بایگانی آبان ۱۳۹۵ :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : ریای خالص!


:))))) 

برای یکی دو روز پیشه ... دیده بودمش که پدرش اومده بود دنبالش ولی اصلا فکر نمی‌کردم اینقدر جدی :)))

واقعا چجوری از این مدرسه که اگه دانش آموز شخصاً خونسرد باشه و استرسی نباشه، براش بهشته، حاضر شده بره پیشِ کسایی که بوقن؟ :))) 

مثبت‌بینیش تو همچین جایی، من رو کُشت واقعا :)) 

حالا عوض کردن مدرسه از کِی تنبیه شده؟ :دی رسماً بدبختش کرد! خونه‌اش نزدیک‌تره به اون مدرسه، به روایتی بغلِ خونه‌اش هست ولی خب، مدرسه‌اش یه جورایی ،یه‌جوراییه :)) 

  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۴ آبان ۱۳۹۵ ، ۱۹:۲۷
  • عکس نوشت
  • نمایش : ۱۷۱
نظرات شما ( ۲۱ ) ۶ موافق

و حالا، هر روز وقتی بیدار میشم به این فکر نمیکنم که چه خوابی دیدم! و حالا دیگه موقع راه رفتن حواسم پرت نمیشه ... و حالا باز باید خسته بشم. و حالا هر روز درس دارم و هیچ‌ وقتِ آزادی در کار نیست ... و حالا هر روز استرسِ نفهمیدن اون درس و حفظ نبودنِ این درس همراهِ منه ... و حالا هر شب اونقدر خسته خواهم بود که وقت نمیشه خوابی رو خودم بسازم! و حالا وسط کلاس از حرفای هیچ دبیری خنده‌ام نمیگیره ... و حالا وسط هیچ حرفی بغض نمی‌کنم ... و حالا توی هوای سرد بی‌خیاله کاپشن نمیشم ... و حالا دیگه پیش نمیاد که یادم بره با فلان دبیر چجوری باشم و با فلان شخص چجوری ... و حالا دیگه فکری نیست که همیشه همراهِ من باشه ... 

و حالا؛ زندگی معمولی می‌شه ... و حالا زندگی تبدیل میشه به یه سری تکرار و استرس و درس و امتحان و زندگی و زندگی! ... و حالا زندگی میشه همینی که هست ... و حالا زندگی؛ واقعی میشه ... 

  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۴ آبان ۱۳۹۵ ، ۱۴:۴۷
  • دل نوشت
  • نمایش : ۴۷
۹ موافق

آنچنان احمق نیستم که ادامه بدم این راه بدون پایان رو ...

تموم شد! 

به همین سختی! 

دیگه نه :):


+ تصمیم‌های یهویی خیلی باحالن! کمتر از صدم‌ثانیه‌ای طول کشید تا جمله‌ی عنوان رو از ذهنم به زبونم و بعد به وبلاگم بیارم :) قبلا میترسیدم اینو بگم! میترسیدم که بره بمیره ... که دیگه واقعا بره... ولی الان با خودم گفتم مگه هست که بمیره؟ پس برو بمیر لعنتی! برو بمیر خیالِ لعنتیِ من ... برو ... واقعیتت رو قبول می‌کنم ولی اگه فقط خیالی، برو گمشو!

++ مبهم‌نویسی همیشه با من میمونه ولی دیگه نه برای این موضوع! پس تعدادش خیلی کمتر میشه :) 

+++ بشنوید

۱۲ موافق
شاید باورش براتون سخت باشه، چون باورش برای خودمم سخت بود! دیروز اونقدر توی مدرسه بهم با اون دل‌درد سخت گذشته بود که توی خونه، هیچی درس نخوندم! امروز امتحان فارسی داشتم و دریغ از اینکه به یک صفحه‌اش نگاه کنم! راستش ساعت چهار بعدازظهر دیروز بود که کتاب رو گذاشته بودم جلوم و می‌گفتم، اینکه چیزی نیست! تا شب میتونم ده دور بخونم :| همین گفتن بود و تا ساعت 12 شب مختار دیدن و هیچیِ هیچی نخواندن! :/ یعنی دقیقا و دقیقا هیچیِ هیچی! 
زنگ اول فیزیک داشتیم و دروغ نیست اگه بگم از اول سال حتی یک‌بار هم به قصد خوندنش، بهش نگاه نکردم! همش حس می‌کردم این فصل جز چهارتا ضرب و تقسیم چیزی نیست! و خب چیزی هم نبود! دبیر فیزیک (که قبلا هم ازش گفتم) اومد و نشست و دست به دفترش برد تا بپرسه از همه!! :)) من هم برخلاف همه‌ی سالهای قبل که حداقل اسمم شماره‌ی بیست به بعد بود و حتی سی به بعد، اسمم شماره‌ی پنجمه!! به جان بچه‌های نداشته‌ام و نداشته‌تون، توی همون چند دقیقه‌ای که داشت از سه نفر اول میپرسید چندتا ورق زدم و همین!! پنج‌تا سوال چهارنمره‌ای میپرسید و خب من خاطراتی با این پنج‌تا چارتایی دارم توی ابتدایی :)) چهارتا رو یه‌جوری تونستم بپیچونم و بگذره ولی خب سوالی که واقعا و واقعا آسون بود وشاید اگه عجله نمی‌کردم و توانش رو حفظ می‌بودم، میتونستم بگم ولی خب نشد! و گفت 16 :)) یادمه سوم ابتدایی بودم و معلم علوم رو می‌پرسید و روشش هم همین پنج‌تا سوال چهارنمره‌ای بود ... یکی از سوالاش یادم نیست چی بود ولی کلمه‌ی باریک و کوتاه رو داشت توی جوابش؛ معلم هرچی سعی کرد با ادا و اشاره بهم بفهمونه این دو کلمه رو، نتونست :)) و خب شدم شونزده! و خب نمی‌تونست تبعیض قائل بشه ولی خب با مداد نمره رو گذاشت :)) یادش بخیر، خدا میدونه چقدر از اون شونزدهِ موقتی ناراحت شده بودم!! یعنی اونقدر دیوونه بودم که با ماشین حساب میومدم نمره‌هام رو حساب می‌کردم و معدل میگرفتم و تاثیر 16 رو میدیدم و غصه میخوردم :)))) ولی امروز، هرچقدر سعی کردم از دست این دبیر ناراحت بشم، نشد که نشد :)) اصلا چهره‌اش، حرف زدنش ، درس دادنش، نمره دادنش، امتحان گرفتنش، آفرین گفتنش، مرسی گفتنش، راه رفتنش، یه جور خاصی برای من دوست‌داشتنیه... :) جالبه برام :) آخر زنگ که شد، چشماش رو درشت کرد و با شگفتیِ آمیخته با بدجنسی گفت : خوب حال‌گیری کردم با پرسش‌هااا :)) 
زنگ دوم عربی داشتیم ... و امتحان عربیِ هفته‌ی قبل رو 19/25 که 19/5 وارد کرد، شدم :) 
زنگ سوم هم رسید، دبیر فارسی سوالا رو به من داد ببرم تکثیر کنم و بیارم ... دلم نمی‌خواست نگاه کنم!! ولی خب دلم می‌خواست نگاه کنم! البته در فاصله‌ی تکثیر کردن و آوردنش و امتحان گرفتنش، فرصت اضافه‌ای نبود که بخوام چیزی که ازش بلد نیستم رو برم نگاه کنم! ولی خب یه کلمه رو دیدم و اومدم بالا و وقت شد نگاه کنم و درست بنویسم :))) اینم هزینه‌ی رفت و آمد و زحمتیه که کشیدم خب :دی ولی نه، خودم بلد بودم و اونقدرا سخت نبود و ان شاالله، بالای 19 میشم :) 
از مدرسه زدم بیرون، دیدم این دل‌درد دست از سرم بر نمیداره! سه سال پیش که هنوز بلد نبودم چجوری تحملش کنم و به اصطلاح خم به کمر :دی نیارم، یه‌بار که دبیر اجتماعی من رو آورده بود برای پرسش و منم داغانِ داغان بودم، نه از لحاظ درسی ولی دل‌درد نمیذاشت بفهمم چی دارم میگم ... و خب پام رو گذاشته بودم روی سکو و با دستم، به پام تکیه داده بودم، آخرش دبیر هم پرسید چته؟؛ واقعا نمیدونم چرا گفتم پام درد می‌کنه :| آخه پام؟ ://// تعجبی نمود و گفت تو این سن همچین پادردی که نمیتونی یه‌جا وایسی، خیلی عجیبه‌هااا، حتما یه دکتر برو! پیرمردا اینقدر پاشون درد نمیکنه، تو سنی نداری که :/ :))) .... 
از مدرسه اومدم بیرون و رفتم اون دستِ میدون ، دیدم یه دکه‌ای "داستان" رو که به لطف خدا و رحمت الهی، کاملا نم‌ناک بود رو داره :) همیشه از یه جای دیگه می‌گرفتم، این‌بار از اونجای همیشگی نگرفتم و به همین دکه‌ی روبه‌روی خیابونِ مدرسه راضی شدم و گذاشتمش تو کیفم و عصا [چتر] به‌دست اومدم سمتِ تاکسی‌ها و مغلوبِ درد شدم :| 
+ و دیگر هیچ :|
++ در عنوان گفته شده که "همش همین بود امروز!" و الان هم که غروبه[پس دیگه روز نیست] ، و شاید امشب، همش همین نباشه :)) 
  • Mr. Moradi
  • يكشنبه ۲ آبان ۱۳۹۵ ، ۱۷:۰۸
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۲۳
نظرات شما ( ۱۶ ) ۴ موافق

دلم درد می‌کرد ... این دل‌دردهای چند ساله که می‌دونم از کجا نشأت گرفته، باز هم اومده بود سراغم! اونم توی روزی که چهار زنگه هستم و دو زنگ ریاضی و شیمی هم امتحان ... در این حد خوش شانس بودم! و حتی فوق‌العاده شد وقتی زنگ سوم، یعنی زنگی که زنگِ بعدش امتحان بود، دبیر ریاضی، من رو آورد پای تخته تا تمارین رو حل کنم!! اگه اینکار رو توی یه روز عادی انجام میداد، چه بسا خوشحال هم می‌شدم ولی نه توی یه روز چهار زنگه‌ی امتحان‌داری که از قضا دل‌درد هم چسبیده بود بهشون! احتمالا که نه، یقیناً هرکی جای من بود، همون زنگ دوم می‌پیچوند و با یه تماس با اولیا، میرفت و پشتِ سرش هم نگاه نمی‌کرد! ولی چه کنم که با همه‌ی وجودم دوست دارم از مدرسه در برم ولی خودم رو متعهد!! می‌بینم که توی کلاس‌ها باشم! 

لعنتیِ نفهم!! دقیقا ساعتِ امتحان خوب شد! یعنی عمراً نذاشت قبلش مثل آدم شیمی رو بخونم :| همه‌ی سوالاش قابل حل بود و به هرصورت حل شد؛ ولی یکی از سوالاش که اتفاقا نمونه‌اش رو توی تقویتی گفته بود و منم نیم‌نگاهی، نگاهم بهشون افتاده بود، اصلا راه حلش به ذهنم نرسید! ای‌کاش بیشتر به نمونه‌ی حل‌شده‌اش توی تقویتی، نگاه می‌کردم! بارِم‌بندیش واقعا مشکل‌دار بود! مگه ابتداییه که ده تا سوال، هرکدوم دو نمره؟! :| بلی شمارک‌هاش* مشکل داشت و اگه غلط اضافه‌ای نداشته باشم، حداقل 17/5 میشم :| 

* "شمارک" همون بارِم هست؛ مصوَّبِ فرهنگستان! 

  • Mr. Moradi
  • شنبه ۱ آبان ۱۳۹۵ ، ۱۸:۰۶
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۶۶
نظرات شما ( ۱۹ ) ۴ موافق

صفحات دیگر

up