دل نوشت :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : ریای خالص!
ای‌کاش توی این مملکت یه‌راه بهتری بود واسه زندگی ... آدمیزاد به یه چیزی باید دلش رو خوش کنه تا زنده بمونه! یعنی تا بتونه زندگی کنه! وقتی دلخوشی نباشه، چی می‌تونه آدم رو امیدوار نگه داره؟ هیچی! 
همش درس و دانشگاه و سربازی و کار و هزار کوفت و زهرماری که فقط دردسرن! البته "کار" رو قبول دارم و می‌دونم برای انجامِ کاری باید بلدش بود و همینجوری نمیشه! اما این درست نیست یه‌نفر بیشتر از بیست سال از زندگیش رو واسه درس بذاره! واقعا درست نیست! 
هرکسی یه فکرایی توی سرش داره! یه‌نفر هم مثل من، خیلی عصبی‌طور میخواد هرطور شده، با رضایت خداوند و به موقعش به خواسته‌اش برسه و یه تصمیمی می‌گیره به این بزرگی :دی درسته خدا کمک می‌کنه! خیلی درسته ... ولی اگه زنده باشم، عمر من همینجوری باید تلف بشه و هِی عقب افتادنِ تصمیم و فکرام رو ببینم! این خیلی مسخره‌ست! این عمر منه! پس چرا راهِ ادامه‌دادنش رو بقیه تعیین کردن؟ :| اصلاً چرا ما بلد نیستیم مثل خیلیا! از صفر شروع کنیم؟ با همین دیپلم نه فوق دکترا :/ آدم اگه چشمش به کار دولتیِ مزخرف باشه و بخواد با مدرکش جلو بره اولاً که عمر آدم جوری از بین میره که وقتی به خودش میاد که موهاش سفید شده ودوماً اصلا نمی‌تونه به خواسته‌اش برسه یا به‌دلیل وقت‌نداشتن یا بی‌پولی!! صفر دقیقاً کجاست؟ جز جایی که من هستم؟ پس چرا نمی‌تونم شروع کنم؟ دقیقاً چی رو شروع کنم؟ 
فکرم مشغوله، زیااااد ... 
+ یادم باشه، بودنت رو قدر می‌دونستم، وقتی که نبودی! 
  • Mr. Moradi
  • دوشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۵ ، ۱۸:۲۸
  • دل نوشت
  • نمایش : ۱۴۳
نظرات شما ( ۱۸ ) ۱۰ موافق

و حالا، هر روز وقتی بیدار میشم به این فکر نمیکنم که چه خوابی دیدم! و حالا دیگه موقع راه رفتن حواسم پرت نمیشه ... و حالا باز باید خسته بشم. و حالا هر روز درس دارم و هیچ‌ وقتِ آزادی در کار نیست ... و حالا هر روز استرسِ نفهمیدن اون درس و حفظ نبودنِ این درس همراهِ منه ... و حالا هر شب اونقدر خسته خواهم بود که وقت نمیشه خوابی رو خودم بسازم! و حالا وسط کلاس از حرفای هیچ دبیری خنده‌ام نمیگیره ... و حالا وسط هیچ حرفی بغض نمی‌کنم ... و حالا توی هوای سرد بی‌خیاله کاپشن نمیشم ... و حالا دیگه پیش نمیاد که یادم بره با فلان دبیر چجوری باشم و با فلان شخص چجوری ... و حالا دیگه فکری نیست که همیشه همراهِ من باشه ... 

و حالا؛ زندگی معمولی می‌شه ... و حالا زندگی تبدیل میشه به یه سری تکرار و استرس و درس و امتحان و زندگی و زندگی! ... و حالا زندگی میشه همینی که هست ... و حالا زندگی؛ واقعی میشه ... 

  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۴ آبان ۱۳۹۵ ، ۱۴:۴۷
  • دل نوشت
  • نمایش : ۴۷
۹ موافق

آنچنان احمق نیستم که ادامه بدم این راه بدون پایان رو ...

تموم شد! 

به همین سختی! 

دیگه نه :):


+ تصمیم‌های یهویی خیلی باحالن! کمتر از صدم‌ثانیه‌ای طول کشید تا جمله‌ی عنوان رو از ذهنم به زبونم و بعد به وبلاگم بیارم :) قبلا میترسیدم اینو بگم! میترسیدم که بره بمیره ... که دیگه واقعا بره... ولی الان با خودم گفتم مگه هست که بمیره؟ پس برو بمیر لعنتی! برو بمیر خیالِ لعنتیِ من ... برو ... واقعیتت رو قبول می‌کنم ولی اگه فقط خیالی، برو گمشو!

++ مبهم‌نویسی همیشه با من میمونه ولی دیگه نه برای این موضوع! پس تعدادش خیلی کمتر میشه :) 

+++ بشنوید

۱۲ موافق

یادمه اولین بار که اینطوری شده بودم، یه روز مونده به امتحان علوم ترم دوم نهم (خرداد 95) بود ... انگار که آتشِ داغی داخل سینه‌ام هست، که نمیدونم چیه ... واقعا انگار داره شعله میگیره .. که انگار داره نابود می‌کنه ... با هر بازدم، انگار که داره شعله‌اش تندتر و بیش‌تر میشه ... داغ میشه، دود میشه، نفسم رو می‌گیره ... جداً می‌گیره ... نفس‌درد یعنی این... 

یعنی با هر دم، فوت بزنی به زیرِ شعله‌ای که قصدِ جونت رو داره و با هر بازدم اونقدر بزرگش کنی که کم کم داغ بودنش به حلقت برسه! به حدی برسه که فکر کنی شاید واقعا آتیشی چیزی روشن کردن توی سینه‌ات  ... 

نمیدونم چرا اینطوری میشه! نمیدونم چه مرضی‌ـه... نمیدونم چجوریه ... ولی میدونم علتش رو ...

واقعا این آتش‌فشانِ داخلی رو چجوری غیرفعال کنم؟ چیکار کنم که با هر کوچکترینی، فوران نکنه؟ انگار من یه آتش فشانِ درونی دارم که خودم ساختمش! حسرتِ نشسته بر دلم، اینطوری ساختش... 

داغه! جداً داره می‌سوزه! هیچی تأثیر نداره! حتی آب یخ توی این چله‌ی پاییز! حتی نفس کشیدنِ هوای 10 درجه‌ی سانتی‌گرادی! هیچی تأثیر نداره ... دو روزه که هیچی تأثیر نداره ... 

  • Mr. Moradi
  • پنجشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۵ ، ۲۳:۴۶
  • دل نوشت
  • نمایش : ۱۴۸
نظرات شما ( ۲۲ ) ۴ موافق

+ قبلا میخواستم خواب‌هام رو فیلم کنم، الان به دیدنِ خوابِ فیلم‌هام راضی‌ام. 

- فکر می‌کنی خواب‌ها بهتر از فیلم‌هان؟ 

+ آره میدونی چرا؟ 

- چون فرقی نمیکنه اگه وسطش بخوابی؟

+ اوهوم! درسته! 

"جف دایر"

:::::::

من : قبلا میخواستم خواب‌هام رو توی واقعیت داشته باشم! ولی الان به دیدنِ همون خواب‌‌هام راضی‌ام. 

+ فکر می‌کنی خواب‌ها بهترن یا واقعیت‌ها؟ 

من: واقعیت! میدونی چرا؟ 

+ نه :|

من: چون واقعیت رو همیشه داری، ولی خواب رو فقط چندساعت داری که اختیارش رو هم نداری! 

:::

+ این ماه زیاد وقت نکردم مجله داستان رو بخونم! امروز روایتی رو خوندم، که واقعا یه بخش‌هایی ازش بدجور حالم رو عوض کرد :) 

++ تیکه‌ی اول کپی شده از مجله‌ست :) یه تیکه‌ی دیگه‌اش رو هم با هم بخونیم :

"تمام برکاتی که برای به کف آوردن‌شان در آینده دعا می‌کنی، می‌توانست همین امروز از آن تو باشد اگر آن‌ها را از خود دریغ نمی‌کردی"

نمیدونم چرا امروز اینقدر دارن بهم تأکید می‌کنن که تقصیر من بوده!! واقعا تقصیر من بوده؟ الله اعلم :) 

یه بخشِ دیگه رو هم بخونیم :

"اگر درختی در جنگلی بیفتد و کسی نباشد که افتادنش را ببیند یا بشنود، آیا واقعا افتاده است؟ "

یه اتفاق بزرگ، هرچقدر بزرگ، وقتی کسی رو متوجه‌ی خودش نکنه، بزرگیش به چه دردی میخوره؟ 

یه بخش دیگه رو هم بخونیم :

"سال‌ها بود که داشتم بی‌هدف پرسه می‌زدم و حالا ایستاده بودم. شاید آن لحظه، هنوز نپذیرفته بودم اما جایی از وجودم می‌دانستم که مشغولِ گول زدنِ خودم بوده‌ام: که همه‌ی نظم و انتظام ذهنی و جاه طلبی سالیانِ نخستین را با نشئه‌بازی، سستی و کاهلی، و نومیدی به باد داده‌ام، که هدف و سمت و سویی ندارم و حتی کمتر از وقتی که بیست یا سی سالم بود، می‌دانم از زندگی چه می‌خواهم، که خودم در آستانه‌ی تبدیل شدن به یک ویرانه‌ام، و با این جنگی و جدلی ندارم"

این تیکه‌ها عالی بودن :) 

  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۵ ، ۱۶:۴۲
  • دل نوشت
  • نمایش : ۱۵۳
نظرات شما ( ۱۷ ) ۱۰ موافق

بشنوید 

همیشه، با شنیدنِ نوایِ این صوت، آرام می‌گیرم ...

+ من این روزها، نَفَس‌َـم درد می‌کند! بنویسم، تمام نمی‌شود. پس ننوشته، تمامش می‌کنم!

۱۵ موافق
امشب دلم نمیاد بگیرم بخوابم ... امشب دلم نمیاد چشمام رو ببندم در حالیکه هنوز نتونستم تمومش کنم! امشب هِی میرم بیرون و هِی برمیگردم! و نمیدونم منتظرِ چی هستم! نمیدونم واقعا! مثلا چه اتفاقی میتونه این موقعِ شب بیفته که من نمیتونم از این شبِ تاریک دل بکنم؟ من چرا نمی‌تونم بفهمم که باید فراموش کنم خودم رو؟ من؛ که حتی نمیدونم حرفِ خودم چیه! که نمیدونم چی می‌خوام! من که اونقدر خواسته‌ام برام کوچیک به نظر میاد [که کوچک هم هست] که حتی دلم نمیاد بینِ اون همه التماس دعاهای شفای بیمارا ، حرفِ خودم رو هم بزنم! چرا باید چیزی که خودم هم درک نمی‌کنم چی هست رو پیدا کنم؟ اصلا مگه قرار بود چی بشه که نشده؟ اصلا مگه قراری در کار بود؟ نه! نبود! نیست! نخواهد بود! نخواهم بود! به همین سادگی! به همین تلخی!
خدای من! عاشورای پارسالم رو یه نگاه بنداز! ببین چقدر شباهت داره با امشب! ببین چقدر خودم رو مشغولش کردم! ببین که این آدمیزاد چقدر میتونه حماقت داشته باشه! بعد بگو اشرف مخلوقاتی!! بعد بگو فتبارک الله! ولی باز همینکه این بشر تونسته یکسال مشغولِ به یک فکر باشه [هرچند احمقانه!] ، همین برترش میکنه از سایر موجودات! پس فتبارک الله!!
میدونید؟ من همیشه اینطوری نبودم! منشأ همه‌ی این‌ها ، عدمِ آرامشه! این نبودِ آرامش هست که باعث میشه به هر دری بزنم که یه آرامشی پیدا کنم! که پیدا نمی‌کنم! شاید هم جنسِ آرامش‌ها ، از اول اونی نبوده که باید باشه! شاید من دنبالِ یک نوعِ خاصی بودم و هستم که هیچ‌وقت بهش نرسیدم! به هرحال نرسیدم!
پایِ راه رفتن ندارم ولی نمیتونم بیرون نرم! نمیتونم اینجا بشینم و آینه‌ی دقِ خودم رو تماشا کنم! نمیتونم!
امشب بعضی دسته‌های عزاداری ، با تقلید از یه سری آهنگ ، دسته رو راه میبردن ... بعضی‌ها خلاقیت بکار برده بودن و کلمات رو جایگزین کرده بودن و با آهنگش میخوندن ... آهنگ‌های هوای گریه با من از همایون شجریان و آهنگ رفتی از علی زند وکیلی رو استفاده کرده بودن ، هرچند اینکار رو کاملا قبول ندارم ولی یه دسته یه آهنگی رو بکار برده بود و خونده بود که جداً‌ خوشم اومد! آهنگ سلام آخر (سلام ای غروبِ غریبانه‌ی دل)‌ از خواجه امیری رو اگه شنیده باشین ، حتما متوجه چرایی خوب بودنش میشین! 
+ بشنوید
++ تو را می‌سپارم به رویای فردا ...
نظرات شما ( ۴ ) ۶ موافق
up