مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم
باز این چه شورش است که در خلق عالم است

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : میگن کربلا هم گرم بود
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۷۵ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

بر آنم که خجالت چندین نوع جلوه‌گر می‌شود. بیش‌تر خجالت را به کز کردن و سکوت و سر به زیر افکندن می‌شناسند. خجالت را در سخن نگفتن و با صدای پایین صحبت کردن می‌دانند. خجالت را در سرخ شدن گونه‌ها می‌دانند و تعریق و لرزیدن دست‌ها و خیسِ آب شدنشان را هم دیگر نشانه‌ای می‌بینند برای خجالت. اما شما می‌دانید بدترین نوع خجالت کدام است؟ بدترین نوعش آن است که آدم زل می‌زند به روبه‌رو. قلبش می‌خواهد بایستد. زبانش بند می‌آید. چشم‌هایش می‌لرزد. نمی‌داند باید پس برود یا پیش. داد بزند یا زمزمه کند. زار بزند یا ناله کند. خلاصه‌اش بهت است. مبهوت شود و خودش هم نداند که چه باید بکند. از خودش ناامید شود. خجل شود. و عرق شرم بر پیشانیِ آدم درونش بنشیند! و چقدر سخت است. چقدر سخت است. بی‌چاره‌گی چه‌قدر سخت است. نجات‌غریق این دنیا کجاست؟ می‌گویند حسینعلیه‌السلام کشتی نجات است. بر منکرش لعنت. بر راه‌بلدانِ نجات، کشتی آشکار است. اما ما نابلدان خطاکار به کدامین سو برویم؟ چگونه؟ آخ. که چقدر انسان ضعیف است. و چقدر اراده‌اش در چنگِ بی‌ارادگی اسیر است. آخ خدایا. راه را نشانمان بده و ما را در مسیر خویش یاری فرما. 

  • موافقین ۱۹
  • ۰۴ مهر ۹۶ ، ۱۷:۱۲
  • Mr. Moradi

سال‌هاست که بر سر کلمات وسواسی بیهوده دارم. قبل‌ترها که بدتر بودم، بر سر هر کلمه‌ای می‌نشستم و دقایقی فکر می‌کردم و آن کلمه را بارها و بارها تکرار می‌کردم. آنقدر تکرارش می‌کردم که دیگر پوچ‌تر از آن کلمه نمی‌شناختم! وسواس غیرقابل وصفی است. اما نه این وسواس و تکرار و فکر کردن بر سر چند حرفِ در کنار هم آمده، بلکه این زمان است که مفاهیم را مشخص می‌کند. این زمان است که مفاهیم را از هم تمیز می‌دهد و پوچی یا غنی بودن کلمه‌ای را نشان می‌دهد. راستش از چندین سال قبل تا به امروز، خیلی از کلمات مفاهیمش برایم عوض شده‌اند. کلماتی چون خاطره، تهران، مهاجرت، سفر، خانه، خواهر، کتاب، فامیل، وبلاگ، داستان، غصه، قصه، قم، موبایل، فرش، اتاق، سالن، کتاب‌فروشی، مدرسه، کارت‌اعتباری، رادیو، دانشگاه، درس، برادر، کیف، تخت‌خواب، زمین، دیوار و بسیاری دیگر از کلماتی که دیگر همان حس و احساسِ قبلی را ندارند. دیگر آن تجسم و تصور گذشته را از آن‌ها ندارم. شاید خیلی‌هایشان را هنوز همان‌گونه بنویسم و بخوانم، اما دیگر همانطور نمی‌بینمشان. همانطور نیستند. انگار در پشت هر حرفشان، خاطرات تلخ و خوش یا تخیلاتی عمیق پیدا شده باشد. انگار که دیگر حجم‌ و ترکیبشان متفاوت شده باشد. انگار که دیگر همانی نباشد که بود! سخت است تصورش. نمی‌دانم توضیحش چگونه است. 

اما این‌ها را نوشتم که بگویم محرم، تک‌واژه‌ای‌ست که هنوز همان رنگ و همان ترکیب و همان شکل و شمایل را دارد. محرم، تک‌واژه‌ای‌ست که دگرگون نمی‌شود، چونان عشقی که تغییرناپذیر و ابدی باشد و خواه یا ناخواه نوع بشر را درگیر کند. 

یکی از بهترین تجسم‌ها و تصوراتی که می‌شود از محرم داشت را در صدای کویتی‌پور دیده‌ام. بشنوید: اسم اعظم - کویتی‌پور

  • Mr. Moradi

یکی از بدترین حیرانی‌ها، این است که یک‌ونیم نیمه‌شب، در محیط خلوت، تاریک و بسیار بزرگ جمکران،  راه بروی و حالت از خودت و خودت و خودت، بهم بخورد و هیچ راه چاره‌ای پیدا نکنی. قطعاً و یقیناً حالت حیرانی و ناامیدی و تنفر دیشب از خود را، به‌هیچ‌عنوان از یاد نخواهم برد؛ و شاید تا هیچ‌وقت هم نتوانم با خود کنار بیایم. یکی از بدترین و سردرگم‌ترین جمکران‌هایی بود که تجربه کرده‌ام. و ای کاش به دیشب نمی‌رسیدم. 

+ راستش اینترنت نداشتم که کامنت‌هایتان را بخوانم. اما حقیقت همین است که دعای من به هیچ‌جا نمی‌رسد. به هیچ‌جا. 

++ الان هم خانه‌ام. و از فکر بازگشایی مدارس لعنتی، سردرد می‌گیرم. 

  • موافقین ۱۱
  • ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۲۸
  • Mr. Moradi

در پست قبل، از زندگی‌بخشِ چشم‌هایتان پرسیدم. از آن چیزها و چیزک‌هایی که می‌توانند امید را بپاشند به چشم‌ها و گرمای زندگی بدهند. آخر همانطور که حتما تا به حال فهمیده‌اید، چشم‌ها زنده‌اند و زندگی دارند! 

البته پرسشم یک نکته‌ی انحرافی داشت. ابتدا باید از خودتان مفهوم زندگی‌بخش را می‌پرسیدید. آیا به هر امیددهنده و روشنی‌بخشی، می‌توان لقب گران‌قدر زندگی‌بخش، داد؟ اصلا همه و همه‌ی تلنگر آن کامنت تلنگردهنده‌ی مذکور در پست قبل، در همین نکته‌اش نهفته بود - حالا هرچند که فرستنده‌اش از آن نکته استفاده نبرده باشد! -. در واقع باید این سوال مطرح شود که وقتی از زندگی‌بخش، سخن می‌گوییم، دقیقا از چه چیزی حرف می‌زنیم؟ از نظر نگارنده سطور، به هر چیز یا چیزکِ دلخوش‌کننده‌ای، یا به هر روشنی‌بخشِ امیددهنده‌ای، نباید گفت زندگی‌بخش. آن‌هایی که چشم‌هایشان مُرده باشد، می‌دانند چه می‌گویم! چشم‌های مُرده، به یک قدرت فوق‌طبیعی نیازمندند. به یک درک هیجانیِ نیرومند، که زنجیر‌های اوهام را از تار و پود چشم‌ها کنار بزند تا دوباره نور حیات به آن بتابد. تنها این‌گونه می‌شود چشم‌ها را زنده کرد. تنها همچون چیزی زندگی‌بخشِ چشم است. خلاصه‌اش همان است که می‌دانید! تا می‌توانید با چیزک‌هایی چشم‌هایتان را زنده نگاه دارید، که بعد مرگشان، آب حیات به‌سادگی پیدا نمی‌شود. 

حالا با این تعاریف، آیا این زندگی‌بخش‌ها، همچون قاره‌های جهان، نام بردنی‌اند؟ نه. هرگز! آن چیزی که نام می‌آورید، تنها روزنه‌ای از نور می‌دهد، آن هم به چشم‌هایی که هنوز زنده باشند! آن چشم‌هایی که دیگر خاموش شده‌اند را نمی‌شود با نام‌بردنی‌ها، جان بخشید. زندگی‌بخش‌ها، نباید گفتنی باشند! باید در دل و جان باشند. به‌گونه‌ای منحصربه‌فرد. باید ذخیره‌شان کرد برای روز مبادا. دردسرتان ندهم؛ چشم‌هایتان زنده باد! 

  • Mr. Moradi

پست قبل نه، پست قبل‌ترش از زنده بودن چشم‌ها گفتم. گفتم چشم‌ها، زندگی دارند. چشم‌ها می‌فهمند. چشم‌ها حرف می‌زنند. گفته بودم چشم‌هایم مُرده‌ است. راستش از همان روز، با تلنگرِ کامنتی، به زندگی‌بخش چشم‌هایم فکر می‌کنم. به اینکه، چه چیزهایی به چشم‌هایم دوباره انرژی می‌دهد؟ چه چیزهایی چشم‌هایم را گرم می‌کند؟ چه چیزهایی به چشم‌هایم امید و زندگی می‌بخشد؟

شما چه؟ از زندگی‌بخشِ چشم‌هایتان بگویید. 

  • Mr. Moradi

از دیدنِ افرادی متعجب می‌شوم؛ افرادی که با دیدن و شنیدن و خواندنِ کوچک‌ترین چیز، به وجد می‌آیند و حالشان خوش می‌شود. دلشان سبز می‌شود و لبخند را ‌در هوا می‌زنند. از افرادی که بلدند زندگی را شیرین ببینند و تلخی‌ها را نخوانند. افرادی که راهشان را می‌دانند و از آن بهتر به آن اطمینان دارند، و از آن بهتر تر از مسیرشان لذت می‌برند. افرادی که می‌دانند چگونه باید تجربه کنند و از چه باید بدانند. چگونه بخندند و چگونه گریه نکنند. از دیدنِ این افراد متعجب می‌شوم. قبلا من هم همینطور که نه، ولی شبیه به همین‌ها بودم. از دیدن برگِ سبزی دلم غنج می‌‌رفت. نسیمِ صبح، واقعاً مست‌کننده بود. هوای غروب و نارنجی‌های آسمان، دلبری می‌کرد. باران زیبا بود. روزهای تعطیل، عیدهایی بودند برای خودشان. کتاب‌های داستان و داستانی، لذت داشتند. و خدا می‌داند امید وجود داشت. حالا نمی‌دانم چه بر سرِ این‌ها آمده. نمی‌دانم. شاید در باتلاقی از ناامیدی فرو رفته‌ام که تقلای بیش‌ترم، جز فرو رفتن، سودی ندارد. امروز وقتی به چهره‌ام در آینه دقت می‌کردم، در خود فریاد می‌زدم: چشم‌هایم مُرده است. چشم‌هایم مُرده است. چشم‌هایم مُرده است. نمی‌دانید؟ چشم‌ها، زندگی دارند. انرژی دارند. انواعی دارند. احوالی دارند. چشم‌هایم مُرده است. 

  • موافقین ۱۲
  • ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۴۵
  • Mr. Moradi

این روزها که «وقتی نیچه گریست» را می‌خوانم، بعضی حرف‌های آن را نمی‌توانم هضم کنم. نمی‌توانم بفهمم که چگونه همچین امکانی وجود دارد؟ چطور همچین چیزی ممکن است. تقریباً به اواسطش رسیده‌ام. نمی‌دانم. یک‌جایی از آن، می‌گوید با گفتگو و حرف‌زدن درباره‌ی هرکدام از علایم - مانند سردرد، افسردگی، ناراحتیِ شدید، تشویش، اضطراب - و پیدا کردنِ علت‌هایش، و با بازگو کردنِ علتِ اصلیِ آن، علایمِ آن برطرف و رفع می‌شود. این واقعا جالب است. نمی‌دانم صرفاً رمان است یا واقعیتی از روانشناسی‌ست. ولی جالب است. اگر با حرف زدن درباره‌ی مسائل و دردها، و پیدا کردنِ علت‌هایش، صرفاً با بازگوی آن‌ها، این مشکلات به‌طرز غیرقابل باوری، محو شوند. به این فکر می‌کنم،‌ که چه کسی می‌تواند نقش دکتر برویرِ داستان را برای من ایفا کند؟ چه کسی؟ و یا اصلا من، اگر در همچون شرایطی واقع شوم، می‌توانم همانند دکتر برویر در هنگام گفتگو با نیچه، صریح و صادق باشم؟ می‌توانم رازگویی و یا به عبارتی دردگویی کنم تا شاید افاقه کند و همه‌ی این ذهنیت‌ها محو شود؟ همه‌ی این دردها؟ همه‌ی این مواردی که اسمِ مشکل رویش می‌گذاریم؟ اصلا صبر کنید! اگر با صرفِ اعتراف و بازگو کردن، قرار بر رفعِ علایم و مشکلات است، پس چرا کاتولیک‌های معتقد که هر هفته در نزد کشیش‌های مسیحی، به اعتراف می‌پردازند، نمونه‌های اعلای سلامت روانی نیستند؟ شبهه‌ی واضحی‌ست. یک اعتراف ساده همچین نمی‌کند. واضح است. تسکینِ موقتیِ اعتراف و بازگویی، آنقدر نمی‌تواند ارزشمند باشد، که آدمی را ترغیب به فاش‌گویی کند. جز این است؟

یکی از بهترین، و شاید بهترین پاراگرافی که تا به‌حال در این کتاب خوانده‌ام:

  • Mr. Moradi
up