اید؟ نمی‌دانید نوشتنِ آن‌ها چه حسی دارد. هم همه‌ی حالم را می‌گیرند و موقع نوشتنِ آن‌ها، خسته‌ترین آدمم، و هم بعد از نوشتنش انگار که بخشی از سنگینی «حسرت» و «حسادت»ام می‌شکست و خرد می‌شد و خرده‌هایش بینِ حروف، جا می‌ماندند... من الان دلم کیبورد می‌خواهد. آن خماریِ کوبیدن‌های روی کیبورد و خالی کردن ذهن روی دکمه‌های واقعی. روی صفحات ورد که پشتِ هم پر شوند. نمی‌شود. با این کوچولو نمی‌شود! وگرنه این پست، باید یکی از همان روایت‌های بلندی می‌شد که امروز را انگشت‌نمای وبلاگ کند! چونان گاو پیشانی‌سفید! امروزی که باید می‌بارید و نبارید.

  • Mr. Moradi

آخ که چه روندِ عجیبی داشت این چند ماه. این چند ماه یعنی از اول مهر. حسرت‌های مشترک، تصمیم‌های اشتباه، افکار اشتباه، اعمال اشتباه، و اشتباهاتِ دیگه... راستش زیاد یادم نمیاد. توی سالنامه هم واضح‌تر چیزی ننوشتم. خودِ مهر بد نبود. نهم مهر نشونه‌ی خوبی بود. خواب چهارم مهر، معجزه بود. نمی‌دونم. واقعاً نمی‌دونم چه دلیلی داشت این اشتباهات من. چه‌چیزی باعثش شد؟ نمیشه تشخیص داد. بررسی جزء به جزء اثری نداره. ولی وقتی از بالا بهش نگاه می‌کنم. همه‌ی این اشتباهات و نشونه‌ها رو با هم، به یه‌چیزایی می‌رسم. ببینید. مثل این می‌مونه شما هی وقتتون رو تلف کنید و هی بخواید از فردا جبرانش کنید، ولی همین چندین ماه طول بکشه. البته قضیه‌ی من وقت نیست و این مثال بود. ولی شباهتِ خوبی دارن به هم. هردوتا تقریبا بی‌جبران هستن. 

مهم هست. نباید اینطور می‌شد. ولی حکمتش چی بود؟ نمی‌دونم گفتم تا حالا، یا اینکه نمی‌دونم چندبار گفتم تا حالا. ولی تابستون 95 یه خواب دیده بودم که یکسال بیشتر زنده نیستم. چقدر اون موقع امیددهنده بود! با خودم می‌گفتم خوبه دیگه! این یه سال هم بگذره و تموم! باور می‌کنید هیچ باورم نمی‌شد و نمی‌شه که توی یکسال بشه اینقدر گند زد توی زندگی؟ یعنی خدا می‌خواست بهم ثابت کنه، چه صدسال زنده باشی چه یکماه، هرغلطی که باید رو، انجام میدی!؟ و خب، خدا بهترینِ ثابت‌کنندگانه. اینو یقیناً میگم‌هااا. هیچ‌وقت از خدا نخواید که براتون ثابت کنه که چرا نه. میزنه له‌ـتون می‌کنه، بعد میگه دیدی؟ دیدی خوشگلم؟ دیدی چرا نه؟ حالا گمشو سر درس و مشقت... 

راستش خدا. الان خیلی چیزها رو بهتر می‌فهمم. مثلا اون کلیپِ آقامیری که کمترین مقاومت رو در برابرش داشتم، الان بهتر می‌فهممش. یعنی باورش دارم. هرچند شرط داره. و من نداشتم اون شرط رو حتی! مثلا الان بهتر می‌فهمم بعضی حکم‌هات رو. هرچند هنوز رعایتشون نمی‌کنم! الان بهتر می‌فهمم چرا منع می‌کنی ما رو. و واقعا سعی می‌کنم رعایت کنم. ولی... ولی واقعا هنوز نفهمیدم چرا نه؟ به خودت قسم هنوز نفهمیدم چرا نه؟ اون لعنتی چرا نه؟ این که دیگه قطره از اقیانوس هم نیست! به‌خدا نیست. البته توروخدا دیگه برام اثبات نکنی‌ها. مرسی. ولی واقعا نفهمیدم هنوز! من زیادی خنگم یا حکمت و علت این اشتباهات ربطی به اون نداشت؟ 

  • Mr. Moradi
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • Mr. Moradi

    دیروز آخرین کاسبیِ عید رو هم بدست آوردم. دقیقا همونقدر که به بچه‌ش داده بودیم :دی
    اینجا همونجایی بود که پارسال هم وقتی رفتیم، بچه‌ش وقتی دید مامانش بهمون عیدی داد، بلند گفت مامان دارن پولمونو می‌برن :))) این‌بار هم گفت، ولی خیلی آروم‌تر... بچه‌ی خوبیه. هرچند از من  و همه فرار می‌کنه و یه‌جورایی هیولا! محسوب میشه ولی خوبه. یه چهار پنج ساعتی وقت لازم داره تا یخش آب بشه. ولی خب ما که همش یه ساعت یا حداکثر یکساعت و نیم می‌شینیم، اونم تقریبا سالی یه‌بار :دی دیروز هم همینطوری نشسته بودیم. تلویزیون داشت سریال پخش می‌کرد. آی‌فیلم. با این شبکه توی قم آشنا شدیم. همون موقع که تازه گیرنده‌دیجیتال خریده بودیم. یادش بخیر. قبلش فقط پنج‌تا کانال داشتیم. یک و دو و سه و چهار و پنج که همون استانی بود. شبکه‌ای که همش سریال بذاره غنیمت بود توی تابستون نود. دقیق‌ترش میشه مرداد نود... داشت سریال می‌داد و می‌داد و می‌داد! سریال رو می‌شناختم ولی ندیده بودم. قدیمی بود. سال هفتاد و هفت ساخته شده بود. حواسم سه‌نصف شده بود. نصفش سرِ حرف‌ها بود و نصفش سر سریال و نصفش سرِ نخودی که توی دهنم خیس می‌خورد! سریال تموم شد. تیتراژ سریال‌ها بعضی‌وقت‌ها واقعا خوبن. می‌دونید؟ من رو یادِ چیزهایی می‌انداخت که نباید.

    اهورا دقتش زیاده. به چیزایی دقت می‌کنه که من وقت نمی‌کنم دقت کنم. خوبه. حافظه‌ش هم خوبه. مثلا مامانش می‌گفت چندین وقت پیش که رفته بودیم شهرِ شوهرم، مادرشوهرم غذا رو خوب درست کرده بود ولی اهورا دوست نداشت. این‌بار که رفتیم، هنوز یادش بود و بهش می‌گفت عزیز اونطوری درست نکن :دی یا از جملات قصارش اینه که به مادربزرگم گفته بود که این چروک‌های دستت واسه پیر شدنه؟ ناراحت نباش منم دارم پیر میشم :))) بعد که مادربزرگم بهش گفته تو پیر نمیشی، تو جوون میشی داماد میشی؛ بهش گفته من دوست ندارم داماد بشم، دوست دارم عروس بشم :)))
    حرف از کلاهبرداری شده بود. که فلانی پولمون رو نداره بده و چک‌هاش برگشت خورده افتاده زندان. البته قبل از اینکه بیفته زندان، انگاری که می‌خواست از الکی مثلا عمو‌‌ـم پول قرض کنه. بعد این شوهرخاله‌م می‌فهمه و با خودش میگه این‌ که پولی نداره که به این مرادی پس بده، پس چه خوبه که ما زنگ بزنیم به این مرادی و بهش بگیم که به این فرد پول نده :| هیشکی هم نبود بهش بگه آخه تو فضووووولی؟ :/ به تو چه عموی من ضرر می‌کنه؟ آخه به تو چه جعفررررر؟ :/ هیچی دیگه! همین یه‌بار هم که خدا می‌خواست بزنه پسِ کله‌ی عمو‌ـم، اوشون نذاشت! و حالا مامانم داشت ثابت می‌کرد که عمو‌ـم یه‌ریال به کسی نمیده، چه برسه به دویست میلیون. و هی من می‌خندیدم و می‌گفتم ولش. ثابت کردن نمی‌خواد که... و با خودم فکر می‌کردم که این پول چیه واقعا؟ که این‌همه، همه‌چی رو عوض کرد؟ که همه‌چی رو ازمون گرفت؟ آره. این منم دلواپسِ بود و نبود.
    تلویزیون می‌خوند واسه خودش. مامانم بدش میومد از صدای تلویزیون. خاله‌م دنبال کنترل بود. اهورا کم کم داشت یخش آب می‌شد. و من توی دلم می‌گفتم تا به کِی از آرزوهامون جدا؟
    + بشنوید

    • Mr. Moradi
    امروز، ششصدمین روزی هست که اومدم وبلاگستان.کاری به اوایلش ندارم. ولی امروز، دقیقا ششصد روز از اون غروب مرداد میگذره، و من چقدر فرق دارم با اون روز. نود درصدِ تغییرات منفیه. متاسفانه! برای مثال، اعصابم داغون شده. ذهنم از هم پاچیده!! تخیلم کلافه‌ام کرده. تمرکزم از دست رفته یا خیلی کمتر شده. به خشونت علاقه‌ی بیش‌تری دارم :دی خیلی بدتر شدم. خیلی بدتر شدم. خیلی خیلی زیاد. متاسفانه. و هیچ‌کاری از دستم بر نمیاد برای جبران. فقط امیدوارم بتونم واقعا اختیار داشته باشم و انسان بشم :|
    امروز دبیر جغرافی می‌گفت که آدم وقتی بخواد بره یکی رو بزنه، چهارنفر میان جلوش وایمیستن و به هرحال جلوش رو می‌گیرن، ولی وقتی آدم می‌خواد خودشو بزنه کسی دیگه جلوش نمی‌مونه و جلوش رو نمی‌گیره. می‌بینین چقدر خوب میگه؟ می‌بینید هربار دقیقاً طبقِ حال و احوال من حرف میزنه؟ اینا معجزه‌ست واقعا. خیلی برام جالبه این هم‌زمانی. به‌هرحال باید بگم که من خودم رو زدم و کسی جلوم رو نگرفت و وقتی به نفس‌های آخر میرسم دست نگه میدارم و باز روز از نو و روزی از ... باید خودم، خودمو بگیرم تا خودم رو نکشتم! 
    فردا که مدرسه تموم بشه ان‌شاالله، میرم یه سالنامه‌ای چیزی میگیرم. ترکیدم اینقدر رمزی چیزی ننوشتم و یادداشت برنداشتم از روزهایی که گذشت :دی 
    نه زیست رو خوندم واسه فردا و نه فیزیک رو! فیزیک رو که نمیفهمم:/ زیست هم نمیپرسه:/ ولی واسه زبان از هردوتا درسی که گفتم‌، بیش‌تر استرس دارم:/ خیلی الکی البته! نتیجه‌گیری : مثل آدم معلم باشید و مثل آدم معلمی کنید! باتچکر! 
    • Mr. Moradi
    up