مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

آخرین مطالب
مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۹ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

1. هرچی فکر می‌کنم چیزی به فکرم نمیرسه برای نوشتن! بنا به دلایلی از امروز و امتحانش هم چیزی نمیگم تا وقتی که نمره‌ام رو بفهمم :| 
:::
2. این روزا همه‌چی خیلی خلاصه شده! از مدرسه میام یه سر به وبلاگ میزنم ، دو تا خط پست می‌خونم ، شب میشه :| کیمیا رو می‌بینم و میخوابم ، بدونِ اینکه درسی رو خونده باشم :| چرا اینقدر سریع می‌گذره؟! من همش اندازه بیست‌ دقیقه اینجا بودم چرا چهار پنج ساعت گذشته؟! :/
:::
3. حرفام داره تموم میشه :))) هیچی برای نوشتن به ذهنم نمیاد!! 
::: 
4. انعطاف رو برای امتحان ورزش 30 زدم ؛ از خودم توقع 20 رو داشتم حتی :/ فکر کنم کلاس پنجم بودم 16 زده بودم! اصلا آدم ورزشکارطور و انعطاف‌پذیری نیستم! خیلی کمه 30 :| یه نفر 10 هم زد حتی ؛ خیلی چاق بود دیگه :))) [دبیر می‌گفت حداقل 40 :/]
:::
5. امروز زیست نداشتم ، ولی دبیر آزمایشگاه همون دبیرِ زیست هست و ازم پرسید چقدر خوندی؟ گفتم هیچی نخوندم ... پرسید وقت نکردی؟ با خودم گفتم چی بگم که هرچی بگم دروغه! راستش رو هم نمیشه گفت :))) گفتم امتحانای دیگه رو خوندم ؛ هرچند که نخوندم :| بنده‌ی خدا پوکر فیس شد ... ان شاالله جبرانش می‌کنم :)
:::
6. دقت کردید مترسک پست مهمان هم دیگه نذاشته؟! :|
:::
7. هیچی همینجوری خوب نمیشه :) باید تلاش کرد براش! هیچ وقت نسیم صبح رو حس نمی‌کنید مگر اینکه به خودتون زحمت! بدید و صبح زود بیدار بشید و برید بیرون ؛ که به لطفِ همیشه صبحی بودنِ مدرسه‌ی امسالم هر روز فرصت تجربه‌ش رو پیدا می‌کنم و بعضی روزها بیش‌تر :)
::
8. فردا زنگ دوم بیکاریم و من از اول سال درگیرِ این بودم که چیکار کنم توی زنگِ بیکاری!! دو هفته‌ی قبل توی زنگی که بیکار بودیم ، بی‌کار بودم و هیچ‌کاری نکردم و حتی گوشی هم نبردم :دی نمیدونم مجله داستان رو ببرم یا نه! می‌ترسم نتونم سالم برگردونمش :| درس هم آنچنان مزه نمیده توی مدرسه خوندنش :دی ولی انگار ناچاراً باید همون گزینه‌ی درس رو برای بیکاری انتخاب کنم :)
  • Mr. Moradi

امروز کلاس درسی نداشتیم! اینو دیروز ننوشتم که سوز به دلی! محسوب نشه! امروز جلسه اول اردویِ به اصطلاح عملیِ آمادگی دفاعی بود که موجب شد امتحان فیزیک باز هم عقب بیفته!! مهم نیست!

امروز صبح نسبت به بقیه صبح‌ها زودتر بیدار شدم و از این بابت خوشحالم! هروقت زودتر از خواب بیدار شدم ، اون روز نسبتاً بهتر بوده! خیلی وقت هم هست که چه زود بیدار بشم چه دیر بیدار بشم ، یه حالتی مثل اینکه انگار از وسط یه خواب عمیق یهویی از خواب بپری ؛ سخته ولی اینم مهم نیست!

زنگ اول چیزی نشد!

زنگ دوم برای موضوع پدافند غیرعامل یه نفر اومده بود که پارسال هم برای مدرسه‌ی قبلی‌ـم اومده بود و خب باید بگم تنها "غلامیِ"خوبی هست که توی زندگی‌ـم دیدم :)) با عرض معذرت از همه‌ی دوستانی که نام‌خانوادگی‌ـشون غلامی هست باید عرض کنم که دوتا غلامی توی زندگی من بوده : یکی دبیر علوم هفتم که بسیار زجردهندگی‌ش کُشنده بود و یکی موجرِ سه‌سال پیشمون که یکسال و نیم!! طول کشید تا پولمون رو پس بگیریم :|

کل کلاس داشت از ناامنیِ گوشی‌هاو حافظه‌ها و اینا می‌گفت و نه اینکه من قبولش نداشته باشم! ولی خب هنوزم نمی‌فهمم که وقتی فایلی روی گوشی ثابت هست چجوری با اینترنتی که من وصل هستم ، یکی دیگه میخواد فایل رو از گوشی‌‌ـم برداره ، بدونِ اینکه من در اثر عوامل محیطی مثل حجم نت و انرژی و سرعت حافظه و گوشی ؛ متوجه‌اش بشم! من این سوال رو که پرسیدم جدی شد ولی شروع کرد به مثال زدنِ انتقال فایل بینِ دو گوشیِ نزدیک به هم و امواج و قابل دریافت بودنِ امواج! آخرش هم خیلی پوکرفیس گفت چطوری نداره که :| :)) خیلی بهتر بود که یکی رو میاوردن که عملی بی‌اعتباری و ناامنیِ گوشی رو نشون می‌داد! خودمم داوطلب بودم که گوشی و فایل‌ها رو هک کنه :)) البته بدونِ اینکه به گوشی دست بزنه!!

زنگ سوم هم خوب بود :) 

+ نمیدونم فردا امتحان زبان می‌گیره یا نه! :/

  • Mr. Moradi
من هنوز شعرهای فارسی و کلماتش رو نخوندم! خسته هم نیستم! نمیدونم چرا برق رو خاموش کردم!! یعنی بیام زیر نور لب‌تاپ بشینم بخونمشون؟! :))) 
ناراحت نیستم! قاعدتاً خیلی باید مضطرب باشم ، چون کاملاً آماده نیستم! همش رفتم سراغ درس‌های دیگه! حالا آیا ادبیات فارسی بر من چیره خواهد شد؟! الله اعلم! هر طور شده یه دور کامل دیگه باید تا ساعت 10 فردا بخونم! خدا کمک کنه ان‌شاالله :/
:::
این روزها از بابت راه خیلی سردرگم شدم! نمیدونم جز راهی که همه میرن ، راهی هست یا نه؟! آخرِ این راه که درس خوندن باشه ، اگه توی انتخاب رشته دانشگاهی فقط همون چیزی که فکر میکنم خوبه رو برای اولویت اول انتخاب کنم و بقیه رو خالی بذارم و همون رو قبول نشم یا بعد چندماه پشیمون بشم و بفهمم چیزی که فکر میکردم نبوده ، آیا راهی هست که عمرم و وقتی که برای کنکور گذاشتم به فنا نره یا اینکه از بین میره؟! حالا حتی اگه توی انتخاب رشته دانشگاهی چیزای دیگه‌ای رو بزنم اصلاً ده سال دیگه اگه زنده باشم ، راضی هستم یا نه؟! میدونم زوده از الان به اینجور چیزا فکر کردن ! اما با شرایطی که محیط‌ـم داره ، اگه از الان همه‌چی رو تعیین نکنم ، انگیزه‌ای واسه خوندنِ این همه درس ندارم!! هرچند که میخونمشون! 
:::
خب دوباره دعواشون شد! کم کم داریم میریم که داشته باشیم فازِ چهارم سلسه‌ دعواهای خاله‌زنکی رو! :|||
  • Mr. Moradi

بعضی اوقات آدم نمیدونه چیکار کنه ... بعضی اوقات هم پیش میاد که آدمیزاد اختیار داره ، شعور داره ، درک داره ، میدونه ؛ اما باز هم اشتباه می‌کنه! اما بعضی اوقات اصلاً نمیدونه چیکار کنه! به چی فکر کنه و برای کدوم فکرش ارزش قائل نشه! نمیدونه که چی به چیه! فقط همین! نمیدونه که چیکار کنه با همه‌ی دونسته‌هاش ...

:::

گاهی وقتا خدا زمان رو یه جوری تنظیم میکنه که یه برخوردی یه نگاهی یه اتفاقی بیفته! صبح میخواستم بیرون برم ؛ آماده بودم ولی واقعا بدونِ هیچ بهونه‌ای پنج دقیقه رفتنم نمی‌اومد! یعنی نمیدونستم چیکار کنم! رفتم بیرون ، کوچه‌مون رو که رد کردم خاله‌م رو دیدم از روبرو ، اونم خاله‌ای که هفت هشت ماهه که ندیدمش!! ، زل زدم تو چشماش که وقتی نگاهش چرخید یه سلام مختصری صورت بگیره حداقل! اما نمیدونم واقعا متوجه نشد یا خودش رو زد به اون راه! مثل چی زل زد به روبروش و رفت! اصلا قرنیه‌ی چشمش رو میدیدم که داره با زور نگهش میداره که نچرخه!!‌ آخه آدم اینو به کدوم بنی بشری بگه!! :| حالا نیاید بگید طرف متوجه نبوده خاب!!‌ شما غریبه‌ هم توی خیابون زل بزنه بهتون متوجه‌اش میشید!! آشنا که دیگه جای خود داره! همون هفت هشت ماهه پیش که توی جشن ولادت صاحب الزمان دیدمش ، چنان سُقلمه‌ای به بچه‌اش زد که نخند و نگاهش نکن و اینا ... چه بلایی سر این‌ها اومده آخه!؟ هوووف!

:::

چقدر ما انسان‌ها الکی الکی زندگی رو کوفت و زهرِمارِ خودمون و اطرافیامون کردیم؟! واقعا چقدر الکی الکی آخه؟! بسه دیگه! چرا وقتی هیچ‌ مشکلی وجود نداره الکی مشکل درست می‌کنین؟! زندگی کنین خاب! زنده بودن که شرط نیست :|

:::

الان من دیگه فقط من نیستم ... من هستم و یک عالمه درسِ تلنبار شده‌ی امتحان‌دارِ خونده نشده که حتی روم نمیشه به خدا بگم این‌بار هم به خیر بگذرونش :|

:::

دیروز رفتیم یه مغازه‌ای ، فروشنده‌اش یه آهنگی رو گذاشته بود ، خیلی یهویی ازش خوشم اومد ، یه تیکه‌اش رو به زور توی اون شلوغی متوجه شدم و یادداشت کردم و دانلودش کردم تا الان خیلی زیاد تکرار شده!! خواننده‌اش رو نمی‌شناختم ، سرچ کردم دیدم سال 55 فوت شده! چهل سال پیش! برام شنیدنِ صداهای چندین سال قبل جالبه :)

زمستون - افشین مقدم  

  • Mr. Moradi
  • موافقین ۶
  • ۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۶:۳۱
  • Mr. Moradi

از درد کهنه ای که مداوا نمیشود


یا میشود گلایه کنم یا نمیشود


اینک سلام حضرت عیسی تر از مسیح


لطفت نگو که شامل ماها نمیشود


ای من فدای پنجره فولاد چشمهات


از بغض من چرا گره ای وا نمیشود؟


یوسف ترین عزیز !مرا تا خودت بخوان


هرچند این غریبه زلیخا نمیشود....

***

"مریم اخوان طاهری"

::::

نمی‌شود آقا ، نمی‌شود

شهادت امام رضا علیه السلام رو تسلیت میگم ... 

+ بشنوید؛ آمده‌ام ای شاه ، پناهم بده

  • موافقین ۱۵
  • ۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۱:۴۸
  • Mr. Moradi
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • Mr. Moradi
    up