مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

آخرین مطالب
مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۱۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

سخت است وقتی به سال قبل نگاه می‌کنی و می‌بینی، نه‌تنها دقیقاً در همان نقطه‌ی احساسی و عاطفی و ذهنی قرار داری، بلکه حتی چند پله‌ای از همان روزها، پایین‌تری...

  • موافقین ۱۵
  • ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۲۸
  • Mr. Moradi

داشتم دور ساختمون می‌چرخیدم. دنبال در خروجی بودم. محوطه ساختمون خیلی بزرگ بود و اشتباه اومده بودم. یه‌نفر داشت شیشه ماشینش رو تمیز می‌کرد. بهش گفتم این در خروجی کدوم طرفه؟ گفت این سمت فکر نمی‌کنم باز باشه. اون یکی در هم خیلی دوره. پیاده‌ای؟ گفتم آره. گفت بشین برسونمت :)) خشکم زد. حالا نه اینکه بترسم. نه. ولی غریبه بود. چهر‌ه‌ش هم خلاف :| - خدایا ببخشا! - گفتم نه دیگه. گفت بشین برسونمت. منم باید برم بیرون. یه نگاهی به داخل ماشینش کردم. هیشکی پشتش نبود. نشستم. سوییچی که دستم بود رو به حالت تهاجمی (!)‌ گرفتم و دستم رو روی دستگیره گذاشتم. حرفِ ترس نیست. یهو دو نفر از پشت در می‌اومدن و تیزی میذاشتن بیخ گلو، انصافاً هیچ حرکتی نمی‌شد زد. و این رو هم می‌دونم که خییییلی توهمِ توطئه توی این فکر هست :)) ولی واقعا این بی‌اعتمادی نتیجه‌ی چیه؟ هیچی دیگه! فکر کنم بنده خدا هم فهمید یه مقدار بهش مشکوکم. :))) به هر صورت زنده رسیدم دم در. حالم از این فضایی که خودم برای خودم ساختم - جامعه کلیاتش رو ساخته و ما جزئیاتش رو! - بهم می‌‌خوره. خدا ببخشه دیگه -__-

+ میشه بی‌اعتماد نبود؟ :)) 

  • Mr. Moradi

اینکه «انتقام» برای آدم بشه انگیزه زندگی، خیلی وقیحانه‌ست؟ ولی لامصب بد انرژی‌ای میده به آدم :|

+ ماجرایی که داره بر ما میگذره، خیلی نامردانه‌ست. خیلی بی‌وجدانیه. خیلی خیلی! بله، آدم نباید نفس‌پروری کنه و بخاطر هوای نفس، انتقام بگیره یا عمل کنه؛ ولی دقیقاً در همین راستا، نفسِ مؤمن و حتی نفسِ انسان، شرافت داره، عزت داره، نباید بذاری خوار و خفیفش کنن. باید دفاع کنی. حالا اسمش رو بذارن انتقام یا هرچی. عزت و شرفِ نفس انسان وقتی در معرض خدشه‌دار شدن باشه، انسان مجاز به دفاع و مقابله‌به‌مثل - به شکل درست البته - میشه. من اینو نادیده نمی‌گیرم. یعنی نمی‌تونم این همه نامردی و خیانت و دورویی و نفاق و بی‌وجدانی رو نادیده بگیرم! نمی‌تونم واقعاً. 

  • Mr. Moradi

از اعماق وجودم و از تهِ تهِ تهِ دلم، نمی‌توانم زندگیِ حال حاضرم - از ابتدا تا حال حاضر - را بپذیرم. از خط به خطش، حالم بهم می‌خورد. می‌شود تغییر کند؟ تغییر مثبت؟ می‌شود عوض شود؟ عوض شدنی مثبت؟ می‌شود؟ خدایا؟ کم آورده‌ام. خیلی وقت است که کم آورده‌ام. دیگر صبری برایم نمانده است. خودم را هم تا حدودی از دست داده‌ام. غرق شده‌ام. بس نیست؟ تا به کِی باید اینطور جلو بروم؟ هلاکت جز این است؟

  • موافقین ۱۱
  • ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۲
  • Mr. Moradi

هرچه که اسمش را بگذارید بسیار مرموز است! 

دوسال پیش، وقتی همسایه‌ی بلاگری، به مراسمی نسبتاً دانش‌آموزی دعوتم کرد، به علت امتحان ریاضی عذر آوردم و نرفتم، که حقیقتاً، از همان هشت صبحش که تازه صبحگاهِ مدرسه بود، پشیمان شده بودم. اصلا آن روز امتحان ریاضی هم نگرفتند و از بخت و اقبال، هنر امتحان کتبی گرفت - بدون اطلاع قبلی! - :| یعنی اگر می‌رفتم هیچ اشکالی در نظام درسی‌ام رخ نمی‌داد که هیچ! بلکه دبیر هنر نیز گرفتاری‌ام در ورقه را نمی‌دید! 

حالا دیروز، ما را از برنامه‌ای مطلع کرده بودند که هم بسیج‌مان فعال می‌شد - برای سربازی کاربرد فراوان دارد! - و هم در اولویت کارت سبز قرار می‌گرفتیم - مربوط به بسیج - و از این دو مهم‌تر، به ما ناهار هم می‌دادند! اما در آن ساعتی که آن‌ها گفتند من کلاسی داشتم که بابتش هزینه‌ای باید بدهم و دلم نمی‌آمد که یک‌جلسه‌اش را غیبت کنم! راستش همان اول صبح، یعنی حدود هشت‌ونیم که مسیر طاقت‌فرسایی را رکاب می‌زدم، در دلم تشکیکی آمد که دور بزن! اما دور نزدم. و از قضا، استادِ دوره نیز نیامد و دست از پا درازتر برگشتم خانه؛ بی‌آنکه به مقصدی رسیده باشم. جدای از فعال شدنِ بسیج و برگ سبز گرفتنی که از دستشان دادم، از دست دادن ناهار را چگونه هضم کنم؟! :دی

  • Mr. Moradi

توی کلاسی ناظر بودم. مدرس - که بعداً درباره‌ش می‌نویسم - یک سوالی پرسید. «کی می‌تونه همین حالا مرگ مادرش رو قسم بخوره که تا حالا خودارضایی نکرده؟»

نتیجه وحشتناک بود. فقط یک‌نفر دستش رو آورد بالا. و تا آخر هم پای حرفش موند. کاملاً مطمئن. کاملاً. و بقیه ساکت. ساکت. ساکت. می‌دونید مدرس چی گفت؟ بهش گفت تو بین پونصد نفر - هم پسر و هم دختر - که از صبح میان کلاس، تنها کسی هستی که دستت رو آوردی بالا! و من همینطور ناظر بودم. همینطور ناظر بودم. همینطور ناظر بودم. 

+ کلاس حدوداً چهل نفره بود. 

++ این یک چشمه از عمق فاجعه‌ست فقط! آمار همجنسبازی، روابط نامشروع - از جمله رابطه با محارم - و موارد مشابه بسیار ناامیدکننده‌ست.

  • Mr. Moradi

دوسال از وبلاگ‌داری گذشت. داشتنِ وبلاگ، برخلافِ هر شبکه‌ی دیگری و هرنوعِ دیگری از ارتباطات، یک حسِ امنیت و آزادی و خشنودیِ فوق‌العاده دارد که هرگز با هیچ‌چیز، نمی‌شود قیاسش کرد.
مرور کردنِ دوسال و حدود هفتصد پست، نفس‌گیر است. نه از بُعد تعداد، که از بُعدِ هجوم خاطرات و دلتنگی‌هایی که برای دوران سلامت و آرامش ذهنی ایجاد می‌شود.

.

به بهانه‌ی دوسالگی وبلاگ، به خودم و به شما و به وبلاگ، قول می‌دهم که تا سال بعد ذهنی آرام و کنجکاو و پویا و سالم فراهم آورم و از این هیاهوی نفسانی رها بشوم. بی‌شک سه‌سالگیِ این وبلاگ را به جشن خواهم نشست به شرط حیات :)

  • Mr. Moradi
up