مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

آخرین مطالب
مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۱۴ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

مغازه‌ی بزرگی بود. پر از هرنوع پرده و پارچه. فروشندگانش برایم طور غریبی ناآشنا بودند. نمی‌دانستم. راستش اصلا دلم نمی‌خواهد حدس‌هایم را روی صفحه بچینم. اما گمان می‌کنم فروشندگانش معتادان ترک‌کرده بوده باشند. دیده‌اید این تولیدی‌ها را که ترک‌کرده‌ها می‌چرخانندش؟ به‌نظرم رسید همچون چیزی باشد. همان رفتار غریبشان رخت‌های دلم را برهم می‌زد. وقتی برای حساب‌کردن رفتیم، بی‌آنکه حواسم باشد، قاب عکسی چشمم را گرفت. به عکس نگاه می‌کردم، به فروشنده، به پارچه‌ها و به شهر و نمی‌دانستم چگونه بین این‌ها سنخیت پیدا کنم! عکس فرمانده بود. 

همان‌روز که گفت در کمتر از سه‌ماه طومار داعش را درهم خواهند پیچید، باید می‌دانستیم که این‌طور خواهد شد! اما راستش حتی حالا نیز نمی‌دانم! داعش، زاده‌ی آمریکا و صهیونیست و آل‌سعود، مگر نابودشدنی‌ست؟ تا وقتی آن‌ها هستند، داعش، و داعش‌هایی هستند برای ترور و ایجاد ترس در میان مردم. ان‌شاالله که یک‌روز هم، شاهد ریشه‌کنیِ عاملان ترور و گروهک‌های تروریست باشیم! 

+ راستی! وعده هم فقط وعده‌ی سلیمانی‌ها ;) 

  • Mr. Moradi
1. خیلی بی‌مزه‌طورانه، کم‌کم، به درس‌خوندن علاقه‌مند میشم. البته می‌دونم خیلی احمقانه‌ست! اما کم‌کم از رقابت با خودم داره خوشم میاد. گفتم رقابت! اولین رقابت رو، کلاس پنجم تجربه کردم. می‌دونین؟ من خیلی چیزا رو کلاس پنجم تجربه کردم. رقابت‌ سر امتحانات و سر سوالات مثلا تیزهوشانی. راستش هم من قوی‌تر از اون بودم و هم اون قوی‌تر از من. هردوتامون هم سال بعد تیزهوشان قبول شدیم. اما اون رقابت‌ها برای من شیرین بود و برای اون، شاید بی‌معنی. نمی‌دونم. اگه نشونی ازش داشتم، ازش می‌پرسیدم. داشتم می‌گفتم. کم‌کم داره از رقابت با خودم خوشم میاد. می‌دونم مسخره‌ست. می‌دونم احمقانه‌ست. می‌دونم درس جز تلخی نداره. می‌دونم و عمیقاً قبول دارم که مدرسه خره! ولی کم‌کم اون حس رقابت‌گونه داره برام زنده میشه. فقط همین! - البته فیزیک فرق داره! ایشون تنفر همیشگی من هستن :| ‌-
2. مدرسه همیشه مسخره‌ست. بلااستثناء! دیگه این یکی رو مطمئنم که تغییر نمی‌کنه برام! امسال توی مدرسه، دوتا درگیری ذهنی داشتم. نمی‌دونم چرا هر چندسال یکی دونفر سر و کله‌شون پیدا میشه که اینطور باید حل و فصلشون کنم. نمی‌دونم چجوری باید حل‌وفصل بشن. فقط می‌دونم که بهتره که نه به حسرت‌های مسخره‌ام و نه به غبطه‌های ارزشمندم، فکر نکنم. واقعا فکر کردن، گاهی عذابه. واقعا گاهی فراموشی نعمت بزرگتریه. واقعا. واقعا. 
3. چندهفته قبل، رفتم پوسترهای انجمن رو بگیرم برای نصب روی تابلو. راستش قبلاً چندبار هم به کادر مدرسه و هم به کادر انجمن گفتم که از این نمایش‌ها متنفرم. راستش به خودم هم قول دادم که خودم نصبشون نکنم. اما راستش آخر دلم نیومد! هزینه شده واسه این پوسترا. هزیییینه. منم اصلا مایل نیستم این هزینه‌ها از بین برن. هرچند که نصبشون هیچ فایده‌ای نداره. هیچ فایده‌ای. 
3.5. آره. چند هفته قبل رفته بودم که پوسترا رو بگیرم نصب کنم. از خودم بدم میومد که شدم پوستر نصب‌کن بعد از این همه دادوبیداد توی این انجمن و اون پایگاه و اون گروه‌ تلگرام و... .  دیدم آقای ر. حالِ راه رفتن نداره. حرف زدن که بماند. یه‌جوری هم نگاه می‌کرد. گفت بشین کارت دارم. همونطور که پر واضح بود گفت بخدا دارم سکته می‌کنم. از هیچی خبر نداشتم من. همینطور شروع کرد به گفتن که اگه این حیوان‌بچه رو من پیدا کنم. با حرص می‌گفت می‌بینی مرادی؟ یه گلوله هم خرجمون نکردن. لامصب. یه گلوله هم خرجمون نکردن. می‌گفت: سرهنگ ‌- فرمانده بسیج - صبح اومده بود و دوباره چارتا لباس و چارتا عکس؛ بهش گفتم چیکار می‌کنی سرهنگ؟ که چی بشه سرهنگ؟ ر. می‌گفت مرادی چیکار کنم؟ چیکار کنیم اینا رو؟ همه‌ی آبرومون داره میره بخاطر یه بی‌شرف. آروم بهش گفتم یه بی‌شرف نه؛ اون موقع که پشت تریبون با اعتقاد راسخ میگی مدرسه‌مون طلاست باید فکر اینجاش رو می‌کردی. مدرسه‌مون طلا نیست آقای ر. مدرسه‌‌ی‌ ما و اکثر مدارس فاجعه‌ست. یه بی‌شرف نه. حداقل پنجاه درصدشون بی‌شرفن. فقط الان نمی‌شناسینشون. روز جلوه‌گریِ اونا هم می‌رسه... مثل اینکه یه دانش‌آموز از کادر مدرسه وقتی با اولیا صحبت می‌کردن، عکس گرفته و زیر عکس هم متن زده. - خودتون می‌دونین چه متنی دیگه :/ -. 
4. زلزله اومد ولی هنوز بعضیا نفهمیدن که پیشگیری‌ بهتر از درمانه. آخه لعنتی، چرا باید یک بیمارستان نوساز، از بین بره؟ چجوری میسازیدش؟ (درگوشی: اینم یکی از اون افتتاحات میلیونی!) 
  • Mr. Moradi

نمی‌دونم چی میشه گفت. کار از تسلیت گذشته. تا به حال؛ 407 کشته. 6700 مجروح. 

+ هرکی می‌تونه، و یا اگه با یه‌خورده تلاش می‌تونه، در اهدای خون مشارکت کنه. 

  • موافقین ۱۳
  • ۲۲ آبان ۹۶ ، ۱۸:۱۶
  • Mr. Moradi

اینکه هرچه بگردم و نیابم، اینکه هرچه فکر کنم و نفهمم، آزارم می‌دهد. اذیتم می‌کند. تحملش را ندارم. خدایا می‌دانی که چند ماه مانده به دوساله شدن آن خواب؟ آن خوابی که اگر بگویم همه‌ی خواب‌های عمرم بی‌معنیست این‌یکی معنی‌ دارد. خدایا چرا هرچه در نشانه‌هایش بیش‌تر غرق می‌شوم، هیچ آشناییتی در آن نیست؟ لطفاً نگو که آشناییتش را در جمکران نشانم دادی و من نادیده‌اش گرفتم. این را نگو. نگو که در همین اربعین، انتظار می‌رفت. این را هم نگو. آهِ حسرتش رهایم نمی‌کند. رهایم نمی‌کند. 

+ البته همین حالا یک خواب دیگر یادم آمد که آن هم معنی‌دار بود. راستش حالا که به گذشته‌ام نگاه می‌کنم، می‌بینم که خدا از هیچ هشداری فروگذار نکرده بود. آن خواب هم یک هشدار مبرهن بود که من نادیده‌اش گرفتم. دیدگان تارِ امروزم، نتیجه‌ی نادیده‌گرفتن همان اخطار است. 

++ توهماتم، به‌تازگی امید جدیدی را نشانم می‌دهند. نمی‌تواند همان باشد. اما نمی‌دانم چرا توهم در من اینقدر قوی شده است! وحشتناک است: واقعیت‌هایی را می‌سازی که حقیقی نیستند. اما دیگر نمی‌توانی رهایشان کنی. و با همان واقعیت‌های خودساخته، خواهی مُرد. 

  • موافقین ۹
  • ۲۰ آبان ۹۶ ، ۲۰:۴۰
  • Mr. Moradi

تا از دهان نیفتاده این را بگویم که کمتر سریالی پیدا می‌شود که تیتراژ پایانی‌اش خوب باشد. و تعداد سریال‌هایی که تیتراژ ابتدایی‌شان نیز خوب باشد، از انگشتان دست کمتر است! نوار زرد، جدای از همه‌ی اشکالات ریز و درشت فنی‌اش، از لحاظ تیتراژهای ابتدایی و پایانی و موسیقی متن، در نظر من، بسیار دلنشین و عالی کار کرده بود. دقیقا همان موسیقیایی‌ای را داشت که در سلیقه‌ی من عالی ارزیابی می‌شود! 

+ دو ایراد هم بگویم از این سریال! اول آنکه در برخی از دقایق سریال، اینطور به نظر می‌رسید که می‌خواهند تقلیدی داشته باشند از شرلوک هولمز! و همین که می‌خواستند تقلیدی داشته باشند از شرلوک، مضحکش می‌کرد! به‌شدت برخی صحنه‌هایش غیرمعقول بود. دومین ایراد هم اینکه، نمی‌دانم کاوه کیهان چگونه سرگردی بود که با آن تیپ در اداره رفت‌وآمد داشت. جداً سبک جدیدی در نیروی انتظامی ایجاد کرده بودند؛ شاید هم صرفاً برای من ناآشنا و ناسازگار به‌نظر می‌آمد! 

++ بشنوید

  • Mr. Moradi
نمی‌دانم چه مقدار با عطرهای آشنا خاطره‌مند شده‌اید. مکان‌های آشنا، عطرهای آشنا، هواهای آشنا و القصه هرچیز دیگری که سال‌ها بوده و حالا کمتر یافت می‌شود و صرفاً آشناست. نمی‌دانم چقدر درکشان می‌کنید یا اینکه با کدامشان بیش‌تر آشنایید و با کدامشان بیش‌تر خاطره ساخته‌اید. 
یادم است یکی از کارهایی که در زمان سکونتِ در قم، به آن علاقه‌مند بوده‌ام، گشتن به دنبال عطرهای آشنا بود. هوای قم که کوچک‌ترین شباهتی به هوای همیشه خوب رشت نداشت. اما گاهی می‌شد عطرهای آشنایی را پیدا کرد. علی‌رغم همه‌ی تلاش‌هایم، بیش‌تر زمان‌هایی با این عطرهای آشنا روبه‌رو می‌شدم، که به‌دنبالشان نمی‌گشتم و این آشنایی، ناگهان مرا به خود می‌آورد. 
بعد از بازگشت به شهر خود، عطرهای آشنا بیش‌تر و بیش‌تر شده بودند. علاوه بر عطرها، مکان‌ها و هوای آشنا نیز به آن اضافه می‌شد. اوایل خیلی زیادتر بودند. مدتی دوری، اثر خودش را گذاشته بود. کم‌کم عادی‌تر شدند. اما هرچه باشند، امکان ندارد باری بیرون بروم و با آشناهای دوست‌داشتنی‌ام برخوردی نداشته باشم. واضح‌ترینشان همین هوای شهر است. هوای شهر، برایم همیشه خوب بوده. سال‌ها با این هوا خو گرفته‌ام. ثانیه‌هایش را درک می‌کنم. سال‌هاست که این عطرهای آشنا زنده‌ام می‌کنند. سال‌ها مکان‌های آشنا، کورسوی امیدی را در دلم روشن می‌کنند. 
اما این چند ماه آخر، شاید هم به‌صورت تدریجی در تمام این سه‌سال، با جان‌دادن آخرین پرتوهای امید، همه‌ی آشناها شده‌اند دشمن. حالا شنفتن هر عطر آشنایی، مرا یاد امیدهای بربادرفته‌ام می‌اندازد. هر مکان آشنایی، مرا یاد پتانسیل‌های موجود می‌اندازد. یاد اینکه چه می‌توانست باشد و حالا هیچ نشده است. اوایل فقط هوای ابری و تیره، دلگیر بود. دلگیر بود و حتی برایم ترسناک می‌شد. چرا که وقتی در آن هوا قرار می‌گرفتم و به‌اجبار باید مسیری را طی می‌کردم، به‌صورت متداوم فکرها و خاطرات و امیدها به ذهن و خیالم حمله می‌بردند. این تداوم حملات بود که هوا را ترسناک می‌کرد و باعث می‌شد که برای فرار از آن، هرنوع عجله‌ای را پذیرا باشم. اما حالا، هر هوایی دلگیر است. همه‌ی آب‌وهواهای شهر دلگیر است و فرقی ندارد آسمان آبی‌تر از هرروز باشد یا ابری‌تر. تک‌تک لحظاتش یادآور ثانیه‌های گذشته‌ای‌ست که می‌توانست آینده‌ی بهتری را رقم بزند. بگذریم! 
روزگاری من دربه‌در به دنبال آشنا می‌گشتم. هرجا و هرکجا که می‌دیدمش، تا می‌توانستم نگاهش می‌کردم و تا می‌توانستم ذخیره‌ش می‌کردم برای دیگر اوقات. عطرهای آشنا یادم می‌آوردند چه می‌خواستم و مکان‌های آشنا یادم می‌آوردند که شاید هنوز فرصتی باشد و هوای آشنا بی‌رحمانه یا مهربانانه می‌گفت که زندگی در جریان است. اما حالا، همه‌ی آشناها نمکدان‌هایشان را برداشته‌اند و بر روی یک زخم کهنه‌ی دوباره بازشده، نمک می‌پاشند. حالا، از همه‌ی آشناها گریزان شده‌ام. حالا، آشناها وحشتناکند و بی‌رحم. در حقیقت آشناها، در روزمرگی‌های ما حل شده‌اند و راه فراری از آن‌ها نداریم. خدا کند که هیچ آشنایی، زخم‌های کهنه را باز نکند. اما شدنی نیست. خاطرات، بالاخره یک‌روزی زخم کهنه‌ای می‌شوند، که با هربار یادآوری زخمی‌تان می‌کنند. 

  • Mr. Moradi

این روزها همه‌ی آن‌هایی که می‌شناسم، رفته‌اند. رفیقم رفت. هیئت رفت. همسایه رفت. آشنایان وبلاگی رفتند. اینستاگرامی‌ها رفتند. جامانده‌ها هم لحظه آخر رفتنی شدند. این روزها با هر کلمه و عکسی که از آنجا می‌بینم دلم آتش می‌گیرد. یکی بود که هرروز از این پست‌های دل‌سوز می‌گذاشت و من هربار می‌گفتم خدا کند نتواند برود دلم خنک شود از بس دلم را خون کرده. اما رفت. آبرو داشت که راهش دادند. آن پست پیامکی را یادتان هست؟ که بعد از سخنرانی قرائتی گذاشته بودم؟ ساعت هشت‌وچهل‌وشش دقیقه‌ی شب. در حالیکه تمام سرم خیس آب بود و باد سردی هم می‌آمد و ارتفاعات تهران هم که سرمای شبش معروف است. دقایقی بعدتر بود که از ته دل خواستم تا وقتی آبرو ندارم مرا راه ندهد. راستش از خودم و از انسانیتِ ازدست‌رفته‌ام خجالت‌زده‌ام. شرمنده‌ام. اما گمان حالا اینطور به‌نظرم می‌آید که دروغگویی بیش نیستم. اما همان شب بود که از ته دل خواستم تا آبرومند نشده‌ام نروم. خواستم که با آبرو بروم. با وجدانی بیدار. با انسانیتی پابرجا. انسان بشوم و بروم. خوش‌به‌حال شماهایی که آبرومندید و رفتید. بد به حال من که نه آبرویی دارم و نه رویی. رو سیاه‌تر از کسی که می‌داند و عمل نمی‌کند، نمی‌شناسم. که آن منم. 

+ یادم می‌آید که سال قبل، همه‌ی نگرانی‌ام این بوده که نکند تیر برسد و من دیگر نتوانم اربعین را ببینم. نمی‌دانم چه شد که زنده‌ام. اما راستش ای کاش زنده نبودم. اینچنین زنده‌بودنی، هیچ است. دوسال قبل از خدا می‌خواستم که زنده نمانم. حس می‌کنم همه‌ی این بلاها، نتیجه‌ی همان ناشکری‌های بی‌موردی‌ست که همچنان هم ادامه دارد. مانده‌ام در پیچیدگی خلقت خدا. من دیگر چگونه موجودی‌ شده‌ام؟ کِی این‌قدر جابجا حرکت کرده‌ام؟ 

++ اما من نباید «خودِ واقعی‌ام» را از یاد ببرم. من همچنان دلتنگ «خودِ واقعی‌ام» هستم. اما راستش بیش‌تر از آن، دلتنگِ «زندگیِ واقعی‌ام» هستم. همان زندگی که هم امکانش بود و هم پتانسیل‌ش. همانی که نابودش کردند. همانی که نابودش کردم. 

  • موافقین ۹
  • ۱۴ آبان ۹۶ ، ۲۳:۳۷
  • Mr. Moradi
up