دل نوشت :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : ریای خالص!

بعضی اوقات حال آدم بده و میخواد بنویسه تا آروم بشه ... من الان اونقدر حالم افتضاحه که دارم می‌ترکم ... نمیدونم چی بنویسم؟ از کجا بنویسم؟ 

ورقه که گرفتم حس کردم که گیج شدم! نمی‌فهمیدم سوال‌ها رو ... چیزی حدود بیست‌دقیقه روی سوال اول موندم ؛ بیست و پنج دقیقه روی سوال دوم!! همش 12 تا سوال بود و معمولاً برای امتحان ریاضی ترم این تعداد کم محسوب میشه! ولی این 12 تا هوشِ من رو پروند! خیلی بده سر امتحان اینجوری شدن ... 

بذارید از دبیرم بگم!! دبیر من عالیه! باور کنید عالیه! من سعی کردم سوال‌های مهم ازش بپرسم اما تقریبا سرِ همه‌ی 12 تا سوال ازش سوال کردم :| من سر جلسه از بیش‌ترِ سوال‌ها هیچی نمی‌فهمیدم فقط بخاطر اینکه گیج شده بودم ؛ اگه راهنمایی‌های دبیرم نبود ، چهار پنج حتی شیش نمره از دست می‌دادم چون اصلاً سوال رو نفهمیدم که بخوام جوابی بنویسم ... مثلا بهم می‌گفت جواب این سوال ، تانژانتش میشه منفی سه چهارم ، بعد من می‌گفتم تانژانت کجایِ سواله؟! :|||| آخر جلسه درحالی که دست و پام میلرزید از استرس و واقعا سرم گیج بود ، ولی وقتی دیدم همه‌ی سوال‌ها رو نوشتم حس رضایتی بهم دست داد .. اما این احساس رضایت زیاد طول نکشید ...  اونقدر ورقه‌ام خط خطی بود که واقعا روم نمیشد همون رو تحویل بدم ، واقعا روم نمیشد :( ازم پرسید امتحان چطور بود؟ میتونستم بگم خیلی سخت بود ، میتونستم بگم هیچی از هیچکدوم از سوال‌ها نفهمیدم ولی خودم بهتر از همه میدونستم که امتحان خیلی آسون بود و تقصیر من بود که گیج شدم و نفهمیدم ... گفتم خیلی آسون بود ولی من گیج شدم ... خندید و به دبیری که داشت باهاش حرف میزد گفت :«مرادی امی بهترین دانش‌آموزه‌» ... مرادی بهترین دانش آموز ماست ... واقعا؟ معلومه که بقیه‌ی دبیرها هم اسم من رو زیاد گفتن وگرنه نمی‌گفت امی/ما ، میگفت می/من ... برای اینکه اینطور به‌نظر برسه که نشنیدم تا بیش‌تر از این شرمنده نشم ، الکی یه سوال پرسیدم که درست نوشته بودم ... اومدم بیرون ، واقعا دوست داشتم همونجا روی پله‌ها بشینم و بزنم زیر گریه!! از بس بچه‌ها گریه‌شون گرفته بود ، فضا شبیه مدارس دخترونه شده بود! ولی اونا میگفتن امتحان سخت بود و من میگفتم تقصیر خودم بود ، امتحان آسون بود :| تازه همین‌جاها بود که احساس رضایتم ناپدید شد ... تازه همینجاها بود که فهمیدم من چقدر خنگم!! که فهمیدم اگه دبیر همونجا پاسخ‌نامه رو هم میداد دستم بازم اشتباه رونویسی می‌کردم!! که من چقدر خنگم که توان اعدادِ پایه‌مساوی رو جای جمع ، ضرب کردم ، درحالیکه موردِ بعدیِ همون سوال رو جمع زدم! که من چقدر گیجم که کسینوس 60 و سینوس 60 رو کسینوس و سینوس 45 دیدم و هردوتا رو رادیکال دو دوم نوشتم!!!! آخه اینا چه غلط‌نویسی‌ای هست؟! :( اینجور نمره‌ از دست دادن خیلی بده!! وقتی همه‌ی سوال‌ها حالا یا با کمک دبیر یا به هرصورت نوشتی و میای بیرون و می‌بینی مثلا دو بعلاوه‌ی دو رو نوشتی پنج :| امتحان آسون بود. تقصیر خودم بود. 

  • Mr. Moradi
  • شنبه ۴ دی ۱۳۹۵ ، ۱۲:۰۳
  • دل نوشت
  • نمایش : ۲۲۸
نظرات شما ( ۲۲ ) ۸ موافق

امروز دفاعی امتحان بود! از پنج‌تا درس ، دو درس رو حتی نگاه هم نکرده بودم :| خدا رحم کرد دقیقاً ... خطر خیلی نزدیک بود :| خداروشکر :) چیزی رو غلط ننوشتم و فکر نمی‌کنم زیاد نمره‌ام از دست بره :) صبح هوا خیلی سرد بود ... استرس هم شدید ... این دوتا اصلاً با هم سازگار نیستن!! نفس آدم بند میاد وقتی بخواد هردوتا رو تحمل کنه :|

:::

چرا من اینطوری‌ام؟؟؟ احمق بفهم ؛ تو همه‌ی اینا رو تابستون قدم زدی ؛ تو دقیقاً به اندازه‌ی همه‌ی تخیلاتت قدم زدی ؛ یاد بیار اون روزِ مضطربِ کذایی رو ... یاد بیار لامصب :| یاد بیار بینِ اون همه مسخره‌بازی ، ذهن‌مشغولی‌های بی‌دلیلت رو ... پس دوباره شروعش نکن :| دوباره روی واقعیت فکر و خیال نکن لعنتی ...

:::

یکی نیست به فُلانی بگه تو چرا اینقدر پیگیر شدی؟ مشکوک میزنه :| اصلاً فکرش رو نمی‌کردم اینقدر بخواد پیگیر بشه!! اَه :| اصن نمی‌تونم تشخیص بدم که چجوری به نفعم هست و چجوری نیست ... :| منم حق دارم این وسط یه ذره به فکر نفعِ خودم باشم خب :)) ولی دیگه از هیچی که بهتر میشه :| فقط یه راه وجود داره که همه‌چی بدتر بشه ، وگرنه بیش‌تر از یه راه هست که می‌تونه وضع رو پایدارتر و بهتر بکنه ... امیدوارم به همون یک راه محدود نشه :دی میدونید؛ با این سن‌ـم حسرت چیزایی رو دارم و واسه چیزایی هیجان‌زده میشم ، که کاملاً بدیهی هست :)) فقط اون زیادی پیگیر بودنش برام تعجب‌برانگیزه :)

+ میدونم که از بند آخر نمیشه چیزِ زیادی فهمید ... نوشتم که ثبتش کرده باشم فقط :دی

  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۵ ، ۱۵:۵۴
  • دل نوشت
  • نمایش : ۱۱۸
نظرات شما ( ۴ ) ۴ موافق

برام جالبه! مطمئنم در هیچ‌جای دیگه‌ای این حجم از بی‌عقلی رو نخواهم دید و حتی شما هم نخواهید دید! خب خیلی خیلی بی‌فکریه این‌کارها!! خیلی بی‌فکریه! من اینجا واقعا روم نمیشه و راحت نیستم وگرنه می‌گفتم دور هم بخندیم :|

الان از اینکه فِلانی به فُلانی گفته یا حتی فرد دیگه‌ای به فُلانی گفته چیزی دستگیرم نمیشه و فایده‌ای نداره! اما اینکه فُلانی فهمیده و بجای موردِ دمِ دستِ خودش ، موردِ دیگه‌ای رو پیشنهاد داده دوتا دلیل می‌تونه داشته باشه : یک اینکه فِلانی از فُلانی خواسته باشه که به مورد‌های دمِ دستِ خودش فکر نکنه و به عبارتی دنبال یه موردِ دیگه بگرده و دوم اینکه فُلانی خودش دیگه حاضر نیست موردِ دمِ دستِ خودش رو پیشنهاد بده ... احتمالات روی اولی در صورتی بیش‌تر خواهد بود که فُلانی از موضوع اصلی خبر نداشته باشه ؛ اما اگه فُلانی از موضوع اصلی خبر پیدا کرده ، احتمالِ دلیل دوم بسیار بیش‌تر خواهد بود که این‌صورت و این‌ترتیب بیش‌تر در معرض پسند و تأیید من واقع میشه! درسته که ما انسان‌ها و من ، اکثر مواقع منفعت‌طلب هستیم و الان درصورتی که دلیل دوم بوده باشه ، به نفع من هست و منم بدم نمیاد که پس از سال‌ها مقداری توجه از روی"یکی" برداشته بشه :دی اما به‌نظرم بهتر بود که فُلانی اصلاً خبر پیدا نکنه ، هرچند این‌گونه آنچنان به سود من نمی‌شد :دی 

+ قرار نیست که از این پست چیزِ خاصی فهمیده بشه :))) خدا کنه خودم بعداً یادم بیاد فِلانی و فُلانی چه‌کسانی هستند و موضوع اصلی چی هست و "یکی" کی هست :| :دی

  • Mr. Moradi
  • پنجشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۵ ، ۱۹:۳۹
  • دل نوشت
  • نمایش : ۱۴۷
نظرات شما ( ۸ ) ۳ موافق

یه‌وقتایی ، فارغ از اینکه تقصیر کی بود و چرا اینطور شد و چرا اونطور نشد و مضرات و معایبش چی بود و اینجور حرفها ؛ فکر می‌کنم به اینکه چه تغییر خوبی می‌تونست باشه! چه تعبیر خوبی می‌تونست باشه. چه آرزوی قشنگی داشتم و شاید هنوز هم دارم! چقدر آدم خوبی بودم یه دورانی :دی و چقدر این احساس دوست داشتنیه ، نه فقط برای من ، بلکه برای همه ... ولی خب آدمیزاد همیشه این احتمال رو باید بده که اگه تعبیر وارونه‌ی رویایِ خودش براش پیش بیاد چی؟ اگه هیچ‌وقت نرسه چی؟ هیچی! واقعا هیچی! هیچی نصیبش نمیشه ؛ نه اون احساس و نه اون حال خوب ؛ تا هیچ‌وقت نصیبش نمیشه! نمیگم از آینده خبر دارم! نه ؛ هیچ‌کس آینده رو نمی‌دونه ، ولی وقتی همه‌ی تعبیر و تغییر زندگیت رو به یک مورد/موضوع بند می‌کنی و وابسته‌اش می‌کنی ، هیچ‌وقت نمی‌تونی بهش برسی و همیشه یه تعبیر وارونه ازش رو به‌دنبال خودت تا به ابد می‌کِشی و هیچ نمی‌دونی که چرا! که چرا تو نمی‌تونی اما بقیه می‌تونن. که چرا تو همیشه خواستی و نرسیدی و بقیه خواسته یا نخواسته ، رسیدن و یا حتی نرسیدن! می‌دونم مفهوم حرف‌ـم نمیرسه ولی خب :) ای‌کاش می‌شد از تصویرهایی که توی ذهن ثبت می‌شن یه اسکرین‌شات گرفت و آپلود کرد و روی اونا رمز گذاشت تا ده سال دیگه یادمون نره به چی فکر می‌کردیم که اینو نوشتیم مثلاً :)

+ می‌دونم نود درصدِ این آهنگ هیچ‌ربطی به حرفای من نداره! ولی :

بشنوید

نظرات شما ( ۱۰ ) ۸ موافق

حسِ کسی رو دارم که داشته یه قفس بزرگ می‌ساخته و دور تا دورش رو ساخته و وقتی داشته میخِ آخر رو میزده یادش میاد که خودش داخل قفس حبس شده ... نمیدونم چرا ، ولی چکشش هم انداخته بیرون انگار!! اونقدر هم پاورفول نیست که بشکنه این چوب‌های لعنتیِ دورِ خودش رو ... هیچ‌کاری از دستش بر نمیاد ؛ غمگینه ، صداش به جایی نمیرسه ، انگار وسطِ یه صحرایِ خالی یا یه جنگلِ تو در تو گیر افتاده ؛ همه‌چی میتونست بهتر باشه ، می‌تونست بیرونِ قفس باشه ، می‌تونست باشه ولی نشد که بشه ... خودش هم نمیدونه که چی شد که اینجور شد! خودش هم هرچی به لحظه‌های قبلش نگاه می‌کنه ، فقط یادش میاد که داشته با خوشحالی میخ می‌کوبیده روی چوب‌هایی که الان حبسش کردن ، که الان دیگه اجازه نمیدن ازشون فرار کنه ، که الان دیگه وقتش شده که نباشه ... خودش فقط میدونه که تقصیر خودش بوده! فقط همین! فقط همین که تقصیر خودش بود ... که تقصیر خودم بود، ولی نبود! کجایِ این ماجرا تقصیر من بود؟ اصلاً مقصری وجود داره؟ نمی‌دونم!

نمیدونم چه غلطی کردم! نمیدونم چرا زد به سرم ، نمیدونم چرا یکسال و نیم پیش ، اینقدر فکرم درگیر شد ... نمیدونم چرا فقط این یکسال و نیم نبوده ؛ نمیدونم چرا همه‌ی این سال‌ها فکرم مشغول بوده ؛ چی می‌تونست همه‌چی رو بهتر کنه؟ چی می‌تونست بدیِ لعنتیِ این لحظه‌ها و این ساعت‌ها و این سال‌ها رو رفع کنه؟ چی باید میشد؟ چی قراره بشه؟ چرا اینقدر زندگی مبهم شده؟ چرا هیچی روشن نیست؟ چرا من اینقدر خسته شدم از این نرسیدن‌ها؟ نرسیدن به جواب سوال‌هایی که هیچ ارزشِ مادی‌ای ندارن ... لعنت به این سوال‌ها ... ای لعنت به این لعنت‌های لعنتی ...
چرا بعضی فکرها ، بعضی حس‌ها ، بعضی لحظه‌ها تبدیل به یک‌سال ، دوسال ، سه سال و یه‌عمر می‌شن؟! چرا بعضی‌چیزا اینقدر ماندگاری‌شون زیاده؟ چرا بعضی‌چیزا رو نمیشه درست کرد؟ مثلِ حسِ تلخِ ترسِ اولِ صبح‌های ابری و بارونی که فقط می‌خوام ببینم و رد بشم از همه‌ی اون لحظه‌هایی که رد شدن و کسی نگفت چرا اینقدر ساکت؟!
+ میدونم مسخره‌ست! ولی همه‌چی در عینِ حال که خوبه ، به شدت افتضاحه! شاید بهتر هست که بگم همه‌چی در عینِ حال که می‌تونه خوب باشه ، به شدت افتضاحه!
:::
من گاهی میرم پست‌های قدیمیِ بعضی وبلاگ‌ها ، بعضی پیج‌های اینستاگرام ، بعضی اطلاعات از گذشته ، رو نگاه می‌کنم ، می‌خونم ؛ چند وقت پیش برای بار دوم رفته بودم پست‌های قدیمیِ یه پیج توی اینستا رو می‌خوندم و می‌دیدم ، مثلا عکس‌ها و کپشن‌هایی برای یکسال ، یکسال و نیم ، دوسال پیش!! می‌خوندم و با خودم می‌گفتم چرا؟ چرا بعضی چیزها که برای بقیه بدیهی شده ، برای من بدیهی نیست؟ در باطن ، مشکلِ اون‌ها چی می‌تونه باشه؟ یعنی مشکل بقیه هم یکی از واضحاتِ زندگی من‌ـه؟ دیدنِ پست‌های قدیمیِ این بعضی‌ها ، یکجور ناراحتیِ خاصی رو به‌وجود میاره ... ناراحتی از این بابت که ای‌کاش بی‌عقلیِ بقیه اینقدر زندگی‌ها رو مسخره نمی‌کرد ... اینقدر زندگی‌ها رو پوچ و بیهوده نمی‌کرد ... ای‌کاش!
+ این به معنیِ حسرتِ زندگی بقیه رو خوردن نیست اصلاً!! من پست‌ها یا نوشته‌ها و عکس‌های قدیمیِ خودم هم می‌بینم همینجور ناراحتی بهم دست میده! ناراحتی از این بابت که ای‌کاش بقیه عقل می‌داشتن!! فقط همین ، عقل!
  • Mr. Moradi
  • پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵ ، ۲۱:۴۸
  • دل نوشت
  • نمایش : ۹۲
نظرات شما ( ۶ ) ۲ موافق

بعضی اوقات آدم نمیدونه چیکار کنه ... بعضی اوقات هم پیش میاد که آدمیزاد اختیار داره ، شعور داره ، درک داره ، میدونه ؛ اما باز هم اشتباه می‌کنه! اما بعضی اوقات اصلاً نمیدونه چیکار کنه! به چی فکر کنه و برای کدوم فکرش ارزش قائل نشه! نمیدونه که چی به چیه! فقط همین! نمیدونه که چیکار کنه با همه‌ی دونسته‌هاش ...

:::

گاهی وقتا خدا زمان رو یه جوری تنظیم میکنه که یه برخوردی یه نگاهی یه اتفاقی بیفته! صبح میخواستم بیرون برم ؛ آماده بودم ولی واقعا بدونِ هیچ بهونه‌ای پنج دقیقه رفتنم نمی‌اومد! یعنی نمیدونستم چیکار کنم! رفتم بیرون ، کوچه‌مون رو که رد کردم خاله‌م رو دیدم از روبرو ، اونم خاله‌ای که هفت هشت ماهه که ندیدمش!! ، زل زدم تو چشماش که وقتی نگاهش چرخید یه سلام مختصری صورت بگیره حداقل! اما نمیدونم واقعا متوجه نشد یا خودش رو زد به اون راه! مثل چی زل زد به روبروش و رفت! اصلا قرنیه‌ی چشمش رو میدیدم که داره با زور نگهش میداره که نچرخه!!‌ آخه آدم اینو به کدوم بنی بشری بگه!! :| حالا نیاید بگید طرف متوجه نبوده خاب!!‌ شما غریبه‌ هم توی خیابون زل بزنه بهتون متوجه‌اش میشید!! آشنا که دیگه جای خود داره! همون هفت هشت ماهه پیش که توی جشن ولادت صاحب الزمان دیدمش ، چنان سُقلمه‌ای به بچه‌اش زد که نخند و نگاهش نکن و اینا ... چه بلایی سر این‌ها اومده آخه!؟ هوووف!

:::

چقدر ما انسان‌ها الکی الکی زندگی رو کوفت و زهرِمارِ خودمون و اطرافیامون کردیم؟! واقعا چقدر الکی الکی آخه؟! بسه دیگه! چرا وقتی هیچ‌ مشکلی وجود نداره الکی مشکل درست می‌کنین؟! زندگی کنین خاب! زنده بودن که شرط نیست :|

:::

الان من دیگه فقط من نیستم ... من هستم و یک عالمه درسِ تلنبار شده‌ی امتحان‌دارِ خونده نشده که حتی روم نمیشه به خدا بگم این‌بار هم به خیر بگذرونش :|

:::

دیروز رفتیم یه مغازه‌ای ، فروشنده‌اش یه آهنگی رو گذاشته بود ، خیلی یهویی ازش خوشم اومد ، یه تیکه‌اش رو به زور توی اون شلوغی متوجه شدم و یادداشت کردم و دانلودش کردم تا الان خیلی زیاد تکرار شده!! خواننده‌اش رو نمی‌شناختم ، سرچ کردم دیدم سال 55 فوت شده! چهل سال پیش! برام شنیدنِ صداهای چندین سال قبل جالبه :)

زمستون - افشین مقدم  

نظرات شما ( ۱۰ ) ۶ موافق

از درد کهنه ای که مداوا نمیشود


یا میشود گلایه کنم یا نمیشود


اینک سلام حضرت عیسی تر از مسیح


لطفت نگو که شامل ماها نمیشود


ای من فدای پنجره فولاد چشمهات


از بغض من چرا گره ای وا نمیشود؟


یوسف ترین عزیز !مرا تا خودت بخوان


هرچند این غریبه زلیخا نمیشود....

***

"مریم اخوان طاهری"

::::

نمی‌شود آقا ، نمی‌شود

شهادت امام رضا علیه السلام رو تسلیت میگم ... 

+ بشنوید؛ آمده‌ام ای شاه ، پناهم بده

  • Mr. Moradi
  • چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۵ ، ۱۱:۴۸
  • دل نوشت
  • نمایش : ۴۴
۱۵ موافق
up