مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

آخرین مطالب
مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۸۷ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

یکی از بدترین حیرانی‌ها، این است که یک‌ونیم نیمه‌شب، در محیط خلوت، تاریک و بسیار بزرگ جمکران،  راه بروی و حالت از خودت و خودت و خودت، بهم بخورد و هیچ راه چاره‌ای پیدا نکنی. قطعاً و یقیناً حالت حیرانی و ناامیدی و تنفر دیشب از خود را، به‌هیچ‌عنوان از یاد نخواهم برد؛ و شاید تا هیچ‌وقت هم نتوانم با خود کنار بیایم. یکی از بدترین و سردرگم‌ترین جمکران‌هایی بود که تجربه کرده‌ام. و ای کاش به دیشب نمی‌رسیدم. 

+ راستش اینترنت نداشتم که کامنت‌هایتان را بخوانم. اما حقیقت همین است که دعای من به هیچ‌جا نمی‌رسد. به هیچ‌جا. 

++ الان هم خانه‌ام. و از فکر بازگشایی مدارس لعنتی، سردرد می‌گیرم. 

  • موافقین ۱۱
  • ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۲۸
  • Mr. Moradi

در پست قبل، از زندگی‌بخشِ چشم‌هایتان پرسیدم. از آن چیزها و چیزک‌هایی که می‌توانند امید را بپاشند به چشم‌ها و گرمای زندگی بدهند. آخر همانطور که حتما تا به حال فهمیده‌اید، چشم‌ها زنده‌اند و زندگی دارند! 

البته پرسشم یک نکته‌ی انحرافی داشت. ابتدا باید از خودتان مفهوم زندگی‌بخش را می‌پرسیدید. آیا به هر امیددهنده و روشنی‌بخشی، می‌توان لقب گران‌قدر زندگی‌بخش، داد؟ اصلا همه و همه‌ی تلنگر آن کامنت تلنگردهنده‌ی مذکور در پست قبل، در همین نکته‌اش نهفته بود - حالا هرچند که فرستنده‌اش از آن نکته استفاده نبرده باشد! -. در واقع باید این سوال مطرح شود که وقتی از زندگی‌بخش، سخن می‌گوییم، دقیقا از چه چیزی حرف می‌زنیم؟ از نظر نگارنده سطور، به هر چیز یا چیزکِ دلخوش‌کننده‌ای، یا به هر روشنی‌بخشِ امیددهنده‌ای، نباید گفت زندگی‌بخش. آن‌هایی که چشم‌هایشان مُرده باشد، می‌دانند چه می‌گویم! چشم‌های مُرده، به یک قدرت فوق‌طبیعی نیازمندند. به یک درک هیجانیِ نیرومند، که زنجیر‌های اوهام را از تار و پود چشم‌ها کنار بزند تا دوباره نور حیات به آن بتابد. تنها این‌گونه می‌شود چشم‌ها را زنده کرد. تنها همچون چیزی زندگی‌بخشِ چشم است. خلاصه‌اش همان است که می‌دانید! تا می‌توانید با چیزک‌هایی چشم‌هایتان را زنده نگاه دارید، که بعد مرگشان، آب حیات به‌سادگی پیدا نمی‌شود. 

حالا با این تعاریف، آیا این زندگی‌بخش‌ها، همچون قاره‌های جهان، نام بردنی‌اند؟ نه. هرگز! آن چیزی که نام می‌آورید، تنها روزنه‌ای از نور می‌دهد، آن هم به چشم‌هایی که هنوز زنده باشند! آن چشم‌هایی که دیگر خاموش شده‌اند را نمی‌شود با نام‌بردنی‌ها، جان بخشید. زندگی‌بخش‌ها، نباید گفتنی باشند! باید در دل و جان باشند. به‌گونه‌ای منحصربه‌فرد. باید ذخیره‌شان کرد برای روز مبادا. دردسرتان ندهم؛ چشم‌هایتان زنده باد! 

  • Mr. Moradi

پست قبل نه، پست قبل‌ترش از زنده بودن چشم‌ها گفتم. گفتم چشم‌ها، زندگی دارند. چشم‌ها می‌فهمند. چشم‌ها حرف می‌زنند. گفته بودم چشم‌هایم مُرده‌ است. راستش از همان روز، با تلنگرِ کامنتی، به زندگی‌بخش چشم‌هایم فکر می‌کنم. به اینکه، چه چیزهایی به چشم‌هایم دوباره انرژی می‌دهد؟ چه چیزهایی چشم‌هایم را گرم می‌کند؟ چه چیزهایی به چشم‌هایم امید و زندگی می‌بخشد؟

شما چه؟ از زندگی‌بخشِ چشم‌هایتان بگویید. 

  • Mr. Moradi

از دیدنِ افرادی متعجب می‌شوم؛ افرادی که با دیدن و شنیدن و خواندنِ کوچک‌ترین چیز، به وجد می‌آیند و حالشان خوش می‌شود. دلشان سبز می‌شود و لبخند را ‌در هوا می‌زنند. از افرادی که بلدند زندگی را شیرین ببینند و تلخی‌ها را نخوانند. افرادی که راهشان را می‌دانند و از آن بهتر به آن اطمینان دارند، و از آن بهتر تر از مسیرشان لذت می‌برند. افرادی که می‌دانند چگونه باید تجربه کنند و از چه باید بدانند. چگونه بخندند و چگونه گریه نکنند. از دیدنِ این افراد متعجب می‌شوم. قبلا من هم همینطور که نه، ولی شبیه به همین‌ها بودم. از دیدن برگِ سبزی دلم غنج می‌‌رفت. نسیمِ صبح، واقعاً مست‌کننده بود. هوای غروب و نارنجی‌های آسمان، دلبری می‌کرد. باران زیبا بود. روزهای تعطیل، عیدهایی بودند برای خودشان. کتاب‌های داستان و داستانی، لذت داشتند. و خدا می‌داند امید وجود داشت. حالا نمی‌دانم چه بر سرِ این‌ها آمده. نمی‌دانم. شاید در باتلاقی از ناامیدی فرو رفته‌ام که تقلای بیش‌ترم، جز فرو رفتن، سودی ندارد. امروز وقتی به چهره‌ام در آینه دقت می‌کردم، در خود فریاد می‌زدم: چشم‌هایم مُرده است. چشم‌هایم مُرده است. چشم‌هایم مُرده است. نمی‌دانید؟ چشم‌ها، زندگی دارند. انرژی دارند. انواعی دارند. احوالی دارند. چشم‌هایم مُرده است. 

  • موافقین ۱۲
  • ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۴۵
  • Mr. Moradi

این روزها که «وقتی نیچه گریست» را می‌خوانم، بعضی حرف‌های آن را نمی‌توانم هضم کنم. نمی‌توانم بفهمم که چگونه همچین امکانی وجود دارد؟ چطور همچین چیزی ممکن است. تقریباً به اواسطش رسیده‌ام. نمی‌دانم. یک‌جایی از آن، می‌گوید با گفتگو و حرف‌زدن درباره‌ی هرکدام از علایم - مانند سردرد، افسردگی، ناراحتیِ شدید، تشویش، اضطراب - و پیدا کردنِ علت‌هایش، و با بازگو کردنِ علتِ اصلیِ آن، علایمِ آن برطرف و رفع می‌شود. این واقعا جالب است. نمی‌دانم صرفاً رمان است یا واقعیتی از روانشناسی‌ست. ولی جالب است. اگر با حرف زدن درباره‌ی مسائل و دردها، و پیدا کردنِ علت‌هایش، صرفاً با بازگوی آن‌ها، این مشکلات به‌طرز غیرقابل باوری، محو شوند. به این فکر می‌کنم،‌ که چه کسی می‌تواند نقش دکتر برویرِ داستان را برای من ایفا کند؟ چه کسی؟ و یا اصلا من، اگر در همچون شرایطی واقع شوم، می‌توانم همانند دکتر برویر در هنگام گفتگو با نیچه، صریح و صادق باشم؟ می‌توانم رازگویی و یا به عبارتی دردگویی کنم تا شاید افاقه کند و همه‌ی این ذهنیت‌ها محو شود؟ همه‌ی این دردها؟ همه‌ی این مواردی که اسمِ مشکل رویش می‌گذاریم؟ اصلا صبر کنید! اگر با صرفِ اعتراف و بازگو کردن، قرار بر رفعِ علایم و مشکلات است، پس چرا کاتولیک‌های معتقد که هر هفته در نزد کشیش‌های مسیحی، به اعتراف می‌پردازند، نمونه‌های اعلای سلامت روانی نیستند؟ شبهه‌ی واضحی‌ست. یک اعتراف ساده همچین نمی‌کند. واضح است. تسکینِ موقتیِ اعتراف و بازگویی، آنقدر نمی‌تواند ارزشمند باشد، که آدمی را ترغیب به فاش‌گویی کند. جز این است؟

یکی از بهترین، و شاید بهترین پاراگرافی که تا به‌حال در این کتاب خوانده‌ام:

  • Mr. Moradi

تناقض همانطور که گاهی شیرین است، بعضی اوقات هم، به‌اندازه‌ی زهرِ مار، تلخ و گزنده است. آنقدری حجمِ این توده‌ی حس‌های متناقض، زیاد و مبهم است که نمی‌دانم از کجا باید شروعش کرد. از کجایش نوشت. از کجایش ننوشت. چگونه تمامش کنم. و به راستی مگر پایان‌پذیر است؟

+ کم‌کم باید برویم که داشته باشیم یک‌سالِ دیگر را. یک‌سالِ تحصیلیِ دیگر و یک‌هوار دردسرهای جدی‌ترِ درسی و فکری. این را هم نمی‌دانم از کجایش باید شروع کرد و کجا به پایان برد. می‌دانید؟ دلخوشی برای همین زمان‌ها خوب است. باعث می‌شود دیگر این‌مقدار از ابهام و تناقض وجود نداشته باشد. دلتان خوش!

  • موافقین ۵
  • ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۴۰
  • Mr. Moradi

من درباره میانمار هیچ نمی‌دانم. درباره مسلمانان آنجا، درگیری‌های ‌اخیر، نسل‌کشی‌ها، وحشی‌گری‌های بدتر از جاهلیت، هیچ نمی‌دانم. اصلا تابِ دانستنش را ندارم. مطهری خوب می‌گوید. می‌گوید بی‌خبری‌، درست است که درد ندارد، درست است که آسایشِ تن را به‌همراه دارد، اما انسانیت در آن دخلی ندارد. دیگر بزرگی و انسانیت و حتی شرف نیز، در آن ذره‌ای جا ندارد. شفاف است. قبولش داشته‌ام. و دارم. مسئله این نیست. بی‌خبر بودن، درست نیست. غفلت از این مسائل، شرف آدمی را لکه‌دار می‌کند. خود را به ندیدن زدن، وجدان‌درد دارد. من این‌ها را هم نمی‌خواهم. اما خسته شده‌ام. از شنیدنِ سکوت‌ خسته‌ام. از این همه سکوت، واقعا خسته‌ام. از سکوت آن بی‌شرف‌هایی که به خواندن یک بیانیه‌ی لعنتی کفایت می‌کنند خسته‌ام. از سکوت آن بی‌وجدان‌هایی که پاریسی‌ها را آدم‌تر از یمنی‌ها می‌دانند متنفرم. از سکوت خیلی‌ها ناخشنودم. از آن‌ روشن‌فکرنماهایی که انسانیت‌شان فقط برای چشم‌آبی‌ها گل می‌کند و دم از صلحِ خیالی‌شان میزنند، منزجرم. از آن راحت‌طلبانی که حاضرند برای لغو یک کنسرت، پخش نشدن ربنا، زنانه‌نبودنِ ورزشگاه‌ها، دفاع از آشو‌ب‌سازها، ساعت‌ها افاضات کنند و قلم نجس‌شان را بچرخانند، اما وقتی به این فجایع تاریخی می‌رسند، دهانشان را تار عنکبوت می‌بندد، متنفر در متنفرم! از آن‌هایی که دم از صلح می‌زنند و می‌خواهند همه را با همان صلح و سازشی که بطلانش را دیده‌اند خفه کنند و تلویحاً و گاهاً صریحاً مرگ یمنی و فلسطینی و لبنانی و افغانستانی و سوری و هندی و... را بر حق می‌دانند و برای خودشان توجیه می‌آورند، حالم بهم می‌خورد. از دیدن این‌ها مور مورم می‌شود. این‌ها، چندش‌ترین‌ها نباشند، یقیناً یکی مانده به چندش‌ترین انسان‌های روی این زمین‌اند. این خشونت‌ها، فقط با یک‌راه پایان می‌گیرد. با یک خشونتِ بزرگ‌تر، علیه ظلم و ظالمانی که احمق‌ها را با واژه‌های صلح و سازش خفه کرده‌اند و خودشان در این راه، جز آدم‌کشی نمی‌کنند. 

  • Mr. Moradi
up