مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

آخرین مطالب
مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۸۷ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

خیلی وقته اخبار رو دنبال نمیکنم ... فقط هر از گاهی از اینور و اونور یه چیزایی میشنوم ... 

ولی امروز , همه جا دیدم و خوندم و شنیدم از مرگ خاموش چندین و چند تن سرباز وطنی ... واقعا متاسفم, واقعا تاسف آوره ... واقعا این چه وضعیه؟ واقعا چه خبره؟ واقعا و واقعا و واقعا های دیگه ای که مخفی مونده, واقعیت های تلخی که گفته نشده ... 

+ خیلی سخته همچین خبری ... همچین خبری برای خانواده ای ...

++ خیلی تسلیت داره , خیلی ...

  • Mr. Moradi

همیشه از خرداد متنفر بودم ... حداقل تا زمانی که یادم می‌آید هروقت که خرداد می‌شد منتظر بودم تا بگذرد و تمام شود ...

بر اساس قاعده‌ای ناشناخته ، هیچ دانش آموزی نیست که بگوید خرداد را دوست دارد! اگر هست ، پس دانش آموز نیست ... وقتی یک ماهِ مشخصی می‌شود مرکز استرس و اضطراب ، می‌شود مرکز هیاهویِ‌ نمره‌ها ، نمی‌‍‌تواند که دوست‌داشتنی باشد ... وقتی ماه‌ای اینقدر خودش را ‌می‌گیرد ، نمی‌تواند که دوست‌داشتنی باشد ....

ماجرا که به همین جا ختم نمی‌شود! خرداد ؛ آشوب‌خیزترین و دعواخیزترین ماهِ سال است! اصلاً خردادی را یادم نمی‌آید که در آن حداقل چهار مجادله رخ نداده باشد! حالا وقتی ، دقیقاً‌ آن استرس امتحان‌ها با همچین حس و حالی عجین می‌شود ؛ شما بگویید خرداد را می‌توان دوست داشت؟

آخرین روز این ماه هم که زهرش را ریخته و رفته!‌ هرچند من آن زمان نبوده‌ام ؛ ولی زلزله وحشتناکِ رودبار هم در 31 خردادماه اتفاق افتاده ... زلزله‌ای در منطقه‌ای روستانشین با 7/5 ریشتر قدرت! ... یعنی دقیقاً آمده بود که همه چیز را ویران کند و برود ... 

حالا واقعا می‌شود خرداد را دوست داشت؟ 

  • Mr. Moradi

گاهی اوقات احساس میکنم که تمام آنچه که الان در این عالمِ پوچِ واقعی در کنارم است یا در اطرافم میبینم یا وقایعی که اتفاق افتاده‌اند یا اتفاقاتی که قرار است در آینده بیافتند و یا تمام کسانی که وارد زندگی و حریم ارتباطاتم شده‌اند ، کاملاً کنترل شده هستند ..

آنقدر کنترل شده که مثلاً پیش‌بینی شده بود که تأثیر هرکدام چقدر است؟‌ یا چقدر میتواند مورد توجه باشد؟ مثلا اگر این آهنگ را بشنود چقدر می‌تواند باعث یادآوری خاطره شود؟ یا آن  یکی فیلم او را به یاد چه می‌اندازد؟ ... ؛ یا حتی اگر فلانی باشد ممکن است باعث فلان اتفاق و بهمان آزار و اذیت! شود ؛ پس نگذاشتند فلانی‌ای وجود داشته باشد! هرچند باز هم احساس می‌کنم روزنه‌هایی را قرار داده‌اند تا شاید بتوانم ... بتوانم به وجود داشتنِ این "فلانی" امیدوار باشم! فلانی‌ای که هیچگاه نبوده و احتمالاً هیچ وقت نخواهد بود! [هرچقدر فکر می‌کنم می‌بینم نمیتونم مثالم رو بنویسم ؛ پس به "فلانی" اکتفا میکنم]

آنقدر زندگی کنترل شده به نظرم می‌آید که حتی عمداً اشخاص و مواردی را کاملاً کنترل شده در سرِ راهم (در واقعیت و مسائل مختلف و مکانهای گوناگون گرفته تااا در همین فضای وبلاگنویسی) قرار داده‌اند که به آنها حسودی‌ام شود!! یا غبطه بخورم یا حسرتِ همان چیزی[فلانی‌ای] که نیست و نبوده و نخواهد بود ، را به رُخم بکشند حتی!! 

.

البته که یک فرض دیگر هم می‌تواند به‌وجود بیاید! اینکه تمام این کنترل شدگی را خدا گذاشته ، تمامِ این بود و نبودها را خدا گذاشته تا ببیند آیا من میتوانم مقاومت کنم؟! که آیا میتوانم دیگر پیگیر نشوم؟! که آیا می‌شود واقعا؟‌ ... همیشه همین را میدانستم ... همیشه هم همین جمله‌ها را به یاد دارم ، اینکه این مسائل به دستِ خداست و خودِ خودِ خودش میخواهد ببیند که میتوانم تمام کنم این مسئله را ؟ یا نه ، در همین یک فکر و خیال می‌مانم تا به ابد! ابدی که پس از مرگم را (که یا صد سال دیگر یا یک سال یا حتی یک دقیقه دیگر باشد!) هم در بر می‌گیرد و تحت تأثیر مستقیم خودش قرار می‌دهد! این تأثیر مستقیم اصلاً خوب نیست! 

اما حتماً و حتماً در کنارِ همه‌ی این کنترل‌ها ، خیری بوده و هست ، که شاید دیده نشوند ولی حتما تأثیر گذارند ...

+ تولدِ جنابِ‌ مترسک الممالک هم به صورت عمومی تبریک میگم :) صد و سی و چهار سال و هشت ماه و دوازده روز زنده باشند ان شاالله و به امید خدا در همین فضا ، باز هم تولدشون رو جشن بگیریم D: 

  • Mr. Moradi

در میانِ دو حالت ماندن ، عجب حسی دارد ؛ بین غم و شادی ؛ بین بیکاری و پرکاری ؛ بین سیاهی و سفیدی ، بین بدی و خوبی ؛ بین خواب و بیداری و بین رفتن و ماندن ... حتی بین زندگی و مرگ ؛ بین بودن و نبودن ...

وقتی میانِ دو حالتِ متضاد می‌مانی ؛ همان حس سردرگمی را می‌گویم ... آن سردرگمیِ خاص را تصور کردید؟ همان حسی که بدونِ تعارف می‌آید و خورد و خوراکت را می‌گیرد ؛ می‌آید و زندگی را برایت سخت‌ و تصمیم و انتخاب را برایت سخت‌تر می‌کند ... می‌مانی و دو راه که نمی‌دانی به چند راهِ متوالیِ دیگر می‌رسند! نمیدانی کدام‌یک می‌تواند مسیر بهتری باشد برای بودن ؛ نه بودنِ در این خاک ؛ بودنِ قطعی در هر مکان و زمان ... تصورش سخت است ، گفتنش سخت‌تر!

بهتر است از آن حس دور نشویم که اگر همینطور ادامه دهیم، طول و عرض نوشته را دیگر نمی‌شود کنترل کرد!

واقعا وقتی به همچین حالتی برسی ، دیگر به دیگرـمسائلی که زمانی برایت مهم بوده‌اند فکر نمی‌کنی .. دیگر حتی به اینکه باید تا وقت تمام نشده کاری کنی، هم فکر نمی‌کنی ... دیگر برایت مهم نیست که این حال خوب شود یا نه! فقط می‌خواهی تمام شود ؛ می‌خواهی که از آن وسط خودت را فراری دهی ... می‌خواهی این بازی را تمام کنی ؛ حتی اگر برنده نباشی ... می‌خواهی وقتی تمام شد ، یادت بماند که این راه ، رفتن و آمدنی نداشت ... یادت بماند که تو آن وسط تنهایِ تنها بودی ... بدونِ هم‌مسیر! بدونِ هم‌راه ... فقط یادت بماند که فقط یک انتخاب بیشتر نداری! یک انتخاب و یک عاقبت و یک سرنوشت ... یک سرنوشت که تو را ذره ذره ، می‌سازد و تمام می‌کند ...

نمی‌خواهم بگویم که من به این حد از سردرگمی رسیده‌ام .. نه هنوز .. اما مطمئنم اگر همینطور ادامه بدهم و یا همینطور ادامه پیدا کند و این مسیرِ رویِ خط راست ، کج نشود ؛ دیر یا زود به این گیر افتادنِ میان دو راه ، میرسم که هیچ راهی برای مقابله با آن نیست ... رسیدنِ به این حالت پایانِ همه‌ی سردرگمی‌هاست ... فقط یک دو راهیِ بزرگ و مهم می‌تواند ، دوراهی‌های دیگر را از بین ببرد ... یک دو راهیِ سخت که بالاخره می‌رسد ...

  • Mr. Moradi

دیگه اونقدری از تهران نوشتم که نوشتنِ سفرنامه و شرحِ ما وقع ، نوشته‌اضافی محسوب میشه :)

::::::

وقتی کسی رو از دوست داشتن یک حقیقت1 و یک موضوع حقیقی منع میکنم از خودم خندم میگیره ... وقتی خودم یک موضوعِ خودساخته و خیالی رو دوست دارم و چند ماه به عبارتی چند ساله دارم روش کار میکنم(بخونید روش فکر میکنم!)
چطور میشه یه نفر رو از فکر و خیال یک واقعیت منع کرد در حالی که خودش تو فکر و خیال یک مورد کاملا خیالی هست؟ چطور میشه "دوست داشتن" رو از یکی گرفت؟ نه این هیچوقت شدنی نیست! تا وقتی که من نتونستم خودم رو از دوست داشتن خیالاتم منع کنم , پس نمیشه یکی رو از دوست داشتن یک حقیقت منع کرد.. نه ، شدنی نیست ...

1-از کلمه "فرد" یا "شخص" استفاده نکردم به دلایلی!! ولی به جایِ کلماتِ "حقیقت" و "موضوع" و "واقعیت" ؛ میشه کلمه "فرد و "شخص" قرار داد :)

+ موضوع برایِ نوشتن دارم ولی نمی‌نویسم! نمیدونم چرا :)

  • Mr. Moradi

سریالی که این شب‌ها از شبکه دو داره پخش میشه! برادر! قشنگه ولی برای من داستانش قابل حدس و گمانه! یعنی گمان نمیکنم باطنِ پیچیده‌ای داشته باشه!

و اما تیتراژش! محمد علیزاده و صدایِ بسیار بسیار جالبش! آهنگ‌های دیگه‌اش رو زیاد نشنیدم اما تیتراژهایی که خونده واقعا به نظرم خوب بوده... 

تیتراژ این سریالش هم حس میکنم که قبلاً شنیدم! از همون ثانیه‌هایِ اولی که تو تلویزیون یه تیکه اولش رو فقط شنیدم حس کردم که قبلاً شنیدم! ولی مثل اینکه جدیده  ...

با همون بارِ اولی که شنیدمش ، دلم گرفت ... آخه میدونید؟ زمونه عمر ما رو می‌گیــره ... برادر از برادرش سیــره ... برادر از برادرش سیــره ... برادر از برادرش سیــره ... تو دیر رسیدی خیلی دیـره ... خیلی دیـره ... خیلی دیـره ...

+ خیلی خوب بود خیلی ...

دانلود از بیپ تونز

  • Mr. Moradi

فکر نمیکنم چیزی از این بهتر وجود داشته باشه که بعد از یک سال یه نفس راحت بکشی و این نفس راحت رو تویِ ماهِ عزیزی مثل رمضان بکشی :))

این همه من خوندم؛ تقریباً همه‌ی سوالا کوتاه جواب بود :/ در عوض خودم یه سه چهار خطی توضیحِ اضافه نوشتم :))  

گوشی هم بردم و با دو تا از دبیرام عکس گرفتم و همچنین از امضایِ خودم بر دیوار کلاس که اوایلِ سال گذاشته بودم عکس گرفتم:

امضایی که اولِ سال، رویِ دیوار کنار میزم کشیدم و تا آخر سال همراهم بود ... یادش به خیر! یکسال گذشت ... به عبارتی دوسال ...

برنامه نه آنچنان مدوّن و با ترتیبی! ولی خوبی دارم واسه این سه و نیم ماه ... امیدوارم مثل پارسال ، پوچ و بی ارزش نگذره [البته نبودِ کلش آف کلنز نصف قضیه رو از پوچی در آورده D:]

هرچند ماه رمضونه ولی پیاده روی رو در رأس امور دارم .. زشته آدم شهر خودش رو کامل بلد نباشه :دی

کارنامه‌ها رو هم دیرتر میدن :/ فکر میکردم پس فردا بدن :/

در هر حال اصلاً حوصله فکر کردن به نمره رو ندارم!‌ 

 :::::

یکسال رفت ... سالی که با فکر و خیالاتِ به شدت عقبه‌داری شروع شد .. با همون خیال‌ها پیش رفت ... یکسالی که نمیدونم بگم خوب بود یا بد! یکسالی که هدفِ کوتاه مدتم برخلاف پارسال بود و تقریباً اصلا اون هدفی که پارسال پیش گرفته بودم ؛ هرچند نمیشه بهش گفت هدف ؛ رو اصلا پیگیری نکردم .. میدونید چرا؟ اولاً فهمیدم که اصلا بدرد نمیخوره! دوماً فهمیدم حتی اگه تلاشی هم صورت بگیره بی نتیجه‌اس! آخرش هم میدونم باید در برابر چیزی که از اول امسال پیش گرفتم هم باید به همچین نتیجه‌ای برسم و مطمئناً همینطور خواهد شد ... 

یکسالی که قضایایِ نسبتاً مهمی بینِ‌ـش پیش اومد .. یکسالی که خیلی چیزا بهم خورد بعضی چیزا محکم‌تر شد ... شاید که کمی ازش بگذره ؛ دردِ استرس‌هاش کمرنگ بشه و دوست داشتنی به نظر بیاد ... به هر حال تموم شد ... خوب و بد .. سخت و آسون رفت که رفت!‌ فقط امیدوارم سال بعد و سالهایِ‌باقیموندهِ تحصیلی و سال یا سالهایِ باقیمونده عمرم به خیر و خوبی بگذره ... 

  • Mr. Moradi
up