مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

آخرین مطالب
مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۸۷ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

یک کار سه‌روزه‌ای پیش آمده که لازم است بروم تهران. چهل روزی ولی، منتظر مانده بودم برای این روز. وقتی جمعه به من گفتند سه‌شنبه عصر، تنها سکوت جوابش بود. می‌گویند هیچ‌وقت آینده را پیش‌بینی نکنید. بارها برایم اتفاق افتاده است. انتظار هرچه را داشته‌ام، نرسیده‌ام. اما این‌بار، دوگانه‌ترین حالت است. بیش‌تر دلم می‌خواهد نروم، تنها به‌خاطر چند ساعت! اما می‌خواهم بروم، تنها به‌خاطر چند ساعت! نمی‌دانید چه تضاد لعنتی‌ای‌ست! هم می‌خواهم بمانم و هم بروم. جالبش این‌جاست که هم رفتن و هم نرفتنش، تنها به یک علت وابسته است. یک علت که هم موافق می‌شود و هم مخالف. 

  • موافقین ۱۷
  • ۱۷ مهر ۹۶ ، ۱۷:۱۳
  • Mr. Moradi
تا مدتی قبل‌تر، نمی‌دانستم که سردرد چیست. کلا درباره‌ی شناخت مفاهیم دردطورانه مشکل داشته‌ام. یادم است که مدت‌ها قبل‌، مدت زیادی نمی‌توانستم درک کنم که دردِ دل یا دل‌‌پیچه چگونه است. هرچند خود پیشکسوت دردهای گوارشی بوده‌ام! 
اما راستش گمان می‌برم که این روزها نه تنها سردرد، که به‌درک بسیاری از روابط پیچیده‌ی دردگونه رسیده‌ام. روز اول مدرسه، از صداها شدیداً سردرد می‌شدم. و امروز جداً یک حمله‌ی پیش‌بینی‌نشده را میزبان بودم. هرگز گمان نمی‌بردم که روزی اینقدر افسرده بشوم. هرگز افسردگی را این‌گونه از نزدیک لمس نکرده بودم. هیچ‌وقت به این باور نرسیده بودم که تنها راه پاک‌سازی گذشته‌ی تیره‌وتار، از بین بردن آینده است. چرا که انگار قرار نیست هیچ‌زمانی گذشته دست از سرمان بردارد. همیشه سردرد می‌شویم و باز... هیچ‌وقت اینقدر خود را نابودشده ندیده بودم. هیچ‌وقت این‌قدر از دست‌رفته نبوده‌ام. جداً درد دارد. خیلی درد دارد. اما کم نیاورده‌ام. هیچ‌وقت نباید کم بیاورم. لازم به توضیح نیست که ما در یک جنگ هستیم. یک جنگ سخت و سنگین. یک جنگ پایان‌ناپذیر. جنگ است و جنگجو می‌خواهد. جز این باشد، زندگی را نمی‌شود زیست! 
  • موافقین ۶
  • ۱۶ مهر ۹۶ ، ۱۸:۴۹
  • Mr. Moradi
تلخ است. زهر است. ماندن در این حالتِ لعنتی، در این بی‌ارادگی، بدجور تلخ است. درد است. 
دلم پر از شکایت است. البته این‌بار، شکایت از خودم و خودم. بشنوید
  • موافقین ۳
  • ۱۱ مهر ۹۶ ، ۱۹:۲۷
  • Mr. Moradi

1. چقدر همه‌چیز سریع و سخت و زشت و بد گذشت. پارسال تا به امروز را می‌گویم. گذشت با این تفاوت که هیچ گمان نمی‌بردم که زنده بمانم، در حالیکه از همه‌ی زمان‌ها بیش‌تر می‌دانستم که باید زنده بمانم که اگر می‌مُردم، هلاکت واژه‌ی مناسبی برای توصیف مرگم می‌شد. شب عاشورای پارسال گفته بودم که چقدر همه‌چیز شبیه دوسال قبل است. راستش حالا و امسال، دیگر آبرویی برای من نمانده است که چیزی بخواهم. اما اعتراف می‌کنم که هنوز همان آدم پارسال و دوسال قبل هستم با این تفاوت که رویی سیاه و دلی سنگ از خود ساخته‌ام! 

2. یکی از سه‌سالی که قم بوده‌ایم، شام‌غریبان شمع روشن کردیم. حقیقتش آن روزها تصور مناسبی از وقایع محرم نداشتم. نه از سختی‌ها و رنج‌های کرب‌وبلا و نه از درد غربت و نه از زخم‌زبان و تحقیر و اسارت و نه از... . حالا هم یه زعم بی‌تجربگی تصور و درک کاملی ندارم. اما شاید آنقدری متوجه باشم که خونم به جوش بیاید. شاید آنقدری متوجه باشم که از دیدن خلوتیِ حرم ارباب رقیهسلام‌الله‌علیها حالم گرفته شدد. شاید آنقدری متوجه باشم که دلم بخواهد هرچه زودتر بیاید منتقم فاطمهسلام‌الله‌علیها... 

عنوان را هم که خواندم مرا بدجور لرزاند. من همیشه اینگونه نگاه کرده‌ام. که آن لحظه‌ی وقوع حوادث، ماه چه می‌کرد؟ آسمان چگونه بود؟ زمین از خجالت آب نشد؟ چه کشیده‌اند این جامدات مسخر فرمان الهی... 

3. پس از عزا. سازمان ایده‌ای را دارد اجرا می‌کند با عنوان «پس از عزا». اسمش ایده‌ی خوبی به ذهنم رساند. - حال اینکه آن‌ها چگونه اجرا می‌کنند را نمی‌دانم؛ اگر قابل توجه باشد منتشرش می‌کنم. - اما بیایید ما برای خودمان اجرایش کنیم. با این مضمون که پس از عزا و هیأت و سینه‌زنی و مراسمات، تا چه اندازه به امام فکر می‌کنیم؟ چقدر عاشورا را وارد زندگی‌مان می‌کنیم؟ چه تغییری در خود - و طبعاً در زندگی و جامعه - ایجاد می‌کنیم؟ بیایید به این مهم واقعاً فکر کنیم. پس از عزا چه می‌کنیم؟ 

+ اگر از من بپرسند یکی از بهترین‌هایی که شنیده‌ای را بگو، این مداحی را معرفی کنم. فرقی نمی‌کند چه زمانی باشد. این نوا همیشه در من اثر دارد. بشنوید

  • Mr. Moradi

راستش، باید قضیه را یکسره کرد. باید حقیقت را پذیرفت. باید پذیرفت که دیگر درست‌شدنی نیست. دیگر باید قبول کرد. دست از تلاش برداشت. به انتظار نشست. به انتظار انتهای دنیا، تا دیگر تمام شود. لعنتی، تمام شود. باید به این امید داشت که شاید دوباره به دنیایی دیگر بازگردیم برای جبران. باید پذیرفت که این دنیا و اعمالمان تباه شده است و تمام. لعنتی، تمام. 

+ از آن ناامیدی‌هایی که زیاد هم بیراهه و بی‌هوده نیست. 

  • موافقین ۹
  • ۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۹:۵۰
  • Mr. Moradi

بر آنم که خجالت چندین نوع جلوه‌گر می‌شود. بیش‌تر خجالت را به کز کردن و سکوت و سر به زیر افکندن می‌شناسند. خجالت را در سخن نگفتن و با صدای پایین صحبت کردن می‌دانند. خجالت را در سرخ شدن گونه‌ها می‌دانند و تعریق و لرزیدن دست‌ها و خیسِ آب شدنشان را هم دیگر نشانه‌ای می‌بینند برای خجالت. اما شما می‌دانید بدترین نوع خجالت کدام است؟ بدترین نوعش آن است که آدم زل می‌زند به روبه‌رو. قلبش می‌خواهد بایستد. زبانش بند می‌آید. چشم‌هایش می‌لرزد. نمی‌داند باید پس برود یا پیش. داد بزند یا زمزمه کند. زار بزند یا ناله کند. خلاصه‌اش بهت است. مبهوت شود و خودش هم نداند که چه باید بکند. از خودش ناامید شود. خجل شود. و عرق شرم بر پیشانیِ آدم درونش بنشیند! و چقدر سخت است. چقدر سخت است. بی‌چاره‌گی چه‌قدر سخت است. نجات‌غریق این دنیا کجاست؟ می‌گویند حسینعلیه‌السلام کشتی نجات است. بر منکرش لعنت. بر راه‌بلدانِ نجات، کشتی آشکار است. اما ما نابلدان خطاکار به کدامین سو برویم؟ چگونه؟ آخ. که چقدر انسان ضعیف است. و چقدر اراده‌اش در چنگِ بی‌ارادگی اسیر است. آخ خدایا. راه را نشانمان بده و ما را در مسیر خویش یاری فرما. 

  • موافقین ۱۹
  • ۰۴ مهر ۹۶ ، ۱۷:۱۲
  • Mr. Moradi

سال‌هاست که بر سر کلمات وسواسی بیهوده دارم. قبل‌ترها که بدتر بودم، بر سر هر کلمه‌ای می‌نشستم و دقایقی فکر می‌کردم و آن کلمه را بارها و بارها تکرار می‌کردم. آنقدر تکرارش می‌کردم که دیگر پوچ‌تر از آن کلمه نمی‌شناختم! وسواس غیرقابل وصفی است. اما نه این وسواس و تکرار و فکر کردن بر سر چند حرفِ در کنار هم آمده، بلکه این زمان است که مفاهیم را مشخص می‌کند. این زمان است که مفاهیم را از هم تمیز می‌دهد و پوچی یا غنی بودن کلمه‌ای را نشان می‌دهد. راستش از چندین سال قبل تا به امروز، خیلی از کلمات مفاهیمش برایم عوض شده‌اند. کلماتی چون خاطره، تهران، مهاجرت، سفر، خانه، خواهر، کتاب، فامیل، وبلاگ، داستان، غصه، قصه، قم، موبایل، فرش، اتاق، سالن، کتاب‌فروشی، مدرسه، کارت‌اعتباری، رادیو، دانشگاه، درس، برادر، کیف، تخت‌خواب، زمین، دیوار و بسیاری دیگر از کلماتی که دیگر همان حس و احساسِ قبلی را ندارند. دیگر آن تجسم و تصور گذشته را از آن‌ها ندارم. شاید خیلی‌هایشان را هنوز همان‌گونه بنویسم و بخوانم، اما دیگر همانطور نمی‌بینمشان. همانطور نیستند. انگار در پشت هر حرفشان، خاطرات تلخ و خوش یا تخیلاتی عمیق پیدا شده باشد. انگار که دیگر حجم‌ و ترکیبشان متفاوت شده باشد. انگار که دیگر همانی نباشد که بود! سخت است تصورش. نمی‌دانم توضیحش چگونه است. 

اما این‌ها را نوشتم که بگویم محرم، تک‌واژه‌ای‌ست که هنوز همان رنگ و همان ترکیب و همان شکل و شمایل را دارد. محرم، تک‌واژه‌ای‌ست که دگرگون نمی‌شود، چونان عشقی که تغییرناپذیر و ابدی باشد و خواه یا ناخواه نوع بشر را درگیر کند. 

یکی از بهترین تجسم‌ها و تصوراتی که می‌شود از محرم داشت را در صدای کویتی‌پور دیده‌ام. بشنوید: اسم اعظم - کویتی‌پور

  • Mr. Moradi
up