مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : بهترین میزبان عالم
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید
تصویر : میدان شهرداری رشت؛ رمضان 96

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۴۳ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

الان و همیشه، آدم در یک وضعیتی هست که نیاز به دل‌مشغولیِ درست داره. 

صدبار نوشتم و پاک کردم! خلاصه‌ی کلام اینکه الان بدترین وضعیتی که میشه برای سنِ یک دانش‌آموز ساخت، اینه که بی‌عار و بی‌کار ولش کرد و درس رو مثل یک اصلِ بی‌تغییر و ثابت بهش نشون بدیم. و چه بسیار دانش‌آموزهایی که گند میزنن توی زندگیشون و جز بی‌عاری چیزی عایدشون نمیشه و مطمئن باشید نیمی از تقصیراتشون به گردن طرز تفکر غلط جامعه‌ست. چه دانش‌آموزایی هم که هرچقدر تلاش می‌کنن، چیزی جز خستگیِ روحی و استرس و اضطراب نصیبشون نمیشه! اون بی‌عارها و بی‌استرس‌ها هم که هیچ! 

من به عنوان یک عدد مدرسه‌دیده! و خرخوانِ نسبی! این حرف رو می‌زنم و حاضرم واضح‌تر از این هم بگم! ولی همین من تضمین میدم که هیچ‌کس، هیچ‌کس و هیچ‌کس نمی‌تونه بفهمه که چه فاجعه‌ای داره توی زندگیِ دانش‌آموزی رخ میده. هیچ‌کس، هیچ‌کس و هیچ‌کس هم برای حلِ این مشکل تلاشی نمی‌کنه. 

+ آموزشی که بدون پرورش باشه، پشیزی نمی‌ارزه! پرورش هم در این مدارسی که من می‌بینم، عملاً وجود نداره و حتی بعضی از دبیران خودشون علاوه‌ بر آموزش، به پرورش‌های تکمیلی هم نیازمندن! 

  • Mr. Moradi

امروز دل من پُر بود خدای من. پر شده بود از ناراحتی. از غم. از مشکلی که خودم پدیدآورنده‌اش بوده‌ام. از نبودنی که شاید تقصیر خودم باشد. امروز دلم پر بود خدای من. شاید امروز بیش‌تر از هر روزِ دیگری دلم پر بود و تابِ تحمل زندگی را نداشتم. شاید امروز بیش‌تر از هر روزی، از زندگی و خودم متنفر شده بودم. شاید امروز، بیش‌تر از هرروز، دلم دیگر نمی‌خواست بتپد. ولی چه کنم که مجبورم. مجبور به ماندنم. برای جبران آنچه کرده‌ام. برای لکه‌برداری از پاک‌نشدنی‌ترین اشتباهات. امروز دلم پر بود خدای من. مگس‌ها هنوز با خیال راحت روی صندلی‌ها می‌نشستند که رسیدم. به‌راستی که این مگس‌ها هم از من بهتر بوده‌اند! خلوت بود. اما بروشورِ نصب شده در پس‌زمینه‌ دیده می‌شد. تصویرش مرا یاد سال‌های قبل می‌انداخت. چه خوب است این مراسم‌های سالیانه. که گذرِ یک‌سال را به خوبی، به آدم نشان می‌دهند. به یادم می‌آمد وقتی بچه بودم و این تصویر را می‌دیدم. وقتی بچه بودم و اینجا می‌آمدم. که حسادت می‌کردم به فلانی و بهمانی. به یادم می‌آمد وقتی پارسال این تصویر را می‌دیدم. پارسال. من چقدر بدتر شده‌ام. پارسال دلم پر بود خدای من. دلم پر بوده که از خیرِ خواندن امتحان علوم گذشته بودم و پیاده آمده بودم که خودم را به مراسم برسانم. دلم پر بود خدای من. با خودم تکرار می‌کردم که می‌شود. خدا می‌خواهد و می‌شود. همراه مداح در دلم زمزمه می‌کردم : «به دلم برات شده آقام میاد آقام میاد». هرچند خواسته‌ام ظهور نبود. دروغ چرا! نبود دیگر. ولی می‌دانستم که ظهور او، فرجِ کارهای ما هم هست. اما امسال، نفسم بند آمده بود. دیگر راهی برای فرار نداشتم. دیگر توانِ خواستن نبود. تبدیل شده بودم به یک گلایه‌مندِ مقصر. با خودم می‌گفتم نشد. پارسال تا به امسال نشد. نشدنش به کنار. بدتر شد. بدتر شدم. تقصیر از خودم بود. این بدتر شدن را کجای دلم بگذارم؟ 

خلاصه می‌شود اینکه : امروز من خسته بودم. از دست خودم. از دست روزگار. از دست نشدن‌هایی که همچنان حتماً به صلاح نیستند و از دست بشریت کاری بر نمی‌آید. همین است که هست. اصلا من به چه حقی با این همه تقصیر گلایه می‌کنم؟ آن هم گلایه برای چیزی که خودم می‌دانم دروغ می‌گویم. من یک گلایه‌مندِ دروغ‌گوی مقصرم. من یک انسانِ بی‌اختیار و بی‌اراده‌ام. که ای کاش نبودم. نبودم و این وضعیتِ اسفناکِ خودم را نمی‌دیدم.

+ نیمه‌شعبان هم گذشت و من هنوز همانم. 

  • Mr. Moradi

چشم برندار ازم... پاشیده زندگیم... از بین رفتم... از پارسال تا به امروز : سقوط محض... بس هست برام... تا عمر دارم یادم نمیره... ینی این چندماه دیگه حواسم جمع میشه؛ باید جمع بشه... دیگه این چندماه، یادم نمیره. .. ولی، من تنهایی توانش رو ندارم... میشه نگام کنی؟ 

+ عیدتون مبارک... شاید نتونید تصور کنید من چقدر بد و مزخرف و نابودشده هستم. ولی اگر به ذهنتون رسید، خیلی خیلی دعام کنید. لبه‌ی پرتگاه بودن مزه‌ی تلخ و زهرماری داره. امیدوارم به حق صاحب الزمان هیچوقت لبه‌ی پرتگاه نباشید... 

  • Mr. Moradi

تا آن‌جا که من دیده‌ام و می‌دانم، در سطح ما، هرگونه اعتراضی به وضعیت زندگی‌هایمان، جز ناشکری نیست. مثل وضعیت خودِ من. مشکلش چیست؟ آخر مگر چشم ندارم که ببینم خیلی‌ها همین زندگی را هم ندارند؟ آخر مگر عقل ندارم که تشخیص بدهم که این زندگی، همه‌چیزش درست است؟ آخر پس چرا بدم می‌آید؟ چرا نمی‌توانم هیچ چیزی را به مثبت تغییر دهم؟ چرا نمی‌توانم هیچ‌چیز را درست کنم؟ چرا نمی‌توانم عادی بشوم؟ چرا سخت می‌شود حرف زد؟ چرا هیچ‌وقت نمی‌توانم حرفی بزنم؟ چرا معاونم باید بفهمد طوری‌ام شده و نزدیک‌ترها، نه؟ چرا با همه‌ی این‌ها، من ناشکری می‌کنم؟ چرا می‌دانم اعتراض وارد نیست و سالهاست که معترضم؟ چرا الان دلم می‌خواهد دیگر نباشم؟ 

  • موافقین ۸
  • ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۴۶
  • Mr. Moradi

غرق خیال بودم. اونقدر که واقعیت رو نمی‌دیدم. خواستم تبلتو بذارم سرجاش، که محکم از دستم افتاد. مثل از خواب‌پریده‌ها، پریدم. انگار که روحم تکون خورده باشه، انگار که بین دو تا دنیای متفاوت جابجا شده باشه... خندیدم، گفتم همینه دیگه. یه‌روزی همینجوری میپری که چی شد که همه‌ی عمرت رفت. زنگ صدا خورد. چشمام برق زد. گفتم یعنی.... ؟ در رو باز کردم. کسی بالا نیومد. کسی پایین نرفت. دوباره زنگ صدا خورد. بیخیالِ تصورم شدم. گوشی رو برداشتم... پراید نقره‌ای برای شماست؟ نه، زنگ بالایی. گوشی رو گذاشتم. راستی، چه تصور محالی بود. چه تصور بعیدی. چه خیال ناشدنی‌ای... 

  • موافقین ۱۸
  • ۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۴۱
  • Mr. Moradi
1. خیلی دیر شده. الان دقیقه‌ی نود و یک شده و فقط امیدم به وقت اضافه‌ی بازی‌ای هست که خیلی وقته باختم. خیلی وقته. ولی می‌تونم امید داشته باشم به گل‌های دقیقه‌آخری که بتونه نتیجه رو جوری عوض کنه که بعد از تموم شدنش، بهم نخندن! حداقلش بهم نخندن. کی؟ هیشکی! همه‌ی عمر مورد خنده واقع شدم، ولی دیگه نه! 
2. خرداد نزدیکه. امتحانات هم که شروع شده. و من هیچی نخوندم. من توی دفتر و کتاب و هرجایی تاریخ میزنم! وقتی می‌بینم درسایی رو نهم بهمن درس داده و من هنوز بلد نیستمشون، واقعا دوست دارم سرم رو بکوبم توی دیوار. همه‌ی اینا حقمه. تقصیرِ خودمه. نود و شیش هم نتونست من رو تغییر بده. ولی دیگه نه! 
3. صبح بارون بود. خسته بودم از دست خودم. دلم می‌گیره توی هوای ابری. همیشه با دیدن هوای ابری و تاریک و گرفته و بارونی، یاد خونه‌ی گرم و نرمی میفتم، که محل آرامشه. البته آرامش، از نوعی که تعریفش فقط مخصوص خودمه. رسیدم به مدرسه، کیف رو گذاشتم کلاس و اومدم پایین. توی چهارچوب ورودی موندم و آسمون رو نگاه کردم و فکر کردم. ابرهای تیره رو نگاه کردم و فکر کردم. بارون رو نگاه کردم و فکر کردم. آدما رو نگاه کردم و فکر کردم. خودم رو عذاب دادم. عذابی که حقم هست. آقای ر. دید من رو، گفت چرا اینجایی؟ گفتم همین‌جوری. دارم میرم بالا. رفتم سر کلاس. دبیر زیست اومد. درس داد. ولی می‌تونم بگم هشتاد درصد کلاس حواسم به درسش نبود. آخرش برای اطمینان‌خاطر با خودم گفتم تو پارسال هم بخش گیاه رو نمی‌فهمیدی... اومدم پایین. خسته بودم.از خودم بدم می‌اومد. دوست داشتم بمیرم و دوباره زنده بشم،بخوابم و بیدار بشم و همه‌چی عوض شده باشه. دوست داشتم من، من نباشم! آقای ر. باز من رو دید. گفت مرادی؟ خوبی؟ گفتم اوهوم! گفت واقعا خوبی؟ مطمئنی که خوبی؟ والا؟ گفتم آره.. گفت آخه لبخند نمی‌زنی.. تظاهر کردم به لبخند. تظاهر کردم حالم خوبه، نه راستش تظاهر کردم حالم معمولیه. حالم بد بود، ولی دیگه نه! 
4. شنبه امتحان ریاضی دارم. احتمالا فردا توی تقویتی بچه‌ها نمره‌ی امتحان فیزیکشون رو می‌فهمن. منم شاید بفهمم. خیلی تنبلی کردم واسه درس خوندن. خیلی عقبم از همه‌ی درس‌ها. خیلی عقبم از زندگی. خیلی عقبم از رضایتِ خودم نسبت به خودم. میلیاردها سال نوری فاصله دارم تا رضایت خدا از من. دیگه نباید تنبلی کنم، دیگه نه! 
  • Mr. Moradi

نمی‌دونم صبح شنبه بود یا یکشنبه. دوچرخه نبردم. پس یکشنبه بود. چون شنبه وقتی داشتم با دوچرخه برمی‌گشتم، جوری شد که زنجیرش در رفت. هیچ‌وقت ترمز جلوش کیپ نمی‌کرد. این‌بار ولی دقیقا جوری گرفت که پام به زنجیر گرفت و زنجیر در رفت. داشتم درستش می‌کردم که یکی اومد کمک. عادی بود که هول کنم و بخوام سریع‌تر انجام بدم! ولی خودمونیم، نمی‌اومد سریع‌تر انجام می‌شد. پس یکشنبه بود. داشتم پیاده می‌رفتم. یه آقای میانسالی دوچرخه رو کنار یکی از صندلی‌ها نگه داشت و نشست رو صندلی. هفت و نیم صبح. تو دلم گفتم:«زندگی رو فهمید.» نمی‌دونم چی داره صبح زود، نشستن روی صندلی‌های خلوت. زندگی خیلی خوب خودش رو نشون میده.

رفتم و رفتم. یادم نیست توی راه به چی فکر می‌کردم. راستش یادم هست. ولی این رو هم یادمه که هرازگاهی وسوسه می‌شدم که دفتر فیزیک رو بردارم و توی راه بخونم. نخوندم. راستش یه‌چیزایی نمی‌ذاشت بخونم. دیروزش هم فقط سوالات گاج و اینا رو خوندم. ولی خوب می‌دونستم دبیرمون اونجور روون و قابل فهم سوال نمیده. رسیدم. صف برقرار بود. دیر رسیده بودم. بعد از عید بارها دیر رسیدم ولی اسمم رو ننوشتن. یعنی تا جایی که من دیدم اسم هیچکس رو ننوشتن. بار اول که دیر اومدم، زنگ تفریح اول، معاونمون به شوخی و خنده گفت: «چرا دیرکردی مرادی؟» منم خندیدم و سر تکون دادم. زیاد اهل حرف زدن نیستم. سعی می‌کنم تا جایی که میشه با اشاره و عبارت‌های خیلی کوتاه ماجرا رو رفع و رجوع کنم. منتظر بودیم تلاوت قرآن کریم تموم بشه تا بریم سر صف. کلاس هم رفتیم. کیف رو گذاشتم روی میز و دفتر فیزیک رو درآوردم. اینا دیگه چیه؟ تعریف‌ها و تشریح‌های دبیر رو بلد نبودم. نه اینکه نباشم، ولی حفظ نبودم. صف وقت کلاس رو گرفته بود، پس دبیر سریع‌تر اومد کلاس. بعد از سی چهل ثانیه ورقه‌ها هم رسید. یه مشکلی توی چاپ بود و همین باعث شد بچه‌ها بتونن یکی دونمره تقلب کنن تا حواس معلم پرته! ولی من دلم نیومد و تقلبی نکردم. امتحان فیزیک همیشه همین‌طوری بوده. گیج می‌شم. همه‌چی از ذهنم پاک میشه. سوال اول و دوم رو یه‌جوری نوشتم. سوم رو گذاشتم بعداً. چهارمی هم گفتم به درک، آخرِ وقت حلش می‌کنم. رفتم پنجمی و متاسفانه پنجمی هم اونقدر توی ضرب اشتباه میومد که بیخیالش شدم، البته ضرب و تقسیم و راه‌حلم درست بود، نمی‌دونم چه مرضی گرفته بودش، که اشتباه میومد جواب! در حالی که دقایق آخر درست اومد و درست نوشتمش. سوال شیشم یادم نیست. هفتم هم مبهم بود. هشتم و نهم رو نوشتم ولی مطمئن نبودم. سوال نهم سه نمره داشت. من نمی‌دونم چرا اینقدر بد بارم‌بندی می‌کنه. سوالش یک نمره هم ارزش نداشت. سوال ده رو هم نوشتم. برگشتم و اونایی که ننوشتم رو هم نوشتم. البته نه اینقدر ساده که الان تعریف کردم. با استرس. هرطور بود تمومشون کردم. 

وقتی می‌خواستم ورقه رو بدم دستام می‌لرزید. دبیر گفت چرا اینقدر هولی؟ گفتم این بی‌صاحاب رو می‌بینین؟ اینو ده بار اول امتحان ضرب و تقسیم کردم غلط اومد، الان همونطوری ضرب و تقسیم کردم درست اومد. به نشانه‌ی تأکید ورقه‌ی چک‌نویس رو نشونش دادم. خندید. دستام می‌لرزید. اعصابم داغون بود. گردنم دردش شدید شده بود. و زنگ بعد امتحان عربی بود. لای عربی رو هم باز نکرده بودم. با اون شدت استرس لای کتاب رو هم نمی‌تونستم زنگ تفریح باز کنم. زمزمه شد که امتحان نیست. نبود. موکول کرد دوهفته بعد. درس داد. گفت و خندیدیم. 

زنگ انشا هم رسید. موضوع رو هفته‌ی قبل داده بود «عشق». نمی‌تونستم بنویسم. به چند خطی که هفته‌ی قبل نوشتم نگاه کردم. سرِ خط نوشتم «بی‌عشقی نداشتنِ تلخی‌ست». اصلِ درس تضاد معنایی بود. ولی من نمی‌تونستم بنویسم. نه از عشق. و نه از بی‌عشقی. چند دقیقه خودکار رو گذاشتم روی کاغذ و زل زدم به «نداشتنِ تلخی‌ست». چندتا انشا رو خوندن و شنیدم. بد نبود. درباره علم هم نوشته بودن. علم بدتر از عشق. بی‌علمی نداشتنِ تلخ‌تری هست یا بی‌عشقی؟ برام سوال شده بود. انشا رو تموم کردم. تا مصراع آخر رو نوشتم، زنگ خورد. خوندنش رفت واسه هفته‌ی بعد. نمی‌دونم خوب شده یا نه. برام مهم هم نیست. نباید می‌رفتیم خونه. آزمون پیشرفت تحصیلی داشتیم. ولی انصاف نبود. انصاف نبود که دو زنگ توی استرس بسوزم. زنگ آخر موضوع رو بدن «عشق». نذارن بری خونه. و تو چندتا پله رو بیای پایین و دنیا روی سرت خراب بشه. سعی کنی نخوای و نبینی و نشنوی و تصور نکنیو فکر نکنی و خیال نکنی و پله‌ها رو بری بالا و توی کلاست بمونی و کیفت رو برداری. ولی مگه میشه فرار کرد؟ میاد دنبالت. بی‌صدا. و تو هیچ راه فراری نداری. کیف رو پرت کردم روی میز. رفتم پایین. یه نگاه انداختم به اون پراید سیاه. به فکرم اومد پلاکش رو بردارم. سی و سه سین، چند و چند و چند، ایران چهل و شیش. نمی‌دونم چرا اینجوری می‌شم. اعصابم داغون بود. حوصله‌م ته کشیده بود. و کاسه‌ی صبرم لبریز. حوصله‌ی هیچکس و هیچی رو نداشتم. خیلی دلم می‌خواست یه چیزی باشه که بکوبمش. بشکنمش. بزنمش. نبود. نبود. نشد. رفتم مسجد. اصلا حالی‌م نبود اذان هست نیست، نماز هست نیست، در باز هست نیست. برام مهم نبود. دقیقا هیچی برام مهم نبود. تاریک بود. چه خوب بود که تاریک بود. که خلوت بود... رفتم بالا کیفم رو برداشتم. آزمون رو دادم. خونه هم اومدم. زندگی هم کردم. ولی هیچی نشد. هیچی، هیچی نشد.

بعدازظهرش رفتیم خونه‌ی عمه. گوشی‌ش رو آورد و گفت «قرار بود سهیل هشت شب بیاد درستش کنه، حالا که اومدی تو درستش کن. بازار رو قطع‌نصب زدم، بعدش دیگه نفهمیدم کجا رفت. واتس‌آپ هم نمیدونم چرا نیست.» گفتم خب می‌خواید بذارین سهیل درستش کنه. گفت نه، حالا که هستی درستش کن. گفتم باشه. بازار رو داشتم. واتس‌آپ ولی توی گوشی‌م بود که نیاورده بودمش. رفته بودم توی فکر. سهیل. اسمش که به گوشم خورد، باید خشکم میزد. باید ناراحت می‌شدم. باید دلم می‌خواست. باید شیرینیِ خاطراتِ کوتاهِ مشترکمون برام مزه مزه می‌شد. ولی نشد. نمی‌دونم. خیلی فکر کردم. رفتم توی مخاطبین عمه‌م که ببینم شماره‌ی سهیل توش هست یا نه. نبود. فهمیدم شماره‌ش رو نداره. مامانم خیلی تعجب می‌کرد که عمه‌م بلده با گوشی کار کنه. نمی‌دونم چرا این گوشی‌های هوشمند و حتی غیرهوشمند براش اینقدر عجیبن. عمه‌م هم اونقدرها بلد نبود. گوشی خالیِ خالی بود. جز تلگرام فارسی و ایمو. و بازار و واتس‌آپی که براش ریختم. واتس‌آپ رو با اینترنت گوشی‌ش از بازار دانلود کردم. حتی نمی‌دونست باید با شماره وارد این نرم‌افزارها شد. منظورم اینه که اونقدر که مامانم تصور کرده، بلد نیست. به گوشی زیاد دست نمی‌زدم که فکر نکنه جای دیگه‌ای میرم! مکالماتش برگشت. اسم یکی از مکالمه‌ها بابک جان بود. بابک. چاقالو :دی چرا اینا اینطوری زن گرفتن؟ چرا همه‌ی مسیرشون از همه‌ی مسیر ما عوض شد؟ چرا اینا اینطوری شدن؟ چرا همه‌چی اینقدر از همه‌چی فاصله گرفت؟ به سهیل فکر می‌کردم. الان کلاس چندمه؟ هفتم؟ مثل سارا!! اصلا حالا که مامانِ سارا اینقدر دنبال شوهر می‌گرده، بیاین همین سهیلو بدین بهش!! اینا رو توی ذهنم گفتم و تصورشون کردم و خندیدم. و هیچ‌کس نفهمید که چرا می‌خندم. که چرا این‌قدر ساکت شدم. زنگ زد به عمو که به سهیل بگه دیگه نیاد هشت شب. مطمئن شدم که شماره‌ی سهیل رو نداره. همونطور که توی گوشی نداشت. مامانی رو نگاه می‌کردم. در و دیوار خونه رو. چقدر خاطره توشون تلنبار شده، چقدر زیاد! 
دنیا همینطور ادامه داره. نفس می‌کشم. وقت می‌گذرونم. فکر می‌کنم. ناراحت می‌شم. اعصابم خورد میشه. استرس می‌گیرم. درس می‌خونم. انشا می‌نویسم. صبرم تموم میشه. میزنم زیر گریه. دوباره، نفس می‌کشم و همه‌چی تکرار میشه. همه‌چی، به جز موضوع انشا.

+ عنوان یک بیت از سعدی

  • Mr. Moradi
up