مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

آخرین مطالب
مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۰ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

با توجه به اعداد و ارقامی که معمولا سه رقمی هستن و این روزا از رسانه‌های مختلف گفته میشه، فکر کنم توی همین چند روز بیش‌تر از دو سه هزارتایی طرح، نیم‌طرح و پیش‌طرح رو افتتاح کردن. شماها هم کم کم خونه‌هاتونو مرتب کنین، همین روزاست که بیان خونه‌هامون رو هم افتتاح کنن. خدا رو چه دیدی! شاید خونه‌مون در محل استادیومِ سه میلیون نفری‌ای واقع شده باشه که قراره سال 1415 کلنگ بخوره! 

  • موافقین ۲۶
  • ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۰۷
  • Mr. Moradi

همونطور که انتظار داشتم، استرس نذاشت خوابم عمیق بشه. ساعت پنج و نیم که گوشیم زنگ زد، خاموشش کردم و خوابیدم تا شیش و بیست و سه دقیقه. دوباره گرفتم خوابیدم و یهو گفتم پاشو دیگه، ده شد :/ و بیدار شدم و دیدم ساعت شیش و بیست و هفت دقیقه هستش هنوز :/ بیخیال خواب شدم. ساعت هفت و ربع حرکت کردیم و هشت و ربع رسیدم. دقیقا یکساعت منتظر شدم تا امتحان شفاهی نهج‌البلاغه رو ازم بگیرن. با توجه به اینکه می‌دونستم بیانم خوب نیست و بلد نیستم درست و حسابی حرف بزنم، انتظار بیش‌تری از خودم نداشتم. هنوز دو دقیقه نگذشته بود که لرزش رو توی پا و به صورت واضح‌تر توی دستم حس می‌کردم. لامصب هرلحظه می‌خواستم به یادداشتم نگاه کنم سرش رو بلند می‌کرد زل می‌زد توی چشمم :// دو سه تا سوتی هم دادم که نمی‌گم که شما دیگه نخندین حداقل :)) بعدش امتحان کتبی و بعدش حرکت به سمت پادگان. یا همون میدون تیر :دی

ساعت نه و نیم راه افتادیم و یه ربع به یازده تقریبا، رسیدیم. در تمام این حدودا یکساعت، سرعت8مون بین 20 و 100 جابجا می‌شد! از بس که هی می‌رفتیم و هی نمی‌رسیدیم. چقدر دور بود پادگان! رسماً توی کوه‌ها بود :| 

رفتم داخل و حالا استرس نمره‌ی دفاعی ولم نمی‌کرد. که غایب نزده باشن! که نکنه یادشون بره حاضر بزنن. که نکنه نمره رو کمتر بدن -_- یعنی از دست این آقای ر.! چه کارا که نمی‌کنه :/ رفتم و گفتن آموزش ندیدی؟ و گفتم نه! که ای ‌کاش می‌گفتم آره :))) والاع! یه خشاب جا زدن و گلگدن! کشیدن رو که بلد بودم :/ هیچی دیگه! دوساعت هم رفتم با یه کلاس دیگه آموزش دیدم و اومدم واسه تیر در کردن :| یه صداگیر می‌دادن میزدم به هدف :دی ولی جدای از اینکه سیبلی در حقیقت وجود نداره، باید بگم که دراز کش بدترین حالتیه که می‌تونن واسه یه تازه وارد در نظر بگیرن. هرچند حس می‌کنم می‌خواستن حرکت بچه‌ها رو محدود کنن که حماقتی ازشون سر نزنه، ولی ایستاده خیلی بهتره. حداقل مثل آدم توی دستت می‌گیری اسلحه رو. متاسفانه برخلاف اینکه توی کلاس گفتن پشت هم نزنید و ده ثانیه صبر کنین بین گلوله‌ها، صبر نکردم. یعنی اصلا اسلحه رو در اختیار نداشتم. ماشه رو که می‌چکوندم اسلحه بازی می‌کرد توی دستام. اصلا واسه خودش پرت می‌شد. فارغ از این‌که گوشم بدجور سوت می‌کشید و به‌سختی می‌تونستم تمرکز کنم :| حیف شد تیرها به هر صورت :/ می‌تونست بهتر استفاده بشن. دستم هنوز بوی کلاش رو میده :دی 

موقع برگشت، معاون سوئیچ رو داد که بدم به آقای ر.. رفتم که بدم و رسیدم به ماشین و بلند خطاب به اونی که توی دبیرخونه کار می‌کنه گفتم آقای ر. کوئه؟ یعنی کجا. استش رو نگفتم و دوباره بلندتر گفتم. یهو خودِ ر. برگشت و گفت من اینجام. :/ دقیقا کنارش بود. و من ندیده بودمش :||| خوب شد چیزِ دیگه‌ای نگفتم :/ 

بعدش هم رفتیم خونه‌هامون. :| 

  • Mr. Moradi

صدای مرا از دبیرستان شهید بهشتی رشت میشنوید :)) چقدر دلم برای کیبورد تنگ شده بود :)

ویندوز اکسپی ، ورد 2007 ، و خیلی سرعتِ کم در نت و غیره! باشد که قدرِ امکانات را بدانید و سپاسگزار باشید :دی

از اینکه بخاطر تایپ نرفتم کلاس دبیر جغرافی رو، هم پشیمونم و هم راضی. انشاالله که فردا ، کنفرانسِ ده دقیقهای نهجالبلاغه به خیر بگذره. با این متنی که الان دارم مینویسم و باید بعدازظهر حفظش کنم :پ{PO}{}|

  • Mr. Moradi

وقتی ناخودآگاه چیزی می‌نویسی، که ربطی به موضوع نوشتن ندارد، وقتی نوشته‌ات را نگاه می‌کنی و محکم خط‌اش می‌زنی و خودکار را در همین نزدیکی، پرت می‌کنی، یعنی ادامه دادن جایز نیست! 

چهارشنبه هم اردوی آمادگی دفاعی‌ست و میدان تیر، و هم برای من آزمون نهج‌البلاغه. و معاون گرام آقای ر. خودش رفته است و با مسئولین هماهنگی‌های لازم را به عمل آورده است که من زودتر آزمون بدهم تا به دفاعی هم برسم. تازه دلم غنج می‌رفت که پیچاندم نهج البلاغه را که نشد. آخر آدم بی‌خودی مثل من چطور از نهج‌البلاغه دم بزند؟ نمی‌شود که. آنچه با دل نیست فایده‌ش هم محدود است. محدود به ظاهر. و این اوج فاجعه‌ست که تمام جامعه را «ظاهر» احاطه کرده است. 

یک‌ماه وقت بود و اشتباهاتم باعث می‌شد که مدام عقب‌تر بیفتد و فرصت نوشتنِ دو صفحه شرح ساده، از دست رفت. حال من نشسته‌ام و هرچه توانسته‌ام نوشته‌ام و حالا علاوه بر این‌که زیاد است، خیلی هم نامربوط است! مثل این سخنرانی‌های منبری شده که سخنرانی می‌کنند که فقط سخنرانی کرده باشند. نه ایده‌ای دارد و نه لپ کلام از خودم است. هیچ ندارد. جز صفحات اضافه. که حفظ هم نیستمش! بی‌راه نگفته‌ام اگر بگویم صرفاً محضِ دلخوشی آقای ر. نوشته‌ام، به پاسِ هماهنگی‌هایش! 

زیست فردا از آن‌هایی که تقویتی می‌روند امتحان می‌گیرد و من امتحان نمی‌دهم چون تقویتی نمی‌روم و نمره‌ی قبلی‌ام هم خوب است و مقبول! یک‌شنبه، زنگ انشا، دبیر موضوع داده بود عشق! البته علم را هم گفته بود، اما در حضور عشق، علم را کمر‌نگ کرد! نمی‌دانم، شاید در دلش هوس کرده بود شر و ور های خنده‌دار بشنود! مثلا یکی نوشته بود: «لیلی و شیرین. مجنون و فرهاد. بحث عشقی‌ست». فقط خدا می‌داند این نوابغ از کجا آمده‌اند :| من چند دقیقه‌ای فقط فکر کردم. عشق؟ عشق را خز کرده‌اید دیگر. عشق؟ کجاست؟ عشق؟ از بین رفته. و دبیر که صفحه‌ی سفیدِ من را می‌دیده، به شوخی یا جدی، در دفترنمره‌ش یادداشت کرد: «مرادی انگیزه برای نوشتن ندارد». هرچند آن لحظه خندیدم ولی بعدش که این جمله را در دفترم یادداشت کردم، روبه‌رویش نوشتم: «من ربات نیستم». آدم که همیشه حال و حوصله‌ی نوشتن ندارد. گاهی باید بنشیند و با خودش فکر کند که عشق چیست؟ به قول سعدی : «تا عمر دارم سر بر ندارم از این خمار مستی * که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی» 

هفته‌ی بعد شنبه‌اش فارسی امتحان است و یک‌شنبه‌اش فیزیک و عربی. آن دو هیچ. با فیزیک چه باید کرد؟ ضمنِ این‌که می‌خواهم در اعتراض به شر و ور هایی که در رابطه با عشق [بخوانید دوست‌دخترشان!] نوشته می‌شود، انشای خوبی درباره‌اش بنویسم. حداقلش دلِ خودم خنک می‌شود از این همه نگفتن. 

امروز در مقایسه با خیلی از روزها سرم شلوغ‌تر بود. هرچند بی‌منطق است ولی امروز در لابلای شلوغیِ سر، گیجیِ دل، سردرگمی‌های دانش‌آموزانه و استرسِ نهج‌البلاغه، بوی زندگی را شنفتم. من واقعا زندگی را در همین شلوغی‌ها، حس کردم. هرچند کوتاه. هرچند زودگذر. 

  • Mr. Moradi

امروز همه‌چیز به آخرش رسیده بود، لبالب بود و هرلحظه می‌خواست که خودش را خالی کند. آسمان آنقدر پر بود، که هرازگاهی نم نمی از خود بروز می‌داد. درخت‌ها آنقدر آشفته بودند، که گاهی سعی می‌کردند جابجا شوند، و من نمی‌دانم چرا تلاشِ آن‌ها را بقیه نمی‌بینند. برگ‌های سبز، که لابلای آسفالت مدرسه رشد کرده بود، از بین رفته بود و دیگر آن منظره‌ی سرزنده وجود نداشت. من هم دیگر جا نداشتم. واقعا تحملش سخت است. تظاهر. تظاهر به حال خوب. جلوی هم‌کلاسی‌ها. جلوی معاونی که حتی نگاهش هم متوقع است از تو! جلوی دبیرهایی که با تو می‌گویند و می‌خندند و ته نگاهشان انگار می‌دانند حالت خوش نیست و کاری به کارت ندارند. تحملش سخت است. نبودن. تحمل نبودن‌ها سخت است. گاهی بیش‌تر و گاهی کمتر. در قسمت‌هایی از حیاط، که مرداد 95 قدم زده بودم، راه می‌رفتم. آن روزها را در تصورم می‌چرخاندم. آن احساسِ حسادت را. شاید هم حسرت. خدای من. یک‌سال گذشت. تقریبا یک‌سال گذشت. بدون کوچک‌ترین تغییری در نبودنش. با بدتر شدنِ من. با بدتر شدنِ من. این خوب نیست. خیر نیست. هرچند خیر را فقط خودش تشخیص می‌دهد. ولی با خودم می‌گفتم که چرا؟ چطور؟ چگونه؟ آخ که چقدر مغزهای ما کوچک است. چقدر محدود. محدود. نمی‌توانیم ببینیم. می‌بینیم، باور نمی‌کنیم. نمی‌دانم این سیستم انسان چرا اینقدر خودمختار است. به یقینِ جبری هم راضی‌ام. به یقینِ جبری‌ای که به من ثابت کند «نه»‌ی نفی خیر بودنش را. تحملش سخت است. گذشتن زمان. تحملش سخت است. نمی‌توان دید و حسرت نخورد. نمی‌توان جلو نرفت. نمی‌توان همان‌جا ایستاد. نمی‌شود جلویش را گرفت. نمی‌شود به او دستور داد برگرد لعنتی. برگرد به همان چهار مهر. برگرد به نه مهر. برگرد به همان روزها. شاید آدم شوم. نمی‌شوم. می‌دانم که نمی‌شوم. برگشتن، بهانه است. ولی تحملش سخت است. دیدنش. خدایا، این حرفم را باور کن. دیدنش سخت است. دیدنِ بودنش سخت است. واقعا سخت است بدانی هست و نیست. بدیهی هست و نیست. طبیعی هست و نیست. توانایی‌اش هست و نیست. واقعا تحملش سخت است. می‌دانید؟ از خرخوان شماره‌ی یک ممنونم که گفت بیا از این طرف برویم! حداقلش، به‌اندازه‌ی چند لحظه، صحنه‌ی کمتری از دیدنش در ذهنم ثبت شد. هرچند که تصور همیشه نواقص را می‌پوشاند. تحمل این تصور، سخت است.

+ نمونه‌ی پست‌های طولانی‌ام را که دیده‌اید؟ نمی‌دانید نوشتنِ آن‌ها چه حسی دارد. هم همه‌ی حالم را می‌گیرند و موقع نوشتنِ آن‌ها، خسته‌ترین آدمم، و هم بعد از نوشتنش انگار که بخشی از سنگینی «حسرت» و «حسادت»ام می‌شکست و خرد می‌شد و خرده‌هایش بینِ حروف، جا می‌ماندند... من الان دلم کیبورد می‌خواهد. آن خماریِ کوبیدن‌های روی کیبورد و خالی کردن ذهن روی دکمه‌های واقعی. روی صفحات ورد که پشتِ هم پر شوند. نمی‌شود. با این کوچولو نمی‌شود! وگرنه این پست، باید یکی از همان روایت‌های بلندی می‌شد که امروز را انگشت‌نمای وبلاگ کند! چونان گاو پیشانی‌سفید! امروزی که باید می‌بارید و نبارید.

  • Mr. Moradi

امیدوارم به طُرُق مختلف از مسابقه‌ی دکتر میم خبر داشته باشید، چون قبل از امروز حوصله‌ی معرفی و توصیه به شرکت‌کردن نداشتم :دی

به هر حال شرکت کردم. همون اول‌ها که مسابقه رو گذاشتن یعنی هیجدهم، با خودم گفتم کو تا بیست و چهار! بیست و چهارم هم رسید و هیچی نشد که نشد! این یعنی خرداد از رگ گردن به دانش‌آموزها نزدیکتره! بعله :دی 

چون لپ‌تاپ نیست و نمی‌تونم حجمِ تصاویر رو کم کنم، بارگذاری‌شون نمی‌کنم و صرفاً  لینک میدم :) 

تصویر اول : پارسال، تقریباً همین‌روزها بود، دبیر هنر گفته بود عکس بگیرید و منم در به در دنبال سوژه :دی از زمین و آسمون عکس می‌گرفتم و اتفاقا عکس‌های بدی هم نشدن. و همین کنجکاوی‌ها توی عکس گرفتن، خیلی چیزا رو دستم آورد. یکی اینکه عکس گرفتن با تبلت هفت‌اینچی به هیچ عنوان عاقلانه نیست :))) اون روزها شهرداری تازه این ستون‌های نوری! رو نصب کرده بود [اسمشون چیه آخه :|] و منم یک‌ثانیه مونده بود به ساعت هشت شبِ روز ششم اردیبهشت 95، این عکس رو ثبت کردم :دی ضمناً این عکس رو دبیر هنر هیچ‌وقت ندید :دی وقت نشد :)) 

تصویر دوم : عکس گرفتن از آسمون، قشنگی‌های خودش رو داره. آسمون‌های ابری و تیره، اونایی که هرلحظه دلشون می‌خواد ببارن، یه‌جورِ دیگه باید ازشون عکس گرفت. یه‌چیزی باید باشه پس‌زمینه‌ش. مثل این درخت نخل. یا فواره‌ی آب‌، که متاسفانه شلوغیِ جمعیت و ضعف دوربین مانع شد از اینکه به این ایده‌ام فکر کنم :دی قشنگ‌تر هم می‌شد اونجوری؛ سخت بود هرچند! پس‌زمینه شدنِ آب و اینا قشنگی خاصی دارن ولی. شما امتحان کنین ;) 

تصویر سوم : همون پارسال همین موقع‌ها، به‌گفته‌ی دبیر هنر، رفتم دنبال سوژه. از کنارش رد شدم. وایسادم و بالا رو نگاه کردم. اومدم عقب‌تر از زاویه‌ی تصویر نگاه کردم. با حسرت گفتم عجب عکسی می‌شد اگه دوربینش بود هاااا! تبلتِ گنده رو به سختی گرفتم و لرزش دستم رو کمتر کردم و دکمه رو زدم. کج بود مقداری. سمت چپش رو هم بریدم و میزانش کردم. بردم سر کلاس. از همه بیش‌تر روی همین عکس موند. گفت صد و هشتاد درجه بچرخه قشنگ‌تر میشه. و این عکسی که می‌بینید برعکسِ عکسی هست که من گرفتم. حقیقت اونجوری یه‌جوریه و این‌جوری هم یه‌جوری!! نمی‌تونم بفهمم اونطوری بهتر بود یا اینطوری! 

+ ما سفر نمیریم! و به طبع تصویری از طبیعتی مکانی جایی ندارم. عکس‌برداری از شهر هم سخته. من نمی‌تونم ازش تصویر بدرد بخور در بیارم آنچنان. برای همین از اونجایی که آسمون همه‌جا یه‌رنگه، ترجیح دادم تصاویری که انتخاب می‌کنم به آسمون ربط پیدا کنن :) امیدوارم خوب بوده باشن :) 

  • Mr. Moradi

آخ که چه روندِ عجیبی داشت این چند ماه. این چند ماه یعنی از اول مهر. حسرت‌های مشترک، تصمیم‌های اشتباه، افکار اشتباه، اعمال اشتباه، و اشتباهاتِ دیگه... راستش زیاد یادم نمیاد. توی سالنامه هم واضح‌تر چیزی ننوشتم. خودِ مهر بد نبود. نهم مهر نشونه‌ی خوبی بود. خواب چهارم مهر، معجزه بود. نمی‌دونم. واقعاً نمی‌دونم چه دلیلی داشت این اشتباهات من. چه‌چیزی باعثش شد؟ نمیشه تشخیص داد. بررسی جزء به جزء اثری نداره. ولی وقتی از بالا بهش نگاه می‌کنم. همه‌ی این اشتباهات و نشونه‌ها رو با هم، به یه‌چیزایی می‌رسم. ببینید. مثل این می‌مونه شما هی وقتتون رو تلف کنید و هی بخواید از فردا جبرانش کنید، ولی همین چندین ماه طول بکشه. البته قضیه‌ی من وقت نیست و این مثال بود. ولی شباهتِ خوبی دارن به هم. هردوتا تقریبا بی‌جبران هستن. 

مهم هست. نباید اینطور می‌شد. ولی حکمتش چی بود؟ نمی‌دونم گفتم تا حالا، یا اینکه نمی‌دونم چندبار گفتم تا حالا. ولی تابستون 95 یه خواب دیده بودم که یکسال بیشتر زنده نیستم. چقدر اون موقع امیددهنده بود! با خودم می‌گفتم خوبه دیگه! این یه سال هم بگذره و تموم! باور می‌کنید هیچ باورم نمی‌شد و نمی‌شه که توی یکسال بشه اینقدر گند زد توی زندگی؟ یعنی خدا می‌خواست بهم ثابت کنه، چه صدسال زنده باشی چه یکماه، هرغلطی که باید رو، انجام میدی!؟ و خب، خدا بهترینِ ثابت‌کنندگانه. اینو یقیناً میگم‌هااا. هیچ‌وقت از خدا نخواید که براتون ثابت کنه که چرا نه. میزنه له‌ـتون می‌کنه، بعد میگه دیدی؟ دیدی خوشگلم؟ دیدی چرا نه؟ حالا گمشو سر درس و مشقت... 

راستش خدا. الان خیلی چیزها رو بهتر می‌فهمم. مثلا اون کلیپِ آقامیری که کمترین مقاومت رو در برابرش داشتم، الان بهتر می‌فهممش. یعنی باورش دارم. هرچند شرط داره. و من نداشتم اون شرط رو حتی! مثلا الان بهتر می‌فهمم بعضی حکم‌هات رو. هرچند هنوز رعایتشون نمی‌کنم! الان بهتر می‌فهمم چرا منع می‌کنی ما رو. و واقعا سعی می‌کنم رعایت کنم. ولی... ولی واقعا هنوز نفهمیدم چرا نه؟ به خودت قسم هنوز نفهمیدم چرا نه؟ اون لعنتی چرا نه؟ این که دیگه قطره از اقیانوس هم نیست! به‌خدا نیست. البته توروخدا دیگه برام اثبات نکنی‌ها. مرسی. ولی واقعا نفهمیدم هنوز! من زیادی خنگم یا حکمت و علت این اشتباهات ربطی به اون نداشت؟ 

  • Mr. Moradi
up