مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : ماهی‌های کوچولو
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۲۵ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

همسایه طبقه بالایی ما گاهی از صبح می نشیند و تا ساعت 23 به صورت یکسره و مدام فلوت میزند!!! حتما گفتید خب که چه؟!

اما دقت کنید! بارها شده به صورت مداوم از ساعت 8 یا حداکثر 9 صبح شروع کرده و تا 10 و 11 شب ادامه میدهد! یعنی دوازده ساعت! 

تا الان کمتری زمانی را که توانستم برایش ثبت کنم سه ساعت بود! یعنی سه ساعت مداوم و بی وقـــفـــه و یـــک مــدل و یک نفس! 

قبلاً ها یک فلوت داشتیم! هرچقدر هم که بی معنی و الکی فوت میکردیم! بعد از سه دقیقه خسته میشدیم! چه انگیزه و محرّکی باعث شده که سه ساعت هِی فوت کند و بِدَمَد؟؟؟ تازه جوان هم نیست! سنّش کمتر از 60 باشد جای تعجب دارد ..!

والا ما بجای او خسته شدیم! حالا ما هیچ! خودش خسته نمیشود؟؟؟ هوس نمیکند چایی؛  آبی چیزی بنوشد؟! 

الان هم شروع کرده به دَمیدن! البته نه الان ؛ فکر کنم یک ساعتی باشد که شروع کرده ...

راستی! چه همسایه های سر به زیر!! و آرامی!! داریم!! نه به آهنگ های دکّان زیرِ ساختمان گیر میدهند و نه به نواختن های واحدِ کناری خود!!! فکر کنم خسته شده باشند! خسته از فریاد! و عربده و دعوا :دی 

+ هرچقدر هم که به صداش گوش میدم فقط فلوت به نظرم میرسه! شبیه چیزِ دیگه ای نیست ...

  • Mr. Moradi
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • Mr. Moradi

    همیشه خدای عزیزم از جایی رسونده که فکرشم نمیکردم :) خداروشکر :)‌ الحمدالله رب العالمین ....

    چقدر خوبه که دستگاه کپی مدرسه خراب باشه [اصلا به همچین چیزی که خراب شدن دستگاه باشه فکر نمیکردم؛ اصلا و ابداً]:) و دبیر مجبور باشه که سوالا رو روی تخته بنویسه و ما خودمون دستنویس سوالا رو تو کاغذ A4 ... و ممتحن هم برای همین مورد که سریعتر سوالا نوشته بشه تا وقتِ بیشتری برای جواب دادن داشته باشیم ؛ سوالا رو کوتاه کنه =)) و ما اَدراکَ‌ الکوتاه؟! یعنی به معنای واقعی کلمه سختی سوالا هم نصف شد!

    البته این مورد یه بدی هم داشت این بود که یه سوالِ نیم نمره ای رو اشتباه نوشتم که جوابش هم کلا برعکس شد .... یه سوال نیم نمره ای دیگه هم بود که یادش رفته بود فرمولش رو برای کلاسِ ما بگه که احتمالا نمره اش رو به همه میده :))

    و خیلی عجیبه که همچین امتحانِ فوق العاده ساده ای رو بعضیا میگن پایین تر از 17 میشن! O_o البته خودم شاید 19 بشم! نمیدونم یه علامتی رو هم گذاشتم یا نه! اما شکِّ بعد امتحان هم مثل شکِّ بعد از نماز باطله :دی

    بعد از تحویل ورقه:

    دبیر: مرادی ... O_O این دیگه چیه!؟ آخه یه مقدار واضح تر بنویس! ؛  {همراه با خنده و تعجب!}من یه ساعت باید ورقه ات رو تصحیح کنم! تو تلگرامم هرچی جواب میزاری من نمیتونم بخونم!

    من: عِه! چرا؟! اونجا(تلگرام) که خوش خط تره! ببخشین!

    دبیر: من چجوری جوابا رو نوشتم؟ (کلیک[خطِّ دبیر]) با حوصله بنویس...

    من : باشه حتماً؛ از این بعد بهتر مینویسم :)

    احتمالا تو این چندین امتحان به خطم عادت کرده :دی اما این یکی واقعا خیلی بد شده بود! آخه سوالا رو هم خودم نوشتم ؛ دیگه واقعا بدخط شد ...

    +"و یرزقه من حیث لا یحتسب ومن یتوکل على الله فهو حسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لکل شیء قدرا"(طلاق/3)

    و او را از جایی که گمان ندارد روزی می‌دهد، و هرکس بر الله توکل کند، پس همان او را کافی است. بی‌گمان الله فرمان خود را به انجام می‌رساند، مسلّماً الله برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است. 

    ++ چه دبیرِ خوبی داریم :دی

    +++خداروشکر

    • Mr. Moradi

    اسم این همه فکر و خیال رو چیزی جز توهم نمیتونم بزارم ...آخر که چه؟؟؟ یه بار شده که این همه خیال پردازی تبدیل به واقعیت بشه؟ یه بار شده یه ذره از اون میلیارد ها ذره واقعیت داشته باشه؟ چرا؟؟؟ واقعا چرا؟

    هر چقدر بیشتر این فکر و خیال عمق پیدا میکنه بیشتر متوجه وهمی بودنش میشم ... هرچقدر از زاویه های دگرگونه! نگاه میکنم با اینکه برای چند لحظه تا چند ساعت واقعا حسِّ خوبی داره اما یه هفته نمیگذره که یه حالِ‌ عجیب شایدم بشه گفت مزخرف به آدم دست میده ؛ و این حالِ مزخرف چیزی جز ناامیدیِ شدید نسبت به موضوع نیست .... شاید هر ناامیدی ای گناه باشه!!! اما این مدلش فرق داره ؛‌ خب وقتی چیزی که فقط در یک ذهن شکل گرفته و هیچ اثر خارجی و واقعی نداره و کاملا مجازی به نظر میرسه چه امیدی میشه بهش داشت؟! ولی باز هم خدا از جایی که فکرش رو نمیکنیم میرسونه .... و همین باعث میشه که باز هم فکر کنم و باز هم داستان بسازم و باز هم در موردش تصور و تخیل کنم و در موردش بنویسم ...

    چه میشه کرد؟

    خدا رو صد هزار مرتبه شکر که ذهن و خیال و تفکرمون برای خودمونه .... هیچکس نمیتونه بفهمه که توش چی میگذره و یا اینکه بتونه تغییرش بده .... 

    هنوز هم که هنوزه هیچکس از خیلی چیزا در موردم خبر نداره ..... از خیلی از مواردی که شاید بار ها پرسیده شده باشه! از خیلی از علایقی که شاید دیده نشده باشه! و خیلی از افکاری که هیچ وقت گفته نشده و حتی نوشته هم نشده .... و شاید هیچکس هم تا آخر عمرم نتونه بفهمه ....

    منظور مخفی کاری نیستاا ... نمیتونم بگم منظورم رو .... اما منظور مخفی کاری نیست ... شاید اگر هم بخوام بگم از کلماتی استفاده کنم که کسی متوجه نشه و شاید مورد خنده قرار بگیره .... اما خب! این ذهنیّت من هستش و کاملا اسلامی-ایرانی هم هست :دی 

    یکی از اساسی ترین دلخوشیام همین تصوراتم هستش، با همه زوایای غیرواقعی و مبهمی که داره باز هم موردِ پسند واقع میشه ....

    + نوشته بالا با این پست(کلیک) هم جهت و هم موضوع میباشد ...

    ++نوشته بالا صرفاً برای تخلیه افکار و ذهنم بود...برداشت های اشتباه! موجب آزار ذهنتان خواهد شد... :)

    • Mr. Moradi

    زمان! حسی که هیچ جا نیست و همه جا هست .... زمان اونقدر بی معنی نیست ؛ اما کاملا بی صداست ...

    به نظر من ؛ زمان! فراتر از تخیل بشره ..... شایدم تخیل ما انسانها فراتر از زمانه{به نظرم این درست تره} ... 

    زمان هیچ قاعده ای واسه زندگی تعریف نمیکنه .. هیچی قانونی واسه تفکر نداره ... فقط روی فیزیک و اجسام میتونه تاثیرگذار باشه ...

    زمان وسیله ای هستش  برای تموم شدن ... تموم شدن هر چیزی که یه روز شروع شده ... تموم شدن درد ؛ استرس‌ ؛ شادی ؛ لبخند ؛ لحظات خوب ؛ زندگی و....

    زمان همه رو محکوم میکنه به تموم شدن ... فانی بودن ... اما هرگز نمیتونه فکر آدم رو کنترل کنه ... نمیتونه تخیل رو پایان پذیر کنه .... نمیتونه احساسات رو خاموش کنه[فقط به طور خیلی موقتی میتونه سرعتش رو کم کنه] ....

    انگار همین دیروز بود که این پست رو نوشتم(کلیک) خیلی خوب یادمه که همه ی متنی اون پست در ی لحظه به فکرم رسید ... گرچه هم پیش زمینه اش رو داشتم و هم یه مقدار اصلاحش کردم اما کلیات متن خیلی سریع به ذهنم رسید ...

    واسه همین هم فکر میکنم تنها چیزی که باقی میمونه همین فکر ها و احساساته ... شاید هم بشه تخیل رو هم جزوشون دونست ....

    امیدوارم که بتونیم از این تفکر و تخیل در کنار زمان بهترین استفاده رو بکنیم ... بهترین و زیباترین :) 

    + لطفا دعام کنید .... روز های امتحانی ای در پیشه ...

    • Mr. Moradi

    نداند به جز ذات پروردگار

    که فردا چه بازی کند روزگار

    کسی چه میدونه؟!

    شاید فردا همه چی عوض شه ؛ شاید فردا همه به آرزوشون برسن .... شاید فردا بهترین روزِ همه ی عمرمون باشه ...

    شاید فردا همه ی ناممکن ها ممکن بشه ؛ شاید بی منطقی ها از بین بره؛ شاید همه چی جور بشه :دی

    کاش فردا همه چی بابِ میلمون باشه ؛ اصلا همه چی اونقدر خوب باشه که نشه بهتر از اون رو تصور کرد ...

    اصلا شاید فردا همه ی منتظر ها ؛ انتظارشون تموم بشه :))

    +ان شاالله این روزگار ؛ هر بازی ای که در میاره خیر و نیکی باشه براتون :)

    ++بشنوید : تصور کن ...

    • Mr. Moradi

    بغل دستی اینجانب کلاً انسان عجیب الخلقه ایست ...!!! هیچکس زجری رو که من در کنارش میکشم رو نمیتونه درک کنه!

    یه سوالایی از دبیران میکنه که اصلا آدم دوست داره کلّه ی ایشونو بگیره و محکم بزنه به شیشه و خلاص شه از دستش :)

    البته فقط از دبیرا این سوالا رو نمیکنه که! تمومی نداره حرفاش ... یعنی واقعا موندم باهاش چه کنم! :(

    چند جلسه پیش یه سوالی از دبیر ریاضی پرسید که این عدده 3 که اندازه [مثلا] یک ضلعی رو نشون میده واحدش چیه؟سانتی متره؟ متره؟ کیلومتره؟ [یعنی هنوز هیچکس نتونسته کشف کنه که چرا اینقدر به این جزییاتی که اصلا مهم نیس توجه میکنه!] اخه وقتی یک مثالی داره حل میشه دیگه اهمیتی نداره که واحد چیه! 

    دبیر ریاضی هم جواب مناسبی داد: اصلا یه سوالایی میپرسی که آدم به عقلت شک میکنه =)) والا به خدا ...

    یا سَرِ عربی گیر میده به جمله بندی های دبیر ...! اخه مگه کلاسِ ادبیاته؟!

    امروز که کلاً دسته گل به آب داد ... دبیر ریاضی همینجوری داشت یه مثالی میزد که مثلا چقدررر ریاضیات پیچیده است و چقدررر سخته و یا اینکه چقدر میشه سوالات رو پیچوند و از این حرفا که یه دفعه فریاد از کنار بنده بلند شد که: هدفتون چیه از این سوالا؟! [یعنی واقعا متوجه هدف نشده بود؟]

    آموزگارِ محترم هم با سابقه ای که از این انسان عجیب الخلقه به یاد داشت فکر کرد منظورِ این بغل دستیِ ما اینه که: میخوای علمِ خودت رو به رخ ما بکشی؟؟؟

    و گفت: مگه من تا الان [این دوسال]گفتم خیلی بلدم؟؟؟ اصلا من کیم که بخوام ادعا کنم خیلی بلدم؟؟؟ هنوزم اگه یه سوال سخت بهم بدن نمیتونم حل کنم؛ اصلا فدای سرم که نمیتونم حل کنم ؛ اصلا برام مهم نیست ... خب که چی؟؟ من هیچی نیستم ... 

    ......................................

    +جوش آوردن دبیر همانا و بیشتر رسوا شدنِ این عجیب الخلقهِ بی منظور  هم همانا ... 

    ++طبق اعترافات خودش ؛ یکی از اعضای خانوادش هم بهش گفته: خیلی خنگی.... اذیتی که آدم رو میکنه از روی خنگی نیستش! واقعا نمیدونم از رویِ چیه :)

    +++این پست رو بیشتر برای این گذاشتم که ثبت بشه و در آینده این خاطره رو بهم یادآوری کنه :))

    • Mr. Moradi
    up