مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : مدال فیلدز
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

همه‌چی رو خودم شروع کردم ... امروز ، که با خودم حساب کردم ، دیدم به خودمم دارم دروغ میگم ... از کِی اینقدر بازیگرِ قهاری شدم که خودمم نقشم رو باور کردم؟ 

نباید اینطوری می‌کردم با خودم ... نباید اونقدر فرو می‌رفتم تویِ این‌همه فکر و خیال ... هرچند که بتونه واقعیت باشه! اصلاً واقعیت هم باشه، الان دیگه چه فایده‌ای داره؟ همه‌چی تموم شده ... باور کن! دیگه چیزی نمونده که ... 

یه اشتباه ؛ همیشه اشتباهه، حتی اگه حسِ خوبی داشته باشه!  اشتباه بود... اشتباهی رفتم ... ولی دیگه نمی‌خوام ادامه بدم ... میدونم آخرش میشه مثل این فیلما! تا طرف میخواد یه چیزی رو بذاره کنار، دقیقا همون سرِ راهش سبز میشه! ولی چه فایده! 

یه بیتی بود ، پارسال وقتی از کتاب ادبیاتمون خوندم ، جداً تنم لرزید! یه شماره شناسنامه کنارش نوشتم!! ولی بعداً خطش زدم:| هنوزم که گاهی میخونمش، از خودم خسته میشم :

دیدار یار غایب، دانی چه ذوق دارد؟  **** ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد

با خودم فکر می‌کنم که چرا من اینقدر بی‌شعورم؟ اونقدر که به خودمم دروغ میگم و دروغِ خودم رو باور میکنم :|

هیچی عوض نشده ... هنوز همون حالِ پست قبل رو دارم ... هنوزم به این آینده ، امید دارم ... هنوزم می‌دونم که بالاخره یه جایی باید خودم تمومش کنم ... هنوزم میدونم که باید برم ... ولی ، دلم رو باید جا بذارم... من دیگه نمیتونم سنگینیِ احساساتم رو تحمل کنم ... من دیگه نمی‌تونم اینقدر ضد و نقیض زندگی کنم ... 

+ یه جا تو قلبت،  واسم نگه‌دار

    زنده می‌مونم ، به شوقِ دیدار 

   برام دعا کن ، خدا نگهدار ... خدا نگهدار

                تا روزِ دیدار ... 

++ وقتی چشماتُ رو هم میذاری بِدونْ، وقتی چشمامُ رو هم میذارم تو رویا نگاه‌ت میکنم، دلخوشو زنده با این خیالم ... 

+++ آهنگ تیتراژ دولت مخفی

  • Mr. Moradi

با خودم گفتم ، الان که بیست و دوم شهریوره ، تابستون که فنا شد ، حداقل برم و یه‌مقداری ، مثلا ریاضیِ پارسال رو مرور کنم ؛ کتاب و دفترها رو که برداشتم ، خیلی آروم حس کردم زیرِ سنگینیش دستم داره میشکنه ... آخه چرا اینقدر خاطره‌ها فشرده و زیادن؟ صفحه به صفحه کتاب ، خط به خطِ جزوه ، تک تکِ اعدادِ مسئله‌ها ، همه‌شون پر از خاطره‌ان ... اصلا از روی جلد ، دست‌خط ، تاریخ‌ها ، نمره‌ها ، سوال‌ها و جواب‌ها ، همشون یادآور روزهایی هستن که خوب و بد، گذشته! تنها نکتهِ مهمه این‌همه خاطرهِ تلنبار شده رویِ هم ، اینه که گذشته! حتی سخت‌ترین روزهاش [که با قاطعیت می‌تونم بگم امتحان ترم اول ریاضی و علوم و ترم دوم علوم بود! ؛ یادش میفتم تپش قلبم ده برابر شدیدتر میشه] گذشته ... و میگذره ... شاید الان تند نگذره ... شاید الان اینقدر سختمون باشه، که نتونیم یک لحظه‌اش رو تحمل کنیم ؛ ولی وقتی چندسال دیگه به الانمون فکر می‌کنیم ، قطعا میگیم چقدر زود گذشت، هرچند که کنارِ "زود"، سخت رو هم بیاریم! ولی حتماً میگیم" گذشت"... همونطور که وقتی الان به وسطِ سالِ تحصیلیِ قبل فکر میکنم، یا به چندسالِ قبل فکر می‌کنیم ، میگیم که گذشت؛ و چه زود هم، هرچند سخت ...

حالا آیا رواست که خودمون هم به خودمون ، سختی‌هایی رو تحمیل کنیم؟ درسته که به کج‌دهنیِ زمانه ، رویِ خوش نشون بدیم؟ قابلِ قبوله که خودمون رو حبس کنیم تویِ ذهنی که پر از اطلاعاته پوچه و قدرتِ تحلیلِ درستی در لحظه رو نداره؟ نه که درست نیست :) اصلِ زندگی همین فراغت خاطرها و همین دلخوشی‌هایِ کوچیکه بینِ سختی‌هاست :)

جدایِ از سختی‌ها و ناراحتی‌ها ، امروز نسبتاً بهتر بود ، همینکه تونستم یکی دوتا داستان رو بخونم ، حتی اگه شده بدونِ حضورِ ذهن و با تکرارهای چندباره ، خوبه ... همینکه تونستم زیرِ بارون راه برم ، همینکه تونستم به ساعتم نگاه کنم و بفهمم که دوساعت راه رفتم، خوبه :)

 :::

دوست دارم مثلِ این بچه‌هایی تازه میرن مدرسه یا سال‌های اولشون هست بیام و بگم : چه خوبه که مدرسه‌ها داره شروع میشه ... ولی راستش اصلاً خوب نیست ... اینکه مدرسه داره شروع میشه اصلاً خوب نیست ... فقط دردسرِ مضاعفه! 

+ و دیگر هیچ :|

  • Mr. Moradi

چند روزی هست که خواب رو نمیتونم از واقعیت جدا کنم ،  یعنی یه‌جوری خوابا طراحی شدن که به واقعیت خیلی نزدیکن! 

مثلا خواب می‌بینم که رمز وبلاگم ،  آدرسِ اینجا رو کسی فهمیده یا مثلا اتفاقاتِ از قضا خیلی خوبی تویِ خواب میفته و تویِ همون خواب میام اینجا و درباره‌اش می‌نویسم! [یعنی میشه یه روزی بیام و از یه اتفاق خیلی خوب بنویسم؟] بعد تا چندساعت توی خواب احساس بد و یا خوبی دارم! [نکته مشترکِ بعضی خواب‌ها اینه که داخلِ خواب از وبلاگ استفاده میکنم :دی] و خیلی سخته به محضِ بیدار شدن ، کذب بودنِ اون احساسِ خوب یا بد رو بفهمم! و در واقعیت هم به خودم میگم که ای کاش مثلاً آدرسم رو کسی نمی‌فهمید یا مثلا احساسِ خوشحالی میکنم از اینکه فلان اتفاق افتاده!  هرچند که معمولاً کمتر از یکساعت و یا نیم ساعت طول می‌کشه که واقعیت یادم بیاد ولی حسِ عجیبیه ... گاهی خوب و گاهی بد ...  امروز خوب بود :) 

ولی از اون خوب هایی که ماندگاری ندارن :|

+ چرا آدمای اطرافِ من اینقدر ... ؛ بیخیال :|

++ آرامش ؛ مهم ترین اصل هست ولاغیر! بدونِ آرامش ، هرکسی باشی ، هیچکاری نمیتونی بکنی! آرامش هم فقط چند درصدش دستِ خودِ آدمه ... بقیه اش به محیط زندگی بر میگرده :|

+++ من به خودم بدهکار نیستم! تمام تلاشم رو کردم که آرامش داشته باشم ؛ اما از بقیه خیلی طلب دارم ...

  • Mr. Moradi

بیست شهریور ...
چجوری تموم شد؟
مزخرف‌ترین تابستونی بود که یادم میاد ؛ و در عینِ حال تمام سعی‌ام رو کردم که بد نگذره بهم! [خریدنِ مجله داستان‌همشهری یکی از مبرهن‌ترین تلاش‌هامه :دی]
ولی خب تلاشِ بی‌حاصل بود دیگه!
بیشتر از همه ، رسیدنِ پاییز و مدرسه ، مضطربم میکنه! شاید تویِ ابتدایی -اونم قبل از پنجم!- با پاییز و مهر و بازگشاییِ شکوهمندانه‌ی مدارس! مقدارکی خوشحال می‌شدم ؛ که اونم تحتِ تأثیر فضایِ لطیفِ حاکم بر فضای فکری‌ـم بود :دی
و از یک جهتِ دیگه ، یقین دارم که با تغییری که از پاییز ایجاد میشه [و خیلی از بابتِ این تغییر خرسندم!] ، فصلِ جدیدی از مناظرات و بحث‌ها و واکاوی‌ها هم شروع میشه! چه میشه کرد!؟ هیچ! البته هیچ هم نه! ولی من اونقدر جنتلمن! نیستم که بخوام به تصورات و فکرهام عمل کنم!
دلم همون حسِ خوبِ راحتیِ بعد از آخرین امتحان رو می‌خواد ... چقـــــــــــدر خوب بود ... حیف شد ؛ حیف ... حیفِ‌ـش کردن ...
:::
چند شب هست که بیشترِ خواب‌هام مربوط به مدرسه‌ـست :/ یا دارم امتحان میدم یا بلد نیستم و خودکار رو میذارم رو ورقه یا دارن نمره‌ها رو میخونن :دی
+ امشب ،‌ شهرداری میخواد در فضای باز ، فیلمِ ایستاده در غبار رو نمایش بده ... نمیدونم با وجود جمعیت و ازدحام ، میشه چیزی از فیلم فهمید یا نه ؛ ولی اگه چیزی فهمیدم حتماً درباره‌اش می‌نویسم :)

  • Mr. Moradi

بدونِ هیچ دلیلی این روزا خیلی دیر خوابم میبره ... همینجوری زل میزنم به سقفِ محوِ اتاق :| 

دیشب حدودای 3 بود که خوابیده بودم که هنوز خوابم سنگین نشده بود و یه جورایی تغییرات محیط رو حس میکردم ... با صدای خیلی خیلی شدید بارونِ دوست داشتنی ، کلا از خواب بیدار شدم! محاله بتونید همچین صدایی رو تصور کنید! اون شدید بود که فکر کردم داره از این تگرگ های درشت میباره [که البته تگرگ نبود] و یهو نگران ماشینمون شدم که تو حیاطه و اتفاقا چون همه پارک کرده بودن ، راهی هم نبود که از حیاط ببریمش زیر سقف پس گفتم هرچه بادا باد و فقط سعی میکردم از صداش بترسم! :)) خیلی وحشتناک بود واقعا! ... فکر میکردم تازه ساعت 4 شده باشه ؛ وقتی دیدم از شیش هم گذشته ، باورم نمیشد :| 

هنوز هم خیلی شدیدطور داره میباره ، ولی نه به شدتِ شیشِ صبح :)

+ سوالی که در عنوان مطرح شده ، جواب های جالبی میتونه داشته باشه :)

  • Mr. Moradi

همیشه خودم رو سرگرم می‌کردم با یه سری خیالات ... خودم رو سرگرم می‌کردم با فکرهایی که فقط برای خودم بودن ...

برای همین ، هروقت نشستم و با خودم فکر کردم که چی دارم، در واقع هیچی نداشتم! جز یه نمره! یعنی هرچقدر فکر میکنم که چقدر تونستم به مواردی که باید میرسیدم ، برسم ، میبینم که هیچ نتونستم! درسته بعضی از مسائلش دستِ خودم نبود ... درسته که قرار نیست کولاک! کنیم! اما "هیچ" هم مفهومِ دوست داشتنی ای رو منتقل نمیکنه ... یعنی هیچ؟! این باید دستاوردِ این همه فکر و خیال باشه؟ 
"امید" فرق داره با "امید کاذب" ... وقتی از عمد بخوای امید بسازی ، چیزی جز چندتا دروغ و توهم بوجود نمیاد ... ولی اگه منطقی نگاه کنی میشه امید! و حالا ، وقتی منطقی نگاه میکنم ، به شیش سال دیگه ، به ده سال دیگه ؛ اصلا نه؛ به فردا ، هیچ روزنه ی روشنی پیدا نمیکنم ! اگر همینطور بمونم هیچ روزنه ای نیست ... پس هربار که میشینم و با خودم فکر میکنم که چیکار باید بکنم ، فقط نتیجه میگیرم که نباید همینطوری بمونم! بمونم که چی بشه؟ بمونم که چندسال رو تحمل کنم؟ یا چی؟ چندسال پی در پی بخوام آرامشم رو از بین ببرم؟ یعنی بی وقفه مضطرب باشم؟ بمونم که چی؟! نهایتِ زندگی هرکسی مگه مرگ نیست؟ فوقش یه مقدار جلو میفته دیگه! تازه اونم به صورت طبیعی!! خیلی خوبه که :| 
مگه جز اینه انسان باید با هیچ شروع کنه و با هیچ بره؟ مگه جز اینه؟  پس چرا اینقدر مقاومت میکنیم در برابر تغییر دادنِ پایه و اساسِ زندگیمون؟ ... نمیدونم :)
+ خزعبلاتم خیلی جدی شدن برام .. ولی نمیدونم از کجا دوباره شروع کنم :)
  • Mr. Moradi

1. توی یکی از کامنتام به یکی از کتابفروشی ها گفته بودم که قیمت کتاب خیلی بالاست و ایشون قیمت کتاب رو با قیمت مصرف نوشابه و مواد مضر دیگه مقایسه کردن ... حرف منطقیه ولی همچنان قیمت کتاب بالاست! ؛ در جوابش میخواستم بگم که شخصاً یه ساله که نوشابه نخوردم که به ذهنم اومد فقط همین یک ماه اخیر چهار بار نوشابه خوردم :| در واقع قبلا یکی از افتخاراتم این بود که نوشابه نمیخورم! ولی حالا چی؟! :)) هعی روزگار! البته نوشابه هم فقط مشکیِ پپسی! نه هر چیزی مثل کوکا کولا :| [تقریبا گاز کوکا کولا و همچنین قندش 1/5 برابر پپسیه:/ البته آمار و ارقامِ جلدشون رو نخوندم، ولی اینطور به نظرم میاد] در مضر بودن نوشابه شکی ندارم! اصلا هم شک ندارم! شاید بشه گفت مضرترین نوشیدنیِ دنیاست! ولی تصور کنید بعد از یک و نیم ساعت راه رفتنِ بی وقفه چی میتونه اینقدر سرحال بیاره بشر رو؟! :))

اینقدر نوشابه نخورید خب ! که کتاب فروش هم بخواد مصرف نوشابه رو با قیمت کتاب مقایسه کنه :|
::
2. دیروز رفتم ببینم کتاب های درسی رو کِی میارن که دیدم رو درِ مغازه مذکور نوشته : تجربیِ دهم تمام شد! … اصلاً کِی آوردی کتابارو؟! کِی جا به جا کردی و چیدیشون؟! و کِی فروختی که تموم شد؟! :||| دوسال مشتریش بودم هرساله ؛ امسال دیگه مشتریش نیستم :دی
:::
3. چه بلایی داره سرِ ما انسان ها میاد؟ با این حالمون به کجا میخوایم برسیم؟ اصلا چیکار میشه کرد با این احوالاتِ افسرده‌طور؟
هر چهارتا وبلاگی که باز میکنم ، یکیشون یا میخواد بره از وبلاگش! یا از زندگی خسته شده! یا از دستِ اطرافیانش کلافه ست ؛ یا خیالات و فکراش اذیتش میکنه ؛ و غیرِهِم!
جالب اینجاست خودم هم حالم همچین توپ که نه! معمولی هم نیست! اما جالبه برای خودم با همین حالم ، از دیدنِ حالِ بدِ بقیه ناراحت میشم و حتی مقابله میکنم با ناامیدی :|| :)) ... واقعا هم خیلی ناراحت کننده ست که وضعیتِ فکریِ قشرِ جوانِ جامعه ، اینقدر رو به افسردگی و ناراحتیه ... نباید اینطور باشه! به جز یکی دونفر از بین افرادی که میشناسم ، بقیه تقصیرِ خودشون هم نیست حالِ بدشون! یعنی دقیقاً چرا اینطوری شده؟ من که نمیتونم دلیلِ واحد و کاملی پیدا کنم [ به هیچ وجه منظورم این نبود که نباید از ناراحتی‌ها نوشت!! اتفاقا باید نوشت و ثبت کرد تا وضعیت معلوم باشه! کسی که تظاهر به حالِ خوب کنه ، فقط داره برایِ خودش دردسر ایجاد میکنه و فقط باعثِ خستگیِ خودش میشه ، که این درست نیست و قبولش ندارم ، باید دنبالِ راهِ حل بود ، نه اینکه صورت مسئله رو پاک کرد]
::::
4. و در آخر ، نقدی وارد کنم بر مهمون های ناخونده و افرادی که چه بر حسبِ عادت و چه اتفاقی! میرن خونه دیگرون! دیگرانی که اسمِ فامیل میچسبونن تنگش و فکر میکنن از شدت صمیمیت به هم چسبیدن :| 
من نمیفهمم این آدما رو! ما در چه زمانی این مقدار صمیمیت داشتیم که سرزده رفت و آمد داشته باشیم؟! حالا یکی  با فک و فامیلش اونقدری اُخت هستن که سرِ صبح و تهِ شب هم برن خونه همدیگه، مشکلی ندارن! ولی آخه این یعنی چی؟! وقتی یکی خوابه ، یکی داره تلویزیون میبینه ، یکی داره پست مینویسه! ، یکی داره آب میخوره ؛ این یعنی چی که وسطِ چهارتا کار ، یهو زنگ بزنین آخه؟! :| یه تلفنی ، قراری مداری! ، ترتیبی ، روزی چیزی ... هیچ درست نیست! :| 
  • Mr. Moradi
up