دل نوشت :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : ریای خالص!

من واقعا برای خودم متاسفم که اینقدر مزخرفیم!! من واقعا برای خودم متاسفم که خانواده مزخرفی دارم! من واقعا برای خودم متاسفم که راهی ندارم! من واقعا برای خودم متاسفم که همه‌چی برای خوب بودن فراهم‌ـه ولی همه‌چی داره هدر داده میشه! من واقعا من برای خودم متاسفم که این همه همه‌چی مزخرف شده! من واقعا برای خودم متاسفم که هیچ خری نیست دو کلوم! حرف بزنم و فقط با این تایپ کردنِ لعنتی خودم رو خالی می‌کنم! من واقعا برای خودم متاسفم که بلد نیستم درست عصبانی بشم و واقعا برای خودم متاسفم که اینقدر به فکر کشتنشم! من واقعا برای خودم متاسفم که خونسرد به نظر میرسم اما لحظه‌ای نیست که به فکر انتقام نباشم ... من واقعا برای خودم متاسفم که هرکسی حتی اونی که تو راه مدرسه می‌بینم ، زندگیش نرمال‌تره!! من واقعا برای خودم متاسفم که هیچی رو نمی‌تونم تغییر بدم! ... 

باور کنید بی‌عقلی هیچ قشنگ نیست! وقتی هیچ‌کس عقل نداره ؛ همین میشه! بی‌شعوریِ محض! همه بی‌شعور! وقتی همه بی‌شعور باشن همه‌چی به فجیع‌ترین شکلِ ممکن پیش میره! باور کنید من نمی‌دونم چرا یه مسئله ساده اینقدر پیچیده میشه! من نمی‌دونم چرا اینقدر همه‌چی رو گند میزنن!! آخه چرا اینقدر همه‌چی رو به خودشون مربوط میدونن؟! یه به درک بگید ؛ خلااااااص! 

من واقعا برای خودم متاسفم که دوست ندارم توی وبلاگ پست پیش‌نویس داشته باشم و منتشر می‌کنم و من واقعا برای خودم متاسفم که اینقدر وقت شما رو با این چرت و پرت‌ها می‌گیرم :|

  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۹ آذر ۱۳۹۵ ، ۲۰:۰۰
  • دل نوشت
  • نمایش : ۵۰
۱۱ موافق
رکنِ اصلیِ مشکلاتی که نه فقط توی زندگی خودم، بلکه زندگیِ خیلی‌ها می‌بینم، اونایی که امکانات اولیه یه زندگیِ خوب رو دارن، کمبود کارهای عاقلانه‌ست ... کمبود استفاده از عقل و بی‌عقلی!! همه‌ی مشکلاتِ زندگی‌ها ،مملکت‌ها ،دشمنی‌ها ، جنگ‌ها و غیره همشون بخاطر عقله! میدونم چیز جدیدی کشف نکردم! ولی دارم به یه دنیای با عقل فکر می‌کنم! چقدر این چند روز زندگی می‌تونست بهتر باشه! چقدر این زندگی‌ها می‌تونه بهتر باشه! چقدر نادانی کار دستِ ما داده! چقدر اشتباه کار دست من داده ... 
من درستش می‌کنم! من یه‌چیزی رو می‌سازم که هیچ‌وقت نبوده! من خودم رو می‌سازم ...
قرار نیست هیچی عوض بشه! ولی قراره یه چیزایی رو عوض کنم! اونم نه یه‌روزه! می‌دونم طول می‌‌کشه... ولی لامصب آدمی‌زاد یه‌بار بیش‌تر نمی‌تونه زندگی کنه و بیش‌تر از یک‌بار نمیشه انتخاب کرد و من توی یه دوراهیِ مسخره موندم! من رفتم تجربی ولی علاقه‌ای به شغل‌هاش ندارم[علاقه‌ای به هیچ‌کدوم از شغل‌های رشته‌های انسانی و ریاضی هم ندارم و نسبت به این دو، شغل‌های تجربی رو ترجیح میدم] ! و اگه برم سراغ شغلی که علاقه‌مندم بهش، علاوه بر ریسکی که برای قبول‌نشدن داره، یه ریسک دیگه هم داره و اونم عقب افتادنِ یک ساله تا دوساله‌ست درباره تحصیل و قطعا تا به وضعیت ثابتی نرسم نمی‌تونم کار یا کارهایی که میخوام رو انجام بدم و نمی‌دونم چه کنم ... الانم نمی‌تونم بگم منظورم از شغل موردعلاقه‌م چیه چون خنده‌تون می‌گیره :دی ولی دوراهیِ سختیه برای من!! قبول شدنش هم آسون و همچین هلو برو تو گلویی هم نیست! ولی خب نمی‌دونم چه کنم! ولی پر واضحه که باید یه راه مخفی‌ای هم باشه برای میانبری که لازمش دارم :) 
+ درست میشه :) 
++ عنوان: هرچی اینجا با تو ساختم، خوب می‌دونی که نیست! 
آهنگ نفس از مهدی یراحی
نظرات شما ( ۱۴ ) ۳ موافق
خیلی خوبه که یه‌خورده هم آدم باشم! هیچ‌وقت یادم نیست از وقت و زمانم استفاده‌ی درست کرده باشم! هیچ‌وقت یادم نیست برای خودم وقت گذاشته باشم! هیچ یادم نیست که آدم بوده باشم! من هرکاری خواستم رو انجام دادم! به هرچیزی خواستم فکر کردم! هر حرفی رو که خواستم زدم[البته در این یک مورد، هنوز خیلی از حرف‌ها هست که باید بزنم :|  ‌]، هر وقت خواستم خوابیدم، هروقت خواستم وقتم رو پای اینجا و اونجا تلف کردم! من هروقت چیزی رو می‌خواستم، می‌خواستم!! دقت کردید یه‌جاهایی یه چیزایی رو نباید خواست؟! یا حتی برعکس؟ من حتی یه‌جاهایی که یه چیزایی رو باید خواست، چیزی نخواستم و هنوزم بابتش عذاب می‌کشم که آیا تقصیر من بود که نخواستم؟! من اینقدر زندگی رو غیراصولی کردم که دیگه پیش رفتنِ این زندگی رو نمی‌بینم! من اینقدر بیکار بودم که دیگه درس‌خوندن هم سختم شده! من اینقدر به طرز احمقانه‌ای آرامش رو توی بیکاری و بی‌خیالی دیدم، که کم کم، همه‌ی آرامشم از دستم رفت! وقتی یاد شیش هفت سال پیشم میفتم، می‌بینم اون موقع نسبت به الان بیش‌تر کار می‌کردم و خب کارِ یه بچه‌مدرسه‌ایِ ابتدایی درس خوندنه! و من می‌خوندم! هرچند هیچ‌چیزیش یادم نیست و بدردم نمی‌خوره! ولی اون موقع یه حس خوبی بود که الان نیست!  ... من اونقدر خودم رو خواستم، که نسبت به بقیه بی‌تفاوت شدم! [در این مورد، البته حق دارم! بعضی‌ها واقعا اهمیتی ندارن!] من اونقدر به خودم دروغ گفتم و حرف‌های خودم رو باور کردم و اونقدر گولِ خودم رو خوردم، که از کاه، کوه میسازم! در حالی که اندازه‌ی سر سوزنی بیش، نیستم! 
واقعا وقتش نیست یه‌خورده هم آدم بشم؟! البته واضح و مبرهن است که نه تنها زمانش رسیده، حتی دیر هم شده! زندگیِ بدونِ تغییر، بدونِ رشد می‌مونه و زندگیِ بدونِ رشد، بدونِ انگیزه میشه و تُهی از آرامش! پس بهتره یه‌خورده آدم بشم، یه‌خورده تغییر ایجاد کنم... اولین چیزی هم که باید تغییر کنه، استفاده‌ام از زمان و وقت هست ... بعدش می‌رسم به رفتارم! به حرفام و نگاهم و توجه‌ام و نوشتنم و ترسم و درس‌خوندنم و نظمم و محیطم و حتی خشونتم! این خشونت رو لازم دارم :دی باید یه‌جوری خودم رو بالاتر ببرم ،طوری‌که خشونتم فقط خیالی نباشه، باید دست همه بیاد که با کسی شوخی ندارم، اینو همه باید بفهمن که اجازه نمیدم از خط قرمزم رد بشن! و اینو کسی نمی‌فهمه مگر اینکه، اونی که از خط قرمزم رد شده، سزای عملش رو ببینه، خوب هم ببینه. یه‌روز وقتش می‌رسه! 
همه‌ی اینا باید درست بشه ... همه‌ی اینا باید اصلاح بشه ... باید اساسی اصلاح بشه! واضح و مبرهنه که باید اصلاح بشه!
شما چه چیزهایی رو دوست دارین که تغییر بدین؟ و یا اصلاح کنین؟ یا به‌نظرتون چه چیزهایی توی زندگیتون هست که قابل اصلاح و اصولی شدنه؟ چه چیزهایی هست که قابل تغییر دادن و درست شدن نیست؟ 
  • Mr. Moradi
  • يكشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۵ ، ۱۸:۳۰
  • دل نوشت
  • نمایش : ۱۰۴
نظرات شما ( ۱۰ ) ۲ موافق

نمی‌دانم گفته‌ام یا نه! هم از آنجایی که حس می‌کنم اگر تعریف کنم بی‌تاثیر می‌شود دوست ندارم بگویم و هم از آنجایی که اگر نگویم شاید دیگر وقت نشود بگویم، دقیقا نمیدانم باید گفت؟ نباید گفت؟ خوب است؟ بد است؟ یا که چه؟ 

گمانم مرداد بود، شاید هم تیر! گمان کرده بودم که امتحانات تمام شوند، راحت می‌شوم اما خبر نداشتم که چه انتظارم را می‌کشد! خب می‌دانید، کنترل خود و صبر در اینجور مواقع خیلی سخت است، الان که فکرش را می‌کنم با خودم می‌گویم ای‌کاش صبرم لبریز شده بود!

در این دوره زمانه، خیلی طبیعی نیست کسی از این دنیا بی‌زار شده باشد، شاید هم برای بقای نسل، نباید هم طبیعی باشد! ولی من خیلی وقت است که دیگر از این دنیا بی‌زار شده‌ام! روایت‌ها و سخن‌هایی هست که می‌گویند جوری زندگی کن که انگار فردا خواهی مُرد! من هیچ‌وقت با شنیدن این حدیث متحول نمی‌شدم! هنوز هم نمی‌شوم، بیش‌تر خوشحال می‌شدم و می‌گفتم واقعا روزی می‌رسد که فردایش دیگر نباشم در این خاکدانِ استرس؟! 

شبی از همین روزهای به اصطلاحِ تابستانی بود، با خودم که نه! با خدایم می‌گفتم می‌شود واقعا الان بخوابم و فردا بیدار نشوم؟ یعنی طور دیگری بیدار شوم؟ بعد که استرس و نگرانیِ اطرافیانم را از بیرون این کالبد می‌بینم قهقهه! بزنم؟ واقعا می‌شود؟! هنوز هم گاهی آرزوی قشنگی‌ست! اینکه آدمیزاد بمیرد و ناراحتی اطرافیانش، که در زندگی‌اش جز استرس برایش ارمغان نیاورده بودند، ببیند [اغراق است البته] :| یادم می‌آید چه خواب دیده‌ام اما شاید هم درست یادم نیست که چه خواب دیده‌ام! چون آن روز صبح که تعبیر خواب را نگاه کردم، دیدم که در تعبیرش نوشته : ببیننده‌ی خواب، عمرش به سال نمی‌رسد [نقل به مضمون] ... اولش تعجب کرده بودم! ولی بعدش خوش‌حال شدم! با همه‌ی کارهای نکرده و کارهای اضافه و غلط انجام داده‌ام، خوش‌حال شدم که تا یکسال بعدش یا طبیعتاً نیستم و یا دست به تجربه‌ای متفاوت خواهم زد! خوب است دیگر! چه از این بهتر؟ همین الان هم خوش‌حالم که این خوب یا بد، نصیب‌ـم شده که اگر واقعی باشد، به سال نرسم و لا اله الا الله ... 

ولی فردا اربعین است ... اربعین روزی‌ست چهل روز بعد از عاشورا! اربعین روزی‌ست که به راحتی می‌شد یک پیاده‌روی طولانی را تجربه کرد، یک پیاده‌روی، یک زیارت، و یک دیدارِ تنهایی... می‌شد اما بدون توفیق نه! نیست! این توفیق نیست که مدرسه و هزار و یک‌جور مزخرفات نمی‌گذارد! دارم فکر می‌کنم که سال بعد نباشم، واقعا بزرگترین حسرتم چه خواهد بود؟ نداشته‌ی همیشگی‌ام؟! خواسته‌ی همیشگی‌ام؟! نه! یک پیاده‌رویِ تنهایی، یک پیاده‌رویِ بی‌برگشت، بزرگترین حسرتم خواهد بود ... اگر نباشم! خدا کند که نباشم، ولی این حسرت با من باقی خواهد ماند ... هرچند اگر واقعی باشد، از نبودنِ خود راضی خواهم بود! من هیچ‌وقت نتوانستم، این دنیا را دوست‌داشته باشم! خداراشکر! من هیچ‌وقت نمی‌توانم مرگ را پلِ راحتی، ندانم ... اما حسرت است دیگر! می‌ماند در روح و هیچ‌جور نمی‌شود جبرانش کرد! 

بشنوید

۱۱ موافق

این روزا هوا ابریه، یا بارونی و ابریه ... کاملا ابری... تاریک؛ ترسناکه! من از این هوا می‌ترسم ... من از این هوا توی صبح می‌ترسم ... غروب می‌ترسم ... من از این گرفتگی می‌ترسم... هوا که اینطوری میشه، نمی‌تونم فکر نکنم ... به گذشته‌ای که نیست، به هرچیزی که نیست  ... به آرامشی که نیست ... به آدمی که نیست ... به نوری که نیست... به هوایی که نیست ... فکرم خسته‌ست ... من ذهنم وقفِ یه موضوعی شده و هیچ‌جوری خلاص نمیشه ... می‌تونه خوب باشه ولی نیست، می‌تونست وقفِ چیزی باشه که بتونه کمکم کنه ولی نیست! وقفِ گرفتگیِ هواست،به همون تاریکی و دلسردی، به همون ناامیدی، به همون خستگی ... من دیگه اونی نیستم که باید باشم ... من توی فکر و خیالم همش توی فکر جنگ و خشونتم!! چرا؟ من چرا باید اینطوری کینه داشته باشم؟ چرا باید اینطور دلگیر بشم از زندگی؟ چرا باید خسته بشم از دقیقا همه‌چی؟ الان که وقت خستگی نیست! چرا اینطوری جلو میره؟ چرا هیچی رو نمیشه عوض کرد؟ چرا راه‌ها محدود میشن به دوتا راه که یکی درسته و اون یکی غلط؟! هعی :|

سر صف به خودم می‌گفتم ای‌کاش حداقل یه جایی بود مثل یه خونه، که هرچقدر آدم بیرون خسته میشه، هرچقدر بیرون دلش می‌گیره، هرچقدر از هوا و دلگیری و تاریکی‌ش می‌ترسه، اونجا آرامش داشته باشه .. اونجا یه گرمایی باشه، یه فکری باشه، یه روشنایی‌ای باشه که جبران کنه بدی‌های دلگرفتگیِ بیرون رو ... یه حال و هوایی که فرق کنه با بیرون از اونجا ... ای‌کاش یه‌جایی بود مثل خونه، که آدم بتونه خستگی‌هاش رو بیرون از اونجا جا بذاره و با خیال راحت اونجا باشه ... ای‌کاش یه‌جایی بود به قشنگیِ خونه‌ی قدیمی و به قشنگیِ سادگیش... ای‌کاش یه جایی بود مثل خونه، که آرامش می‌داشت ...

خوبه! زندگی خوبه ... ... هرچقدر سعی کردم دوتا دلیل و جمله‌ی قشنگ برای خوب بودن زندگی بنویسم، نشد! یعنی هرچی نوشتم چرت و پرت بود :)) فقط بدونید با همه‌ی مزخرفی، این زندگی می‌تونه خوب باشه ... :)) 

  • Mr. Moradi
  • چهارشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۵ ، ۲۱:۴۰
  • دل نوشت
  • نمایش : ۱۱۹
نظرات شما ( ۱۲ ) ۷ موافق

هیچی نشده در واقع ... هیچی هم ندارم بگم! امروزم رو تشریح کنم بهتره :/


صبح هوا خیلی گرفته بود، ابری و تاریک و گرفته! نمیدونم توی عمرم چه خاطره‌ای با همچین هوایی داشتم که اینقدر دلم گرفته بود صبح؛ نمیدونم دقیقا دلم برای اون صبح‌های گرفته‌ی ابتدایی گرفته بود، یا برای صبح‌های ابریِ قبل از سن مدرسه؟ یا حتی شاید برای یه‌روز صبح ابریِ تاریکِ گرفته که فقط دلم می‌خواست یه اتفاق خوب بیفته!! هوا خیلی گرفته بود! هوا خیلی تاریک بود ... خیلی ترسناک بود ... 

زنگ اول بچه‌ها، یه مستندی از جنگ جهانی‌ها گذاشتن و خب زیرنویسش توی Km player درست بالا نمی‌اومد و اونا عقلشون نمی‌رسید یه پخش کننده درست و حسابی بیارن نصب کنن :/ بار بعد خودم میبرم نصب می‌کنم :| خب مستند رو گذاشتن و خودشون توضیح دادن و جدی هیتلر [بازیگر هیتلر] چقدر شبیه یکی از دبیرامون بود :)) 

زنگ بعد زیست بود، دبیر اومد و حرف زد که چجوری بخونید کتاب رو و نگران کنکور نباشید و این حرفا ... بعد بچه‌ها هی میگفتن سخته عاغااااا و اینا که گفت مثلا ببینید مرادی رو .. مثلا مرادی رو گفتماااا، مثلا ببینین میخونه و 20 هم میشه، پس اگه بخونید میتونید نمره خوبی بگیرید :| چند دقیقه بعد هم اومد و بهم گفت زیستو چجوری میخونی؟ مثلا الان درس میدیم میری خونه میشینی میخونی و مرور می‌کنی یا مثلا چیکار می‌کنی؟ بگو خوبه بچه‌ها بدونن  .... خب منم همینجور پوکر فیس‌طورانه بهش زل زدم و گفتم والا هروقت یادش بیفتم می‌خونمش :))) خیلی هم سریع خودش بحث رو عوض کرد و رفت سر درس :دی بنده خدا خبر نداره من واسه امتحانش فقط روز قبلش زیست رو خوندم :))) 

زنگ بعدی جغرافی داشتیم، درباره‌ی دبیر جغرافیمون چیزی نگفتم تا حالا، چون هنوز دقیقا نتونستم کاملا بفهممش ... خیلی اصولی و خیلی منطقی و خیلی مهربون و خیلی شیک و خیلی منظم و خیلی خوش‌حرفه :)) کلا از هر چیزی یه "خیلی" داره که ان‌شاالله در خوش‌نمره‌ای بودن هم خیلی خوش‌نمره باشه :))) امتحانش آسون بود، خوب میشم :) 

:::

بعد از ظهر رفتم بیرون، دو سه‌تا خیابونو متر کردم ولی به یه چیزی رسیدم که خیلی بدیهی هست احتمالا : حالا که هیچی اونطور نیست که میخوای نذار اونطور که نمیخوای همه‌چی تموم بشه ، حداقل پایانش رو خودت بساز  ... واسه این ساختن هم خیلی چیزا لازمه که هیچ‌راهی جز همین راهِ درسی نداره ... پیر میشم تا بتونم پایانم رو بسازم :))) 

:::

همچنان خسته‌ام از دقیقا همه‌چی :/ نمیدونم چرا کل بلاگستان خسته‌ست، غمگینه، از دست رفته‌ست! نمیدونم چرا، و نمیدونم چه بلایی قرار سر این ملت بیاد با این احوال خرابشون و چی به سر ما بیاد با این احوال خرابمون! :/ به‌قولی ثبت احوال همه‌چیزی رو ثبت کرد جز احوالم رو :دی

خیلی گیج شدم ... یعنی روند پیش‌روندگیِ زندگی همینقدر آرومه؟ این درجا زدن نیست؟ :/ 

:::

خیلی بده که هیچی نیست آرومم کنه ولی کوچکترین چیزی می‌تونه عصبی و مضطربم کنه، مثل خوندن یه درس، فکر امتحان، شنیدن صدای تلفن و حتی صدای پیامک  ... حتی خواب‌هام هم داره نگرانم می‌کنه! بعد از بیدار شدن با اینکه یادم نمیاد دقیقا چی خواب دیدم و اگه یادمم بیاد نکته‌ای توش پیدا نمی‌کنم ولی قلبم می‌خواد از جا کنده شه انگار :/ اینقدر تند می‌زنه که نمیدونم دقیقا خوابم یا بیدار، یعنی یه‌جورایی انگار همیشه به‌جای بیدار شدن، از خواب میپرم! در اون حد استرس میگیرم :| 

+ برای امروز، کافیه! زیاد هم هست :)) 

  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۵ ، ۲۲:۰۴
  • دل نوشت
  • نمایش : ۱۱۹
نظرات شما ( ۱۵ ) ۵ موافق

486

تا حالا دوبار توی این شماره، پست گذاشته شده و پاک شده ... خیلی بده که هیچی نمیشه گفت ... تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که به این فکر کنم یا دیگه هیچ‌جای این دنیا نخواهم بود و اگه فرص رو به بودن بذارم، فقط به این فکر کنم که ده سال دیگه همه‌چی حله :| دیوونه‌ام دیگه! 

یه بخشی توی اینساید اوت (inside out) بودش که شخصیت اصلی یهو شادی و غم و خاطرات اصلیش از دست میرن و یهو هیچی یادش نمیاد و یهو همه‌چی توی ذهنش ساکت میشه، کسی یادشه؟ من الان دقیقا همونجوریم! هیچیِ هیچی نیست که بتونه آرومم کنه :| هیچیِ هیچی ... تُهیِ تُهی! خالیِ خالی ... داغونِ داغون ... 

+ این نیز بگذرد :|

بعدا نوشت : به "اینجا" برید و به میزهای مورد علاقه‌تون، با لایک کردنشون رأی بدید :) 

  • Mr. Moradi
  • دوشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۵ ، ۲۲:۵۵
  • دل نوشت
  • نمایش : ۱۴۵
نظرات شما ( ۱۶ ) ۴ موافق
up