بایگانی آذر ۱۳۹۵ :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : ارزش زندگی
دوشنبه تعطیل بود ، چهارشنبه تعطیله و پنج شنبه و جمعه هم تعطیله!! سه شنبه چی میگه این وسط؟! 
دولت همین‌روزای بین التعطیلی رو تعطیل کنه رأی میاره!! والاع با اون کلیدش :|
  • Mr. Moradi
  • دوشنبه ۸ آذر ۱۳۹۵ ، ۲۱:۴۳
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۶۷
نظرات شما ( ۲۶ ) ۸ موافق

در حدودِ چهار هفته پیش بود که "یک مترسک" پستِ "نیم‌هزارتاییِ"وبلاگش رو نوشت! هیچی دیگه! فعلا که هِی از این وبلاگ به اون وبلاگ دنبالِ پست‌های مهمانش میریم :دی

+ چندین وقت پیش که تاریخش یادم نیست ، یه صدای ضبط شده‌ای از گیتارنوازیش گذاشته بود ؛ که قصد دارم تویِ پستِ پونصدونه‌ی خودم بذارمش :دی

بشنوید

*البته از اونجایی که این صوت مال من نیست ، رویِ فایل رمز گذاشتم و رمزش هم همون رمزِ ثابتِ وبلاگمه! هرکی هم نداشت و می‌خواست می‌تونه بگه تا بهش بدم :)

  • Mr. Moradi
  • يكشنبه ۷ آذر ۱۳۹۵ ، ۱۸:۱۲
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۳۲
نظرات شما ( ۱۲ ) ۴ موافق
رکنِ اصلیِ مشکلاتی که نه فقط توی زندگی خودم، بلکه زندگیِ خیلی‌ها می‌بینم، اونایی که امکانات اولیه یه زندگیِ خوب رو دارن، کمبود کارهای عاقلانه‌ست ... کمبود استفاده از عقل و بی‌عقلی!! همه‌ی مشکلاتِ زندگی‌ها ،مملکت‌ها ،دشمنی‌ها ، جنگ‌ها و غیره همشون بخاطر عقله! میدونم چیز جدیدی کشف نکردم! ولی دارم به یه دنیای با عقل فکر می‌کنم! چقدر این چند روز زندگی می‌تونست بهتر باشه! چقدر این زندگی‌ها می‌تونه بهتر باشه! چقدر نادانی کار دستِ ما داده! چقدر اشتباه کار دست من داده ... 
من درستش می‌کنم! من یه‌چیزی رو می‌سازم که هیچ‌وقت نبوده! من خودم رو می‌سازم ...
قرار نیست هیچی عوض بشه! ولی قراره یه چیزایی رو عوض کنم! اونم نه یه‌روزه! می‌دونم طول می‌‌کشه... ولی لامصب آدمی‌زاد یه‌بار بیش‌تر نمی‌تونه زندگی کنه و بیش‌تر از یک‌بار نمیشه انتخاب کرد و من توی یه دوراهیِ مسخره موندم! من رفتم تجربی ولی علاقه‌ای به شغل‌هاش ندارم[علاقه‌ای به هیچ‌کدوم از شغل‌های رشته‌های انسانی و ریاضی هم ندارم و نسبت به این دو، شغل‌های تجربی رو ترجیح میدم] ! و اگه برم سراغ شغلی که علاقه‌مندم بهش، علاوه بر ریسکی که برای قبول‌نشدن داره، یه ریسک دیگه هم داره و اونم عقب افتادنِ یک ساله تا دوساله‌ست درباره تحصیل و قطعا تا به وضعیت ثابتی نرسم نمی‌تونم کار یا کارهایی که میخوام رو انجام بدم و نمی‌دونم چه کنم ... الانم نمی‌تونم بگم منظورم از شغل موردعلاقه‌م چیه چون خنده‌تون می‌گیره :دی ولی دوراهیِ سختیه برای من!! قبول شدنش هم آسون و همچین هلو برو تو گلویی هم نیست! ولی خب نمی‌دونم چه کنم! ولی پر واضحه که باید یه راه مخفی‌ای هم باشه برای میانبری که لازمش دارم :) 
+ درست میشه :) 
++ عنوان: هرچی اینجا با تو ساختم، خوب می‌دونی که نیست! 
آهنگ نفس از مهدی یراحی
نظرات شما ( ۱۴ ) ۳ موافق

هیچ دقت کردید خیلی وقته سریال ترکیِ درست و حسابی ندادن! دلم یه چیزی مثل کلید اسرار  و حلالم کن میخواد :)) حتی یه چیزی مثل گمگشته :دی

کلاس چهارم بودیم، من و یکی دیگه مبصر بودیم، شوخیش گرفته بود، روی تخته اسمم رو به صورت "مراد یالمیز" نوشت :| [سریال حلالم کن اون سال پخش می‌شد] می‌خندید و من فکر می‌کردم خاب که چه :))) 

همه‌ی ماژیک‌ها رو در انحصار گرفته بود و منم وقت فکر نداشتم و فقط می‌خواستم یه تیکه‌ای بهش بندازم! یه ماژیک گیر آوردم و اسمشو با یه پسوند الکی پلکی که فحش هم نبود نوشتم! عین این بچه‌های تخسِ بدردنخور بغض کرد و حتی نذاشت چیزی که نوشتم رو پاک کنم... به عبارتی کولی بازی در آورد  :/ بعدم دوئید و منم هلش دادم و آرنجش خورد به دیوار... بازم بغض کرد و ... :| معلم که اومد یه نگاه تاسف‌باری به هردومون کرد و از مبصری عزلمون کرد ... دو نفر دیگه که هر دوتاشون از رفیقای صمیمی‌م بودن رو مبصر کرد و تا آخر سال همونا مبصر بودن ... ولی چرا واقعا همیشه از این بچه‌های بی‌جنبه‌ گیر من میفته؟! د آخه لامصب من هرچی میگفتم تو بازم همینجوری میشدی دیگه! پس چرا من اینجوری نیستم اصلا :)) 

:::

الان میتونم برای فردا یه سوز به دلیِ عظیمِ دیگه بدم ولی خب دلم نمیاد :)) دو تا پست برفی گذاشتم به اندازه‌ی کافی دلتون سوخته [قصدم سوزوندن دل نبودش که! حالا فردا کوفتم نشه این دو روز :دی‌] :)) البته الان اینجا برف نیست :) ای کاش می‌شد برف‌های دیروز و پریروز رو Cut کرد و توی فردا و پس فردا Paste کرد :))

نظرات شما ( ۷ ) ۴ موافق

برف ... نه میخوام کسی ناراحت شه یا نه اینکه بخوام بگم آخ جان ما برف داریماااا :| نه والا :/ 

الان که برف شدیدتر شده، الان که شب شده، الان که برف روی زمین رو سفید کرده، الان که به عنوان یه شب برفی، آسمون رنگ خاصی داره، دقیقا الان که زیر پتوی آبی رنگِ قشنگ بودم، دقیقا همین الان داشتم به چندسال پیش که برف اومده بود فکر می‌کردم، به شب‌های برفی که پتو رو میخ می‌زدیم به دیوار و جلوی پنجره آویزون می‌کردیم تا سرما نیاد، به شب‌هایی که می‌رفتم زیر پتوی آبی رنگ، به شب‌هایی که برای صداهایی که می‌شنیدم، تصور می‌ساختم، نمیدونم صدای چی بود، ولی فکر می‌کردم یکی داره توی پارکینگ جارو برقی یا یه همچون چیزی می‌کشه :)) تصور خنده‌داری نبودااا، کلی با همین تصور می‌ترسیدم، همین الان هم دقیقا طعم همون ترسِ بچگونه زیر زبونم هست! خیلی جالبه! این طعم ترس و این حس وحشت رو زیر همین پتوی آبی رنگ حس کردم... الان با اون موقع چه فرقی کرده؟! فرقش در اینه که اون موقع می‌تونست همه‌چی بهتر باشه و الان ... نمیدونم... ولی خیلی فرق کرده ... به یاد اون شب‌ها و روزهای برفی، تعطیلیِ اول ابتدایی، پس‌گردنی‌ای که بخاطر توی کلاس‌موندن خوردم [خودم از سرما و برف نمی‌ترسیدم! مامانم اینقدددددرررر ترس داشت، که حتی اومد به مدیر هم گفت که من توی کلاس بمونم! ولی اون روز اون انتظاماتِ ابلهِ کلاس پنجمی :دی کشوندم بیرون و نمیدونم مدیر چرا فیوز پرونده بود و بین اون همه آدمِ مستحق :دی ، شَتَرَق! خوابوند پس گردن من :))) آخه لامصب همین امروز صبح مامانم بهت گفت که :/ بقیه‌شو دیگه نمیگم :)))] یاد ریختنِ برف از پشت بوم، یاد بستنی‌های زمستونی، یاد با چکمه راه رفتن توی برف، یاد برفِ یک متری و جاموندنِ کفش توی چاله‌های فرو رفته... یاد کلاه‌های بدترکیب :/ و یاد خیلی چیزایی که توی این مسیر برفیِ کوتاه! به‌جا مونده ... یاد روزهای سردی که شاید امید من گرم‌تر از الان بود و به یاد همه‌ی اون لحظه‌هایی که الان "یادش بخیر" شدن! :) 

نظرات شما ( ۱۶ ) ۵ موافق

امروز که بخاطر تعمیرات تعطیلم :دی ولی اینم میتونه یه دلیل جدا باشه : عکس

اینقدر هوا سرد بود و اینقدر بارون اومد که بالاخره آسمونِ خدا، برفش رو هم نشونمون داد :)) دقیقا هم همین امروز که رسماً و علناً تعطیلیم باید برف بیاد؟! :/ آخه مگه چندبار رنگ برف رو می‌بینیم که دقیقا امروز برف میاد؟! :)) حالا یه روز میومد که جداگونه تعطیل می‌شدیم :دی والا :دی

خداروشکر :) پارسال فقط یه بار رنگ برف رو دیدیم، دوسال پیش هم همینطور ... امیدوارم امسال با این سرمایی که از پاییز شروع شده، دفعات بیش‌تری شاهد برف باشیم، اونم یه برفِ تعطیل کننده :دی

  • Mr. Moradi
  • چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۹۵ ، ۱۰:۴۳
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۶۰
نظرات شما ( ۲۱ ) ۱۱ موافق
شاید همه‌ی تغییرهای یهویی قشنگ نباشن، اما تغییراتِ یهوییِ قشنگی برام اتفاق افتاده! در حدی که هنوز هم بعد از این همه مدت، منتظر یه تغییر یهویی هستم که شاید بیاید، شاید! 
امروز امتحان جغرافی داشتیم و زنگ دوم بی‌کار! دیروز هیچی نخوندم :/ اصلا نفهمیدم چرا اینقدر اشتباه کردم و این ریسک رو قبول کردم و دیشب و دیروز هیچی از جغرافی نخوندم ... حالا خداروشکر جغرافی به‌خیر گذشت! ولی همش با خودم درگیر بودم فردا رو چیکار کنم! :| فردا هم فیزیک امتحانه و هم زبان می‌پرسه [چون تا حالا شفاهی از من نپرسیده، حتما از من می‌پرسید!] و هم زیست ممکنه بپرسه و هیچی ازش بلد نیستم و هم دینی عقب هستیم و باید سریع درس بده، هم من ذهنم مشغوله :| 
شوفاژها بخاطر تعمیرات و خرابی خاموشن و وضع مدیر و معاونا دیدنیه! با کلاه، دستکش، پالتو و دست های روی هم کشیده شده! اونا بیش‌تر از ما سردشونه! زنگ دوم معاون پرورشی اومد سر کلاس! گفت شما درستونو بخونین اومدم اینجا گرم بشم :)) باز اینجا دم و بازدم 36 نفر باعث میشه یه‌ذره اینجا گرم بشه! :)) 
زنگ آخر، می‌خواستیم بریم که همه رو برگردوند و معاون آموزشی خیلی خونسرد گفت فردا استثنائاً بخاطر تعمیرات و شوفاژ و اینا تعطیله ... بعد از جیغ و فریاد و خنده‌ی بچه‌ها :| تازه فهمیدم چه خبره و منم حوشحال شدم :دی جداً هیچی از فیزیک نخونده بودم! از مدرسه که دورتر شدم یاد زبان افتادم که اگه فردا می‌پرسید هیچ خوب نمی‌شدم، بیش‌تر خوشحال شدم، بعد‌ترش یاد زیست افتادم که هیچی ازش نخوندم، بیش‌تر تر خوشحال شدم :))) تنها چیزی که این وسط ضرر می‌کنه درس دینی هست! به صورت عجیبی دو ماه مهر و آبان به صورت کامل از دست رفت و توی این دوماه فقط دو درس داده! یعنی بیش‌تر جلسه‌ها هر وقت می‌اومد سر کلاس یا یکی دیگه میومد و وقت کلاس رو می‌گرفت یا روحانی میاوردن واسه سخنرانی یا تعطیلی رسمی بود!! چهارشنبه‌ی فردا که تعطیله، چهارشنبه‌ی بعدی هم که تعطیلی رسمی هست :| به‌واقع یکی از پرحجم‌ترین درس‌های ترم، همین دینی خواهد بود :|
یعنی تعطیلی فردا خیلی بهم چسبید! همه [اکثر اوقات تهران] بخاطر آلودگی هوا تعطیل میشن ما هم برای تعمیرات :))
:::
امروز هوا خیلی سرد بود، خیلی! تا حالا هوا رو اینقدر سرد ندیده بودم، یا خیلی وقت بود که اینقدر هوا رو سرد ندیده بودم ... :) 
  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۲ آذر ۱۳۹۵ ، ۲۱:۰۰
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۱۷
نظرات شما ( ۱۰ ) ۶ موافق
up