مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۵۶ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

شاید در واقعیت 70 تا 80 درجه با چیزی که در اینجا هستم تفاوت داشته باشد! یک تفاوت محسوس و عجیب! هیچوقت هیچکس نمیتوانسته از همه چیزم خبردار شود ... هیچوقت افکارم جایی به طور کامل مطرح نشده .. هیچوقت علایق من هم آنی نبوده که گفته ام ! 

اما این جا من خودِ واقعی ام هستم ... برای همین هرگز حتی اگر به قیمت نابود کردن اینجا باشد اجازه نمیدهم کسی که مرا در زندگی میشناسد اینجا را بخواند! 

هرگز اینجا دروغی نگفتم ، هیچوقت(به جز اخبار) متن کپی شده نزاشتم(به جز چند تا که به منظور اشتراک گذاشتن بود) 

هرچیزی که اینجا هست فکر من هست و هیچوقت نیازی به انکار، توجیه یا تکرارش نمیبینم ... هرچیزی چه روز نوشت چه دین نوشت چه سیاست نوشت و تمامی آن ها ...

اینکه کسی شروع میکند هرچه دلش میخواهد به یک پست میبندد فکر نکند که هنر کرده! نه! تخریب هنر نیست! اگر واقعا هنرمندی بساز! فکری بساز که اشکال نداشته باشد! قطعا نمیتوانی! تنها تفکر بی اشکال خداست و حقیقت محض لایق کسی جز او نیست ...

پس نیاز نیست حتما تخریب کنی، یا فقط ایراد بگیری از تفکرات یک آدم که حتی بسیج هم ثبت نام نکرده! 

توهین ها نادیده گرفته نمیشوند! دلگیر میشوم اما بیزار نه! تلاش نکنید که بیزار شوم از نوشتن! 

+ یه پستِ همینجوری :)

+انتقاد با تخریب فرق داره :)

  • Mr. Moradi

حالت را نمیفهمم ، نمیتوانم هم بفهمم .. هنوز آنقدر هوش ندارم که درک کنم طرز کارت را، یعنی هیچکس آنقدر هوش ندارد که بخواهد ادعای فهمت را کند و باکی نداشته باشد از خشمت  ... شاید در این چند میلیون سال چند نفر که تعدادشان از تعداد انگشتانِ دو دست هم کمتر است بتوانند بفهمند حقیقت را، تو را ...

+ من نمیفهمم ، هیچکس نمیفهمد؛ ولی تو بهتر از هر موجود و ناموجودی میفهمی حالم را ... 

  • Mr. Moradi
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • Mr. Moradi

    گاهی هم هست از بس که یه مطلب هرچند سنگینی رو خوندم و از بس بلدم! فکر میکنم هچی بلد نیستم و هیچی نمیتونم بنویسم! اما وسط امتحان یه ورقه آچار رو کامل مینویسم و اون موقعس ک میفهمم چقدر  بلدم و چقدر الکی خوندم!(=حرص خوردن)

    الانم که فکر میکنم میبینم کلا هرچیزی که زیادی تکرار بشه یا زیادی جلو چشم باشه از دید میفته و دیگه هیچکس نمیشناستش و نمیتونه تشخیصش بده ... واقعا اونقدر به تکرر میرسه که اصلا فکرمیکنیم وجود نداره ... خیلی بده این سردرگمی، که هست اما نیست! که جلو چشمه آدمه ولی دیده نمیشه... که همه جا هست اما هیچ جا پیداش نمیکنی ... این خیلی بده .. 

    + افراط و تفریط هردوتاش به شدت مزخرفه! افراطی و تفریطی نباشید ...

    • Mr. Moradi

    اسباب کشی کرده بودیم! رفته بودیم یه شهری که تو نظرم خیلی مثبت بود، خیلی ....

    رفتیم برای ثبت نام مدرسه! منتظر بودیم که یه نگاهی به دور و برم کردم یه لباس به شدت بچگانه که بیشتر شبیه بیژامه! بود دیدم! خندیدم و گفتم: مثل اینکه اینجا مهدکودک هم داره هااا! گفت عِه! مثل مدرسه قبلی ...:))

    ثبت نام که تموم شد یه کلمه گفتیم لباس فرم چی؟ که اشاره کرد به همون بیژامه! اونقدری حرصم در اومده بود که نزدیک بود ترک تحصیل کنم! آخه مگه زوره؟ همین الانشم وقتی بهش فکر میکنم نه تنها حالم بهم میخوره بلکه خیلی هم تعجب میکنم که من چجور دوسال زیر بار حرف زور اونا رفتم؟ آخه اون لباسه؟ :/ 

    + عکس دارم ولی در دسترس نیست!

    ++ لباس فقط یه دردسره این اسباب کشیِ لعنتی بود ...  :|

    • Mr. Moradi

    من هستم و یک دنیا ایده! ایده هایی که هرچند شاید نتونم زیاد بهشون فکر کنم اما هرکدومشون این پتانسیل رو دارن که یه کتاب رمان 365 صفحه ای بشن ... اون موقعی که لب تاپ بود فکر کنم شهریور بود که یه ورد ساختم و رمزش رو هم همین رمز مطالب اینجا گذاشتم چون هیچکس از این رمز خبر نداره! یکی از همین خیالات(ایده ها) رو انتخاب کردم و شروع کردم! بیست صفحه ای نوشتم اما همونطور که گفتم زیاد نمیتونم بهش فکر کنم! اینکه چرا بماند! ولی خیلی میتونه رمان خوبی بشه... البته نوشتنش آسون نیست اما میدونم اگه بتونم بیشتر بهش فکر کنم میتونم بنویسمش ... سخته! نوشتنش نه! اما فکر کردن بهش خیلی سخته! ... 

    + رویای یک واقعیت ...

    ++ دیدید وقتی به یه چیزی یه مدت فکر میکنی یه مدت بعدتَرِش از اون بدت میاد؟! خیلی عجیبه!

    • Mr. Moradi

    من هستم و تو  ....ای لعنت بر این "تو"ی پیچ در پیچ! اگر این "تو" برود؛ خیال میمیرد، تصور از بین میرود و خواب هم بی رویا میشود

    چگونه پر کشد خیال واژه بی "تو"

    .... آنوقت همه چی تمام میشود و همه چی، هیچی میشود ...

    تنها "تو"یی که می تپی به نبض این رهایی! 

     و این "تو" باز هم همان منم! شخصیتِ خیالیِ خودم شده "تو" ...

    + اسفند هم رسید ... خیلی خاطره دارم باهاش، ترش و شیرین و شور ... اما تلخ نه!

    • Mr. Moradi
    up