مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

آخرین مطالب
مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۸۷ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

دیروز هم که یکی از پر فکر و خیال‌ترین روزها بود ؛ داشتم به این فکر میکردم که گاهی پیش اومده بود که چیزی رو بخوام یا منتظر اتفاقی باشم، ولی تا وقتی که بهش فکر میکردم اون اتفاقِ نمی‌افتاد و یا به اون چیزی که میخواستم دست پیدا نمیکردم! یعنی تقریبا تا از فکرش در میومدم و یه جورایی بیخیالش می‌شدم ، جلوم ظاهر می‌شد یه جورایی!!

با خودم میگفتم من که تویِ این همه سال به یک موضوعِ در کلیّات واحد و در جزئیات متفاوت فکر میکنم ... حالا اگه بر فرض فکر نمیکردم و کلاً بیخیال می‌شدم ، ممکن بود که وجود داشته باشه؟! نه واقعا ممکن بود؟ 

اما خب! خیلی سریع مثال نقضِ مسخره‌ اما درستی براش میارم! : "مگه پارسال همین موقع چیزی رو میخواستم و بدستش نمی‌آوردم و حالا هم که نمیخوام ، باز هم بدست نیومده!!" 

شده ماجرایِ همان چرا ها !‌ که هرچه میگم چرا؟ سریع جواب محکمی براش به ذهنم میرسه که بیشتر انگیزه ادامه دادن رو بالا میبره تا انگیزه کنار گذاشتنش رو! 

  • موافقین ۴
  • ۱۹ تیر ۹۵ ، ۱۸:۵۰
  • Mr. Moradi

ماه رمضان همیشه از همان اول برایم شیرین بوده .. چه روزهایی که روزه میگرفتم و چه روزهایی که نه! همیشه خوب بوده ... هرچند گاهی هم خوب نبوده!

ولی امسال ، باید اعتراف کنم که پر اشتباه‌ترین ماه رمضانی بود که تجربه کردم! متاسفانه، متاسفانه، متاسفانه وقتی به 29 روز فکر میکنم ، حداکثر کمتر از 10 روز را خوب بودم! بقیه‌اش را معمولی هم نبودم! معمولی هم نبودم ... معمولی هم نبودم ... اگر تا سال آینده زنده نباشم بزرگترین اشتباهم ، همین بوده و هست ... خدا حلالم میکند دیگر؟ نه؟

::::

+ یک نکته هم که دوست داشتم درباره "ماه عسل" بگم اینه که ، اولاً من این برنامه رو واقعا قبول دارم!! حتی اگه موضوعی رو دوست نمیداشتم ، بازم براش احترام قائل بودم! چون حتماً این معضل و موضوع برای اشخاصی مهم بوده که آورده‌اند برای عبرت!! مثالش هم برنامه خانم صالحی که درباره اعتیاد بود ، که اصلاً قبولش نداشتم! که اصلاً نمیتونستم اختیارِ‌ پدر پرستو  و امیر را ندید بگیرم! اما باز بد نگفتم! میدونید چیه؟ صرفاً همینکه برنامه‌ای 10 سال ، همه‌ی شب‌های ماه رمضان، رأس ساعت 19 پخش میشه ، اون برنامه رو قابل احترام و حتی قابل دوست داشتن میکنه! صرفاً همین سابقه ... 

  • Mr. Moradi

1- امروز هم راه افتادم و چند تا خیابون عریض و طویل رو متر کردم و مثل همیشه وقتی کسی از کنارم رد می‌شد ، یکی یا دو تا و یا حتی سه تا در میان میگفتم : "خوش به حالش" :/ به واقع خیلی حالم ناجورـطور بهم میخوره از وضعیتِ فعلیم! ... [اگر چشمم شور1 باشه ، فردا نصفِ رشت عزادار خواهند بود :دی (شوخی بود)]

2- عید فطر رو بهتون تبریک میگم ...

اگر شما هم مثل من ، با گفتنِ الفِ الله اکبرِ اذان ، شش لیوان آب میخورین و بلافاصله هم شروع به خوردن غذاتون میکنید و بعدش هم هرچی گیرتون بیاد  ، چشم بسته قورتش میدید؛ این عید رو دو برابر و حتی سه برابر بهتون تبریک میگم :)) چون اگه یه چند روز دیگه ادامه پیدا میکرد ، معدتون رو از دست میدادید/میدادم :دی  [روزهای قبلی دو لیوان آب میخوردم!! امروز که روزِ‌ آخر بود ، واقعا شش لیوانِ کامل،‌آب خوردم!]

1- چشم شور به شخصی میگن که توانایی چشم زدن یا همون چشم زخم و چشمِ‌نظر داشته باشه ...

  • Mr. Moradi

امشب آخرین شب قدرِ امساله ... باز هم روز از نو ؛ روزی از نو ... امیدوارم خدایِ عزیزمون یه نگاهِ ویژه‌ای بندازه به این سبکِ جلو رفتنِ زندگیم!!

از ملائکه گرامی میخوام که پرونده‌ام رو قبل از ثبت رسمی یه بار دیگه بفرستن کمیته عفوِ عرشِ الهی ...  خدایِ جان حتماً عفو میکنه ؛ حتماً دوباره مینویسدش ؛ مگه نه؟

از انصاریان سخنوَرـتر نمی‌شناسم ... فوق العاده دوستش دارم .. اونقدری حرفش برام نفوذ داره که مپرس‌ :) الان (01:45) شبکه سه سخنرانیش تازه شروع شده ... اگه دوست داشتید ببینید و مستفیض بشین :)

+ التماس دعا ...

  • موافقین ۱۰
  • ۰۹ تیر ۹۵ ، ۰۱:۴۸
  • Mr. Moradi

از خودم بدم میاد ... مثل وقتی که از کاری بدم میاد ولی انجامش میدم! کم کم دارم به خودم هم شک میکنم! من که اینقدر بد نبودم! من که اینقدر حاضر به انجام و گفتن هر چیزی نبودم! من که اینقدر روی حرفام حساس بودم چطور همچین میکنم این روزها؟!

از خوابیدن بدم اومده ... دیشب تا سحر فوقش یه ساعت خوابیدم ... از سحر تا الان هم اصلاً نخوابیدم! اصلاً هم خوابم نمیاد!

یه کاری رو انجام میدم یا یه حرفی رو میزنم یا حتی یه پستی رو میذارم ولی تا فلانقدر ساعت خودم از خودم بدم میاد بخاطر انجام اون کار یا زدنِ اون حرف و یا گذاشتنِ‌اون پست!!! ساعت‌ها میشینم یا حتی دراز میکشم و به عاقبت کارم فکر میکنم! اینکه که نهایتش میخواد چی بشه!؟ 

+ شرمنده‌ام امامِ رئوفـــــــــ...

  • موافقین ۱۲
  • ۰۸ تیر ۹۵ ، ۰۸:۲۰
  • Mr. Moradi
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • Mr. Moradi

    خیلی وقت بود که به دلم افتاده بود یعنی به طریقی خودم به دلِ خودم انداختم که از شب قدر یعنی امشب همه چی رو عوض کنم ... میدونید همه چی یعنی چی؟ خیلی سخته ... یک و نیم سال نباید روی یک موضوع تمرکز میکردم ... یک و نیم سال یه موضوع شده بود "همه چی"!! دیگه با خودم که تعارف ندارم!  بعد از یه جایی دیگه دست خودم هم نبود! خودِ ذهن متمرکز می‌شد روی همون موضوع! حالا هرچی که شده باشه باز هم مطمئنم که قابل جبرانه! مطمئنم که قابل برگشت ... یه برگشت شیرین ؛ یه برگشت درست و حسابی .. این برگشت باید انجام بگیره ...

    امشب یه جمله به خودم گفتم : "این فلاش بکه ... یه فلاش بک از وسط زندگی به دوران حماقت!" شخصاً از این حجمِ صداقت خوشم اومد! راست میگفتم! این برگشتِ به دورانِ چند ساله قبل ؛ برگشت و نزدیک شدن و پرداختن به اون فضای فکری هم شیرینه هم ممکنه حماقت باشه ... خدایا ؛ خودت جوری ببرش جلو که "حماقت" نباشه! که "اشتباه" نباشه ... فقط همین یک راه وجود داره تا فقط شیرینی و درستیش باقی بمونه نه بخش اشتباهش ...

    شب قدر خیلی خوبه! حداقل میشه گفت تنها شبی هست که اختیاری بیدارم ... تنها شبی هست که اختیاری میتونم بیدار باشم :)

    +همیشه آغاز کردن یه دوره جدید نیاز به حذف همه‌ی گذشته نداره! بعضی وقت‌ها برای شروع باید از عقب رفتن استفاده کرد ... از یک برگشت ...

    ++ به صورت کلی به یاد همه ی دوستان وبلاگستان هستم ... التماس دعا هم دارم :)

    • Mr. Moradi
    up