مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : 429
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۹ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

دنبال کلمه می‌گشتم برای شلوغی ذهنم! به هم ریخته؟ خسته؟ شلوغ؟ مشغول؟  نه! قاراشمیش از همشون بهتره! از همه بهتر توصیف می‌کنه! 
در حدی بهم ریخته هستم که یه ساعت با خودم میگم الکی ناراحتم و چیزی برای ناراحتی وجود نداره! راست هم میگم! چرا باید ناراحت باشم؟! وقتی آدم هیچ غلطی نمی‌تونه انجام بده چرا باید ناراحت باشه؟! من که دلیلی نمی‌بینم! دو ساعت بعدش خسته از همه‌چی میشم! یعنی خودم نمیدونم چرا نباید ناراحت باشم؟! من که وضعیتم قاراشمیشه!! من که نمی‌خوام اینجا باشم و هیچ راهی و هیچی هم ندارم برای اینجا نبودن! من که همش خیالم و خیلی وقته توی واقعیت حرفی نزدم که حرف دلم باشه! خود درگیری دارم! :/
نمیدونم چیکار کنم! و این خیلی بده! من چرا باید این سنگینی رو تحمل کنم! چرا؟! یه دیالوگی توی میکائیل هست که میگه :"کینه داره سمتی می‌برتم که ازم یه دیو بسازه. که دستم بره رو اسلحه‌م و برم ... " یکی هم نیست که بهش بگه لامصب چه نشستی! برو دیگه :))) 
::::
امروز تو یه ساعت سه بار رفتم دفتر ... یه بار رفتم لب تاپ رو ببرم واسه کلاس ، که دیدم مدیر و معاونا جمیعاً نشستن دارن صبحونه میخورن! مدیر که با کلاه و دستکش :))) خیلی باحال بود قیافه‌اش! لازم به ذکره تمامی شوفاژها خاموشه و مشکل از موتورخونه‌ست! بردم و دیدم که تاچ پدش کار نمی‌کنه، همینجوری با کیبورد سی‌دی رو بالا آوردم و صداهای انگلیسی رو گذاشتم، دبیر انگلیسی که خیلی ابهت داره، با اون همه ابهت متعجب بود که چجوری با کیبورد کار میکنم :))) کاری نداره که اونطوری زل زدی به دستام! :دی :) ... یه بارم رفتم بذارمش سر جاش که خب اتفاق خاصی نیفتاد! بار سوم برای سی‌دی‌ای که جا گذاشته بودم توی لب تاپ رفتم دفتر، معاون پرورشی نشسته بود و داشت کارش رو می‌کرد که یهو گفت :"وبلاگ، وبلاگ داری؟! " :))) کلا شوکه شدم! مطمئن بودم که آدرسمو پیدا نکرده و حرف این‌چیزا نیست! ... گفتم:" نه خب! " لب تاپ رو برداشتم و منتظر بودم ویندوزش بالا بیاد و اومد و سی‌دی رو برداشتم، سریع گذاشتم سر جاش و رفتم دنبالش و بهش گفتم قضیه این وبلاگ و اینا چی بود؟ گفت که هیچی، میخواستم ببینم وبلاگ داری؟ گفتم نه خب! ولی میدونم چیه و تجربه دارم، حالا چی بود؟ که گفت هیچی، برای مسابقه وبلاگ‌نویسی خبرت میکنم :| خب از اول میگفتی! :/ مسابقه چیه آخه! فکر کردم کار مدرسه‌ای چیزیه! نه مسابقه! 
::: 
زنگ آخر هنر داشتیم، همین معاون پرورشی برای هنر میاد، گفته آهنگ ببریم و که بردم! این همه آهنگ باکلام و بی‌کلام بردم، همش دوتا رو اونم ناقص شنید! از طرفی بخاطر بی‌جنبگیِ بچه‌ها، خوشحالم بیش‌تر پخش نکرد و از طرفی اون همه من دست‌چین کردم که دوتا پخش بشه؟! البته برای همه همینطور بودش :دی 
:::
یکی از معضلاتی که همیشه موقع خرید مجله مد نظرم بوده، حتی از اولین شماره‌ای که گرفتم، محل نگهداریش بود! کتابخونه داریم‌ لیکن پر شده با یه‌سری کتابای مزخرف و بدرد نخور و تخصصی یه رشته‌ی مسخره و نامربوط به ما از برای یه آدم مسخره‌تر! از طرفی هم دوست‌ ندارم این مجله‌ها توی چشم باشه!! خب هفت تومن واسه هرکدومشون هزینه کردم، عادیه که هم نگران سلامتیشون باشم :دی و هم بخوام این چرخه‌ی خوندن، تداوم داشته باشه :)) کجا میشه گذاشت اینارو؟ :/ جا هست ولی کم است! کم نیستا، درست استفاده نمیشه! هدر میره! همیشه دوست داشتم یه اتاق مخفی می‌داشتم! از همون اتاق‌های مخفی که ماکسی‌میلیانوس داشت! 
  • Mr. Moradi
up