مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : بهترین میزبان عالم
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید
تصویر : میدان شهرداری رشت؛ رمضان 96

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

احساسِ پوچی ، نادانی و حماقت ، وقتی به آدم دست می‌دهد ، که هرچه فکر کند به هیچ نرسد! اصلاً گاهی به همین "هیچ" هم نمی‌رسد! این فکرهایِ بی‌ثمر ، این خیالات پوچ ، وقتی به جایی قد نمی‌دهند ، وقتی هیـچ راهی را جلویِ پاهایِ خواب‌رفته‌ات نمیگذارند ، وقتی حتی در و پنجره اتاقت را  هم نمی‌توانند برای رهایی ، باز کنند ، از درون تو را می‌پوساند! از درون تو را تمام می‌کند! 

وقتی زیاد بخواهی ؛ ناگزیر هستی که بینِ خواسته‌هایت انتخاب کنی! که بعضی‌ها را اولویت بدهی و بیخیالِ بعضی دیگر شوی ...

اما وقتی یک چیز میخواهی ؛ وقتی فقط رویِ یک فکر و ایده ، رویِ یک حرف و عقیده ، وقتی فقط رویِ حرفِ خودت می‌مانی و آنقــدر به آن فکر می‌کنی که توقع داری در یک لحظه با معجزه هم که شده ، راهی برایت هموار شود ، آنوقت است که برایِ خودت هم راهِ فراری نگذاشتی! آنوقت است که حتی نمی‌توانی به فکرِ راهِ فرار باشی! فرار از همان فکر و ایده و نظر و اعتقادت! همان خیالت که هیچوقت بدونِ او نیستی! همان اندیشهِ رویایی! گیر می‌اُفتی در یک قفسِ بدونِ در! زندانی می‌شوی بینِ همه‌ و همه‌ی افکار و خیالاتی که دست از سرـت بر نمی‌دارند ...

هرگز رویِ یک موضوع ، در حدِ چند ماه ، مداوم و پرتکرار متمرکز نشوید که آخرش هیـچ نمی‌شود! البته گاهی همین "هیـچ" هم نمی‌شود! یک‌راست می‌رسید به آخرِ خط! آخرِ‌خطِ فکر ، چیزی به جز پوچی و افسردگی نیست! چیزی به جز یک خوابِ ابدی ، در این دنیا نیست ... نیست و این نبودن ، جبرانی ندارد ...

  • Mr. Moradi

از وقتی که زیستِ نظام قدیم رو دیدم یعنی حدودِ دوسالِ پیش ، یکی از ترس‌هام این بوده که چجوری میتونم این کلماتِ قلمبه سلبمه رو بفهمم! اصلاً چجوری میتونم تلفظِ صحیح رو یاد بگیرم؟! یا صحیح و درست و حسابی تلفظشون کنم؟! 

و اما امسال ، به لطفِ فرهنگ‌سازی‌هایِ مکررِ آموزش و پرورش! ، با همکاری فرهنگستان! کلماتِ جدید رو در کتاب‌ها جایگزینِ کلمات قبلی کردن و الان من سه برابر بیشتر از قبل ترسیدم که چجوری این کلماتِ اصطلاحاً فارسی و ایرانی و جایگزین شده رو یاد بگیرم؟!

واقعاً اینکار چه فایده ای داره!؟ وقتی من از کلاس چهارمِ ابتدایی! ، دارم فتوسنتز رو یاد میگیرم و همون "فتوسنتز" تلفظش میکنم ، الان چجوری بیام به فتوسنتز بگم فروغ‌آمایی!!!! ؟ :/// آخه فروغ آمایی؟!!! 

نمونه‌هایِ بیشتری رو در نوشته تصویرِ زیر میتونین ببینید و حسابی تعجب کنید!

.

  • Mr. Moradi

قبل از اینکه بخوام حرفِ اصلی رو بزنم ، باید بگم که من در کل دورانِ تحصیلیم‌ کمتر از 10 جلسه تقویتی رفتم و همون حدوداً 10 جلسه به معنایِ واقعیِ کلمه ، اجباراً بوده ... یعنی حتی پیش اومده که مدیر بهم گفته :"پول نمیخوام ، فقط بیا که بقیه از تو یاد بگیرن" :// در این حد یعنی ://

بدترین شرایط برای تقویتی (اجبار و از این مسائلِ جبری) مربوط به پایه هفتم بود! که من به هیچ عنوان ، زیرِ بارِـش نرفتم و قبول نکردم! و صد هزار تومن رو حتی یک ریال ندادم! از مدیری که هفتم دیدم تا به حال ، بدتر و اجبارکننده‌تر ندیدم ... همون چند جلسه‌ای هم که هفتم رفتم [بخاطر حرفِ مدیر و تقلیدِ بچه‌ها!!] ، کلاس‌های تقویتی‌ـش هیچ دردی رو از من دوا نکرد به هیچ عنوان!!!‌

و حالا امسال ؛ میگن تقویت اجباری هست! که خب خیلی‌ها این رو میگن :دی نکته مسخره‌اش اینجاست که همممممه‌ی بچه‌ها ، دوباره تکرار میکنم که همه‌ی بچه‌ها رفته بودن و فقط من غایب بودم!!! یعنی یه دبیرستانی ، یه دوم دبیرستانیِ قدیم ، باید اینقـدر ترسو باشه که جرئت غیبت در جلسه اول رو هم نداشته باشه؟! ... همین ظهر امروز ، نمیدونم مدیر یا معاون یا هرکسِ دیگه‌ای ؛ زنگ زده بود تهدید!! یعنی توبیخ و تنبیه که چرا نیومدی پسر بد؟ :دی

اولش که گفت چرا شرکت نکردی؟! که خیلی واضح هستش به نظرم! منم گفتم به نظرِ خودم[جلویِ دبیر چرا ولی جلویِ کادر مدرسه مخصوصاً اگه آدم بیخودی باشه ، فروتنی نکردم و نمیکنم!] هیچ نیازی به این کلاسایِ تقویتی ، اونم وسطِ تابستون درحالی که هنوز کتابی نیومده و هنوز مهر شروع نشده ، ندارم! هیچ نیازی نمی‌‌بینم واقعا!! 

بعد از یه مکثِ دوثانیه‌ای گفت که : تو اولین کسی هستی که این حرف رو میزنی ، الان اولین دوره هستین ، اولین هستین که این پایه رو تجربه میکنین ، سال بعد و بعدتر هم اولین هستین! [اینقدر حرفاش مسخره بود که فقط کلیاتش یادم مونده!!] الان همه‌ی دبیران ما از محتوا خبر دارن! و میدونن که چی باید درس بدن!!

+و خیلی صریح و بدونِ تعارف گفتم که : هفتم هم اولی بودیم! آخه دارین از اولین بودن میترسونید بچه ها رو؟! اولی هم باشیم که دلیلی بر مفیدبودنِ تقویتی نیست!

- به هرحال ما در حینِ ثبت نام هم به همه گفتیم که این اجباری و لازمه ، حالا شما دیروز نبودی ما تویِ صبحگاه حرفایی زدیم و شما ....

پریدم وسطِ حرفش که : اتفاقاً من دو سه تا آشنا یعنی رفیق اونجا دارم و خبر دارم که چی گفتید [میخواستم بگم که خبر دارم سرِ صف تهدید کردید که امتحان میگیریم و اگه نتونید قبول بشید ثبت نامتون باطل میشه ... آخه عقل کل کدوم آدمیزادی میتونه وسطِ سال به بهونه اینکه طرف تویِ تقویتی نبوده و بخاطر اینکه از رویِ هوا و پیش‌نویسِ کتاب‌ها نخونده ، ثبت نامش رو باطل کنین!؟]

خیلی بی منطقانه گفت : میخوای میانبر بزنی؟ اینطوری نمیشه هاا

+میانبر چیه! خب شما حرفتو بزن ... منم فکر میکنم

- به هر حال حضور شما در کلاس لازمه و فردا حتما بیا ... منتظریم فردا!!

+ باشه چشم ! خدا نگهدار!!!

::

مسخره ترین نکته ای که وقتی داشتم تلفنی حرف میزدم نمیدونستم این بود که این صد و بیست تومن فقط برای شش جلسه توی تابستونه!!! و من هرگز حاضر به دادن همچین پول یامفتی نیستم!! حالا دیروز مثلا چه کاری کردن تو تقویتی؟! به گواه رفیقم, سوال و جواب گفتن, بچه ها هم توی آچار نوشتن!! آخه این شد کار؟! این شد درس؟ آخه برای همچین چیزی اینقــــدر پول میگیرن؟ وقتی هنوز کتابی علنا و به صورت رسمی نیومده این چه معنی میده از روی پیش نویس سوال دادن آخه:| اصلا حق همچین کاری رو هیچکس نداره :|||

+ میدونم کلاسای خصوصی قیمتش بالاتره حتی!! ولی من نمیخوام برم! همین کلاسای عادی که از مهر باید شروع بشه , کفایت میکنه :|||

++ این پول رو آدم برداره کتاب کمک آموزشی برای هر درسی بگیره هم خیــــــلی بیشتر بدرد میخوره و هم اینقدر زیاد در نمیاد!!!

+++ ما هفتم , صد تومن بود برای کل سال (همه ی پنج شنبه ها) ! اونوقت من نرفتم چون بدردم نمیخورد!!! حالا برای شیش جلسه که یه جلسه اش هم از دست رفته , صد و بیست هزار تومن؟؟؟ چرا اینقدر کادر مدرسه اخاذی میکنن از اولیا؟!! من خودم عقلم اجازه همچین کاری رو بهم نمیده!!!

++++ توی این مدرسه فقط روی شعور و درک یکی از معاونا میتونم حساب کنم! امیدوارم مثل هفتم مسخره بازی پیش نیاد :|

  • Mr. Moradi

نصفِش رفت! این تابستون ، تنها تابستونی بود که با شوقِ بسیــار واردش شدم![دقیقاً از همون ثانیه‌ای که ورقه امتحانِ‌ اجتماعی‌م رو تحویل دادم و گوشیم رو در آوردم برای عکسِ یادگاری گرفتن!] اما همون اولش ماه مبارک رمضان ، هرچند صرفاً یه حسِ کاذب گرسنگی به آدم القا میکرد ، ولی همین بهانه خوبی می‌شد برای موکول کردنِ برنامه برایِ بعد از شانزدهم تیر [پایان ماه رمضان] ...

خرداد که با همه دردسرش تموم شد و نمره زیبایِ معدلم رو دیدم و خیالم از لحاظ مدرسه و ثبت نام و انتخاب رشته و این‌سری مسائل راحت شد ، از همون چندروزِ اولِ تیر یه مسئله‌ای برای شخصِ خودم شروع شد! البته مسئله‌اش صرفاً و صرفاً یه وهم و خیالِ بیخود و مسخره‌ست که تا الان هم مونده ولی قابلِ کنترله و از این جهت آنچنان اذیتی نمیشم! و اتفاقاً هر آزاری از این جهت دیدم برام لذت‌بخش بوده :دی [کلاً خوددرگیری دارم :دی]

اما از اواسط تیر بود که یکسری مسائل که اصلاً و ابداً به من ربطی نداشت اما خب ، من در محدوده‌ی درگیریش بودم ، شروع شد که باعثِ سلبِ کاملِ آرامش شد! همین بود که باعثِ ساخته شدنِ اون عنوانِ واهیِ "بهترین شانسِ زندگی" برای من شد و مسببِ فکرهای بیهوده و استرس‌های اضافه ... هرچند باز هم از سرِ افکار و خیالاتم اذیت نمی‌شدم و نمی‌شم و مسئلهِ اصلی از جانبِ خودم و در اختیارِ خودم نبوده و نیست!

واقعاً نمیدونم مقصر کیه! البته میدونم مقصر کیه :) ولی خب نمیخوام درباره‌ "مقصر" بنویسم ... و البته همیشه این مقصر وجود داشته و همیشه هم موجبات دردسر رو فراهم کرده :/ و کاری هم نمی‌شه کرد![هرکاری هم که بشه کرد ، در واقعیت ممکن نیست و صرفاً در همون فضایِ خیالی ممکن هست فقط :/] اما افسوس و صدافسوس که فقط یه تابستون داریم! و همونطور که از مطالبِ دوران تحصیلی‌ـم به‌خوبی مشخصه ، در اون دوران نه فرصتی برای استراحت دارم و نه فرصتی برایِ انجام کارهایی که دوستشون دارم! و نه فرصتی برای داشتنِ آرامش!! [تویِ پرانتز هم بگم که تویِ این 9 سال ، مطالعه مداومی برای درس‌ها نداشتم! ولی در عینِ حال که درسی خونده نمیشه، مضطربِ کارهایِ مربوط به درس و مدرسه‌ام و عملاً کارِ دیگه‌ای انجام نمیدم! :/]

به هرحال نصف و حتی بیشتر از نصفِ این تابستون رفته و من همچنان هیچ‌کاری نکردم! و کاری هم قرار نبود انجام بدم البته:// 

اگه باز این روزها عادی می‌بود ، و آرامشی در کار بود ، اعتراضی نداشتم! ولی این روزهایِ به اصطلاح تعطیلِ تابستانی ، به اندازه نصفِ روزهایِ عادیِ تحصیلی هم ، آروم و بی‌ سر و صدا نیست!

+ عنوان ، از آهنگ برادر ، تیتراژِ سریالِ برادر که همین ماه رمضان پخش شد ...

++ بدونِ تو چی‌آ کشیدم من ، خوشی ولی خوشی ندیدم مـن ؛ تو اولِ مسیرِ خوشبختی ، تــهِ دنیـا رسیـدم مـن ...

+++ میخواستم بنویسم که این نامردی‌ِـه که تویِ بعضی خواب‌ها و همه‌ی خیالات هستی اما تویِ هیــچ واقعیتی نیستی ؛ ولی ترسیدم دیگه خواب هم نبینم تو رو ! من به همون خواب‌هایِ با تو هم راضی‌ام! واقعاً راضی‌ام! [فردِ خاصی نیست البته]

  • Mr. Moradi

صرفاً پیشنهادات و کارهایی هست که خودم میخواستم انجام بدم ولی نشد که نشد!!

    فیلم و سریال :

برنامه‌ام بر این اساس بود که هر صبح یک فیلمِ خوب و یا موارد و اسامی‌ای که از طریق همین وبلاگستان یادداشت کردم رو دانلود کنم و ببینم! و البته برای هرکدوم یک پست هم بنویسم! صبح‌ها که نشد بیدار بشم! روزهایی هم که بیدار بودم ، اینترنت وصل نبود!! 

ولی سه تا فیلم هست که هرچند مطمئنم که خیلی‌ها دیدن ولی خیلی بهم چسبیده و لذت بردم ازشون ... :

1- تلقین (Inception 2010) یکی از فیلم‌هایی هست که هرچندوقت یکباری مرورش میکنم :))

"-اونا هر روز برایِ خواب میان اینجا؟

+نه! اونا میان که بیدار بشن! رویا تبدیل به واقعیتِ زندگیشون شده! شما چه حقی دارید که خلافش رو ادعا کنید؟!"

2- رهایی از شائوشنگ (The Shawshank Redemption 1994)

"فکر میکنم باید یک انتخاب ساده بکنم ، سریع زندگی کنم یا سریع بمیرم"

3- بینِ ستاره‌ای (Interstellar 2014) ؛ همیشه از وسطش شروع میکردم به دیدن! حتی وسطِ امتحانات خرداد هم از وسطش تا آخر دیدمش! بعدِ امتحانات از اول تا آخر دیدم و خیـــلی دوست‌داشتنی بود برام ... :)

" - چی شده ، مورف؟

+ چرا تو و مامان اسمم رو از روی چنین چیزِ بدی انتخاب کردین؟

-چنین کاری نکردیم!

+قوانین مورفی؟!

- قانون مورفی نمیگه که اتفاق بدی میفته! معنیش اینه که هر اتفاقی که بخواد بیفته ، میفته ..."

::

چندتا فیلم هم هست که در حد زیاد دوستشون نداشتم ولی حدس میزنم که برای بقیه جذاب باشه :

1- جزیره شاتر (Shutter Island 2010) هرچند پایانش برام جذابیتی نداشت ولی بد هم نبود ...

2- تقدیر (Predestination 2014) فقط خیلی باید مواظب باشید که وسطش گیج نشین!!

3- پرستیژ (The Prestige) جالبه و قابلِ احترام :)

4- سه‌گانه بتمن! تا حالا ندیده بودمش! تازگی‌ها دیدم ... به نظرم ارزشِ دیدن داره :)

    مکتوب‌جات :

کتاب‌خون نیستم! کتابی هم نبوده که بخوام بخونمش :) 

ولی کتب شعری ، فاضل نظری رو دوست میدارم ... همشهری داستان هم هرچند مجله و ماهانه هست ولی در حدِ یک کتاب ارزشمنده ...

    موسیقی :

از موسیقی‌های با کلام :

قدم زدم از فاتح نورایی ؛ چـــتـر ؛ بگـذاز و بگـذر ؛ فقـط دعـا کن و ماه و ماهی ...

از موسیقی های بی‌کلام هم دو موردِ پایین رو بسیار دوست داشتم :)

سلطان قلب‌ها از انوشیروان روحانی و Wars of Faith [و بعضی آهنگ‌های Audiomachine]

    تفریحی‌طور :

یه مسیری رو انتخاب کنید ، در این خصوص سلیقه‌ای هست که فضای صنعتی و شهری رو مدنظر داشته باشین یا طبیعی ... همینجوری ، کاملاً و کاملاً بی‌هدف راه برید ... کوچه‌هایی رو امتحان کنید که تا حالا نرفتین ... جاهایی رو برین که یکباری میخواستین برین ولی وقت نشده ... اگه یه دوربین هم (ممکنه مثل خودم ، صرفاً یه دوربین گوشی باشه)‌ همراهتون باشه ، عکسایی بگیرید که به ذهن خیلی‌ها نمیرسه ... چیزایی رو سوژه بذارین که شاید سوژه یا موردِ خوبی برای ثبتِ عکس به نظر نیاد ... ولی مطمئن باشین خودتون خیلی لذت می‌برین ... 

این یکی از انگیزه‌هایی بود که نتونستم درست اجراش کنم ... ولی خب ،‌ هنوز میتونه ایده خوبی برای سرگرمی باشه :)

::::

+ از الان هم معترفم که مواردِ جالب و تازه‌ای نگفتم! صرفاً کارها و پیشنهاداتی بود که برای تابستون خودم داشتم :)

++ هرچند متاسفانه یا خوشبختانه اونقدر اعتماد به سقفم زیاد بوده که قبل از دیدنِ دعوت پریدم وسطِ بازی , ولی ممنونم از خانم فاطمه.ح که بنده رو دعوت کردن :)

بعداً نوشت : با تأخیر ، دعوت میکنم از خانم شالباف برای شرکت در این بازیِ وبلاگی ... 

  • Mr. Moradi

اینکه آدم ناراحت باشه و بخواد بغض خودش رو کنترل کنه ، هرچند سخته ولی شدنیه ... الان می‌فهمم که چرا مثلاً تویِ حرم حضرت معصومه (س) بعضی‌ها نمی‌تونستن خودشون رو کنترل کنن! دلیلش هم این بود که علاوه بر داشتنِ ناراحتی ، برایِ دعا کردن ، به ناراحتی یا مشکل‌ـشون عمیقاً فکر میکردن! و این باعث می‌شد که نتونن بغض و ناراحتیِ خودشون رو کنترل کنن ... دیروز یه همچین حالتی برام پیش اومد! هرچند من استادِ کنترلم! طوری که کاملاً خنثی به‌نظر میام! نه ناراحت و نه خوشحال!! تنها حالتی که نمی‌تونم مخفی کنم ، استرسِ امتحان هست ولاغیر!! [بیشتر منظورم اینه که به ناراحتی‌تون فکر نکنید! حتی اگه اون به شما فکر میکنه! :/]

نداشتنِ اینترنت ، بد دردی هست! اونم برای کسی که تنها استفاده‌اش وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خوانی هستش! اینترنت‌ـتون برقرار :دی

براساسِ بازی‌ای که تویِ وبلاگستان راه افتاده ، قصد داشتم که یه سری کارهایی که میخواستم تویِ تابستون انجام بدم و نشد رو به صورت چندتا پیشنهاد ، بنویسم ؛ نوشتم ولی بخاطر یه مشکل تویِ کدها فعلاً منتشر نمیکنم! مگر اینکه نتونم درستش کنم و مجبور بشم... :)  ***البته میدونم با این همه پیشنهادهایِ فوق العاده که شخصاً خیلی لذت بردم ازشون ، پیشنهادهای من به هیچ دردی برای هیچ‌کسی نمیخوره ؛ اما خب! حیفم میاد اون همه تایپ رو پاک کنم :))

+ اینقــــــدر در وبلاگِ دخترانِ وبلاگستان! و خانم‌ها و حتی آقایــون ، روز دختر تبریک گفته شده ، و اونقــــدر کامنت نوشتم که :"روزتون مبارک"، که حس میکنم اگه یادی ازش نکنم ، تاریخ سرزنشم میکنه :دی ... ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها و روز دختر بر همه‌ی وبلاگستانی‌هایِ عزیز مبارک :)

  • Mr. Moradi

خانواده امروز ناچاراً از این دوغ‌هایِ بطری‌ای خرید ... از قضا از این دوغ‌های سنتی هم هست ... 

یعنی از صبح تا الان دارم خودم رو کنترل میکنم که نَرم و تمومش نکنم!! 

چندماهِ آخری که قم بودیم ؛ یه مغازه‌ای نزدیکِ خونمون بود که از این دوغ‌های محلی می‌آورد .. عااااالی بود!! یعنی هنوزم یادش میفتم روحم شاد میشه!! لیتری هم هزار بود فقط :))

خوب یادمه یه بار که یه جایی مهمون بودیم ، از همین دوغ‌های سنتی-کارخونه‌ای داشتن ، مال خودم رو که خوردم و وقتی داشتیم دیگه جمع میکردیم ، وقتی دیدم داداشم نمیخواد بخوره ، تویِ دوتا قُلُپ! یه لیوانش رو خوردم :)) تازه میخواستم مالِ بابام رو هم بخورم که دیگه مامانم نذاشت و برگردوند به بطری‌ـش[نگرانِ خسارت وارده به میزبان بود در واقع!] :/ 

+ این تابستون خیلی بی‌رحم هست ولی من بی‌رحم‌تر هستم! حتی اگه نباشم ، ناچارم که بی‌رحم‌تر باشم ...

++ من اگه یه روز بتونم یه قاعده اصولی-علمی-معیاری-واقعی برای خانواده خودم در نظر بگیرم و یا پیدا کنم ، دیگه عمرم حِیف نشده!!

+++ چقـــــدر میتونست وجودش مناسب باشه الان! وجودِ خیالی‌ـش که همیشه هست! وجودِ خارجی‌ـش رو میگم ...

  • Mr. Moradi
up