مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : ماهی‌های کوچولو
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۲۵ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

شاید اگر چندین ماه قبل بود، یا سالِ پیش، برای آمدنِ بیست و ششم روزشماری می‌کردم! ذوق‌زده بودم و دوست داشتم سر برسد. دوست داشتم بیست و ششم بیاید. ولی حالا، که این همه ماجرا بر این دلِ صاب‌مُرده گذشته است، نه! چرا باید ذوق‌زده باشم؟ یا اصلاً چه دلیلی دارد که بخواهم بیست و ششم را ببینم؟

نه نه! راستش همین حالا که درحالِ انکارِ ماجرا هستم، دوست دارم بیست و ششم بیاید. هرچقدر هم که احمقانه به‌نظرم برسد!

+ در عنوان «راء» همان «ر» هست. که همانند «ا» که الف می‌خوانیم ، «ر» نیز در الفبای عربی راء خوانده می‌شود! از یاد برده بودم! برایم جالب بود.

  • موافقین ۶
  • ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۱۳
  • Mr. Moradi

فکر می‌کردم فقط تیکِ عصبیه. سر تکون دادنِ مامانی‌ـمون رو می‌گم.-مادربزرگِ پدری- اینکه سرش رو تکون می‌ده. پشتِ سرِ هم، متناوب، سریع. دیروز که داشتم خفه می‌شدم، مثلِ تک تکِ ثانیه‌های دیگه، دیدم تیکِ عصبیه خوبیه. فهمیدم بالاتر از یه تیکِ عصبیِ ناخودآگاهه. آدم رو آروم‌تر می‌کنه! البته الان پشتِ مانیتورتون سرتون رو تکون ندین! قرار نیست شما رو آروم کنه! و قرار نیست همیشه آدم آروم باشه.

دارم به کیبورد نگاه می‌کنم. که چقدر ناتوان به‌نظر میرسه در برابرِ این حجمِ از نوشتن! در برابرِ این همه حرفی که نوشته نشده، پاک میشه. و چقدر سخته نوشتنِ چیزی که نیست.

چند وقتی هست که مرزِ واقعیت رو پیدا نمی‌کنم. شاید براتون خنده‌دار باشه. ولی نمی‌دونم کدوم حرفم/حرکتم/خنده‌م/ گریه‌م/فکرم واقعی هست و کدوم نقش بازی کردن! کدوم الکی. کدوم بی‌قصد و کدوم پیش‌بینی نشده. کدوم آگاهانه و کدوم ناخودآگاه. نمیشه تشخیص داد. تشخیصش سخت شده. من نمی‌دونم حتی ناراحتم یا نه. من واقعاً نمی‌تونم بفهمم چی به چی شده که اینجور شده. و چقدر سخته همه‌چیز با ابهام همراه باشه. همه‌چیز اونقدر پیچیده باشه توی هم که نشه جداش کرد. چقدر سخته آدم بودن!

  • موافقین ۱۴
  • ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۰۵
  • Mr. Moradi

تکرار. تکرارِ دوست‌داشتنیِ من. تکرارِ همه‌ی محسوساتی که حس نمی‌شدند. تکرارِ لعنتی. تکرارِ فکرِ تو. تکرارِ نبودن‌ها. تکرارِ زندگی.

بشنوید

  • موافقین ۱۲
  • ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۴۸
  • Mr. Moradi

حالم واقعاً عجیبه. تا حالا اینطوری نشده بودم. نمیدونم چند درصدش تحت تاثیرِ فیلم هست و چند درصدش از قبل بوده. فکر کنم پنجاه پنجاه باشه. فیلم‌ها همیشه همینطوری‌ان. البته همیشه همینطوری نیستن. البته فیلم‌های ایرانیِ این‌چنینی همیشه همینطوری‌ان. اونقدر که سعی می‌کنن همه و همه‌ی بدبختی‌های ملتو جمع کنن تو یه فیلم که دیگه گندشو در میارن :| نمیگم الکیه یا دروغه یا چی! ولی ...

فیلم رو هم معرفی نمی‌کنم :|

:::

و البته که بخشی که تحت تاثیر هیچ عاملِ خارجی‌ای نیست، بیش‌تر حالم رو بد می‌کنه. نمی‌دونم چجوری میشه نوشت. واقعاً نمیشه درباره‌ش چیزی گفت. فاجعه‌ست. اون عده‌ای که میگن اگه همه‌ی زندگی‌ها شبیهِ هم می‌شد بی‌مزه می‌شد، لطفاً برن پی کارشون!! درسته این دنیا جای عدلِ مطلق نیستو یه‌سری مسائل باید باشه تا اون دنیا عدالت اجرا بشه! ولی اگه همه با هم، در یک‌سطح متوسط از زندگی/رفاه/آرامش/آسایش/درآمد/دلخوشی و... قرار می‌گرفتن، الان خیلی چیزا خیلی بهتر می‌شد! نه؟ :| 

:::

صدای پرنده‌ها میاد. این صدا منو می‌بره به بهارهایی که مدرسه نمی‌رفتم. به همون بهار که نمیدونم چه سالی بود، پشتِ پنجره‌ی اتاقِ بزرگِ خونه‌ی علی‌آباد. منو می‌بره به همون نورِ ملایم، بادِ خنک، 10 صبح ، حال خوب! حال خوب! حال خوب! چقدر اون لحظه خوب بود. یک لحظه، فوقش یک‌ساعت!! برای همیشه موندگار شد گوشه‌ی ذهنم. شد ایده‌آل‌ترین حالت برای یک‌روزِ خوب. شد نمادِ روزهای آروم. یه‌صحنه‌ها و یه‌وقت‌هایی هست که آدم می‌دونه قراره موندگار بشه. قرار هستش که تا ابد بمونه گوشه‌ی ذهن و هرازگاهی آدم یادش بیفته. هم خوب داره، هم بد. زیاد هم هستن!

:::

خیلی خوبه که توی یه فیلم از آهنگی استفاده کنه که دقیقاً بهش میخوره. نه از این آهنگ‌های دوزاری!! از اون درست و حسابی‌هاش! آهنگش رو هم معرفی نمی‌کنم :|

  • موافقین ۱۱
  • ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۰۸
  • Mr. Moradi

غیرقابل جبران.

  • موافقین ۵
  • ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۰۸
  • Mr. Moradi

روزی بود. روزگاری. طولانی بود. خسته کننده. تنها. راه می‌رفتیم. تنها. تنها. با هم. ولی تنها. و این چقدر سخت بود. که بودیم و نبودیم. که زنده بودیم. ولی زندگی نمی‌کردیم. که زندگی می‌کردیم، شاید! ولی چقدر کوتاه، گذشت. چقدر کوتاه تموم شد. دلخوشی‌ها. امیدواری‌ها. دعاها! دعاها! یادش بخیر! بچه بودم. هیچ‌وقت، هیچ‌وقت، هیچ‌وقت یادم نمیره اون دعاهای بچگونه‌ام رو. که بوی امید می‌داد. که پاک بود. که ناخالصی نداشت. من یادم نرفته خدا. تو هم یادت نرفته. میبینی؟ دروغ نمیگم. من از اول حرفم یکی بود. هرچقدر کوچیک و بچگونه! ولی یکی بود. واقعاً یکی بود. هرچقدر بچه‌ی بدی بودم. ولی نمیدونستم. هیچی! هیچی! هیچی! و چقدر آدم دلش برای دورانی که هیچی نمیدونست تنگ میشه. برای وقت‌هایی که بود. فقط بود. ای کاش بهتر بود.

  • موافقین ۱۳
  • ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۶
  • Mr. Moradi

دیشب خوابی که میدیدم شاید از نظرتون بی‌ربط به‌نظر بیاد. اما برای منی که یه‌روز نشونه‌گیرِ خوبی بودم، خیلی حرف داشت. داشتم رانندگی می‌کردم[گواهی هم نداشتم اصن :دی]. شب بود. نور هم کم بود. نورِ کم رو از قبل میدونستم تعبیرش رو. یعنی گمراهی فکرکنم! الان هرچی میگردم پیداش نمیکنم. چندین سال پیش خواب دیده بودم که تار میبینم و اونقدر تار که سخته راه رفتن که تعبیرش میشد گمراهی، همون روز نورِ کم توی میدان دید رو هم همچین تعبیری نوشته بود. بگذریم. میگفتم که شب بود و نور هم کم بود. نمیدونم همچین مشکلی اصلاً وجود داره یا نه، ولی مثلا میشه گفت چرخ‌ها قفل کردن و دیگه با فرمون نمی‌چرخیدن. جلومون هم دره بود و اگه نمی‌پیچیدم میرفتم تهِ دره :دی خب من یه‌ذره زدم رو ترمز بعد ول کردم و چندباری اینطوری شد تا بار آخر محکم زدم و نگهش داشتم. بقیه‌ی خواب ساخته‌ی ذهن بود و ربطی به هیچی نداشت :دی ولی نهایت این بود که نیفتادم توی درّه. فاصله‌مون هم کم بود با دره. یعنی اگه بار آخر امیدم قطع میشد و ترمز نمیکردم، از بین میرفتم. خب این نشونه‌ی جالبیه. ربط هم داره به زندگی‌ـم. شاید این‌بار بارِ آخر باشه. شاید هم باید همه‌چی رو دوباره بسازم. خیلی سخته. واقعاً خیلی سخته. هیچ‌وقت کنترلِ ذهنتون رو از دست ندید که بعدش بدبختتون میکنه :|

دیشب قبل از اینکه بخوابم و همچین خوابی در کار باشه، تصمیم گرفتم کناره بگیرم. تا حالا آنچنان حرفی از این تصمیمم نزدم و فقط یه‌اشاره‌ی کوچیک کردم یه‌بار ، که یادم نیست کدوم پست بود. از گروه‌ها و اکثریت کانال‌های تلگرام لفت دادم. اینستا خیلی‌ها رو آنفالو کردم، بقیه‌ی لفت‌دادن‌ها و آنفالو کردن‌ها هم برای روزهای آتی و به‌مرور. میمونه وبلاگ. اینجا رو با همه‌ی بدی‌هایی که داره دوست دارم. البته بدی نیست، ولی اذیتم میکنه. این یکی رو تحمل میکنم ولی!! یعنی سعی می‌کنم تحمل کنم :)

:::

یه‌دبیر جغرافیا داریم که چند بار بهش اشاره کردم توی پست‌هام. بعضی اوقات میاد حکایت میگه و از کتابی که همیشه همراهش هست برامون میخونه. به طرز عجیبی تا به حال سه‌بار حرفاش با حال و هوای همون روز و همون دوره‌م مطابقت داشت. این همزمانی‌ها برای من فوق‌العاده جذابه. چندتا وبلاگ هم هستن که اکثرِ پست‌هاشون با حال و هوای همون روزم مطابقت داره که این عالیه. امروز هم شروع کرد به تعریف یه حکایتی. اول نتیجه‌ش رو خوند. داستان خیلی خوب نتیجه‌ی خلاصه‌اش رو شرح داد. واقعا واقعا واقعا باید چیزهایی رو که فکر می‌کنیم خیلی ارزشمندن رها کنیم تا به چیزی برسیم که خیلی ارزشمندتره. به‌واقع خدا منتظره که یه‌روزی دست از این چیزها/درخواست‌های کوچیکمون برداریم تا خواسته‌مون رو در ارزشمند‌ترین حالت، بهمون بده. یه‌چیزایی هم هست که ما به اشتباه روشون اصرار می‌کنیم درحالی که اصلاً چیزی نیست که مهم باشه! و چقدر سخته برام ترکِ این چیزهای کوچیکِ لعنتیِ بدردنخور.

  • Mr. Moradi
up