مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : برابری یعنی برابری!
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۶ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

خب میدانید، گاهی آدم داغ می‌کند وقتی یک‌سری حرف‌هایی را از یک‌سری افراد می‌شنود! لزوماً هم سیاسی نیست. اما وقتی می‌بینی چگونه آتش می‌کشند مملکت را ... چگونه با دروغ، با وعده‌ی دروغ، سر مردم را گول می‌مالند ... می‌بینی که مردمِ راحت طلبِ وطنی، یک عده خوش‌سوادِ مبتدی را می‌فرستند مجلس و این افرادِ خوش‌سوادِ مجلسی، دو رکعت نماز دیگری را در زیارت‌های تجملاتی‌اش برای تایید صلاحیتِ یک وزیر! کافی می‌دانند ... واقعا این‌ها برای شما کافی نیست تا داغ کنید؟ برای من که کافیست. 

خیلی وقت بود که از اخبار بی‌خبر بودم! خیلی وقت بود که دیگر دست‌م نمی‌رفت سمت شبکه‌های خبری و سایت‌های خبرگزاری ... شاید یکی از دلایلش پرخبریِ خانه و اعصاب‌خردکن بودنِ اخبار داخلیِ خانه بود و شاید هم نیاز مفرط به آرامش ... حقیقتاً هم این‌گونه آرام‌تر است ... ولی یک‌روز، به خودت می‌آیی و صفحات خبری را که مرور می‌کنی، هی با خودت فکر می‌کنی که چقدر همه‌چیز عوض شده! و چقدر بعد از شکستنِ حباب دروغ، اوضاع ماست‌مالی‌شده، می‌شود! 

روحانی، شخصِ شخیصِ ریاست جمهوریِ جمهوری اسلامی ایران! هنوز آنقدر در چشمان این مردم راحت‌طلب، این مردمِ فلکِ غرب را خورده و از ریسمان سیاه و سفید نترسیده، ابهّت و جلال و جبروت دارد که حتی ممکن است بعد از این همه فاجعه، این همه دروغ پشت دروغ، این همه خالی‌بندی‌های سیاسی، باز هم رأی بیاورد و چهارسال متوالیِ دیگر بر این مردم غفلت‌زده حکومت کند و باز هم مدبّرانه، وعده دهد و برجام‌های کثیره‌‌ای از شجره‌ی خبیثه‌ی مذاکرات با شیطان‌زده‌های از خود بی‌خود شده، به خوردِ این مردم دهد که اگر این‌گونه شود، این مردم حقشان است هرچه بر سرشان بیاید! که خود کرده را تدبیر نیست.

آنچه اکنون حائز اهمیت می‌شود، نه بررسیِ درستکاری در این سه‌سال و نیم است و نه بیرون‌کشیدنِ مو از ماستِ گندیده‌ی دولت و نه حتی مبارزه‌ی علنی با یک‌عده به ظاهر انقلابیِ با فهم [ما که همه نفهم و بی‌سواد و عقب‌مانده‌ایم و تندرو!] در حال، باید و باید و باید هر کسی بشود قاضیِ خودش که ببیند چطور و چگونه ممکن است که این اوضاع بدتر نشود! بهتر نخواستیم! بهترشدن فقط وعده است! به حق هرکس بیاید و وعده دهد که اوضاع را خراب‌تر نمی‌کند، در این زمانه، اصلح‌تر است! و الّا بسیار بودند لشکریانی که می‌خواستند همه‌جا را ٩٠+١٠ روزه، گلستان کنند ... الان تدبیر، همان مدیریتِ زخمِ تازه‌ایست که هر لحظه امکانِ خونریزی دارد. وگرنه هرکسی بلد است باند بپیچد روی ظاهر زخم و پنهانش کند! 

خوابیدن از یک‌جایی به بعد خطاست! خود را به خواب‌زدن، از اول اشتباه بود. خودتان را به خواب زدید و حال که آب کوی و کاشانه‌تان را برده، دوباره سر بر بالینِ گرم و نرمِ دروغ‌های شیرین نگذارید. 

  • Mr. Moradi
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • Mr. Moradi

    داشتم با دوچرخه میرفتم، یه 405 هم که پارک کرده بود، راه افتاد و رفت جلوتر دقیقا جلوی پل که خیابون رو به پیاده‌راه وصل میکنه زد کنار! یه‌ذره راه بود منم میخواستم از همونجا رد بشم که یهو دنده عقب گرفت، خب خداروشکر از اونایی نبود که چشم بسته پاشونو میذارن روی گاز و بیخیاله کلاج میشن! و خب من هم اومدم و از سمت چپش برم، دیدم داره پنجره رو میاره پایین! با خودم گفتم که دقیقا همین امروز که حوصله بحث ندارم اینم میخواد توهین کنه که چرا از اینور اومدی و اینا! البته خب بایدم از همون طرف میرفتم چون کل خیابون کنده‌کاری داشت و راه بهتری نبود! ولی خب داشتم رد میشدم که شنیدم میگه ببخشید توروخدا، عقب رو ندیدم واقعا ...!! حتی احتمال همچین واکنشی رو نمی‌دادم! یه خواهش میکنم گفتمو راه افتادم ولی ته دلم امیدوار شدم به آینده‌ی این مملکت :دی

    + می‌بینین؟ یا یه پست سفید با یه بشنویدِ وسطش میذارم یا هم که خاطره‌ی چندین روز پیش رو می‌نویسم! "تو" که رفت از ذهنم، حرفام هم ته کشید! حرفام هم زنده به گور شد انگار... 
    • Mr. Moradi

    سحر ندارد این شب تار ... 

    بشنوید

    • موافقین ۱۷
    • ۰۸ آبان ۹۵ ، ۱۸:۱۳
    • Mr. Moradi

    همونطور که توی عنوان خاطرنشان کردم، حس می‌کنم کم کم حرفام داره ته می‌کشه و به انتهای خودش می‌رسه ... حس می‌کنم کم کم دیگه حرفی برای گفتن نمی‌مونه... فکر می‌کنم کم کم داره وقتِ خداحافظی میرسه ... نمیدونم چرا اینطوری فکر میکنم! 

    راستی، میخوام یه داستان برای پرسش‌های مهر رئیس جمهور نسبتاً محترم بنویسم ... موضوع چهارتا سوالش درباره خشونته ... از اونجایی که این خرداد انتخابات خواهد بود، بر خودم لازم می‌دونم که به این آخرین سوالش، جوابِ دندون‌شکنی بدم! :دی فقط نگرانم وقتی معاون پرورشی متن رو می‌خونه بهم بخنده و نفرسته مال من رو! آخه میدونید که، من نمی‌تونم موضع نگیرم توی موضوعاتِ سیاسی! هرچند پرسش مهر سیاسی نیست اما بخاطر انتخابات دوست‌ دارم سیاسیش کنم :دی هنوز شروع نکردم به نوشتنش ولی یه چیزایی توی ذهنم هست براش ...  هرچند میدونم خودش نمیخونه ولی یه حسی بهم میگه جوابشو بده ... :)) 

    فردا امتحان ریاضی دارم ... زیاد نخوندم :/ درس آزاد فارسی رو هم تکمیل نکردم آنچنان ... و نمیدونم دقیقا هدفم از مدرسه رفتن چیه وقتی هیچکاری براش نکردم و آماده نیستم :| 

    بهم خبر رسید که شیمی رو 17/5 شدم و یه نمره هم به همه داد، پس میشه 18/5 ... برای اولین امتحان بد نیست، ضمن اینکه شمارک‌هاش هم مشکل داشت :/

    • Mr. Moradi

    چهار مهر بود ... برام سوال شده بود که اون خواب یهویی و فوق العاده پاداش بود یا توبیخ؟ برام مبرهن بود و هست که پاداش بود! اون خواب نیم ساعته پاداشِ یک لحظه پشیمونیِ واقعی بود... 

    دیروز زیرش امضا زدم و نوشتم که حتی داخل خواب هم تونستم به عهد خودم پایبند بمونم! شما نمیدونید من چی رو میگم! ولی اینقدر خوشحال بودم از این بابت که حد نداشت! هرچند ظاهرم نشون نمیداد، ولی از ته دل از خودم خوشم اومده بود ... من توی خوابی که اختیار ندارم، به قولی که به خدام داده بودم عمل کردم ...  کنارش هم فلش زدم و گفتم پاداش بود! از چهار مهر تا پنج آبان ... و اما امروز... من توی یک‌ماه اینقدر بد شدم ... من توی یک‌ماه اینقدر بد شدم ... باورم نمیشه ... دیروز دبیر دینی میگفت : شیطون انسان رو تا پای گناه میبره و بعد ولش می‌کنه! ... فکرتون جایی نره! نمیخوام مثال بزنم، ولی گناه فقط همون چیزی نیست که توی ذهنتونه! یه دروغ هم گناهه... یه غیبت... یه حرفِ بیجا ... همه‌ی اینا گناهه ... امروز خیلی بهتر فهمیدم حرف دبیر رو ... من خودم میتونم یه شیطان باشم! دقیقا ما رو تا پای حرامی می‌بره و بعد ول می‌کنه ... من توی خواب به عهدی که توی اضطرار بسته بودم پایبند موندم، ولی توی واقعیت ... خدایا از من ناامید نشو... :( قول میدم جبران کنم ... 

    + برداشت آزاد

    • Mr. Moradi

    چند خط تظاهر میکنم، قربة الی الله ... الله اکبر! 

    بسم الله الرحمن الرحیم
    الحمدالله امروز عالی بود!! اولش که وارد مدرسه شدم زیست داشتیم و این‌بار گفتم درس رو خوندم ولی خب خدا شاهد بوده که خوندنی در کار نبوده! ولی خب یه جوابایی ساختم و دادم و نمیدونم چه منفی مثبتی زد کنار اسمم ... 
    زنگ بعد زبان داشتیم و تنها نکته‌ای که داشت وقتی بود که پرسیدم هفته بعد امتحانه؟ و در جواب گفت که : نه‌بابا، مگه مرض دارم هی امتحان بگیرم :)) از همچین دبیری همچین حرفی بعید بود .. لازم به ذکره که امتحان اولش رو از 15 نمره 13 شدم :|
    زنگ سوم دینی داشتیم ... کاری ندارم موضوعات دینی اکثراً به هم شبیه هست و کلا حول هدف آفرینش و اینا میگذره ولی خب نمیدونم چرا کلمه به کلمه‌ای که میگفت منو یاد یه چیزایی مینداخت که خب قراره یادشون نیفتم :))) 
    زنگ آخر فیزیک بود و امتحان ... میدونستم دبیرش ساده می‌گیره یا از چیزای ساده میگیره ولی خب تبدیل واحد بعضی اوقات خیلی گیج‌کننده میشه ... ولی امیدوارم همه رو درست نوشته باشم! هرچند خودش میگفت که ما تجربه داریم و بدتر از این خط رو هم میتونیم بخونیم ولی خب تقریبا مطمئنم که خط سوال آخرم رو اصلا نمیتونه بخونه :)) تقصیر خودش بود که میگفت چک نویس استفاده نکنین :|
    • Mr. Moradi
    up