مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم
باز این چه شورش است که در خلق عالم است

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : فقط خدا ازمون بگذره...
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

نگفتم این حجمِ از تغییرات تویِ چندساعت جا نمیشه؟ :/ خدایا ، فقط خواستی یه زنگ تفریح بهم بدی؟ هعی ://

آخه من این وسط چیکار میکنم؟ ://

این پست رو بخونین ؛ کم کم دارم یه آدمِ بلندگویی میشم! 

  • موافقین ۹
  • ۱۱ مرداد ۹۵ ، ۰۸:۱۷
  • Mr. Moradi

بابام : وقتی تو هم بخوای پسرت رو زن بدی میفهمی که چقدر سختی داره [که چی میکِشم!]

من : من بچه‌ام رو [اگه پسر باشه البته] جوری تربیت میکنم که تا عقد نکنه بهم نگه :/  [به صورت کنایه، بیشترِ منظورم ، خودم بودم]

:::::::

در واقع طوری شده که خودم چه سه سال دیگه چه سی سال دیگه ، بر فرض محال حتی ، اگه بخوام مزدوج! بشم ، تا عقد نکنم به هیچکس نمیگم!

+ نه به اون سَسی نه به این شوری! این حجمِ از تغییرات در چندساعتِ ناقابل جا نمیگیره خب!

++ امروز غروب[در واقع دیروز یعنی غروبِ شنبه] در حالیکه کلِ دنیا رویِ سرم آوار شده بود ، بدونِ در نظر گرفتنِ مضرات ، یه سمبوسه که سمِّ خالصه ، و دو تا تخم‌مرغ نیمرو رو کامل خوردم! قبل از همه این‌ها هم در عرض یکساعت ، سه پارچ آب [یه‌مقدار بیشتر از سه لیتر] خوردم!! به صورتی که نزدیک بود با آب مسموم بشم در واقع!! خب چرا آدم رو دیوونه میکنین آخه!؟ از همون اول کاری رو که در آخر انجام میدین رو انجام بدین خب! :/

  • موافقین ۱۳
  • ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۱۴
  • Mr. Moradi

شاید اوایلِ وبلاگ‌نویسی‌م حساسیت زیادی رویِ کامنتام به خرج نمیدادم! شاید همین الان هم حساسیت خاصی تویِ کامنت‌هایی که میذارم مشهود نباشه ... اما تقریبا از بعد آذر و آبان ، همیشه با توجهِ بیشتری کامنت میذاشتم ؛ یه مدت کامنت‌هایِ فاقد متن و صرفاً با شکلک هایی نظیرِ ":/" یا ":)" میذاشتم ، که خب خیلی‌ها نمی‌پسندن اینجور کامنت‌ها رو ؛ از جملهِ خودِ من :))

خیلی زیاد پیش اومده که چند خط کامنت بنویسم و آخرش پشیمون بشم و پاکش کنم! و خیلی زیاد هم پیش اومده که بتونم با یه کامنت یک‌خطی تمومش کنم اما بشینم و فکر کنم تا یه چند خط بیشتر درباره موضوعِ پست بنویسم! یا حتی اون پست رو یادداشت کنم برای یه وقتِ دیگه تا دوباره بخونمش که شاید کامنت بهتری به ذهنم برسه!!

یا پیش اومده تویِ بعضی وبلاگ‌ها ندونسته یا از رویِ حواس‌پرتی چیزی رو گفتم که نباید میگفتم! [برای همینه که لینکِ وبلاگ‌ها و پیوندها رو برداشتم!! که اگر روزی آدرس‌م رو کسی فهمید ، حداقل کامنت‌هایی که در وبلاگ دوستان گذاشتم رو نتونه بخونه :دی]

یا پیش اومده که روزهایی اصلاً حالم به شکلِ‌‌ ":))" و یا ":دی" نبوده ولی در کامنت‌هام و یا جواب به کامنت‌ها ازشون استفاده کردم!! همیشه سعی میکردم به جنبه‌هایِ‌ مثبتِ یک موضوع نگاه کنم و حتی اگه حالم مثبت نباشه سعی میکردم با تایپِ دوتا پرانتز خودم رو به ":))" برسونم!! این مورد از همه‌شون بیشتر استفاده شده :))

ولی این روزها ، اون لذتی رو که قبلاً از پست‌خوانی می‌بردم رو نمی‌برم! گاهاً در وبلاگ‌هایی که اولویت اولم برای نوشتنِ کامنت بودن هم کامنت نمیذارم! [یا اگه هم میذارم چیزایِ ساده‌ای در حدِ "موفق باشید" می‌نویسم!!] چون خودم خیلی خوب میدونم وقتی حوصله ندارم ، هرچی به عنوانِ کامنت بنویسم ، این حسِ بی حوصلگی رو به‌خوبی انتقال میده و نمیخواستم اینطوری بشه ... 

به هر حال نوشتنِ کامنت ، یک حوصله و انگیزه میخواد! یک فراغتِ خاطر و یک تمرکز ... که چند وقتی هست ندارمشون :/ 

امیدوارم از کامنت‌هایِ این روزهایِ من خسته نشید :)

  • Mr. Moradi

چند دقیقه پیش ، از ساختمانِ کناری ، صدایِ لا اله الا الله‌یِ‌ بلندی ، بلند شد! چند باری که لا اله الا الله گفتند ، صدای ناله و گریه‌هایِ زنانه هم بلند شد ؛ به همین سادگی و لحظه‌ای! و همینقدر سخت برای اونایی که از نوادگانش هستن ... فکر میکنم خدابیامرز 80 سالی میداشت ، چون از قبل سیاه هم پوشیده بودند حتی ... 

یک لحظه خودم رو با همینی که چند دقیقه پیش فوت کرد مقایسه کردم! شاید مقایسه یه 80 ساله با یه 16 ساله مسخره به نظر بیاد ... ولی منم هر روز دوست دارم بمیرم و نمی‌میرم! هر روز سردرد و استرس و اضطراب و سرگیجه! ؛ چیزای کمی نیست برام ... :/  یه‌جورایی سیاهِ خودم رو هم پوشیدم! 

  • Mr. Moradi

خیلی وقت بود که به برنده‌شدن در مسابقات تلویزیونی اعتقادی نداشتم!! مثل همیشه امروز هم با اینکه اعتقادی نداشتم ، به خواسته مادرم با گوشی پدرم! جواب رو فرستادم ؛ وقتی گوشی خودش رو هم آورد که با اون یکی هم بفرستم ؛ دیگه واقعاً حوصله نداشتم و نزدم و بالاخره داداشم فرستاد! [واقعا درک نمیکنم نوشتن عدد "1" چقـــدر سخت هستش مگر؟! :/] 

نیم ساعت نشده بود که زنگ زدن و گفتن که برنده شده ://// یعنی امروز در اوجِ بی‌اعتمادی به اینجور مسابقات و اعتقاد به نداشتنِ شانسِ برنده شدن ، مادرم برنده شد :)))  شبکه قرآن ؛ هم اسم رو خوندن و هم شماره رو :))) اولین تجربه برنده شدن در اینجور مسابقات بود :دی

+ هنوز هم مسابقه ادامه داره :دی ... عدد "1" رو به 300001450 بفرستین :دی[بعداً نوشت : البته الان دیگه تموم شده!]

  • موافقین ۱۳
  • ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۰
  • Mr. Moradi

یک روز خیلی راحت ، بدونِ اینکه حتی بخواهد سَرم را بلند کنم و در چشم‌هایش نگاه کنم ، آمد و رفت ؛ رفت گوشه‌یِ دنجِ اتاقِ قدیمیِ خانهِ قبلی! 

بیشتر فکر میکردم ...

همانطور آن گوشه کز کرده بود ، نه می‌خندید و نه اشک ... نه ؛ سکوت همیشه هم جالب نیست ... آنقدر موقعیت گریه‌دار بود که بخواهم بترسم از این سکوت ... آخر من همیشه از ناراحتیِ او ناراحت نمی‌شدم!! من همیشه آدمِ سوءاستفاده‌گری بودم! جوری از ناراحتی‌اش استفاده میکردم که بعد از ده دقیقه فقط صدایِ خنده‌اش به گوش می‌رسید ...

ولی این‌بار فرق میکرد ؛ یعنی باید فرق داشته باشد ؛ سعی میکردم که تصویرم از دست نرود ...

همانطور زانو در بغل گرفته ؛ چشم‌هایش را هم بست ... انگار منتظر بود که من شروع کنم! شروع کنم؟ نه ؛ الان نه! یعنی این‌بار نه ... من هم حق داشتم یک‌باری هم که شده ، منتظرِ او باشم که شروع کند ، بخواهد و ببیند همه‌ی آنچه که باید بداند را ... اما مگر من دلم می‌آمد که تحمل کنم این فضا را؟ 

کم کم این پلک‌هایم بود که داشت حواسم را پرت می‌کرد! برگشتم رویِ آن یکی پهلو!

صداهایی را می‌شنیدم ، صدای گریه بود؟ یا خنده؟ یا حتی حرف و اشاره؟ باید بیشتر می‌دانستم! باید از تجسمِ خودم بیشتر می‌فهمیدم ... رفتم ؛ هرچند او گوشه‌یِ دنج را اشغال کرده بود ، اما کنار او ؛ کنارِ کسی که این‌همه درباره‌یِ تو می‌داند ، دنج‌ترین جایِ دنیاست ... کنارش بودم ؛ مگر چقدر از این فرصت‌ها پیش می‌آمد؟

امتحانی که داده بودم و امتحانی که در پیش بود ، نمیگذاشت حواسم را جمع کنم ...

صدایِ گریه بود ؛ حالم بهتر شد!! او دقیقاً مثل خودم بود! فقط نسخه‌اش مقداری لوس‌تر بود ؛ طوری صدایِ گریه‌اش پایین بود که با صدایِ چکه‌یِ آب از لوله‌یِ خرابِ پمپِ آبِ ساختمان ، مو نمی‌زد! همینطور دلت می‌خواست بمانی و فقط به همان صدا گوش کنی ...

آه ، لعنتی! چه کسی این آلارمِ مزاحمِ گوشی را دستکاری کرده! [گوشی خاموش می‌شود]

فکر کنم که رفته آبی بخورد و برگردد ... باز هم حالم بهتر می‌شود ، او سرعت‌ش هم مثل خودم بالا بود! همینطور در انتظار ؛ به بیرون از پنجره‌یِ بخار گرفته نگاه میکنم ؛ آسمان هم دلش گرفته است ... پس کجاست؟ چرا نمی‌آید؟ 

نه! نباید بعد از این‌همه پیشرفت ، اینطور تمام شود ؛ از هر نکته‌ی کوچکی هم باید استفاده کنم برای درست‌کردنش؛ برایِ برگشتش ...

هوا همینطور تاریک‌تر می‌شد ؛ کم کم صدایِ رعد و برق هم شروع می‌شود ؛ پس کجاست؟ او خیلی از این صداها میترسد! اصلاً بخاطر این صداها هم که شده هرکجا که هست باید بیاید پیشِ خودم!! ؛ چرا دیگر صدایی نمی‌شنوم؟!

دیگر درست نمی‌شود ؛ عصبی‌تر از دیگر اوقات بلند می‌شوم ، لعنتی ؛ درِ این خودکارِ لامصب کجاست؟! امتحانم دیر شده بود ...

:::::::

+ کنار کسی که این‌همه تو را می‌شناسد ، دنج‌ترین جایِ دنیاست :)

++ برای اونایی که براشون مبهم هست ، فقط میتونم بگم که زاویه دید نوشته ، توی پایان بند یا پاراگراف[بعد از هر اینتر] جابجا میشه ؛ البته فکر نمیکنم تشخیصِش سخت باشه :)

+++ و این تصویر که اولِ متن گذاشتم! زیباترین توصیفی که به شکلِ تصویر ، میتونم از این نوشته‌ام داشته باشم :))

++++ آهنگی که داشتمش ولی به قشنگیش پِی نبرده بودم! چقدر خوبه :))

عقیــق - حجت اشرف زاده 

یه حسی به من میگه نزدیکمی ، داری با خیالم قدم میزنی  ؛ دارم با تو من زندگی میکنم ، یه عمرِ که با هر نفس با منی! 

  • Mr. Moradi

اولین‌بار در این پست درست و حسابی درباره‌اش گفتم ...

تویِ ناحیه تونستیم مقام بیاریم و به مرحله نهایی ، یعنی استانی راه پیدا کنیم ... ولی مرحله استانی رو خیــــلی بدجور دادیم! بعضی سوالاتش رو [مخصوصاً ریاضی] وقتی جوابش رو می‌دیدم واقعاً تعجب میکردم که چجوری غلط جواب دادیم :/ نمیدونم چندتا از اون غلط‌ها رو اگه نمی‌زدیم ، میتونستیم مقام بیاریم ؛ ولی مطمئنم که فقط بخاطر همین غلطها بوده که مقامی نیاوردیم ...

دوشنبه زنگ زده بودن و گفته بودن که برای امروز[یعنی چهارشنبه] فلان‌جا مراسمی هست درباره لیگ علمی .. اما چون خودم خونه نبودم از ماجرا خبر درستی نداشتم .. امروز هشت و نیم صبح ،‌ که بارون هم بود ، رفتم مدرسه‌ام تا بفهمم قضیه چیه که مدیر گفت بمون خودم میخوام برم ، با هم میریم ... اما در آخر خودِ مدیر نیومد [فکر کنم میدونست مقامی در کار نیست :دی [و البته هیچکس خبر نداشت از مقام‌ها ، چون تیم‌هایی هم که مقام آوردن صرفاً یه معاون همراهشون بود]] 

در راهی که با اتومبیل! معاونم میرفتیم ، سوالی نبود که ایشون نپرسه :/ 

وقتی رسیدیم به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که اون همه پسر چی شدن دقیقاً؟! و این همه دختر از کجا اومدن؟! :/ دخترها ، حداقل دو یا سه برابر پسرا بودن :// و چقدر گفتم بیاین این صندلی‌های کناری‌ که پسرونه‌تر به نظر میاد :/ گوش نمیدن که!

همه اونایی که اومده بودن،‌ تویِ مرحله استانی قبول نشده بودن‌ها! خیلی‌ها مثل تیمِ من ، صرفاً درحال تماشا و فکر به اشتباهاتشون بودن ...

از مقامای سوم شروع کردن ؛ وقتی تیمِ مدرسه ما ، تویِ مقام‌ سوم خونده نشد ، دیگه امیدی نداشتم :))‌ جوری امتحان داده بودیم که به چهارمی هم راضی بودم حتی  :دی

هیچکس نمیتونه بگه تو همچین مراسمی بوده و حسرتِ مقامش رو نخورده! منم مستثنا نیستم! اولش برام مهم نبود ؛ ولی هرچی بیشتر به سوالایِ دو ماهِ پیش فکر میکردم ، بیشتر حسودیم می‌شد :دی

لازم به ذکره که از دیگر شهرهایِ گیلان هم بودن و صرفاً رشت نبوده ...

نکته‌ی دیگه‌ای که برام جالب بود ، این بود که "گیلان" اولین و تنها برگزارکننده‌یِ لیگ علمی در این مقطع بوده! و به گفته‌ی معاون آموزش متوسطه‌ وزارت آموزش و پرورش ، "زرافشان" که در این مراسمِ اختتامیه هم حضور داشت ،  قرار هست که به صورت ملی بشه و در تمام ایران برگزار بشه ... به نظرم طرح و ایده خوبیه و قابل گسترش هم هست ...

+ میخواستم از رفیقام عکس بگیرم ؛ یک لحظه که پشتِ سَرم رو نگاه کردم ، فهمیدم که دخترهایِ مردم!! بیشتر از رفیق‌هام تویِ تصویر می‌اُفتن! فکر میکنم که از سَر هایِ موجود در تصویر هم بشه تعدادِ کثیرِ دخترها نسبت به پسرها رو فهمید :/ البته ماشاالله! تلاش کردن و تعدادشون هم زیادتر شده :)

++ اولین‌بار بود که تویِ همچین مراسمی با همچین جمعیتی شرکت میکردم :) تجربه خوبی بود :)

+++ و نکته‌ی دیگه‌ای که یادم اومد این هست که ، سه نفر یا چهار نفر از برگزیده‌ها فامیلی‌شون "مرادی" بود :))

  • Mr. Moradi
up