مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : 429
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

اسمش رو زیاد شنیدیم! تعریفش رو هم... ترجمه سال 45 رو خوندم به صورت پی دی اف ... اولش فکر میکردم که ترجمه اش قدیمی و مسخره ست ولی وقتی بخش کوتاهی از ترجمه الانش رو خوندم ، فهمیدم که قدیمی بودنش دلیل بر بد بودنش نیست! از بس که این ترجمه جدیدش برام مسخره به نظر میاد :)) 

از همون ده بیست صفحه اول ، متوجه یک روند ثابت و دلچسبِ تویِ داستان شدم ... داستان خیلی خوب پیش میره ... یعنی حداقل برای من دوست داشتنی بوده ... 

یکی دوتا قسمتش، شاید هم دو سه تا قسمتش رو خیلی دوست داشتم که نمیگم کجاهاشه :) در هرحال برام کتاب خوبی بوده و احتمالاً چندبار دیگه هم میخونمش! ولی الان نه! یکی دو قسمتش من رو ، بدجور میبره به عالم خیالیم! یعنی بدجورهااا! و من الان حوصله و وقتِ فکرکردن رو ندارم! اونقدری هم سرِحال نیستم که بخوام بهش فکر کنم!

به هر صورت ، اولین رمانِ خارجی ای بود که خوندم :) و واقعاً هم ترجمه قدیمی رو ترجیح میدم :|

+ بخشی از ترجمه 1394 - دانلود ناتوردشت چاپ 1345

++ اینکه تویِ ویکی پدیا در خلاصه داستانِ ناتوردشت نوشته : "و این دو روز سفر و گشت و گذار، نمادی است از سفر هولدن از کودکی به دنیای جوانی و از دست دادن معصومیتش در جامعهٔ پُر هرج و مرج آمریکا" ؛ اگه اون کلمه "نماد" رو نیاورده بود ، برام تعجب آور بودش :))

+++ هرجایی که "کالفیلد" میومد ، من لکنت میگرفتم تویِ تلفظش :| چرا "کالفیلد"، مخصوصاً بخشِ "فیلد" اینقدر سخته تلفظش؟! :))

  • Mr. Moradi

بعضی از این آهنگ ها در عینِ سادگی , انگار میخواهند حرف بزنند ... انگار میخواهند متکلم وحده باشند و جایِ همه حرف بزنند ...

دانلود آهنگ تیتراژ متهم گریخت

+ توی این شهرِ شلوغ یک آشنا کنارم نیست ، حتی یک سرپناه واسه قلبِ بی قرارم نیست ، نمیتونم باشم از غصه ها جـــدا , تو منو تنها نذار ای خدا، خــــــــدا

  • Mr. Moradi

هرچی نوشته بودم رو پاک کردم! جمله‌بندی‌هام افتضاح بود :/ سخت میتونم تمرکز کنم رویِ حرفی که میخوام بنویسم! هیچ اجباری هم برای نوشتن نیست :)

الان که بهتر فکر می‌کنم می‌بینم که گله و شکایت ، حرفِ مفته! شاید یه روز یا یه ساعت یا یه دقیقه آدم رو آروم کنه! شاید خوب بتونم بنویسم استرس‌هام رو! ولی حرفِ مفته!

خیلی‌ها هستن که از زندگی خسته شدن ... خیلی‌ها هستن که دیگه نمی‌تونن یا نمی‌خوان این زندگی رو ادامه بدن! خیلی‌ها هستن که به راه‌هایی فکر میکنن که درست نیست! خیلی‌ها هستن که دیگه نفسشون به شماره افتاده از دستِ فضای‌ِ اطرافشون ، خیلی‌ها هستن که وبلاگ هم ندارن که بتونن یه ذره خودشون رو آروم کنن! پس حرف‌های من ، هم اضافه‌ست هم بی‌معنی! من مشکلی ندارم! واقعاً ندارم! شخصاً هیچ مشکل و ایرادی ندارم ... اگه دیر بیدار میشم تقصیرِ خودم نیست! اگه حوصله ندارم تقصیرِ خودم نیست! اگه نمیتونم تمرکز کنم تقصیرِ خودم نیست! اگه نمیتونم عصبانی بشم دستِ خودم نیست! من دیگه واقعاً نمیتونم با این روند ادامه بدم! من خیلی وقته که پوکرفیس‌ـم ... من خیلی وقته که امکاناتِ انسانیتـم [احساساتِ مختلفش و فکر و اندیشه و ... ] دیگه دستِ خودم نیست ... خسته شدم! نه از خودم! نه از تنیبلی‌ـم! اینا قابلِ حل شدن هستن ... خیلی راحت هم حل میشن! خسته شدم از محیطِ اطرافم ... خسته شدم از اتفاقاتِ اطرافم! اونقدر که تکراری و بیخودن! اونقدر که مزخرفه ... به جانِ خودم اگه همون آدمِ خشونت‌پذیرِ عصبانیِ چندسال پیش بودم ، تا الان کشته می‌دادیم! نمیدونید که من چه روحیهِ مقاومتی - جنگی‌ای داشتم! من همونی بودم که با شیش نفر با هم بحث می‌کردم! ولی حالا تویِ‌ یه بحثِ‌ ساده نمیتونم یه استدلالِ خوب بیارم!! :/ 

خودمم نمیدونم چجوری میتونم به همه‌ی اینا پایان بدم ... نمیدونم چجوری میتونم فضایِ‌ اطرافم رو تغییر بدم! نمیدونم!

  • Mr. Moradi

این روزا همیشه به خودم میگفتم ، اینقدر ظاهر زندگیِ ملت رو با خودت مقایسه نکن! خب راست هم هست! نباید ظاهر زندگیِ بقیه رو با باطنِ زندگیِ خودمون مقایسه کنیم! ولی خیلی یکهو تصمیم گرفتم سر از باطن زندگی ملت در بیارم :دی

اینم باطن زندگیِ ملت :

::::::

من نمیدونم ؛ این ملت! تک و تنها و یه نفری ، چجوری صد تومن نت مصرف میکنه آخه؟! شما بگید، یه نفر به تنهایی چی از جونِ اینترنت میخواد؟! نه چی میخواد واقعاً؟ :)))

بعد میگن ظاهر رو نبینید! این هم از باطن! عاغا، ظاهر و باطن ملت یکیه! والا :))))

::::

+ میدونم پست غلط اندازیه! میدونم قبض تلفن باطنِ زندگی نیست! میدونم سختیِ زندگی به میزان نت نیست :دی ولی در هرصورت دلیل نمیشه یه نفر صدتومن مصرف داشته باشه :دی

++ و البته همچنان میخواستم یه مقدار طنز باشه ، وگرنه میانگین ماهانه همین ملتِ یه نفره ، حدود 15 تومن هست!! نمیدونم فروردین و اردیبهشت چی بوده که صدهزار تومن نت میطلبیده :دی

+++ حسرتِ زندگی کسی رو نخوردمااا! اگه شما هم ، چیزی که من میدونم و تصور میکنم رو میدونستید، الان از خنده غش میکردید :دی والا منم فقط خندیدم با این آمار و ارقام :دی

++++ فکر کنم لازمه که بگم ، برای فهمیدن باطنِ زندگیِ ملت! فقط همین یه کار رو انجام نمیدم :دی 

  • Mr. Moradi

تنها حرفی که میتونم به عنوان کسی که از خیال‌پردازی ضربه خورده ، بزنم اینه که ، هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت ، واقعیت‌ها و حقیقی‌هایِ زندگیتون رو به چالشِ پر از دردسرِ خیالات ، نبرید! از من عبرت نمی‌گیرید ، از شخصیتِ کاپ [دی‌کاپریو] تویِ اینسپشن عبرت بگیرید که الان دیگه نمیتونه رویا بسازه :دی

نمیدونم حماقتم از کجا شروع شد! ولی راستش میدونم! اما حماقتِ بزرگی نبود! واقعاً نبود! دیگه از کِلَش بازی کردن نیم‌ساعت قبل امتحانِ ترم دوم که احمقانه‌تر نبودش ... ولی شروع شد! ناخواسته ، ادامه پیدا کرد! اوایل قصدم داستان‌سازی بود! ولی مدتی که گذشت ، فضایِ اطرافم که عوض شد ، بیشتر که فکر کردم ؛ قصدم شد تغییرِ زندگیم! هنوز هم ، بزرگترین که دیگه نه! ولی بهترین پیشنهاد و راه‌حل هست برای تغییرِ فضایِ اطرافم! فقط مقدارکی عقل و شعور و درک و فهم! میخواد که هیچ‌کدوم ؛ به معنایِ واقعیِ کلمه هیچکدوم ندارن! :دی

ادامه‌اش دادم ... ولی واقعاً جدی نبودم! یه‌جورایی داشتم با فکر و ذهن و خیالم شوخی میکردم! به قولِ معروف : شوخی شوخی، جدی شد! ... جدی هم نشد! ولی دیگه دستِ خودم نبود! نگرانیم ، بی‌قراریم ، دلشوره‌ام ، هیجانم! ، تخیلم ، و همه‌ی احساساتی که میشه نام برد ؛ دیگه دستِ خودم نبود! ناخودآگاه میدیدم داره قلبم تند میزنه! چون فلانی ، فلان حرف رو زده! ناخودآگاه خوشحال میشدم! چون یادِ یه‌لحظه‌ای افتادم :/ ناخودآگاه ناراحت می‌شدم! چون همچنان یادِ فلان حرف و فلان حرکت افتادم! ناخودآگاه حدس میزدم!! ناخودآگاه می‌خندیدم! ناخودآگاه نفسم بند میومد! ناخودآگاه دلشوره میگرفتم! حتی ناخودآگاه تویِ خیالاتم پست مینوشتم!! ... دیگه دستِ خودم نبود ... دیگه دستِ خودم نیست! نمیتونم ناراحتیم رو کنترل کنم! یکهو مثلاً مشتم رو میکوبم به دیوار یا میز و غیره! به‌طوری که الان انگشتام همه درد میکنن! ذهنم مشغوله ، بدونِ اینکه خودم بخوام! با اینکه همه‌جا تاریکه ولی حداقل تا دو و نیم خوابم نمی‌بره ،‌به‌خاطر همین ذهن‌مشغولی!!‌ میخوام کامنت بذارم ، وسطش یه‌دفعه یادم میره پست درباره چی بود!!! میخوام پست بنویسم ، وسطش همه‌چی رو قاطی میکنم و همه رو با هم پاک میکنم! میخوام غذا بخورم ؛‌ نه ، این‌یکی رو درست انجام میدم :دی

ولی حس میکنم رشته‌های ذهنم در هم پیچیده شده و گره خورده ... گره کور خورده که باز هم نمیشه! چون دیگه دستِ خودم نیست! همه‌ی فکرهام جابه‌جا شده! همینجوری ، مثلِ علف‌های هرز ، داره رشد میکنه و نمیشه جلوش گرفت! واقعاً نمیشه! میشه البته! ولی نمیتونم! یعنی نمیدونم چجوری!

+ اینکه این پست‌ها براتون مبهم به‌نظر میاد صرفاً به این خاطر هست که شما میخواید کلِ ماجرا رو بدونید :دی وگرنه اصلِ مطلب ، اصلِ نوشته و فهمیدنِ منظورِ این نوشته ، نیازی به دونستنِ ماجرا نداره!! خیال‌پردازی همتون میدونید چیه؛ فکر و خیال و اضطراب و دلشوره رو هم میشناسید! پس مبهم نیست! ولی قبول دارم که موضوعِ کلیِ این نوشته‌ها مبهم هست :)

++ من قدرتِ خوبی تویِ خواب‌سازی و رویاپردازی دارم! میتونم داستان‌هایی به طولِ یکسال بسازم و بهشون فکر کنم و خسته هم نشم! ولی تا حالا هیچکدوم رو ننوشتم ... قصدِ نوشتن دارم ولی ننوشتم تا به حال ... چون صرفاً بخاطر رفعِ خستگیم و به اصطلاح دلِ خودم داستان‌سازی و خیال‌پردازی میکنم ؛ نه برای رمان‌نویسی ... تا به حال هم ، خیلی جزئی از واقعیت‌هام تویِ فکر و خیالاتم استفاده کردم به استثنایِ همین یک مورد که البته جدی نبوده و نیست! ولی دستِ خودم هم نیست :)

+++ ان شاالله پستِ بعدی بهتر از پست‌های اخیر میشه :)

  • Mr. Moradi

یک ماه و ده روز پیش ، پستی نوشتم که سر تا سرش استرس بود ... استرسِ اینکه مبادا چیزی که حسابش رو نکرده بودم[و در عینِ حال حدس اولم بود!] اتفاق بیفته ... استرسی که داشتم جنسش اونقدر متفاوت بود که هیچ راهی برای کم کردنش نداشتم! 

حدود بیست ساعت پیش ، فهمیدم سوالی که توی پی نوشتِ اولِ اون پست نوشتم رو ... فهمیدنش ، هشیارترم کرد ولی آروم نه! دقیقاً برخلافِ فکرام بود! همون فرضیه ای که بهش گفتم محال! ولی محال که نیست، حتی ممکن هم هست ... دیگه واقعا طاقت اون مقدار از استرس رو نداشتم ، مثل بار قبل خیلی یکهویی پر از استرس نشدم! دیگه فکر نمیکنم که از این به بعد ، بتونم مثل یک ماه و ده روز پیش ، یکهویی پر از استرس و تشویش بشم! ... گیج شده بودم... وقتی موضوع رو فهمیدم به گیلکی گفتم مگه عقلش گرد شده؟ مگه خل شده؟ این چه حرفیه؟ این چکاریه؟ ؛ وقتی عصبانی میشم گیلکی حرف میزنم! گیلکی عصبانیتم رو بهتر نشون میده! البته نمیخواستم عصبانیتم رو نشون بدم! ولی اینجوری بیشتر اعصابم آروم میشه ...  همینطور داشتم اینا رو میگفتم و سعی میکردم که ناگفته‌ای باقی نمونه! باقی نموند! بحث رو عوض کردم ! توی ظاهرم فقط لرزش صدام واضح بود! اما تونستم تا یک و بیست دقیقه ظاهرسازی کنم! خیلی خوب تونستم از عهده نقش بازی کردن بر بیام!  وقتی اومدم که به اصطلاح بخوابم، تازه همه چی شروع شده بود ، من برای فکر و خیالاتم ارزش قائلم ، نمیتونم نابودیشون رو با چشمام ببینم یا حتی با گوشام بشنوم! برای همین اکثرِ اوقات مسائلِ حقیقی رو بازیچه‌ی خیالاتم نمیکنم! 

جالبه که خودم عمداً اون حرف و بحث رو پیش کشیدم! چون واقعاً میخواستم بدونم! شاید هم نمیخواستم چیزی باشه که من ندونم! خواب که چه عرض کنم! یکساعتی با آهنگ و فکر و خیال مسخره گذروندم ... یه متن هم نوشتم و میخواستم منتشر کنم همون موقع! که منتشر نکردمش در آخر! ... ساعت نزدیک سه شده بود که کم کم خوابم برد! یادم نمیاد خوابم چی بود ولی حسِ خوبی نداشتم ... حالم خیلی به نگرانی شبیه هست! ولی ترکیبِ ناشناخته‌ای از استرس و تشویش و دلشوره‌ست ... 

غروبِ امروز ، بابام که با موضوعی، یک ماه و ده روز پیش، وقتی مامانم پیشنهادش داده بود، مخالفت کرده بود ، دقیقاً همون رو پیشنهاد داد ؛ این‌بار مامانم مخالفت کرد :)))) انتقامِ قشنگی بود :)))

+ هیچی نیست! واقعاً هیچی نیست! میدونم که هیچی نیست! فقط من به خیالاتم اهمیت میدم! فقط براشون ارزش قائلم! نمیتونم نابودیشون رو ببینم! فقط همین.

  • Mr. Moradi

چند روز پیش دنبال یک کارت تلفن بودم! خب هیچ‌جایی نداشتن! البته حق هم دارن! تو این دوره زمونه که کسی از این تلفن عمومی‌ها استفاده نمیکنه :)) ولی خب ، ممکنه یکی یه شماره ناشناس بخواد :دی

دیروز یه کارت تلفن قدیمی تونستم پیدا کنم! که مطمئن بودم ، یقین داشتم که یا کار نمیکنه یا به هردلیلی باطل شده و این حرفا! وقتی این کارت رو زدم و دیدم که 1910 تومن اعتبار داره ؛ وقتی که به خودم زنگ زدم! وقتی از دو سه تا باجه اینکار رو کردم و شماره‌ها و الگویِ تغییرشون رو فهمیدم ؛ همینطور تدریجی ، خیلی تدریجی ، یه حسِ امیدی بهم دست داد! چرا؟ نمیدونم! ولی همون لحظه ؛ بله دقیقاً همون لحظه دلم میخواست حتی با ایده‌های مسخره ؛ حتی با مسخره‌ترین فکرام هم خوش باشم! یه امیدِ مسخره‌ای داشتم به خیالِ مضحکِ خودم که الان تصورش هم به خنده میاره من رو :) ولی مهم نیست! مهم همون حسِ خوبی بود که باعث شد بعد از مدت‌ها بتونم رویِ خودم حساب کنم! فکر کنم که برای یکبار هم که شده میتونم کاری رو که میخوام انجام بدم! نه به بدترین شکل! و نه حتی به بهترین شکل! فقط به اون شکلی خودم میخواستم! خودم میخواستم و این باعث می‌شد برای چند دقیقه هم که شده فکر کنم به چیزی که میخوام! فکر کنم به نجاتِ خودم ... برنامه‌هایی برای خودم میذاشتم که واقعاً وقتِ کافی برای همه‌شون داشتم! یک‌ماه کم نیست!!!‌ 

خوبه هرچند به دروغ هم که شده ، هرچندوقتی آدم به خودش از این حس‌هایِ امیدِ کاذب بده و خوشحال باشه از اینکه فکر میکنه میتونه کاری که می‌خواد رو اونطوری که میخواد انجام بده! و حتی اگه شده فقط برای چند دقیقه این حسِ خوب رو برایِ خودش نگه داره :)

+ ولی خب ، امروز بود که فهمیدم نه‌تنها نمیتونم کاری که میخوام رو انجام بدم بلکه حتی نمیتونم هیچ‌کارِ دیگه‌ای رو هم انجام بدم :))

  • Mr. Moradi
up