مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : بهترین میزبان عالم
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید
تصویر : میدان شهرداری رشت؛ رمضان 96

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۶ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

تا حالا دوبار توی این شماره، پست گذاشته شده و پاک شده ... خیلی بده که هیچی نمیشه گفت ... تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که به این فکر کنم یا دیگه هیچ‌جای این دنیا نخواهم بود و اگه فرص رو به بودن بذارم، فقط به این فکر کنم که ده سال دیگه همه‌چی حله :| دیوونه‌ام دیگه! 

یه بخشی توی اینساید اوت (inside out) بودش که شخصیت اصلی یهو شادی و غم و خاطرات اصلیش از دست میرن و یهو هیچی یادش نمیاد و یهو همه‌چی توی ذهنش ساکت میشه، کسی یادشه؟ من الان دقیقا همونجوریم! هیچیِ هیچی نیست که بتونه آرومم کنه :| هیچیِ هیچی ... تُهیِ تُهی! خالیِ خالی ... داغونِ داغون ... 

+ این نیز بگذرد :|

بعدا نوشت : به "اینجا" برید و به میزهای مورد علاقه‌تون، با لایک کردنشون رأی بدید :) 

  • Mr. Moradi

یادمه خیلی خیلی وقت پیش، میز تحریری داشتیم سیاه رنگ و چوبی ... خیلی راحت آدم میتونست بغلش بگیره و روی اون بنویسه و بخونه و لذت ببره ... اون که نمیدونم دقیقا به چه شکلی، ولی به هرشکلی که بود به فنا رفت! الان یه میز سفیدرنگی داریم که کاربرد تخته وایت برد هم داره و میشه با ماژیک نوشت هرچند ما هیچ وقت ننوشتیم:)) ولی خب مثل همون میز سیاه قدیمیه ... همون مدلیه ... با یه چندتا تفاوت :) 

به اون میز بزرگ هم میگیم میز کامپیوتر! خیلی وقته که کامپیوتر خونگی‌مون از دست رفته ولی از این میز استفاده‌ی خوانداری و نوشتاری نمیشه و کلا تعداد دفعاتی که به قصد نوشتن و خوندن، صندلی گذاشتم و پشت میز کامپیوتر نشستم، به پنج‌بار نمی‌رسه :) 

حتی همین میز سفیدِ زمینی هم نمایشیه و اکثر مواقع، موقع درس خوندن و داستان خوندن، به سمت چپ این میز، یعنی به سمت دوربین متمایل میشم و کلا این میز هم نقش نگهداری از کتاب‌ها و دفترها رو به عهده داره! هرچند تنوعی‌طور هم گاهی مثل آدم! ازش استفاده می‌کنم :))) 

+ درسته که قرار بود که همونطور که بود عکس بگیریم و تغییری ایجاد نکنیم! منم شلوغی و بهم‌ریختگیِ کاغذهارو تغییر ندادم ولی نمیشد کتابا رو جمع نکنم :)) کلا هیچی دید نداشت خب :) 

++ عنوان، "میز استرس" هم می‌تونست باشه :) 

+++ این پست هم، برای شرکت توی این بازی بود :) 

  • Mr. Moradi

این روزا دوتا سریال بودن که اونقدری برام دوست‌داشتنی بودن که خب می‌دیدمشون! یکیشون کیمیاست که هرچقدر از بازیِ بازیگرا ایراد بگیرن، از بازی پورشیرازی نمی‌تونن ایراد بگیرن :))) ضمن اینکه پارسال همه‌ی شب‌های مدرسه و ‌شب‌های امتحان رو با این سریال گذروندم و خب، خاطره‌ست :)) سریال دوم میکائیل هست که شبکه استانیمون میذاره و منم که نمیتونم واقعا نبینمش! اصن دیرباز اینجا خیلی خوبه :)) اصن نمیشه باور کرد که این همون اسد پنبه‌ی نابرده رنج‌ـه :))) 

و امروز دیدم که رنگ شک هم داره :| یعنی من فیلمی رو که بخاطر نوع فیلمبرداری و کیفیت فیلمبرداریش همش فکر می‌کنم واسه دهه هفتاده و همش دلهره می‌گیرم با دیدنش رو نبینم؟ هرچند این یکی تعداد قسمت‌هاش کمتره و تا دو سه روز دیگه تموم میشه :))

:::

فیزیک از فصل دو اندازه مورچه گفته! یعنی من نمیدونم این همه مطلب رو گفته، پس چرا من نمی‌تونم دوتا مثال ساده‌ی خودِ کتاب رو حل کنم؟ :| یک‌شنبه هم میخواد امتحان بگیره :| تازه یه مبحث جدید هم امروز توی تقویتی گفته و قراره از بقیه بگیرم و بخونم! والا همینایی که سر کلاسش بودم رو نمی‌فهمم چه برسه به اونی که از روی چهارتا نوشته بخوام بفهمم :/ چرا دبیرا سعی می‌کنن وجهه‌ی خودشونو خراب کنن؟ بذار من هنوزم همونجوری با پیژامه تصورت کنم که چایی توی دستته و داری میگی : امشب ساعت ده بارون شروع میشه تا پنج روز هم ادامه داره ... :))) والا :| 

  • Mr. Moradi

اینکه من خیلی وقته که سرما نخوردم و اونوقت خیلیا چله‌ی تابستون پست میذاشتن و اعلام سرماخوردگی می‌کردن؛  دلیل نمیشه که نگم : سرماخوردگی خر عست :)

:::

دیروز ورقه‌های زیست رو داد :)) دوست‌دارم عکس ورقه‌ام رو بذارم تا از خطِ خوشم حظ ببرید ولی حوصله عکس گرفتن و ویرایش و آپلودش رو ندارم ... نمره‌م هم شد 19/75 :))) به‌واقع اون بیست و پنج صدم اشتباه تایپی بودش :دی 

:::

و دیگر اینکه امروز یه زنگ بی‌کار بودیم و زنگ اول و سوم هم به سادگی گذشت، بدین‌ترتیب که دبیران آمادگی و جغرافی، یه‌سوال می‌پرسیدن و نمره میذاشتن:)) آمادگی رو بیست شدم ولی جغرافی چون یه مثبت از قبل بود برام، ازم نپرسید و نمیدونم 19 میذاره یا بیست :)) سیستم پیشرفته‌ی نمره‌گذاری دبیرانم هم تو حلق اوباما :دی

:::

و دیگر هیچ :|

الحاقیه : صفحه اول ورقه -  صفحه دوم

  • Mr. Moradi

ای‌کاش توی این مملکت یه‌راه بهتری بود واسه زندگی ... آدمیزاد به یه چیزی باید دلش رو خوش کنه تا زنده بمونه! یعنی تا بتونه زندگی کنه! وقتی دلخوشی نباشه، چی می‌تونه آدم رو امیدوار نگه داره؟ هیچی! 

همش درس و دانشگاه و سربازی و کار و هزار کوفت و زهرماری که فقط دردسرن! البته "کار" رو قبول دارم و می‌دونم برای انجامِ کاری باید بلدش بود و همینجوری نمیشه! اما این درست نیست یه‌نفر بیشتر از بیست سال از زندگیش رو واسه درس بذاره! واقعا درست نیست! 
هرکسی یه فکرایی توی سرش داره! یه‌نفر هم مثل من، خیلی عصبی‌طور میخواد هرطور شده، با رضایت خداوند و به موقعش به خواسته‌اش برسه و یه تصمیمی می‌گیره به این بزرگی :دی درسته خدا کمک می‌کنه! خیلی درسته ... ولی اگه زنده باشم، عمر من همینجوری باید تلف بشه و هِی عقب افتادنِ تصمیم و فکرام رو ببینم! این خیلی مسخره‌ست! این عمر منه! پس چرا راهِ ادامه‌دادنش رو بقیه تعیین کردن؟ :| اصلاً چرا ما بلد نیستیم مثل خیلیا! از صفر شروع کنیم؟ با همین دیپلم نه فوق دکترا :/ آدم اگه چشمش به کار دولتیِ مزخرف باشه و بخواد با مدرکش جلو بره اولاً که عمر آدم جوری از بین میره که وقتی به خودش میاد که موهاش سفید شده ودوماً اصلا نمی‌تونه به خواسته‌اش برسه یا به‌دلیل وقت‌نداشتن یا بی‌پولی!! صفر دقیقاً کجاست؟ جز جایی که من هستم؟ پس چرا نمی‌تونم شروع کنم؟ دقیقاً چی رو شروع کنم؟ 
فکرم مشغوله، زیااااد ... 
+ یادم باشه، بودنت رو قدر می‌دونستم، وقتی که نبودی! 
  • Mr. Moradi

بیدار که شدم، سرم سنگین بود ... نمیخواستم بیدار بشم! مگه چقدر شیمی خونده بودم که بخوام مدرسه‌ هم برم؟! ساعت هفت و ربع بود که سعی کردم با آمادگیِ مثبت‌منفیِ یک درصد آماده بشم و وقتی کیفم رو برداشتم و قفل دوچرخه رو باز کردم، فهمیدم که چقدر ما انسان‌ها بدبختیم و چقدر خدا بودنش ملموسه ... صبح زود بود ولی خسته بودم ... 

حوصله نداشتم و تمام راه به این فکر می‌کردم که چجوری شیمی رو بخونم تو مدرسه؟ :| وقتی رسیدم، جایی که دوچرخه رو قفل می‌زدم خیلی شلوغ بود و جای زیادی نبود ... به زور یه جایی رو پیدا کردم ولی جای دست نبود واسه قفل زدنش... قفل گیر کرد و دقیقاً نفهمیدم چی شد که دیدم خیلی‌کم دستم خون اومده و قفل هم موقتاً از جاش در رفته و در حینی که نگران بودم الکی تأخیر بزنن و میخواستم سریع برم سر صف؛ بیخیالِ قفل شدم و رفتم و یه‌ذره به دستم آب زدم که حس کردم دلم داره ضعف میره .. فشارم اومده بود پایین و این همش بخاطر این زخم الکی و کوچیک بود... همیشه همینطوری میشه! فقط لازم غذایی نخورده باشم، یه زخم کوچیک هم فشارم رو پایین میاره و این رو امروز فهمیدم :| ده دقیقه طول کشید تا صف بسته بشه و شروع کنن مراسم رو :/ یه‌ذره که گذشت حس کردم حالت تهوع دارم و سرم میخواد گیج بره و چیزی نمی‌گذره که چشمام سیاهی برن و حالم بهم بخوره و حتی بی‌هوش بشم! می‌دونین چند وقته بی‌هوش نشدم؟ دلم بی‌هوشی خواست :/ بله این‌گونه بود که وسط مراسم و بدون اینکه صدایی از فرد سخنران شنیده بشه و فقط از بچه‌ها می‌شنیدم که میگن: "سیبیل داریم صدا نداریم" :| بر وزن "تصویر داریم صدا نداریم" :| و همین که فهمیدم با اونجا موندن و مقاومت هوشم سر جاش بر نمی‌گرده، رفتم که آبی به سر و صورتم بزنم ولی خب فایده‌ای نداشت ... 

رفتیم کلاس و زنگ اول هم ریاضی ...! قرار بود ورقه‌هامون رو بده و منم منتظر شنیدنِ نمره‌م بودم چون توی تقویتی گفته بود که نمره‌ها خیلی خرابه! هرچند من ته دلم از ورقه خودم مطمئن بودم، چون خداروشکر خوب نوشته بودم ... دبیر اومد و ورقه‌ها رو در آورد و به من داد تا با خوندن اسم به همراه نمره :دی ورقه‌ها رو پخش کنم ... قبل از اینکه شروع کنم به پخش‌کردن بچه‌ها پرسیدن نمره خوب هم داشتیم؟ که دبیر گفت آره 20 هم داشتیم و با چشم و لبخند به من اشاره کرد و من از نمره‌م آگاه شدم ... به صورت خالص! نوزده و نیم شدم و بعد از من یه هیجده داشتیم و بقیه همشون از هیجده پایین‌تر شدن! :) خداروشکر و واقعا خدا رو شکر که مقتدرانه واردِ ریاضیات شدم هرچند که زیاد نخوندمش! 

خلاصه‌اش می‌کنم : زنگ آخر هم رسید و امتحان شیمی هم رسید و استرس هم ... سوالات واقعا آسون بود و دوباره خداروشکر که خدا خودش کمک کرد و خوب نوشتم و فکر نمی‌کنم نمره‌ی زیادی از دست داده باشم ... خدایا شکرت. 

+ آدم یه‌وقتایی از یه‌‌چیزایی خسته میشه! من الان دقیقاً از همه‌چی خسته‌ام! حتی از داستان خوندن :|

  • Mr. Moradi

شنیدید که میگویند سه‌ساله که کتک ندارد ... اما باور کنید، دختر اصلاً ترساندن هم ندارد! صفحه‌ی شیشه‌ایِ ذهنِ یک دختربچه، صاف و شکننده‌تر از این است که بخواهیم حتی او را بترسانیم! چه برسد به اینکه بخواهند بزنند .. چه برسد که بخواهند تحقیر و تمسخر کنند .. چه برسد به اینکه بخواهند سر بریده‌ی پدرش را نشانش دهند ... چقدر بی‌رحم بودند؛ واقعا چقدر بی‌رحم بودند. 

ببینید این کلیپ رو حتما ... حتی اگه قبلاً دیدید ... 


دریافت

  • Mr. Moradi
up