مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۵۶ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

رفته بودم بیرون. با خودم میگفتم حالا اینجوریا هم نیست. حالا همه‌ی روزهای خوبی که به‌خاطر داری خیالات و توهم نیست. ولی هست. خب نیست که. هست دیگه. بی‌خیال. 

الان هست انگار. فردا نیست. شاید پس‌فردا باشه و سه سال بعد نباشه. ولی یادم باشه که همش خیال بوده و هست. من هیچ‌وقت روز خوب نداشتم. داشتم؟ نداشتم. کلی نگاه می‌کنم میگم نداشتم. 

+ ناامیدی بد دردیه. بی‌چارگی بد دردیه. نمی‌دونم. واقعا نمی‌دونم چیکار باید کنم. اصلا چیکار می‌تونم انجام بدم و تموم بشم. برای اولین بار به خودم حق دادم که اینقدر بد شده باشم. دیگه نمی‌خوام باشم. خوب و بد، توفیری نداره. بار اول و دوم نیست. همیشه همینطوری بوده. تا حالا خودم رو گول زدم فقط. 

  • موافقین ۱۱
  • ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۸
  • Mr. Moradi

دیدم برای مادربزرگ مادری نوشته‌ام، برای پدری‌اش ننویسم، بی‌انصافی می‌شود! حال اینکه زمانی بیش‌تر دوستش داشته‌ام! 

دعا کنید. وقتی عمه‌ام زنگ زد که خبر دهد، غذا در گلویم یخ زد، یخ. اصلا دلم نمی‌خواهد تصور کنم کسی که دو روز پیش حالش نسبتاً مناسب و خوب بوده و من نتوانسته‌ام بخاطر درس و غیره ببینمش، حالا طوری بشود. دعا کنید. 

  • موافقین ۲۰
  • ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۳
  • Mr. Moradi

سال قبل، شب‌قدر را خوب نگذرانده بودم. خوب نبودم. انسان‌ها، هرچه که باشند، تمامِ تلاششان را می‌کنند که یک شب را خوب باشند. حداقلش بد نباشند. من تلاش می‌کردم و نتوانستم. یادم نمی‌آید درگیریِ کدام لشکر در ذهنِ دل‌خسته‌ام پویاتر بوده، کفر یا ایمان؟ ولی مغلوب بودم. سال قبل، به خود هشدار داده بودم که این بد گذراندن، عواقب دارد، عاقبت ندارد، این‌که همه‌ی ادعیه را بخوانید اهمیت دارد، اما نه در برابر فکر و ذهن. وقتی من فکر و ذکرم جای دیگری بود، خواندن جوشن و عاشورا تأثیر ندارد. خداوند می‌فرماید برو خودت را مسخره کن! راستش من با قصد و برنامه‌ی قبلی، غافل نشده‌ام، ولی بدجور خودم را به ریشخند گرفتم. تأثیر آن‌گونه گذراندن ماه رمضان و شب‌های قدر را حالا، بعد از گذشت یک‌سال، به‌خوبی درک می‌کنم. اما باور، نه! هرگز گمان نمی‌کردم که این‌قدر سخت باشد. این‌قدر عمیق باشد. این‌قدر گمراهی باشد. ‌این‌قدر تاریک باشد. این‌قدر زشت باشد. یک‌سال گذشت و حالا، تأثیراتی که با اختیار و انتخابِ خود، متحمل شده‌ام را می‌بینم. باورم نمی‌شود. ضربه، مهلک‌تر از آن بود که بتوانم توصیفش کنم. من خودم را از دست داده‌ام. چه‌چیزی، چه عذابی از این سخت‌تر؟ چطور باید جبران کرد؟ حال، با گذشتنِ یک‌سال، با دانستن همه‌ی این‌ها، نوزده روز از ماه رمضان امسال گذشت. من نه‌تنها به راه نیامده‌ام، که حتی از قبل بدتر شده‌ام. شما نمی‌دانید. من می‌دانم. بد بودم. هنوز هم بد مانده‌ام. این شب‌قدر هم آنطور که باید می‌بود، نبود. همه‌ی ماه‌رمضان امسال را تباه کرده‌ام. فرصت‌ها را از بین برده‌ام. نمی‌دانم. چه کسی فکر می‌کرد کسی بتواند در یکسال اینقدر بد شود؟ من باورم نمی‌شود. ای‌کاش سال آینده، درست شوم. به اجبار. به زور. ای‌کاش سال بعد نیایم بنویسم که چه‌کسی فکر می‌کرد بشود در یک‌سال اینقدر بد شد؟ خدا نکند. خدا نکند. 

+ عنوان به این مسئله اشاره دارد که من، با آگاهی، خود را نابود کرده‌ام. در مسیر نابودی بودن، اگر با غفلت باشد جای حرف دارد، اما با آگاهی فقط هلاکت در انتظار است. 

  • موافقین ۱۹
  • ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۳۰
  • Mr. Moradi

دل که آرام نگیرد، حال خوش نمی‌شود، آسوده نمی‌شود، ذهن اذیت می‌کند. امروز با دیگر امتحانات فرقی داشت. نمی‌دانم چه بود. نمی‌دانم. تا سحر بیدار مانده بودم که وجدانم درد نگیرد که چرا در حد کافی نخوانده‌ای! دیروز روز بسیار بدی بود. من انسان بودن خودم را هم نادیده گرفته‌ام و گاهی یادم نمی‌آید آخرین تاریخی را که زندگی می‌کرده‌ام. نمی‌دانم چه می‌شود کرد و چه نمی‌شود انجام داد. نمی‌دانم راه‌حل را چگونه باید اجرا کرد که از زیر دست و پا، در نرود! نمی‌دانم دیگر چه‌کار می‌توانم انجام بدهم که از شر خود راحت شوم. جغرافیا دوست داشتنی نبود. هیچ‌چیز بدتر از این نبود که انسان، خودش هم دوست داشتنی نباشد برای خودش. توضیح ندارد. همین هست که هست. تغییرش دست من نیست. نه اراده‌ای برای تغییر هست و نه انگیزه‌ای. انگیزه پیدا کردن را یاد گرفته‌ام. یک‌جوری از زیر بار نبودنِ لعنتی‌اش خلاص می‌شوم. اراده جبران ندارد. اراده، صرفاً نبودِ تنبلی نیست. وقتِ مشغول می‌خواهم. سرِ پر درد. مشغله می‌خواهم. و این تنها راهی‌ست که شاید بتواند مرا نجات دهد. یعنی امیدی هست؟ به این تابستان؟ من که چشمم آب نمی‌خورد. اما اگر نشود، خوب نمی‌شود. بد می‌شود. برای من. آینده‌ام. زندگی‌ام. وجدانم. تفکرم. و خودم. 

+ گرسنه‌ام. راه که می‌روم سرم گیج می‌رود. چشمم سیاهی می‌بیند. باورم نمی‌شود تا این حد ضعف داشته باشم و هنوز هفت ساعت باقی مانده باشد! چه می‌کِشند آن‌هایی که دوازده ماهِ سال را در این وضعیت‌اند؟ 

  • موافقین ۱۳
  • ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۴۹
  • Mr. Moradi

همه و همه‌ی آن سه سالی که در قم زندگی کرده‌ام، اگر هیچ فایده‌ای برایم نمی‌داشت، اگر آستانه‌ی صبر و تحملم را بالاتر نمی‌برد، اگر خوب و بد را به من نشان نمی‌داد، اگر آن روی سکه‌ی زندگی را به من نمی‌فهماند، یک اصل را تمام‌قد و صریح در گوش و مقابلم فریاد زد. آن هم اینکه محیط زندگی، اعم از کوچه و محله و خیابان و شهر تا مدرسه و دبیرستان و کادر و دوستان و هم‌کلاسی‌ها، بسیار بسیار زیاد در فکر و تفکر و ذهن و روان آدم تأثیر دارد. هرچقدر سن کمتر، تأثیر بیش‌تر و هرچه سن بیش‌تر تأثیر عمیق‌تر! من هرچه‌ این را در گوش خانواده هم می‌گفتم که محیط تأثیر دارد، آن‌ها حرف خودشان می‌زدند که محیط چیست و تأثیر کجاست؟ برو خود را باش! 

حالا از تأثیر محیط، که هنوز معتقدم شدیداً در آینده‌ی نداشته‌ام تأثیرمند بوده و خواهد بود، هم بگذریم، به یقین می‌توانم بگویم در همه‌ و همه‌ی این شانزده هفده سالی که زندگی کرده‌ام، تنها مورد و موضوعی که راه به راه، مثل خار، در چشم‌هایم فرو می‌رفت این بود که محیط خانواده و سطح فکریِ آن و تعداد و نحوه‌ی برخورد با یکدیگر و در کل، فرهنگ حاکم بر آن‌ها، خودِ خودِ زندگیِ انسان را شکل و جهت می‌دهد. در اهمیت خانواده همین‌قدر بگویم که زندگی من را عوض می‌کند اگر زنده باشم. اگر بمانم چیزی جز بدتر شدن نصیبِ من و ذهنِ بیچاره‌ام نخواهد شد. یکی از دو دلیلی که گهگاه باعث می‌شود به حوزه فکر کنم این است که من و فکر و خیال و ذهنِ مرا از این محیطِ بی‌هوده دور می‌کند. دور می‌شوم. همین. 

+ حسِ آن لحظه‌ی علیخانی را دارم که مهمان برنامه به او گفت: «تو من رو نمی‌فهمی چون از جنس من نیستی.» و علیخانی به او گفت: «من خیلی شبیه تو بودم. خیلی خیلی. تو سیزده سال داشتی و من همون سیزده سال رو هم نداشتم» 

  • Mr. Moradi

چی بگم که زیست هرچی انگیزه واسه نوشتنِ پست درباره‌ش و خوندن داستان و مرتب کردن کتابخونه و رفتن به بیرون بود رو ازم گرفت. نه می‌تونم بگم «به‌درک» نه می‌تونم بفهمم که چی شد که اینجور شد. نه واقعا چی شد که «اریتروپویتین» اسمش یادم رفت - ده خط هم می‌تونستم درباره‌ش بنویسم - واقعا چی شد که «نوتروفیل» و «ائوزینوفیل» رو جابه‌جا نوشتم؟ چی شد که «ظرفیت حیاتی» رو اشتباهی توضیح دادم و چی شد که «آنژیوتانسین» رو یادم رفت؟ راستی، چی شد که «پکتین» رو خط زدم نوشتم «کیتین»؟! آخه چی شد؟ :( 

امتحان فوق‌العاده‌ای می‌تونست باشه. بارم‌بندی عالی بود. سوالات هم قابل فهم و خیییلی آسون‌تر از چیزی که فکر می‌کردم. ولی نمی‌دونم چی شد. نمی‌دونم. 

  • موافقین ۱۱
  • ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۱۷
  • Mr. Moradi

به گذشته فکر می‌کنم. به آینده. به ابهامی که در همین لحظه هست. صدای شب از پنجره‌ی بازِ اتاق شنیده میشه. سریال نفسِ شبکه‌ی سه داره پخش میشه. همین الان تموم شد. نمی‌دونم چی کم شده از وجودِ من. نمی‌دونم چی رو گم کردم. نمی‌دونم چرا همیشه یه‌چیزی تهِ دلم خالیه. نیست. فکر می‌کنم که باید باشه و نیست. نبودنش دست من نیست. نمی‌تونم درستش کنم. نمی‌تونم کاملش کنم. نمی‌تونم بدستش بیارم. نمی‌تونم بهش عادت کنم. نمی‌تونم فکر نکنم. من واقعاً موندم که چیکار باید بکنم. من واقعاً خسته‌ام از این همه سردرگمی. ولی یه‌چیزی رو خوب می‌دونم. درسته که سختی، سخته. ولی بعدش آسونیه. ولی آسونی، درسته که آسون و راحته ولی بعدش سختیه. حس می‌کنم یه‌وقتی بدجور باید جوابِ این آسونی‌هایی که برای خودم سختش کردم رو بدم؛ با سختی. 

  • موافقین ۱۱
  • ۱۱ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۴۵
  • Mr. Moradi
up