مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : ماهی‌های کوچولو
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۳۴ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

دلم نمیاد این دو روز رو ننویسم!

:::

سه شنبه ... اول از همه رفتم دسته‌های عزاداری رو نگاه کردم ... بینِ همه‌ـشون ، دسته عزاداریِ ناشنوایان برام خیلی جالب بود ... 

تاسوعا بود و شلوغ! شلوغی‌ای که شده بود آینه‌ی دقِ من! نمیدونم از کِی اینطوری شده ، ولی شلوغی‌ها هم خوبن و هم بد! مخصوصاً اگه این شلوغی برای مراسمی ملی!-مذهبی باشه ، بیشتر اذیت میشم! [منظورم از ملی ، 22 بهمن بود!]

بعضی وقت‌ها فاصله‌ها از چیزی که فکر می‌کنیم کمتره ... مثلا وقتی شلوغ بود ، از اینجا تا اونجا طولانی‌تر به‌نظر می‌رسید به نسبتِ وقتی که خلوت بود! [و اینکه از اینجا تا اونجا ، از کدوم جا تا کدوم جا هست هم اهمیتی نداره] 

یه مجلسی هست ، که بزرگترین دلیلی که واسه دوست‌داشتنش دارم ، شخصی بودنشه ... یعنی یه خونه شخصی و البته معروف ، که هرساله روضه می‌گیره ... هرچند در حقِ آقایون اجحافه که صندلی ندارن! و اتاق‌های داخلی هم خیلی زود پر میشه ، ولی آنچنان مشکلی ندارم با این موضوع ... یه اتفاقی که باعث شد بیش‌تر حس کنم که این مجلس [و مجالس] در نظرِ صاحبشون هست ، این بود که وقتی همینطور ایستاده چایی و نعلبکی! توی دستم بود ، یهو لیوان برگشت و چایی ریخت زمین ... کسی که کنارم بود حرفی نزد ، حتی نگاهی هم ... ولی یه حسی بهم منتقل شد که با خودش میگه طرف چقدر دست و پا چلفتی بوده :/ گذشت و یه نیم ساعت بعد ، دقیقا همونجا ، با این تفاوت که من رو به روش بودم ، چایی‌ای که دستش بود ، و هیچی هم ازش نخورده بود [باز من نصفِ چاییِ خودم رو خورده بودم!] و یحتمل داغِ داغ بود ، دقیقاً به همون شکل و از همون جهت برگشت و ریخت ... حتی بدتر از مالِ من! طوری که روی لباسش هم ریخته شد! عاغا ، تو دلتون هم حرف نزنید! سرتون میاداا! :|‌

::

چهارشنبه ... دیر بیدار شدم ، با این‌حال دیر نرسیدم! به کجا؟! نمیدونم! همینجوری فکر کردم که دیر نرسیدم ... 

نماز ظهر عاشورا جداً خیلی شلوغ بود! به قولِ مسئولین ، دوبرابرِ‌ پارسال مکان قرار دادن ، جمعیت سه برابر شد! اینقدر شلوغ یعنی ...

ظهر هم که گذشت و بعد از ظهر طبقِ روالِ روزهای قبل ، رفتم همونجا ... تا حالا هیچ‌جایی رو به این شلوغی ندیده بودم [در نسبتِ جمعیت به مساحت] ... و واقعاً دمِ خادمینش گرم که اینقــدر خوب کار کردن! 

یه اتفاقِ دیگه‌ای که باعث شد بفهمم این مجلس و مجالسِ دیگه ؛ در نظرِ صاحبِ اصلیشون هست ، این بود که بعد از حدودِ چهارساعت سرپا بودن ، حاضر نبودم برم دنبال صندلی؛ صندلی اومد دنبالِ من :) یه آقایی بلند شد و گفت که میخواد بره دنبالِ پیرمردی که بیاد و اینجا بشینه! و من صندلی رو براش نگه دارم [تصاحب کنم!] و خب چند دقیقه طول کشید تا برگرده و خداروشکر ، این چند دقیقه خیلی خوب بود ...

:|

+ وقتی شروع کردم به نوشتن ، فکر کردم میتونم کامل بنویسم! ولی خب، نمیشه! :) همینایی هم که نوشتم ، امیدوارم که یادآورِ چیزای بیشتری برام باشه در آینده ...

::::

و اما یک انتقاد!

نذارید عادی بشه ...

این روزا از هر کوچه و خیابونی رد می‌شدم، صدای نوحه و مداحی ، یا از داخل مسجد یا از دکه‌ی سی دی فروشی!! می‌اومد و خب خیابونی نبود که توش صدای مداحی نباشه ... و این خوب نیست ... یه چیزی وقتی زیاد تکرار بشه ، برای اشخاصِ مختلف ، عادی میشه ... وقتی مردم همه‌جا نوحه میشنون ، دیگه ظهر عاشورا هم باشه و یکی مداحی کنه ، به دلش نمیشینه یا با شنیدنش ناراحت نمیشه! مگه این مداحی‌ها واسه آگاهی دادن و خبر دادن و نمیدونم ، مثلا رسوندنِ مصیبتِ غمگینِ عاشورا نیست؟ خب وقتی طرف همش بشنوه و اونقدر بشنوه که دیگه هیچ اثری روش نداشته باشه ، این همه مداحی به چه دردی میخوره؟ این عادی شدن ، در حدی صورت گرفته ، که بعضی‌ها روزِ عاشورا رو با روزِ خوشگذرونی اشتباه گرفتن و جوری بیرون میان که انگار میخوان برن پیک نیک! و این افتضاحه! و یا بچه اونقدر آهنگ شنیده و اونقدر هم این مداحی‌ها رو هرجایی شنیده [مثلا یکی از تِرَک‌های سی دیِ موسیقیشون ، مداحیه!] که با شنیدنِ نوحه نمیتونه تشخیصشون بده و میرقصه! ؛ این عادی‌سازی خیلی مخرّبه ...

++ فکر کنم دیگه حرفی نمونده باشه :)

  • Mr. Moradi

امشب دلم نمیاد بگیرم بخوابم ... امشب دلم نمیاد چشمام رو ببندم در حالیکه هنوز نتونستم تمومش کنم! امشب هِی میرم بیرون و هِی برمیگردم! و نمیدونم منتظرِ چی هستم! نمیدونم واقعا! مثلا چه اتفاقی میتونه این موقعِ شب بیفته که من نمیتونم از این شبِ تاریک دل بکنم؟ من چرا نمی‌تونم بفهمم که باید فراموش کنم خودم رو؟ من؛ که حتی نمیدونم حرفِ خودم چیه! که نمیدونم چی می‌خوام! من که اونقدر خواسته‌ام برام کوچیک به نظر میاد [که کوچک هم هست] که حتی دلم نمیاد بینِ اون همه التماس دعاهای شفای بیمارا ، حرفِ خودم رو هم بزنم! چرا باید چیزی که خودم هم درک نمی‌کنم چی هست رو پیدا کنم؟ اصلا مگه قرار بود چی بشه که نشده؟ اصلا مگه قراری در کار بود؟ نه! نبود! نیست! نخواهد بود! نخواهم بود! به همین سادگی! به همین تلخی!

خدای من! عاشورای پارسالم رو یه نگاه بنداز! ببین چقدر شباهت داره با امشب! ببین چقدر خودم رو مشغولش کردم! ببین که این آدمیزاد چقدر میتونه حماقت داشته باشه! بعد بگو اشرف مخلوقاتی!! بعد بگو فتبارک الله! ولی باز همینکه این بشر تونسته یکسال مشغولِ به یک فکر باشه [هرچند احمقانه!] ، همین برترش میکنه از سایر موجودات! پس فتبارک الله!!
میدونید؟ من همیشه اینطوری نبودم! منشأ همه‌ی این‌ها ، عدمِ آرامشه! این نبودِ آرامش هست که باعث میشه به هر دری بزنم که یه آرامشی پیدا کنم! که پیدا نمی‌کنم! شاید هم جنسِ آرامش‌ها ، از اول اونی نبوده که باید باشه! شاید من دنبالِ یک نوعِ خاصی بودم و هستم که هیچ‌وقت بهش نرسیدم! به هرحال نرسیدم!
پایِ راه رفتن ندارم ولی نمیتونم بیرون نرم! نمیتونم اینجا بشینم و آینه‌ی دقِ خودم رو تماشا کنم! نمیتونم!
امشب بعضی دسته‌های عزاداری ، با تقلید از یه سری آهنگ ، دسته رو راه میبردن ... بعضی‌ها خلاقیت بکار برده بودن و کلمات رو جایگزین کرده بودن و با آهنگش میخوندن ... آهنگ‌های هوای گریه با من از همایون شجریان و آهنگ رفتی از علی زند وکیلی رو استفاده کرده بودن ، هرچند اینکار رو کاملا قبول ندارم ولی یه دسته یه آهنگی رو بکار برده بود و خونده بود که جداً‌ خوشم اومد! آهنگ سلام آخر (سلام ای غروبِ غریبانه‌ی دل)‌ از خواجه امیری رو اگه شنیده باشین ، حتما متوجه چرایی خوب بودنش میشین! 
++ تو را می‌سپارم به رویای فردا ...
  • Mr. Moradi
+ او می‌کشید و من می‌کشیدم 

او از کمر تیغ ، من آهِ باطل ...

++ لعن الله علی قوم الظالمین ...

  • موافقین ۱۳
  • ۲۱ مهر ۹۵ ، ۱۳:۲۸
  • Mr. Moradi

تاسوعا و احتمالاً عاشورای امسال دیگه خیلی داره به پارسال شبیه میشه ... 

امسال هم مثل پارسال، قدم به قدمی که از صبح برداشتم، فکرم جایی بود که پارسال هم بود! پلک به پلکی که میزدم جلوی خودم میدیدم چیزی که نیست رو ... کلمه به کلمه‌ای که می‌شنیدم برام تلنگر و نکته داشت... بغض به بغضی که به زور قورتش می‌دادم، یادم می‌اومد که کجام و چی شدم و چی می‌خواستم و شاید هنوز هم میخوام! ... دقیقا هِی مثل پارسال میخوام با خودم عهد ببندم که دیگه نبینم رویای تو رو ... حتی مثل شبِ عاشورای پارسال که قهوه نداشتم و داداشم از تهران اومده بود و با خودش قهوه داشت و منم توی همچین ساعتی برای خودم درست کردم و خوردم ... الان که داشتم می‌خوردم، یهو راهِ گلوم گرفت ... می‌ترسم از این شباهت‌ها ... می‌ترسم از این ثبات و بی‌تغییری و راکد بودن ... نمیدونم قراره آخرش به کجا برسم! 
ای‌کاش پام درد نمیکرد و میتونستم برم بیرون و با این قهوه‌ی تلخِ تلخ، یاد شباهتای پارسال و امسال نمی‌افتادم... 
+ قهوه رو نمیخورم! سال بعد دیگه نباید اینقدر شبیه باشه ... نباید اینقدر شبیه باشه! نباید ... 
++ امروز که داشتن دعا میکردن، آخرین دعاشون این بود : "خداوندا این تاسوعایی که گذشت را، آخرین تاسوعای عمرمان قرار نده"... ترسیدم بگم آمین!  ترسیدم که بعداً خدا بهم بگه خودت خواستی که نمیری!
  • Mr. Moradi
  • موافقین ۸
  • ۲۰ مهر ۹۵ ، ۱۰:۳۷
  • Mr. Moradi

تویی آن غرقِ به خونی، که بزرگِ شهدایی... تو عزیزِ دلِ زهرا (س)، تو حسین خونِ خدایی... 

بشنوید

  • موافقین ۱۱
  • ۱۹ مهر ۹۵ ، ۲۰:۴۵
  • Mr. Moradi

بشنوید

+ ای‌کاش اون "منم"های آخرش ،واقعا "منم" بود ... ای‌کاش اونیکه دل از همه بریده بود، من بودم ...

  • موافقین ۱۱
  • ۱۸ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۵
  • Mr. Moradi
up