مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم
باز این چه شورش است که در خلق عالم است

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : فقط خدا ازمون بگذره...
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

پیری که دلش جوانتر از ما بود

بر ما هم مهربانتر از ما بود

                           "آقاسی"

  • Mr. Moradi

قسمت اول - قسمت دوم

------------------------------------------

واقعا نمیخواستم صبح بشه ... اصلاً دوست نداشتم دوباره با همچین استرسی روبه‌رو بشم ... صبح که شد ، فقط آهنگِ "صبح نشده، ظهر نشده، چی شد که شب شد!" رو کم داشت! که البته آن موقع نداشتمش وگرنه یه ده‌باری شنیدنش تجویز می‌شد!

  • Mr. Moradi

قسمت اول

------------------------------------------

دوازدهم خرداد (93) رسید ... باز هم انشا ساعت 4 بعدازظهر بود و هنوز ساعت از 10 نگذشته بود ... هوا خنک و بادی بود! دقیقا همون هوایی بود که من عاشقش بودم! اما مثلِ همیشگی‌های قم ، گرد و غبار داشت و غبار آلود بود ...

  • Mr. Moradi

شنبه بود ، دهم خردادماهِ یکهزار و سیصد و نود و سه! امتحان زبان ... مثل همیشه آماده بودم! اما کلاً اون روز و اون امتحان حال و هوای خاصی برام داشت... یه حالتِ گرفتگی! یه حالت بغرنج! 

  • Mr. Moradi

خواستم درباره امروز بنویسم ، دیدم خیلی تکراری و بیخود میشه! نوشتن درباره درس و امتحان رو دوست ندارم! میدونم شما هم دوست ندارید :دی

اما این نکته رو همیشه رعایت کنید که وقتی وسط امتحان یه گزینه‌ای رو انتخاب یا یه جوابی رو نوشتید ؛ هرگز و هرگز و هرگز عوضش نکنید! حتی اگه دونفر حاضر باشن قسم بخورن که گزینه چهارمی درسته نه اولی :/ 

+ فکر کردن به اینکه آمادگی دفاعی رو از علوم! و احتمالا از ریاضی! کمتر میشم خیلی خیلی آزاردهنده‌ هستش ... یه درسِ کاملاً بی‌مورد!

++ ای لعنت به این لعنت‌ هایِ لعنتی!

  • Mr. Moradi

*یه مدت ننوشته بودم ؛ امروز اومدم و یهو یه متن بلندتر از معمول نوشتم :)

--------

امروز ؛ یکی از مهم‌ترین امتحانام رو دادم ... ریاضی ، که ذکر خیرش رو زیاد آوردم و زیاد نوشتم در موردش امسال!

استرسم خیلی بالا بود! خیـــلـــی! بلد بودم ؛ اونقدری هم که نمونه سوال خونده بودم ؛ اگه یکی از همونا رو میدادن کمتر از بیست دقیقه تمومش میکردم ... بخاطر استانی بودنِ امتحان ؛ سوالا تقریبا خیلی آسون بود :) ... بعضی اوقات داشتنِ ذهنِ پیچیده خیلی بده! همش دنبالِ یه نکته انحرافی یا یه پیچیدگیِ خاص بودم :/ درحالی که سوالا فقط به مفاهیم کلّی اتکا داشت و اصلا سراغ جزئیات ، به اون صورت ، نرفته بود ... سوال پرسیدن از دبیر ؛ وسطِ امتحان ریاضی از هر امتحانِ دیگه ای واسم لذت‌بخش تره :دی  البته خودم درست نوشته بودم و درست فکر میکردم اما همون ذهنِ پیچیده ؛ یه‌جوری تفسیرش میکرد که انگار حتماً دارم اشتباه میکنم :/

دوسال پیش ؛ اولین سالی بود که یه مقطع اومده بودم بالاتر! امتحان ترم اول به شدت تداخل داشت با مطالبی که تدریس نشده بود و به‌طور معجزه‌واری گذشت و خوب هم گذشت!! و اما ترم دوم ! جمعه بود! و شنبه یعنی فردایِ جمعه؛ سوم خرداد 93 امتحان ریاضی داشتیم! و من هم بیخیالِ بیخیال!!! ساعت حدود سه بود ... شبکه سه داشت فیلم رستگاری در شائوشنک رو پخش می‌کرد! و من بدونِ توجه به فیلم داشتم این بازی رو انجام میدادم[کلیک] :دی  شنبه هم خیلی بیخیال که نه! خیلی با استرس! رفتم سرِ جلسه! و تعجب هم میکنم با اون چرت و پرتایی که نوشته بودم چطور باز هم با اعتماد به نفس به نوشتنِ خودم ادامه میدادم!؟ یا بهتر بگم؛ چطور متوجه نشدم که فقط دارم چرت و پرت و غلط و غلوط مینویسم؟! تازه سرِ امتحان خیلی بااعتماد به سقفِ زیاد به مراقبمون که نمیشناختمشون گفتم فلان سوال غلطه!!!! مراقب بنده خدا هم که نمیدونم از کجا و چرا با من خوب بود! خیلی زحمت کشید و حتی زنگ زد به چندتا از دبیرانی که می‌شناخت و بالاخره من متوجه شدم که چجوری باید جوابش رو بدست بیارم! تازه‌تر اینکه وقتی ورقه رو دادم و دو طبقه همراه رفیقم اومدم پایین و باهاش حرف زدم وقتی متوجه یکی از غلطام شدم ؛ وقتی داشتم میرفتم تو حیاط یه حسی بهم گفت برگرد!!!! منم با شتابِ آپولو برگشتم سرِکلاسمون و به مراقبِ دوست‌داشتنیم گفتم یه لحظه ورقم رو بدید!! ایشون هم بدونِ اینکه چیزی بگن ورقه رو دادن و منم بدونِ اینکه به اون کلمه "یک لحظه"ای که گفتم توجه کنم ؛ کلا یکی از غلطام رو با غلط گیر پاک کردم و درستش رو نوشتم :))) با همه‌ی اینها فکر می‌کنم کمتر از 18 یا حتی 17 و 16/5 شدم! (هیچوقت از نمره واقعیم اطلاع پیدا نکردم) که دبیرِ بسیار خوبم درستش کرد به 20!! خودمم موندم چحوری اون افتضاح رو درست کرد! دستش درد نکنه!

پارسال یکم اوضاع دگرگون شده بود ... همه‌ی مفاهیم ریاضی رو خیلی خوب فهمیده بودم ... دو تا امتحانِ آخر مستمر رو بیستِ خالص شده بودم! و مقامِ نیمه معلمی پیدا کرده بودم :دی   موقع امتحان ترم که شد باز هم جمعه بود و من نه به صورت بیخیال! اما بخاطر موضوعِ مزخرف و مسخره‌ای بسیار ذهنم رو مشغول کرده بودم و چیزی رو مستقیماً از ریاضی نخوندم! با این‌حال خیلی خوب تونستم ورقه‌ام رو تکمیل کنم! 

امسال با همه سالها فرق میکرد!!! با اینکه مستمر ؛ 20 گذاشته شده بود ؛ ولی هنوز بعضی چیزا رو نمی‌فهمیدم و یا نمیتونستم فرمولش یا حتی جوابش رو پیدا کنم ... خیلی از نمونه‌های استان‌های دیگه رو خونده بودم! تقریبا می‌شد گفت برایِ یه امتحانِ استانیِ آسون آماده بودم :))

و خداروشکر ... امیدوارم امسال هم مثل سال‌های قبل به خیر و خوبی بگذره ...

+ ای‌کاش موقعِ خروج از جلسه ؛ پاسخنامه سوالا رو هم می‌دادن! 

++ دبیر علوم هم خبر خوبی بهم داد : علوم رو 20 شدم :)))

  • Mr. Moradi

تا به حال یادم نمیاد به کسی کادویی داده باشم یا از کسی کادو گرفته باشم!!! یادگاری که جای خود داره!

در هرحال یکی یه کتابی (بیست‌هزار فرسنگ زیر دریا) به مبلغ 1500 تومن ؛ چاپ 84 بهم داده که هرچند قشنگ مشخصه که نمیخواسته هزینه کنه؛ علاوه بر اون خنگ‌بازیش گل کرده و جلد سوم رو گرفته!!! دو جلد قبلش هم مغازه‎دار نداره :/ 

منم که نمیخوام بدون جبران بذارم؛ تصمیم گرفتم یه چیزی بدم! کتاب که نمیشناسم و نخوندم بخوام بدم! هرکتابی هم بخوام بگیرم قطعا قیمتش بالای 10 تومنه ...

زین رو تصمیم گرفتم که یه وبلاگ واسش بسازم تا متن‌ها و انشاءها و خزعبلات! و کلاً هرچیزی که میخواد رو بنویسه! همینکه با وبلاگ‌نویسی آشنا میشه کافیه برام :)) ***لازم به ذکره که من هرگز آدرس خودم رو بهش نخواهم داد :دی

+ اگه آدرس و عنوانِ مناسب و جالب و خوبی به ذهنتون رسید و بگید ممنون میشم :)

++ فکر میکنم دعوت به وبلاگ‌نویسی و فضای وبلاگ بهترین یادگاری‌ای هست که ماندگاریِ بالایی داره :)

  • Mr. Moradi
up