مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : بهترین میزبان عالم
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید
تصویر : میدان شهرداری رشت؛ رمضان 96

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۳۴ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

بشنوید

+ زیبایی رو قشنگ میشه شنید! 

  • موافقین ۱۲
  • ۱۷ مهر ۹۵ ، ۲۲:۱۷
  • Mr. Moradi

لحظه‌ها و فکرها اونقدر عجیب و غریب شدن برام که خودمم نمیدونم وضعم چجوره! یه بار فکر می‌کنم که دارم نقش بازی می‌کنم و خودمم گولِ خودم رو خوردم! یعنی عمیقاً حس می‌کنم که واقعا هیچی نیست، که واقعا من الکی خودم رو گرفتار کردم!! درست هم هست! بعدش دوباره یه فکری میاد که برام یقین میاره که نه، این خیالا ساختگی نیست! کلاً آخرِ این راه دیوونه شدنه! و این خیلی واضح و غیرقابلِ تغییره! این شک حتی توی موارد کوچیکتر هم برام هست! سر کلاس فکر می‌کنم سرم داره گیج میره، ولی به خودم میگم چرت نگو! هیچ مشکلی نداری! :| این حد از حیرونی رو نمی‌تونم بفهمم! چرا واقعا! :/

یک راهی باید باشه! این غیرممکنه که هیچ راهی نباشه ... ولی اینکه بخوام راهی پیدا کنم، برای الان نیست! برای تابستون بود که با خودم تسویه حساب کنم، که نشد! که واقعا نشد! پس الان دیگه وقتِ فکرکردن نیست ... الان دیگه وقتِ این نیست که بخوام راه پیدا کنم! فقط نباید ادامه بدم! همین کافیه برای اینکه همه‌چی بهتر بشه! 

نگرانِ درسام هستم! تا الان هیچی نخوندم ... از هیچکدومشون هیچی نخوندم! هرچی هم بلدم از چیزایی هست که سر کلاس یاد گرفتم ... که اونم چیز قابل توجه‌ای نیست ... و من نمی‌تونم تمرکز کنم! یعنی اصلا نمیشه ... 

اما من دیگه نمیخوام همون آدمیزاد باشم! این تصمیم خیلی برام سخته! دوماهه که می‌خوام عملی‌ـش کنم، ولی خیلی خیلی برام سخته ... میدونید خیلی خیلی سخت یعنی چی؟ یعنی اینکه فکری که یکسال پرورشش دادی رو بخوای بذاری کنار ... خیلی اراده میخواد... هنوزم عملی‌ـش نکردم و فعلا هم نمی‌تونم ... ولی حتما باید عملی بشه ... وقتی هم همچین تصمیمی بگیرم، حتی یه پست مبهم هم از من نخواهید دید [یا تعدادش خیلی خیلی کم میشه! چون اکثر پست‌های مبهم برای یک موضوعه که می‌خوام و باید کنارش بذارم!] :) ولی معلوم نیست کِی بخوام شروعش کنم! 

امیدوارم که عاقبتِ همه‌ی ما، به‌خیر بشه!! عاقبتِ من هم ... :|

  • Mr. Moradi

سفر توی زمان کاملا ممکنه! ممکنه اختلالی توی ضربان‌هاتون ایجاد کنه، پس مراقب باشید وقتی دارید سیر و سفر می‌کنین! 

کافیه که مداحی، آهنگ و یا صوتی که چندین سال پیش شنیدین و بعد  از اون چندین وقت نشنیدین، رو از هر جایی شده پیدا کنین و گوش کنین ... خیلی خوبه! جوری آدم باهاش اُخت میشه، جوری تک تکِ کلماتش رو عاشقانه گوش میده که اصلا نمیشه وصفش کرد ... 

تابستون هشت‌تا از مداحی‌های کویتی پور رو گرفته بودم ... همشون هم توی یه گوشیِ دیگه بود و حوصله نکرده بودم که انتقالشون بدم ... تا امروز که توی وبلاگی اسم کویتی پور رو دیدم و یادِ مداحی‌های گوش داده نشده افتادم ... دیگه دیدم تعلل جایز نیست! هر هشت‌تا رو ریختم و تک به تک گوش کردم ... همشون آشنا ... همشون دوست داشتنی... همشون عالی! اصلا من ده‌تا محرم رو هم می‌تونم با همین مداحی‌های کویتی پور بگذرونم! حتی ده‌تا مجلس رو هم میشه با همین چند نوحه راه برد ... 

با اینکه واقعا نمی‌دونم کدومشون رو برای بار اول پیشنهاد بدم، ولی :

بشنوید

+ در قفس افتاده و فکرِ رهایی نیستم!

  • Mr. Moradi

نمیدونم چرا همیشه یک تیکه از معادله ناپیدا هست... اون تیکه‌ای که راهِ حلش رو بهم نشون میده ... توی هر موضوعی که تا به حال برام پیش اومده، که کلا دو سه تاست، یه حسی همیشه بهم میگه راه حلِ خیلی ساده‌ای داره! خیلی‌ ساده ... 

نمیدونم واقعا اینقدر مهمه؟ نمیدونم چرا اسیرِ خودم شدم؟ یا باید جوابی براش باشه، یا اصلا نباید باشه ... چرا هم هست و هم نیست و هم راهی هم نداره؟ 
هیچ‌وقت جرئتِ خواستن نداشتم! فکر کنم اینو یه بار گفته بودم! آره، من هیچ‌وقت روشن نخواستم! می‌ترسم از اینکه اونی که فکر می‌کنم نشه! و اونجور که فکر می‌کنم نباشه! نمیدونم چرا! می‌دونم خدا منتظره که ضربه[حرکت] آخر رو همین محرم بزنه، همین چند روز ... فکر می‌کنم همه‌چی به خودم بستگی داشته باشه ... فکر‌ می‌کنم خدا میخواد یه بار برای همیشه بهم ثابت کنه که من نه شجاعتِ داشتنش رو دارم و نه تحملِ نداشتنش رو! درست میگم خدا؟
بسه دیگه! چقدر مقاومت؟ چرا مقاومت؟ برای چی؟ نمیدونم! ولی از چیزی که این همه مدت دست بر نداشتم، باز هم دست بر نمی‌دارم ... حتی اگه درست نباشه! که میدونم حتی اگه درست نباشه، نادرست هم نیست! 
+ وقتی شروع می‌کنم به نوشتن، تجزیه تحلیل‌های بهتری به ذهنم میرسه، برای همین نوشتن خیلی کمکم می‌کنه! حتی اگه نتیجه‌اش یه متنِ مبهم باشه :) 
  • Mr. Moradi

صدای مادرت میونِ قتلگاه ... 

بشنوید

+ یا حَبیب مَن لا حَبیب لَه ... 

  • موافقین ۱۵
  • ۱۵ مهر ۹۵ ، ۱۰:۴۹
  • Mr. Moradi

دوچرخه برای جابجایی وسیله بسیار خوبیه! جداً خیلی خوبه! اصلا فکر نمی‌کردم بعد از سه چهارسال سوار نشدن، اینقدر خوب بتونم ازش استفاده کنم! ایول دارم :)

:::
سه بعد از ظهر قصد نداشتم برم هیئتی... تا دمِ در هم رفتم و داخل نرفتم ... رفتم یه دور زدم و اومدم یه هیئت دیگه هم بود، که اسمش آشنا بود ... رفتم داخل، چند دقیقه همینجوری وایستادم و خواستم برگردم، که یکی از رفقای دوساله‌ی هشتم و نهم، رو دیدم ... اونجا کار می‌کرد... دمش گرم... خوشم میومد و میاد ازش... من که چایی‌خور نیستم و اصلا از چایی خوشم نمیاد ولی سه‌تا چایی خوردم ... تلخ دوست دارم و می‌چسبید! همچنان خوشم اومد، دمشون گرم ... [با اینکه این هیئتا کنار هم هستن و همشون در ساده‌ترین شرایط هستن ولی همشون لبریز از آدم بودن ... از ساعت دو و سه تا شیش... خیلی هستش! خیلی :) ] 
:::
رفته بودم نون بخرم، دیدم یه آدمی که ضایع بود معتاده و داغووون، یه حرکات مسخره‌ای انجام میداد که آدم دوست داشت بزنه نصفش کنه! خب من تا حالا مست ندیده بودم، دوتا خانمی که داشتن نون می‌خریدن اینو گفتن و منم شنیدم ... به این میگن پیرِ خرفت... :||| جدای از اینکه محرّمه و اینا، جداً بار بعد امثالش رو ببینم، زنگ میزنم پلیس بیاد جمعش کنه ... :/
:::
امروز، آخرای زنگ بود که دبیر شیمی‌ـمون که کم کم داره ازش خوشم میاد، وقتی رفت راهرو رو نگاه کنه دید یکی از بچه‌های کلاسای دیگه افتاده وسط راهرو ... خلاصه که رفت آوردش و فهمیدیم که بیماری قلبی داره و قلبش درد میکنه ... بیچاره داشت ایست می‌کرد  :( تا جایی که من دیدم تپش شدید داشت و چشماش هم سیاهی میرفت، درست هم نمی‌تونست نفس بکشه ... معاون‌های خوبی داریم، دیدنِ نگرانی‌ِ زیادشون برام جالب بود، زنگ زدن اورژانس و آمبولانس اومد و نمیدونم دانش آموزه رو بردن یا نه ... از حالش هم خبر ندارم... فقط فهمیدم که زنده‌ست!... اینکه چرا اینطور شده، فقط یه روایت نسبتاً معتبر درباره‌اش هست، اونم اینه که دبیرش براش صفر یا منفی گذاشته و از کلاس بیرونش کرده :|| و نمیدونم جداً بخاطر بیرون شدنش از کلاس اینطوری شده؟! :/ از بس که این مدیر و معاونا سرِ صف تهدید میکنن که اگه بیرونتون کنن، فلانه و بیساره :| نزدیک بود بچه‌ی مردم رو به کشتن بدن :/
:::
+ اینقدر بازخوردا برای پیشنهادِ مداحیِ دیروز خوب و زیاد بود و اونقدر انرژیِ خوبی از کامنتای خصوصی‌ـتون گرفتم که لازم می‌بینم تشکر کنم ازتون :) 
  • Mr. Moradi

یه روزی هم بیاد نفسِ آخرم بره... 

+ می‌دونم برای محرم نیست و برای مدافعانه حرمه ... ولی ... ولی نداره دیگه! خیلی خوب بود ... 
  • موافقین ۱۴
  • ۱۳ مهر ۹۵ ، ۱۹:۴۴
  • Mr. Moradi
up