بایگانی تیر ۱۳۹۵ :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : ریای خالص!

پارسال قضیه‌ی منحصر به فردی باعثِ تلخ شدنِ تابستون شد ؛ هرچند نه خیـــلی زیاد ، ولی مشغول کرده بود همه رو :/ میخواستم تویِ همین ماه بنویسم ماجرایِ پارسال رو ، ولی وقت نشد ...

و اما امسال که تیر ، وحشیانه آتیش زد همه‌ی اون چیزایی رو که میشد اسمِ "آرامش" روش گذاشت!! ... هرچند شاید بتونم یکی دوتا مورد و خاطره خوب از بین‌شون پیدا کنم :) 

کاری نمی‌شه کرد!! مثل آتش‌سوزیِ پتروشیمیِ بوعلی ، فقط می‌تونم منتظر بمونم تا شعله‌هاش کم کم فروکِش کنه و خاموش بشه :/

+ تبرک میگم تولدِ مردِ بارانی رو :) 

++ عمیق‌ترین رکود در نوشتن رو هم ، تیرماه به خودش اختصاص میده!! تنها با بیست و سه نوشته :/

  • Mr. Moradi
  • پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۵ ، ۲۰:۰۲
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۹۵
نظرات شما ( ۱۴ ) ۶ موافق

امروز هیچ اتفاق خاصی نیفتاد! به معنایِ واقعیِ کلمه ، هیــــچی نشد! قرار هم نبود چیزی بشه البته :) [استرس‌هایِ پستِ قبلی برای امروز نبوده]

وقتی پستِ قبلی رو نوشتم و یک‌دور خوندم ، واقعا یک لحظه ذوق کردم :) دقیقاً همونی شده بود که میخواستم ؛ خیلی دقیق و خیــــلی خوب ... فهمیدم که هنوز هم میتونم خوب[اونجور که دوست دارم] بنویسم ... البته میدونم برایِ خواننده‌ها یه مقدار مبهمه :)

قصد نداشتم کسی ناراحت بشه ، ولی خب اونقدری موقع نوشتنش استرس‌دار بودم که ناخودآگاه منتقل می‌شد به متن ... 

شاید باورش براتون سخت باشه! ولی واقعاً هیچ قضیه‌ای نیست! و صرفاً یه مشت خیالاته!! استرسِ من برای این بود که نمیخواستم قضیه‌ای پیش بیاد که طبقِ فکرام نیست!! البته بر طبقِ قاعده و واقعیت نباید در اون حد مضطرب می‌شدم که به من اصلاً‌ ربطی نداشت!! ولی اصلاً دستِ خودم نبود :/

+ خدایا چنان کن سرانجامِ کار ... که تو خشنود باشی، ما رستگار

  • Mr. Moradi
  • چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۵ ، ۲۲:۲۷
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۴۶
نظرات شما ( ۸ ) ۶ موافق

امروز که بیدار شدم ، بجایِ همین امروز به فردا فکر میکردم! هیچکس نمیدونه که من از پنج شنبه هفته قبل به فکرِ چهارشنبه این هفته تا جمعه اش هستم ! هیچکس نمیدونه! هیچکس نمیدونه چون من خوب بلدم استتار کنم :)

دیشب ، نیمه های شب باز هم یه بحثکی(بحث کوچیکی) درباره‌ی مسئله‌ی همیشگی راه افتاده بود که چون پِچ پِچانه بود دیگه خودمو از خواب بیدار نکردم! گفتم فوقش فردا ، میپرسم و همه چی رو زیرِ بادِ کولرِ بانک میشنوم!!

امروز که ساعت نزدیک ده و نیم شده بود ، حرفایی در مورد چیزایی زده شد که من دقیقاً به همونا یه هفته که نه!! یکسااااال فکر میکردم!! حالا نه متمرکزانه! ولی یکسال کم نیست! یکسال هروقت اسمی از کسی بیاد و تو بری تو فکر .. تو فکرِ چی؟؟ تو فکرِ‌ رهایی! تو فکرِ بهترین شانسِ عمرم! این یکی فرض رو گذاشته بودم رو درجه محاااال! از محالات بود برام! هنوز هم هست! بالاخره سه سال خیــــلی بهتر از هشــــت ساله! 

به محضِ شنیدنش ، اول از همه دستام شروع کرد به لرزیدن! کنترلِ دستام کلاً داشتن از بین میرفتن! یه جورایی بی حس! یه لیوان تو دستم نمیموند ... لعنتی! یه آب هم نمیتونستم بخورم و خودم رو آروم کنم! باز هم بخاطر استتار دستام رو گذاشتم تو جیبم ... شده بود مصداق همون تیکه آهنگ شرمساری از چاوشی که میگه :"دست‌هات خجالت میکشیدن توی جیبِت!!" باورم نمی‌شد! دارن رویِ‌ فرضیه محالِ بهترینِ شانسِ عمرم حرف میزدن!! نه امکان نداره من بهترین شانسِ عمرم رو از دست بدم! وااااای نه :( دستام همینجوری سرد شده بود .. همینجوری میلرزید!! یعنی دیشب هم پچ پچ‌کنان درباره همین فرضِ محالِ من حرف میزدن؟! چرا من رویِ هرچی فکر میکنم اینقدر از دسترسم خارج و خارج‌تر میشه؟؟؟ حالا فشارم هم رفته بود بالا ! تند تند نفس میکشیدم و همینجوری تپش قلب هم داشت اضافه می‌شد! حدود یه ربع بعد رفتیم بیرون ؛ باید یه چند دقیقه ای یه جایی منتظر میموندم .. تو این فاصله یه خودکار خریدم و خواستم با باز و بسته کردن درِ خودکار حرص‌م رو خالی کنم! وااای مگه میشه؟ نه ، من اینقدر مفتی مفتی ، بهترین شانسِ عمرم رو از دست نمیدم!! نزدیکای مدرسه‌ام بودم ؛ دیدم یه پوستری زدن و روش نوشتن : " مرگ نابهنگام دانش آموز فلانی را تسلیت میگوییم" ... یک آهِ بلند از نهادم بلند شد! خدایا چرا این؟؟ باید من رو میبردی! من خواسته بودم بمیرم :/ همینجوری حرص میخوردم ... همینجوری فشارم خیلی بالا بود و همینجوری هر چند لحظه از رویِ کم اکسیژنی یک نفسِ عمیق میکشیدم ... نفسم هم بالا نمیومد ... داشتم به اون بخشِ آهنگِ تیتراژِ شب دهم میرسیدم که میگفت :"مرز در عقل و جنون باریک است" .. آره داشتم دیوونه میشدم! 

زمانِ انتظار تموم شده بود .. همیشه‌ی عمرم سعی داشتم خودمو خونسرد نشون بدم هرچند که از استرس جونم به لبم میرسید!! تویِ این مورد اگه خونسردی‌م رو حفظ نمیکردم ، باز هم ممکن بود که شکی بوجود بیاد! هرچند ضریب هوشی ندارن کلاً ، که اگه داشتن باید از بیقراری و لکنت و لرزش صدایی که چند دقیقه برام پیش اومده بود میفهمیدن :/ هرطور که بود خودم رو کنترل میکردم و فقط به همون نفس‌هایِ عمیقِ اجباری بسنده میکردم ... 

تویِ بانک هیچی نپرسیدم! خودم خیلی راحت میتونستم حدس بزنم پِچ پِچ‌های دیشب درباره چی بود ... وااااای خدا! فرضِ محالِ من داره ممکن میشه! نه ، من بهترین شانسِ زندگیم رو از دست نمیدم ...

همچنان فشارم خیلی بالا بود ... یه بیقراری و دلشوره عجیب و استرسِ وصف نشدنی ... تموم شدنی نبود ... 

رسیده بودیم خونه ... باز هم استتار میکردم استرسم رو ... زدم رو آهنگ و رفتم پِی بازی!! به جانِ خودم اگه چیزی از بازی میفهمیدم!! 

به هر دری میزدم که یه مقدارم استرسم کمتر بشه ، فایده نداشت ... اون تشویش رفع نمیشد ... هنوز هم رفع نشده ... 

همچنان فشارم بالاست و دستام میلرزن و قلبم داره از جا کنده میشه ... 

هرچند وقتی عاقلانه فکر میکنم میبینم ، حرکات و فکرام عاقلانه نیست! واقعا عاقلانه نیست! من همیشه برعکس بودم ... قاعدتاً نباید الان اینطوری باشم .. 

+ خیلی دوست دارم بدونم این پیشنهاد ،اول از همه ، از کدوم طرف مطرح شده ... فهمیدنش آرومم میکنه ولی کسی نیست که بشه ازش پرسید ... باید یه دستی بزنم! هیچی به فکرم نمیرسه ...

++ یه مقدار از طرفی خیالم از بابتش راحته که همچین طرحی، پذیرفته نمیشه! من بهترین شانسِ زندگیم رو از دست نمی‌دم ...! هرچند همیشه برعکس رفتار کردم! هرچند که تو عمرم بیشتر از دوبار نبوده باشه ... هرچند که اصلاً چیزی وجود نداشته باشه و صرفاً خیالاتی واهی بوده باشه :/

+++ و باز وقتی الان عاقلانه‌تر فکر میکنم میبینم این فرض و فرضیه اونقدرها هم محال و غیرممکن نبوده! چه بسا اولش هم من همین فکر رو میکردم و در مرور زمان فکرم تغییر کرده! 

++++ و باز هم وقتی عاقلانه‌تر فکر میکنم میبینم اصلاً مسئله‌ای به عنوانِ بهترین شانسِ زندگی وجود نداره :/ مگه قراره خیالاتم عملی بشه؟؟ :/

  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۵ ، ۱۸:۰۲
  • دل نوشت
  • نمایش : ۲۲۵
نظرات شما ( ۱۲ ) ۲ موافق

چقدر خوبه آدم هفت صبح بیدار بشه و بیاد به وبلاگش سر بزنه و همچین کامنتی رو ببینه :

احساسِ مفید بودن به آدم دست میده :))

+ خوشبختی های کوچولو ... 

  • Mr. Moradi
  • يكشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۵ ، ۱۰:۱۸
  • عکس نوشت
  • نمایش : ۱۰۳
۲۰ موافق

این روزا ، وقتی دارم به دو سه تا موضوع فکر میکنم یا حالا هر فکر و خیالِ دیگه ای ، یه جورایی با یه کارایی ، فکر کردنم رو استتار میکنم! 

مثلاً میشینم واقعا الکی پی‌اِس بازی میکنم :/ یعنی اونقدری استتارم واقعی هست که از آرژانتین 5 تا گل میخورم! به واقع اصلاً بازی نمیکنم و صرفاً ادایِ بازی کردن رو در میارم :))

این روزا ، بیشتر حساس شدم رویِ اینکه ، نکنه تویِ خواب حرف بزنم!!! البته عادت به حرف زدن تویِ خواب ندارم! ولی از اونجایی که ناهنجاری هایِ دیگه مثل از دست دادن کنترلِ دست!!(یه چیزی شبیهِ بی حس شدنش) برام پیش اومده ، از کجا معلوم توی خواب هذیان نگم؟! 

این روزا ، هر سوالی رو درباره‌ی بعضی موضوعات و اخبارات! نمی‌پرسم! از کجا معلوم یکی یه برداشت اشتباه از سوالم نکنه؟ یا منظوری رو که نمیخوام کسی بفهمه، رو بفهمه؟

همه‌ی این نکته‌ها اهمیت موضوعی رو می‌رسونه که میدونم مسخره و غیر قابل اجراست و خیــلی دور از انتظار! ولی باز هم دارم سعی میکنم اگر این موضوع! مطرح شد ، یه پیش زمینه عالی ساخته باشم!!! یعنی الان دارم برایِ هیچی پیش‌زمینه درست میکنم :/

+ تویِ این حال و روزم ، به خودم حق میدم که به کــــوچکتریـن روزنه برای رهایی از حالِ بدِ خودم ، فکر کنم!

  • Mr. Moradi
  • شنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۵ ، ۱۶:۱۵
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۶۸
نظرات شما ( ۱۷ ) ۶ موافق

وقتی حالتان زیادی بد است ، آهنگ گوش نکنید! حداقل آهنگ هایی را که دوست دارید گوش ندهید ... با گوش دادنشان ، در این حالِ بسیار بدتان ، عملاً دارید قربانی‌شان می‌کنید! 

از ساعتِ سه تا شش بعد از ظهر امروز ، هدفون ها را فرو کردم داخل گوشهایم ، صدا را تا حد زیادی ،زیاد کردم ، و سَرِ تک تکِ آهنگ‌هایم را بُریدم ... میدانید؟ خیلی جرأت میخواهد که بارِ بعد باز هم این آهنگ های بی گناه را گوش بدهم ...

دقیقاً در آن سه ساعت هرچه گوش میکردم ، حالم را بهتر کردند ولی نه در حدِ زیادی! 

همین الان دارم آهنگی را گوش میکنم که خداوکیلی خیلی دوستش دارم ، خیلی دوست داشتنی‌ست ... 

قدم زدم - فاتح نورایی

+ دوباره باز ، تموم انتظارمو ، تمومِ خاطراتمو ، قدم زدم ... کنار تو ، تو این خیالِ لعنتی ، نه این‌دفعه به راحتی ، قدم زدم ...

نظرات شما ( ۹ ) ۱۱ موافق

هیچوقت با اعتقاداتتون بازی نکنید ... مثلاً به خدا نگید که اگه خدایی ، نشونم بده! حتی به امام رضا هم نگید که اگه امام رضایی پس چرا هیچ جوابی نمیدی؟؟؟؟ چرا؟؟؟

هیچوقت اینجوری با اعتقاداتتون بازی نکنید ... حتی اگه تویِ ده تا روایت هم خونده باشین که فلانی از اینجور حرفا زد و فردا واسش معجزه شد .. یا حتی اگه همین دیشب ،حامد عسکری تو اینستاش نوشته باشه فلان سال ، همه پولامو تو مشهد دزدیدن و از امام رضا خواستم که دیگه پولی نیام مشهد و تا الان همیشه رایگان اومدم ، حتی اگه همه اینا رو خونده باشین ؛ حتی اگه اینقدر لطف اماما و خدا و غیره رو ببینید و بشنوید ، هیچوقت تکرارش نکنید که جواب نمیگیرید! 

من با اعتقادام بازی کردم ، جواب نگرفتم... توقع داشتم جواب بگیرم و جواب نگرفتم ، این خیلی تحملش سخته ... میدونید؟ دارم فکر میکنم از همه دعاهام و خواسته‌هام خدا فقط نمره‌ رو بهم داده :/

  • Mr. Moradi
  • جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵ ، ۱۵:۵۷
  • دل نوشت
  • نمایش : ۷۱
۱۴ موافق

صفحات دیگر

up