مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : 429
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۱۲ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

دبیر هنرمون ، همون معاون پرورشی هست. همون آقای ر.

امروز مثل خیلی از روزها درس نداد. از روی پی‌دی‌اف نخوند و ما چیزی ننوشتیم. حرف زد. از اراده گفت. از انگیزه. از مهارت. ار توانایی. از یادگیری. از اینکه الان باید خوب کار کنید... نمره‌های بچه‌ها رو دیده بود خورده بود تو ذوقش. میگفت بچه‌ها بفهمید! الان بفهمید! دیر میشه بعداً. یکی بود که عربی بیست دینی بیست فارسی بیست ولی زیست سیزده ، بهش گفتم تو توی انسانی خیلی موفق‌تری. شما الان متوجه بشید. قبلاً یه سالِ اول وجود داشت ، که دانش‌آموزا مزه‌ی درس‌ها رو می‌فهمیدن ، الان شما پریدید روی تجربی و ریاضی. متوجه بشید چیکار میخواید بکنید. انگیزه داشته باشین. -انگیزه؟!- اراده داشته باشین! از وقت استفاده کنین... خیلی خوب می‌گفت! درست می‌گفت! ولی نمی‌فهمم. انگیزه؟ کجاست؟ اراده؟ کجا رفت؟ تلاش؟ چجوری؟ گفت وظیفه‌ی ما گفتنه ... منِ بی‌انگیزه چجوری انگیزه پیدا کنم؟ دِ بگو دیگه! 

درسته! این نسلِ دانش آموز ، هفتاد درصدش مشکلی نداره. حداقل اینطور به‌نظر میاد. مثلاً‌ خودم خیلی راحت از بیرون بی‌مشکل به‌نظر میام. ولی بی‌مشکلم؟ نیستم دیگه! نمیدونم. ذهنم مشغوله. خیلی از معادله‌های زندگی رو نمی‌فهمم. نمی‌فهمم چرا خودم مقصرِ اتفاق‌های بدِ زندگی‌ـم شدم با اختیار؟! 

خوشحالم که وبلاگم رو کسی از خانواده‌م و آشناهام نمی‌خونه! :)

چجوری باید در اومد از آشفتگی؟ چجوری باید آروم شد؟ آرامش داشت؟ درس خوند؟ درس رو فهمید؟ معادله رو حل کرد؟ و بیست گرفت؟ :دی نتونستم! توی یه مدرسه‌ی عادی! با سطحِ ارفاقِ بالا! نتونستم. :| 

ولی زبان انصافاً خیلی الکی مستمر بهم 18 داده :| معدل : 19/81 :/ حیف شد. میتونست بالاتر باشه. ورزش رو وقتی درست کنم میشه 19/84 ... اگه میشد زبان رو درست کرد احتمالا میشد 19/89 ... دوست داشتم بالاتر از 19/90 بشه ولی خب امیدوارم تا جایی که راه داره بره بالا. خدایا هیچ‌وقت به حرفت گوش نکردماا ، ولی خب خودت جورش کن :| 

میدونید؟ نمیدونید که! این چوب خدا بود. خیلی بی‌صدا بود. 

:)

  • Mr. Moradi

صبح دوربین رو برداشتم رفتم عکس‌هاش رو ظاهر کنم مثلا!! حالا عکس‌هاش حداقل برایِ هفت هشت سال پیشه. و من ذوق‌مند!! آخه هیچی عکسِ چاپ شده نمیشه! :) امیدوارم به سلامت ظاهر بشه و بعدازظهر دوباره یادِ چیزایی بیفتم که نباید. 

زندگی مسخره‌ست. مسخره‌تر از اون چیزی که فکرش رو بکنیم. باید یه‌جوری تمومش کرد. نباید خراب کنیم زندگی‌مون رو. نباید به فکرِ چیزایی باشیم که نباید! نباید به خیالاتی توجه کنیم که نباید! اما همه‌چی میخواد آدم رو یادِ چیزی بندازه که نباید! :|

ای کاش یه معلم انگلیسی‌ای یا یه دستگاهی بود یه توضیحی میداد :| با عنایت پروردگار اگر فردا تعطیل نباشیم باید یه مقدار انگلیسی رو بخونم :دی البته یه مقدار که نه! باید خیلی خوب بلدش باشم. بدم میاد هیچ‌وقتِ خدا انگلیسی رو آماده نبودم :/

بله امروز هم تعطیل شدیم :))

برم که داشته باشم آدم شدن رو؟ برم! :)

  • Mr. Moradi

تَکرار میکنم؛ از من بدتر وجود نداره.

  • موافقین ۱۴
  • ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۵۵
  • Mr. Moradi

دل تو دلم نبود. گوشی برده بودم. داشتیم میز‌ها رو برای امتحانات می‌چیدیم. سرم که گرم بود خوب بود! طول و عرض راهرو هوس برانگیز بود برای متر کردن. یکی دوبار رفتم تا آخر و برگشتم. وسطاش چندتا صندلی هم جابجا کردم و چهارتا دستور هم دادم که اینطوری بزار و اونطوری نزار ؛ نکنه میخوای تقلب کنن؟ ... راهرو تموم شده بود. رفتیم دنبال نردبون. در رو خواستم باز کنم که دستگیره کنده شد. دستگیره رو نصفه نیمه فرو کردم توی جایگاهش. رفتیم بیرون. داشتیم میرفتیم سمت درِ دفترِ دوم ، که بچه‌ها از پنجره گفتن مراااااااادی ، آقای ر. کارت داره ؛ کار فوری. تصویرِ مغازه‌های "عکس فوری" از ذهنم گذشت. دیدم آقای ر. داره میره سمت دفتر. سرعتم رو زیاد کردم و بلند گرفتم آقای ر. برگشت و گفت نهج البلاغه قبول شدی. شماره موبایل هشتاد، هفتادو؟ نگاه کردم. نفهمیده بودم. دیدم شماره ناقصه. گفتم هشتاد هفتادو چهار. نوشت. رفت. به این فکر میکردم که هشتاد هفتادو چهار یا هفتادو چهار هشتاد؟ ده سال این قسمتِ شماره شبهه میندازه تو ذهنم. متقاعد شدم که هشتاد هفتادو چهارـه. رفتم بالا. بچه‌ها داشتن میرقصیدن و از خودشون فیلم میگرفتن :/ قبلاً پسرا نمیرقصیدن! دخترا میرقصیدن :| حالم از دانش‌آموزهای مزخرف بهم خورد. اومدم پایین. داشتم به چهارتا سوالِ نهج البلاغه فکر می‌کردم. مگه کسی هم اون چهارتا رو غلط زده بود که من قبول شدم؟ معلوم بود آقای ر. میخواست من رو بفرسته. خیلی معلوم بود.

:::

گند خورده بود به معدل!! زبان داده بود نوزده. شاید شده بودم نوزده. ولی نوزده؟ یک نمره؟ به درک! زیست خیلی لطف کرده بود. ولی نه در مقایسه‌ی با بقیه. نوزده و نیم. نوزده و نیم؟ اما نُه بشه سیزده؟ باشه! به درک! به درک! به درک! یه دلستر گرفتم. خسته بودم. خسته شده بودم. یکی بهم گفت شبیه این خارجیایی شدی که همه‌چیشون رو از دست دادن و میرن مست میکنن. خندیدم. درست حدس زده بود. ولی نمیدونست همه‌چیم رو از دست دادم. نمیدونست.  لباس ورزشی یادم رفته بود. بدتر از من وجود نداره. من میدونم چرا یادم رفته بود ، میدونم فراموشی‌ـم بخاطر چی بود. حقم بود. چوب خدا بود. صدا نداشت. حقم بود. تا حالا از کسی لباس! قرض نکرده بودم. بلد نبودم. چجوری باید میگفتم؟ نگفتم. منفی گذاشت. آدم خوبی شاید باشه. ولی منفی گذاشت. نمره‌ی ترم؟ نمیدونست. نوزده هیجده! گفتم مقاله؟ گفت باید ترمِ قبل میاوردی. از الان میشه برای ترم دوم. گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی قبلِ امتحانات. یعنی لباس نمیاری. یعنی نوزده. یک حساب سرانگشتی کردم. حدوداً به اندازه‌ی همه‌ی صدم‌هایی که بخاطر درس‌های دیگه کم می‌شد ، ورزش یک‌تنه همونقدر کم میکرد از معدل. نمی‌شد گفت به درک! می‌نویسم. یه‌جوری باید نمره بده. ولی حقمه. چوب خداست. صدا نداره. آقای ر. برای هنر اومد. گفت جزوه‌ی نهج البلاغه رو داری؟ گفتم نه. گفت برو دفتر بردار. برداشتم. اومدم خونه. عصبانی بودم. از خودم. جزوه اشتباه بود.

:::

در زدم. گفتم آقای ... بعد از چند لحظه گفتم ر. زبونم قفل شد. نمیتونستم حرفم رو شروع کنم. زل زده بود بهم. داشتم به این فکر می‌کردم که چرا عادت دارم اول بگم آقای؟ بعد اسم رو بگم؟ آیا جدا از هم شنیده؟ آیا ناراحت شده؟ به ذهنم گفتم خفه شو! حرفم رو شروع کردم خیلی سریع گفتم. متوجه نشد. دوباره گفتم. گفت واقعا جزوه اشتباهه؟ گفتم آره. تأمل کرد. گفت باشه. گفت اینجا که ندارم. گفتم باشه برای شنبه. گفت نه دیر میشه! انگار مثلاً من چقدر پنج‌شنبه جمعه جزوه رو خوندم؟! پا شد. رفتیم و از همون در که همیشه برام مبهم بود که به کجا باز میشه رفت تو. چقدر پرونده‌ی قدیمی. به هر چندتا یه بند وصل بود و تهِ بند کد نوشته بود. مثلا 32/الف7 ... چقدر قدیمی بود. چقدر قدیمی بود. اون اتاق همه‌ش پرونده بود. از یه در دیگه وارد شد. فهمیدم همون دبیرخونه‌ست. که پرونده‌ها رو بایگانی میکنن. نمیدونم اونایی که اونجان دقیقاً شغلشون چیه. یا چقدر کارشون سخته. ولی خوب بود. نور ملایم آفتاب افتاده بود توی لیوانِ چایی‌شون. پشتِ کامپیوترهای احتمالاً متصل به نت. می‌چسبید خوندنِ کتاب توی اون سکوت. نشست پشت یه سیستم. یه سی دی خام برداشت. فایل رو از تو در تو های درایوِ کامپیوتر بیرون کشید. ویندوز اکس‌پی بود. سعی میکردم به یاد بیارم روزهای اکس‌پی رو. سی‌دی رو گذاشت و فایل رو کپی کرد توی سی دی. ولی رایت نمی‌شد. دوتا سال چهارمی که اون روز کلاس نداشتن اومدن تو. آقای ر. گفت این چه لباسیه؟ چه سر و وضعیه؟. خنده‌م گرفت. گفتن باید تابع مد باشیم دیگه عاغا. خندیدم. آقای ر. هم همینطور و بقیه‌ی کارکنان. تابع مد. فکر می‌کردم دیگه کسی از این ترکیبِ ابلهانه استفاده نمیکنه. عملیات رایت میرفت روی نود و نُه درصد و می‌موند. رفتم پشت سیستم. فایل رو ریخت رو فلشش. رفت پشت یه سیستم دیگه و یه سی‌دیِ دیگه برداشت. متوجه شدم که سی دی سوخت [غیرقابل استفاده شد] سعی کردم رایت کنم. نمی‌شد. سوخته بود. گفت بیا ، اونو بیخیال. سی دی رو کشیدم بیرون. بهش دادم ولی نگفتم سوخته. سی دی رو گرفتم. یکی از همون کارکنانِ اون محیطِ بزرگ و ساکت بلند شد. خواست بهم پاکت بده برای سی دی. گفتم نمیخوام. گفت بیا ، پول نمیخوام که. خندیدم. گفتم باشه. پاکت رو گرفتم. آقای ر. گفت چون میشناسمت از همین در برو. وقتی خواستم برم بیرون خوب نگاه کردم ، اون اتاقک هیچ دوربینی نداشت. حال میداد برداشتنِ یکی از اون پرونده‌قدیمی‌ها. رفتم سر کلاس. درِ کلاسِ ما دستگیره نداره. محکم بسته شده بود. در زدم. کسی باز نکرد. با دست محکم فشار دادم. همراهِ در به کلاس پرتاب شدم. کلاس رفت رو هوا. شدید خنده‌م گرفت. خندیدم. دبیر دینی از پایینِ عینک نگاهی به کلاس انداخت. کلاس ساکت شد. 

:::

عربی داشت درس می‌داد. بچه‌ها یکهو شروع کردن مرادی مرادی آقای ر. کارت داره!! گفتم کجا؟ گفتن از پشت پنجره. تو حیاطه!! میگه صدات کنیم. بیا کارت داره!! نرفتم. شخصِ معتمدی قسم خورد که خودشه و بچه‌ها راست میگن. نرفتم ولی بلند شدم به دبیر گفتم بچه‌ها چی میگن؟ پشت پنجره؟ گفت بشین ، خودش میاد بالا. نشستم. اصلاً کارش درست نبود. از پشت پنجره؟ نیومد بالا. زنگ بعد دبیر نداشتیم. کیف بدست ، ساختمون به ساختمون دنبالش گشتم. نبود. یعنی بود ولی پیداش نکردم. رفتم خونه. نفهمیدم دقیقاً چکاری داشت. ولی فرداش پیگیرِ کارنامه آینده‌سازان شد. گفتم دارمش. فلشم رو زدم به لب تاپ. رتبه 63 کشور. معترف بودم که من خوب نزدم ، بقیه بد زدن. توجه‌ای نکرد. پرینت گرفت. رفتیم پیشِ مدیر. مدیر احسنتِ غلیظی رو به چهره‌ی بی‌تفاوتم گفت. اومدم بیرون. اومد بیرون. گفت قرار شد سرِ صف ازت تقدیر کنیم ، بعلاوه الانم اسمت رو میزنیم توی اعلانات. کلاً معروف و مشهور میشی :| خندیدم. معروف و مشهور!! لطف داره! الکی الکی شاید.

:::

هوا سرد بود. انگیسی رو نگاه هم نکرده بودم. وقت نشده بود. البته اگه وقت‌های هدر رفته رو فاکتور بگیریم. مقاله ورزش رو پرینت گرفته بودم. نهج البلاغه رو هم دست و پا شکسته ولی مفهومی بلد بودم. خواست ازم بپرسه. گفت آماده‌ای؟ گفتم نه. گفت چرا؟ گفتم آماده‌م ولی نمیتونم واسه هرکلمه‌ای که بخواین به توضیح بسازم. گفت مثلاً میخوای همه رو من بهتون بگم؟ گفتم نه. ولی منم الان نمیتونم. رفت نفر بعدی. رفت نفرِ بعدی‌تر. بعد درس داد. زنگ خورد. هوا سرد شده بود. داشت از بلندگوهای مدرسه آهنگ پخش می‌شد. یکبار هم قبلاً دیده بودم این حرکت رو. هرکی بود خیلی خوش‌سلیقه بود. خوب بود قدم زدن و شنیدنِ چیزی که نبود. رفتم جلوتر. یکی گفت سلام. به‌نظرم رسید برای شعبه‌های کناری باشه. به‌نظر خرخون می‌اومد. گفتم سلام. با دستش اشاره به قدم زدن کرد. پیشنهادش رو قبول کردم. داشت "مرا به خاطرت نگه دار" پخش می‌شد. به آب و سایه‌ی درخت و آسمونش نگاه می‌کردم. گفت اسمتون چیه؟ گفتم مرادی گفت اسم کوچیک؟ گفتم فلان. گفتم اسمت؟ گفت صفایی. گفتم صفاری؟ گفت نه. صفایی. گفت از درس‌خون‌های شعبه 16 هستین؟ خندیدم. گفتم آره. گفت چند نفر تو کلاستون درس‌خونن؟ گفتم پنج شیش نفر. گفتم ندیده بودیم که آهنگ بذارن برامون که دیدیم! خندیدیم. گفت آره دیدیم. به روح و روان آرامش میده. آروم گفتم اصلاً! تو دلم گفتم فقط همین مونده که بلندگوهای لعنتیِ مدرسه هم بهم یادآوری کنن سحر ندارد این شب تار ... وقتی داشتم میرفتم کلاس ، شنیده می‌شد باران تویی! به خاک من بزن ...

ورزش شد. لباس عوض کردیم. با خودم گفتم رأس ساعت دوازده مقاله رو بهش میگم. نشد. داشت بازی می‌کرد :| داشتم شطرنج بچه‌ها رو نگاه می‌کردم. فاجعه‌تر از این‌ها هم وجود داره؟ همین بازیِ مسخره نیم ساعت طول کشید. بیخیالِ بازی بودم. حواسم سرِ نمره بود. سرِ مقاله. سرِ اینکه حقمه. چوب خداست. صدا نداره. بازی بچه‌ها تموم شد. سرش خلوت شد. گفتم بیارم مقاله رو؟ گفت بیار. به ساعتم نگاه کردم. ده دقیقه تا یک ربع وقت داشتم راضیش کنم. مقاله رو آوردم. ورق زد. نمیدونم چیزی هم خوند یا نه. از سختی‌های تغییر نمره گفتو که نمیشه. که باید برای یک کلاس تغییر کنه. که و که و که. گفتم اگه بشه چی؟ راه اومد. هم راه اومد هم راه اومد. رسیدیم به دفترش. نشست پشت دفتر نمره. توی راه اومدنش گفته بود منفی داشتی ترم اول. جا خوردم. گفتم نه. اصلاً منفی نداشتم ترم اول. دفتر نمره‌اش رو باز کرد. مقاله رو برای ترم دوم نوشت. رفت صفحه‌ی ترم اول رو بیاره. گفت چند دادم بهت؟ گفتم نمیدونم. نوزده هیجده. آورد. دید منفی ندارم. با دست یک‌محدوده‌ای رو مشخص کرد و گفت تا اینجا که بیستی. ولی اینجا انعطاف رو بد زدی. اینجا نوشتم هیجده و نیم. که احتمالاً اونجا گذاشتم نوزده. نگاهش رو گذاشت روی من. گفتم آخه همه‌ی صدم‌هایی که بابت درس‌های دیگه از معدلم کم میشه ورزش به‌تنهایی کم می‌کنه. هفت هشت صدم. کنار اسمم فلش زد و نوشت «در صورت داشتنِ معدل بالا و امکان تغییر ، بیست خواهد شد» گفتم معدل بالا رو که دارم. گفت معدلت نوزده میاد؟ گفتم نوزده و نود هشتاد میاد. مثلا با ورزش شاید بشه نوزده و هشتاد و سه. چهره‌اش تغییر نکرد ولی احتمالاً جا خورد. گفت باشه. اگه همکاری کنن بیست میدم. گفتم من همکاریشون رو میگیرم. حرفم رو اصلاح کردم. اینقدر میگم که بالاخره همکاری کنن. گفت باشه. خدا کنه بیست گذاشته باشم. گفتم خدا کنه. خسته نباشید. اومدم بیرون. نشستم روی پله‌های ساختمون. گفتم اینم شد زندگی؟ واسه یه نمره؟ مسخره. هنر که گذشت اومدم خونه. سه و نیم نهج البلاغه بود. دوست داشتم یکبار دیگه خطبه صد و ده رو مرور کنم. نشد. کامل نشد. دوچرخه رو برداشتم و رفتم. اسمم رو نوشتم تو برگه. شروع کردم. ده تا تستی دوتا تشریحی. آسون بودن. خیلی آسون! اگه کسی با دقت میخوند همه رو درست میزد. یکی رو زده بودم «د». لحظه آخر تغییر دادم به «ج». با احتسابِ همینی که لحظه‌ی آخر عوض کردم به سه‌تا شک داشتم. وقتی رسیدم خونه، رفتم سراغ جزوه. یکی رو درست زدم. توی یکی «صنایع معروف» رو نوشتم اعمال خیر و خدمت به خلق [که توی پرانتزِ توی جزوه به اعمال خیر تعبیر شده بود] و همونی رو که لحظه آخر تغییر دادم غلط شده بود. اگر تغییر نمی‌دادم همه درست بود احتمالاً. نشستم پشت لب تاپ. گفتم چجوری شروع کنم. فکر کردم. شروع کردم به نوشتن : دل تو دلم نبود. گوشی برده بودم. داشتیم میزها رو برای امتحانات می‌چیدیم ...

  • Mr. Moradi

فکر نمی‌کنم. فکر نمی‌کنم از من بدتر هم وجود داشته باشه. اعتراف بود؟ شاید!

:)

  • موافقین ۱۴
  • ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۰۷
  • Mr. Moradi

یه موضوع‌هایی هستن که با فکر کردن حل نمیشن. بعد انسان‌هایی که شدیداً اعتقاد به فکر کردن دارن و هی سعی می‌کنن با فکر کردن حلش کنن. بعد هی نمیشه و هی اونا بیش‌تر مشغول میشن. بعد اونا حالشون بد میشه! بعد حتی ممکنه تصور کنن آخر خطن! یه‌سری از این آدم‌ها خیلی احمقن. یکجایی که شاید راهِ میانبری ایجاد بشه ، به فجیع‌ترین شکل ممکن خرابش می‌کنن. پل‌های پشت سر و جلوی پا و آینده و حال و گذشته و پسا آینده رو حتی می‌پوکنن با چند حرکتِ مزخرفِ چرت و پرت. با چند فکرِ ابلهانه. بعدش پشیمون میشن. اما احمق‌هایی از این دسته هستن که به تمام معنا احمقن! باز هم ول نمی‌کنن. اونقدر اشتباه میرن مسیر رو ، اونقدر اشتباه می‌کنن که دیگه حتی اون حسِ پشیمونی هم بهشون دست نمیده. که حتی پشیمون نمیشن از راهِ رفته! یا پشیمونیشون مصنوعیه. اینا به مرحله‌ای میرسن که دیگه نمیخوان حتی فکر کنن. که دیگه حتی از هرچیزی که یادآور باشه براشون میخوان دوری کنن. اینم خودش یه راه حل میتونه باشه ولی یه‌چیزی هست شبیهِ پاک کردنِ صورت مسئله! یا رفتن به سوالِ بعدی :| اینا حتی ممکنه از یه کامنتِ معمولی و ساده و غیرخاص و واضح و تک ، توی پستِ قبلیشون ، ناراحت بشن! خیلی الکی! خیلی خیلی الکی! اینا حتی بعضی پست‌های ساده و معمولی و حتی دوست‌داشتنی ، میتونه ناراحتشون کنه ، اونقدر که خودشونو متقاعد کنن که در اون‌باره کامنتی نذارن! این آدم‌ها وقتی به این مرحله میرسن ، واقعا نمیخوان فکر کنن. واقعاً فکر میکنن که با فکر نکردن اگه چیزی حل نشه ، حداقل بدتر نمیشه ، چونکه با فکر کردن چیزی حل نشده. اینا میدونن خیلی احمق بودن. و حتی می‌دونن که کلِ زندگیشون باید از جانبِ چیزی اذیت بشن که وجودِ خارجی نداره. این مرحله‌ی فکر نکردن مرحله‌ی مسخره‌ایه! در عینِ حال که بشر در تلاش‌ـه که فکر نکنه ، بیش‌ترین میزان تمرکزِ فکری‌ـش به همون مسئله‌ی نصفه و نیمه پاک شده اختصاص پیدا میکنه؛ اونقدر که حتی مسئله رو کامل دوباره می‌نویسه. از اول. مثل احمق‌ها.

من دلم واسه اون حسِ پشیمونیِ عمیقِ قبل از "خیلی احمق" بودنم تنگ شده. واقعا تنگ شده. من واسه اون حسِ پشیمونیِ چند لحظه‌ای که جایزه‌ش یک خواب و خیالِ ساده و عالی بود تنگ شده. 

بشنوید

  • Mr. Moradi

آدمیزاد یه‌جایی دلش می‌گیره. جوری که خودش هم نمی‌فهمه. بعد از یکی دوساعت با خودش میگه عی باباع! الان دیگه چرا؟

دلِ آدم چرا باید بگیره؟ من چرا اینقدر گیج شدم؟ مثلاً شما فکر کنین که من دیروز نیم ساعت داشتم حرص می‌خوردم و از ته دل استرس داشتم که آیا توی امتحان جغرافیا ، سه شاخه‌ی اصلی جغرافیا رو سه تا نوشتم یا دوتا؟ :| بعد از نیم‌ساعت کلنجار رفتن ، خودم رو متقاعد کردم که سه تا نوشتم و درست نوشتم و طوری نیست! بعد می‌گردم دنبال یه‌چیزِ دیگه که براش حرص بخورم :/ مثلاً مرض دارم و دقیقاً از مسیری میرم که بدمصب بدجور خاطره توی خودش جمع کرده! الکی مثلاً می‌خواستم ازش عکس بگیرم ، ولی خوشم اومد که اصلاً فراموشم شد توی اون مسیر صبر کنم و زل بزنم تو دیوار سرمه‌ای و تهران نئونِ نقش‌بسته‌ی روش و با خودم بگم چی‌شد که اینجور شد؟ البته که تهران نئون هیچ ربطی به هیچ خاطره‌ای نداره! ولی من چند سال نمیدونستم "تهران نئون" تبلیغ مغازه‌ی چسبیده به این دیواره و درواقع اسمِ اون مغازه‌ست!! شغلش رو هم که همین یکی دوسال پیش فهمیدم! ولی من اون دیوار سرمه‌ای رو با "تهران نئون" میشناسم!! دیواری که ده بار ، بیست بار، سی بار، چهل بار، صدبار، دویست بار، شونصد بار از کنارش با سرعت یک ، ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد و حتی هشتاد عبور کردیم! حیف که بانکِ صادراتِ متروکه‌ی پایین‌تر از این دیوار تبدیل شد به ساختمون بیمه! وگرنه خاطرات اون وسیع‌تر بود! اما یه فرقی داشت ، و اونم چراغ قرمزش بود! که دیگه با سرعتِ ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد و یا حتی هشتاد نمیتونستیم از جلوش عبور کنیم! بلکه میزدیم رو ترمز و زل میزدم به سر درِ خاک‌گرفته‌ی آبی‌ـش و همه‌ی فکرام رو روش ضبط می‌کردم!! تغییرِ شکل و کاربریِ ساختمونا و یا خیابونا و یا حتی تابلوی اسمِ خیابون‌ها و کوچه‌ها بعد از چندسال ، بزرگترین ظلم به حافظه‌ی مردمِ یک شهر محسوب میشه. 

نمیدنم حرفم سرِ چی بود! ولی سرِ خاطره نبود. حرفی بود ولی فراموشی هم چیزِ خوبیه. آدم نیاز داره یه‌چیزایی رو به‌خاطر نیاره. حتی اگه عمدی باشه و فقط ادایِ فراموشی رو در بیاره! حتی اگه تظاهر باشه! مثلاً اصلاً خوب نیست آدم هِی بخواد فکر کنه که قبلاً هم که وضع همین بود! همین آش بود و همین کاسه و حتی همین قاشق و همین ملاقه و همین کشک و همین پیازداغ!! پس چرا الان صرفاً فکر می‌کنم که دیگه نباید تحمل کنم؟ چرا فکر می‌کنم که چرا راهی نیست؟ نمیدونم! همینه که هست! باید همینی باشه که هست شاید!

+ بشنوید ؛ اگه متوجه‌ی معنیش و یا متن آهنگ نمیشید‌‌ : +

  • Mr. Moradi
up